خواب ديدم تو يك پارك هستم.نميدانم كدام.ولي جشن بود.از آن كارناوالها.حالا ميگويم پارك ساعي.رفتم سراغ يك دکه ی اغذيه فروشي دخترك پشت پيشخوان سر تكان داد گفتم يك ساندويچ هبرگر.نداشت گفت فقط اين را داريم.يك اسمي گفت كه تا حالا نشنيده بودم.گفتم يكي بده.و همان لحظه كه مشغول درست كردن شد راه گرفتم به طرف جاهاي ديگر پارك.نميدام چي شد كه رسيدم به يك مكان سرپوشيده.مثل خانه يا سالن جايي.آنجا هر كي بهم ميرسيد آشنايي گرم ميداد.همه مرا ميشناختند ولي من هيچ كدام را به جا نمي آوردم.