سه‌شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۳

بن بست


من نیازم به تو واسه
ترس من حسرت امروزه
میدونی که رنگ خورشید قشنگ
پیش تو یه پولک بی نوره

تو رو از اتاق اسباب بازیها
میون رفاقتهای کودکی
با خودم به این زمونه میکشم
مث رنگ مهربون پولکی

با تو اون گذشته ها بزرگ شدن
تو با قصه و ترانه اومدی
وقتی رفتی کوچمونو یاد برد
نقب بن بستمونو تو میزدی

دست گرم تو حکایت حدیث
که به تفسیر تنت محتاجه
هنوزم شعرای یادگاریمون
رخت خواب اون درخت کاجه

کشف نازنین لبهای تو شعر
حرف عشق طالع نسل منه
طرح نقش یک سکوته بر لبای در
که رونه به یه عاشقونه ی بن بسته

قصه ی ضرورت این عاشقی
ترس من از حسرت امروزه
میدونی که رنگ اون خاطره ها
از عبور عطر تو جون میگیره