شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۳

زندگی



3
شهرزاد طبقه ي بالا روي تختش نشسته بود.طبيب هنوز قدغن کرده بود که راه برود يا کاري انجام دهد.حتا بعد از اين که معاينه تمام شده بود اسعد خان را به گوشه کشيده بود و گفته بود مجال بياوريد اين ترس مجلس عزا نيندازدش...خود اسعد خان قبل تر به فکرش بود که سر مجلس بفرستدش خانه ي آشنا کسي....همين طور به جلو زل زده بود ولي چيزي نميديد.پوران بانو روي صندلي روبه رويش نشسته بود.نگاهش ميکرد کمي مکث کرد و انوقت گفت:دخترم ديگه وقتشه ناراحتي رو کنار بذاري تموم شد و رفت گوش ميکني؟هر چي بوده تموم شد جووني هنوز بر و رو داري از آب و رنگ نيفتادي که بترسي از چشم شوهرت بيفتي بره سرت يکي ديگه رو بياره حالا اين بار نشد گفتم که هنوز اولشه اونقدر براش بچه مياري که نگو ....قيافه ي مادر مرده ها رو هم به خودت نگير مردها منتظرن ببينن زن از خودش عيب ميگيره يا عيب خودش رو ميدونه تا سوار به خر مرا د شن و هي بتازن حالا نتاز کي بتاز خوب گوش کن چي ميگم يواش يواش بايد از رختخواب بياي بيرون خونه رو بگيري تو دستت بترس از روزي که همين کلفتهاي خونه براي شوهرت چشم نازک کنن قوم و خويشهاش هم بشينن گوشش رو پر کنن چشم باز کني ببيني ديگه از اين اتاق حق نداري بياي بيرون خونه صاحب يه خانم ديگه شده....گوش ميني چي ميگم؟تا بوده همين بوده ميخواد از هر انگشتت اشرفي بباره بازم اگه نتوني دل شوهرتو به دست بياري کار تمومه اداي آدم فرنگي ها رو هم در نيار تو فرنگ بودي که بودي الان داري اينجا زندگي ميکني با دوسال تو فرنگستون که پاريسي نشدي اين جا هم برلين و سن پترزبورگ نيست خب يکيش بچه س دفعه ي بعد که اينطور نميشه الان هم حکمتي توش بوده...
از فردا پا ميشي آروم ولي به همه نشون ميدي که هستي لازم نيست خودت رو خسته کني هنوز تازه زايي ........
شهرزاد آرام گفت:کجا خاکش کردين؟
پوران زاد گفت:دخترکم ديگه بهش فکر نکن ببين هنوز جووني خيلي زوده که براي اين چيزها گريه کني همين من قبل از شيرين زاد و شکر زاد و تو يعقوب و احسان و صفدر دو شکم ديگه زاييده بودم.بچه ي اولم پسر بود.سه تا خواهرهام با خواهرهاي پدرت شکم اول دختر آورده بودن واسه همين مهر من تو دل پدرت حسابي افتاد همه يک جوري نگاهم ميکردن شده بودم آيينه ي دق همه شون .نميدونم کدومشون اومد جادو کرد چي گذاشت زير سرش يا مثلا وقتي بغلش کرده بود تو گوشش ورد خونده بود که به سه ماه نکشيد....تو خواب بالا اورد....برديمش دکتر گفت زردي يه.گفتيم دوا درمون ميکنيم خوب ميشه تا يک هفته يا بالا مي آورد يا اسهال بود سينه ي منو هم ديگه به دندون نميگرفت ...تو بغل خودم تلف شد...بارون مي اومد هواي خونه همچين ناملايم بود من پتو پيچيدم دورش و سفت بغلش کردم داشت ميلرزيد گريه کردم گفتم خدا بچه ام رو نگير...تکون نميخورد...
شهرزاد بدون داري چه کار ميکني بچه ت رفته نذار خونه ت هم بره.از خونه صداي بچه بلند ميشه...
دو گوله اشک از چشمهاي شهرزاد سرازير شد پايين.