دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۳


غصه ی غم نداریم
منقل و دم نداریم
آفت بم ندارم
درد آدم نداریم
در و داف توپ داریم
رفیقای خوب داریم
غم و ماتم نداریم
پس تو شادی با همیم



هفت سالگی

-هفت سالگی است
و من پسر کثیفی را میبینم
که در سکوت پس از فوتبال تیغی
توپ دو لایه بغل
عطر تو را که یک روز در میان حمام میروی
زندگی میکند....



-انقدر کودکم که خواب ظهر به چشمم نیاید
میخواهم همه ی ابرها را خفه کنم
تا هیچ کس نتواند مرا در خانه نگه دارد...
من که از هر چی ریاضی و جغرافیاست بیزارم
من که جریمه های صفر علوم را نمینویسم
و پنج چوب میخورم تا نمره ی درس املا به ده برسد....
آخر جامه را میشنوم جامعه و خشک را نوشتم خوشک....

میخواهم عاشق معلم کلاس دومم بشوم باز...
و لگد بزنم به ساق پای هرفوتبالیستی که ازم رد شد
ببین چطور شیرجه میزنم تو آب و موج
و پرنده میشوم در آشیان فانوس دریایی
من که نخورده مست میشوم
میخوابم تا جلوی همه ی اهالی ی عباس آباد حدم بزنند
-ودکای نخورده و دهن سوخته-
و میخواهم بالاخره امسال کلمه ی دوزندگی را درست تلفظ کنم...

انگار هیچ تقویمی نیست تا مرا کمی بزرگ کند
پس بگذار در لحظه ی قایم موشک از پشت بغلت بکنم
و از آسمان المپیک سئول همه ی ستاره ها را برای خودم بچینم
آخر
تازه هفت ساله شدم....



تهران مرداد 78- چالوس شهریور 83

پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۳

نا امید




حرف ادما جدايي
خواباشون سياه سفيده
اون همه خاطره هيچه
اين ترانه نا اميده

فاصله قدر کویره
رنگ آبادی ندیده
حرفمون تگرگ و غنچه ست
قصه ي خال و اسيده

توي شهر بيكسيها
توی قلب نا امیدی
با تو خونه ساخته بودم
واسه تو که یک رفیقی

هرم دستای تو خورشید
تو شب سرد زمستون
که تو کرسی ی قدیما
مونده با خاطره مهمون

قسه ی مادربزرگا
قصه ی حرف سلامت
با من اما یه قبیله
فاصله داره کلامت


تو از آسمون رویا
من از آتش زمینم
دست تو حریر خوابه
من پر از تاول و پینم

سه‌شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۳



روسپی



تن سپید طالع سیاه
رنگ گیس هفت آسمون
گاهی از ته تو تراشیده ای مو
تا بشینی به دلای مهمون

میدونم با اون لبای بسته
سر حرفای زیادی داری
تو دلت قدر تموم دنیا
قدر قلب خودت رازی داری



ای تن تو آشنای است غریب
با تن پر هوسی تازه و نو
بگو قلب تند این بوی عرق
از خجالت گناهست و یا از تن تو

با تو چند فرشته ی آذربان
در شب سرد کدامین زمستان جایی
به کنار تو با یک بقچه ی پر از آتش
آمدند وقتی که میلرزیدی

با درخت ثمر لطف کدامین خدا
تن یغمای تو را وارث دنیا کردند
با تو اما یه سبد نان درخت ممنوع
به ضیافت شب گرسنگیت امده اند

ای تنت رنگ سفارشهای مشتری
مثل اسم آدمیت به زوال
عکس یک ترحم پاره شده
قصه ی عاشقی ی تو یک محال

وقتی که تو قلب تو چیزی نیست
با لبت یه عالمه حکایت مسکوته
میدونی که آیینه ی مادربزرگ مایی
سرنوشت من به تو مربوطه
سرنوشته من به تو مربوطه



فکر روسپی در خیابان خطور کرد.وقتی سیصد چهارصد متر مانده به پل گیشا چشم به راه مشتری ی ظهر خود بود.با تن سپید که موهایش را از ته تراشیده بود تا به دل مهمون بنشیند.

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۳

جنگل



ميون جنگل خاموش سحر
كه پر از اقاقيه و رازقيه
جايي كه شب پره اي
شاعر دقايق عاشقيه

ميون جنگل از بيخ بيفتاده درخت
يه درخت كهنه ميجنگه با دستاي تبر با دست بخت
شاخش و خونه ي امن هوبره كرده ولي
سايه ش و براي رهگذار خسته اي جامه و رخت

گاهي با پرنده ها نازكش و طالب عشق
يه زمون دست به گيسوي مسافرها دراز
روي كنده هاي بي شاخه ي افتاده درختها
پر از عكس قلباي تير خوردست
يا به خط كج و معوج و اريب
روز و تاريخ يه عشق خفته و ديرمردست
كه ذهن كهنه ي درخت پير
زين خيالات غريبه دورست

ببين از ريشه ي افتاده درختها
سركشيده شاخه ي تفنگ و ميوه ي فشنگ
گرچه اندكند و هنگ تيشه ها زياد
شاخه هاشون يه روز بزرگ ميشن

خواب زير سايش و كنار بزار
سبزه برگاش و دلش از قطران
آخه ريشش داره سيراب ميشه از چشمه ي خون
كه به پاي پير اوست در جريان

نگا كن!خيل درختاي جوون
دل نازشون ز حد بيداد كبود
كه تن از تيشه ي جلاد به خون


توي يك كوير داغ يه هبوط
كه پر از ضيافت خستگيه
يه درخت خسته مونده پا بر جا
ولي شاخه اي نداره آشيون باشه واسه فاخته اي
سايه اي نيست واسه چتر نيلوفريه مسافري

زير شنزاراي داغ
كه پر از ترانه ي سخاوته
دست يك نهال تازه افتاده برون
كه تو مشتشش بذر آتش و شهادته

سه‌شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۳

قشیری نامه 2



کودکی:
در سوم جمادی الاخر از سال 716 هجری چشم به جهان گشود.زروقی در تصحیح التواریخ می آورد در بیست و هشتم ربیع الاخر از سال 826 هجری.و از همه غریب تر ظبط کریم طالبی است که او را هم دوره ی سلسله ی یولداش باشیان در سبزوار میداند و تاریخ آن را 1269 تا 1279 و نتیجه میگیرد که چون مولف تذکره العرفا از قول سرایداری آورده که سال چهارمش با کسوف همراه بوده وچون تنها کسوف قابل رویت در دامغان و حومه در سنه ی 1279 هجری قمری صورت گرفته این سال را سال صحیح ولادتش میداند و ادامه میدهد که چون تشویشی از قول پنذری آوره که پدرش ربیع الاخر را شهر البنی نامیده بود این ماه را نیز به عنوان ماه تولدش آورده...در این صورت معاصر سلسله ی سلاطین الگشاد دوم بوده سلسله ی کوتاهی که پس از طغیان اردلان میرزا و سرنگون نمودن برادر ارشد ارسلان میرزا آخرین پادشاه یولداش باشیان به قدرت دوباره رسید و بسیار سعی کرد احترام دوره ی اول را تجدید کند.
همانطور که گفته شد کودکی ی وی با افسانه ها و تاریکی تاریخ همانطور که از برای کافه ی نامداران روزگاران دور وجود دارد همراه میباشد.که مثلا آن سالها در قشیر خشکسالی بود و چون او به دنیا آمد سه روز پیوسته باران بارید و آنگاه سه روز آفتاب تابیدن بنمود و مراتع همه روییدند و وفور شد تاهفت سال.در زاد العوضیها تشویشی که غریب دوازده سال پس از این ماجرا از انجا می گذشت نوشته که هنوز سر سبز است و با سبزی ...و یا در جایی دیگر نبشته اند چون متولد شد پوستش همه سیاه بود و چون دیگران او را زنگی خواندند پدر به بالای کوه گمیش بردش مویی از سر بکند و در آتش انداخت تا هفت روز آنگاه نور آتش بالا نیامد و پوستش سفید شد....
این اقوال که با افسانه های دور پیوند خورده حتا اگر به ذهن عقل اندیش صحیح نیاید باری نمایانگر وجود کراماتی خاص در او از همان اوان کودکی است.چنانچه بعضی منابع حالات خاص او را در طفولیت گزارش کرده اند.این که المهجوی مینوسد:کودک بود و احساس پیران داشت...شاید دال بر همین موضوع باشد.همانطور که ضبط پوست چروک و پیرانه ی وی احتمالا خبطی است که بعدها از روی نوشته هایی از این دست صورت و استنباط گرفته.
به هر جهت علوم مقدماتی را نزد ملا قوام بغدادی بیاموخت و به پیش نیای اعلای خود که از متشرعان و مفسران بنام کتاب بوده و تفسیر الفرفری از وی صاحب اسم است به علم کلام و حدیث مشغول شد.شرحی که بر همین تفسیر الفرفری بنام مقامات الفرفریه نوشته را میتوان به مثابه ی پایان نامه ی او در این دوره به حساب اورد.خود نیز در شرح نامه ی حیات می آورد:هنوز لحیه بر عارضم ننشسته بود که منقولات تمام بشد.
از مدارک مستدلی که بر جای مانده میتوان ادعا نمود از طفولیت به شرح و تفسیر نویسی میپرداخته.و شاعری نیز از همین دوران پیشه نموده است همانطور که قصیده ی غرایی در مدح امیر اردلان اول پادشاه دوم سلسله ی سلاطین الگشاد سرود که پادشاه وقت قدردانی را صله به او اعطا کرده.
جوانی:
از آن جایی که بر علوم زمانه مسلط شده بود به دنبال کمال بینهایت راهسپار شد:
رهسپار این خراب آبادم ازیراک
بهر خود جویم جوابی یا کمالی
آوردن جواب در این جا این باور را به ذهن محقق دقیق می اندازد که احتمالا آنچه در گوشش خوانده بودند را به تنهایی باور نمیکرده و در جستجوی راهی برای ادراک شخصی میبوده:
گو که میداند چه میخواندند در گوشم
انا لحق را و ویا لا هو الهی
به هر حال در بیابانهای اطراف دامغان با شیخ ابولهول رازی آشنا شد و نخستین مکاشفات خویش را با او انجام داد.از کیفیت این مکاشفات خبری در دست نیست ولی مشکوکی در رساله ی گرانمایه ی خود احوال الکشوف من الصور مکسوف آورده:دانسته مکاشفه کرد...که به احتمال زیاد بر این موضوع اصرار داشته که به طور آگاهانه و با بینش قبلی تن به ان کار داده و گرنه در گذشته بی آنکه بدان علم داشته باد نیز مکاشفه کرد و این گفتار به اقوال الپخ پخ المهجوی روستایی گوسبندی نزدیک است.
خوش میگوید:
مکاشفات نمودم نه از برای نخست
و لیک علم بیاموختم که چیست همی
کمال کشف جهان را از او کنم چو کنم
مراد اعظم خود شیخ ابوالهول رازی
و به این ترتیب باز به همین میرسیم که او پیشتر نیز مکاشفه کرده ولی نمیدانسه که چیست و احتمالا مکاشفه نام دارد.
پیرامون این شیخ ابولهول رازی نیز اطلاع چندانی در دست نداریم و این که کی و چگونه زندگی میکرده و دانسته های اندک ما مربوط به باب ابولهول نامه ی رساله ی بوق بوق میباشد. وقتی خود قشیری میگوید:
نخست بوده و باشد مراد و مرشد خویش
کزو مکاشفه یرپاست و سرداری
به اندیشه ی بسیاری از آگاهان و محققان می افتد که شاید قشیری اولین و شاید هم آخرین شاگرد این استاد بوده باشد.خصوصا که منقولات ابولهول نامه هیچ نظرگاه کامل و منطقی به دست نمیدهد.کریم طالبی برای فرار از این نا آگاهی او را ابوجهل فراهانی خوانده که درویشی از ناحیه ی فراهان استر آباد بوده که کرامات عجایب و مکاشفات غرایب داشته و چون با روزگاریان خود همکلام شدی و زبانش نفهمیدند نادان و دیوانه اش خطاب کردند و بعضی معنقدند به همین دلیل نامش را چنان گذارده اند.
از این پس زندگی نامه ی او باز میان ابرها میرود و ناپیدایی و ابهام بر ان سایه می اندازد.فرضیه ی خواب دیدن و سپس دیوانه شدنش اگر چه میتوان صحیح باشد گفتارهایی که پیرامونش آورده اند چون نعره زدنها بی شک هنرنمایی قلم افسانه سرایان است و نه تارخ نویسان.از آن که بگذریم باز زوایای روشن زندگیش هویدا میشود آشنایی با بوریس کمپانی که قطعا در کمپانیه ی قشیر صورت گرفته آن سان که خود قشیری گفته:
دست به بالا و به کمپانیه
تا که شوم همدم پیر بوریس
و این که کیفیت استادی شاگردی آنها خیلی زود شکل گرفته و به همین زودی هم به خویشاوندی می انجامد.نگارنده ی رساله ی پربهای بوق بوق در باب کمپانی نامه می آورد:
پیری بود که مجلس تدریس داشت در کمپانیه و آن قریه ایست نزدیک قشیر و ابن بتونه گفته دهاتی در بیست و سه فرسخی عشیر و هفت منزلی ی قشیر.و مردم یکسره او را تکریم کردی و نامش از دیواره های کمپانیه بیرون شدی.ازیرا جوانی به خدمتش درآمد و علوم مکاشفه فراگرفت و اورادی ممارست کردی و به رموز زندگانی واقف گشتی نامش ابوالفضل قشیری مسعودی دامغانی....
بدین صورت سیر انفس کردند و شاگرد جوان در مسیر دیگری شتابان شد.و چون مقامات والای او بر استاد روشن گشت دخت خویش به نکاح او در آورد.که برای قشیری پنج فرزند به دنیا آورد.
امداد بزرگ دیگری که کمپانی در حق شاگرد و داماد خود روا داشت آشنای نمودن او با مجالس سربازی بود.سربازی که اصلا شوریده ای مشهور در نواحی ی دامغان بود مقامات علوم عقلی را از کودکی فراگرفته بود و سپس به آموزش علوم نقلی و تفسیر کتاب مشغول شده بود .از زندگی و روزگارش خبر بیشتری در دست نیست مگر چند صفحه ای که در رساله ی بوق بوق باب سربازی نامه آمده.به هر حال سالهای خدمت قشیری به همنشینی با او گذشته است.
نکته ی اهم زندگانی ی وی در این سالها سفرش به نواحی ی کرمان و همنشینی با باقر استرآبادی صوفی و عارف معروف است.این که او با آشنایی و قصد قبلی راهی آن دیار شده و از قبل طرح همنشینی با استرآبادی را داشته یا خیر جای ابهام است و اگر نخواهیم به دنیای افسانه ها سفر کنیم و اقوال غریب شاعرانه در این باره بشنویم بهتر آنکه تنها قبول کنیم که احتمالا پس از پایان دوره ی خدمت راهی کرمان شده و آنجا با باقر استرآبادی آشنا میشود.و هم اوست که به او لقب پیر میدهد و از گفتار خود قشیری پیداست که این لقبی در حد یا حتا بالاتر از مرشد کاملی است که زودتر از همین استرآبادی گرفته بود.و قطعا مایه ی بزرگیش بوده و او را از دیگر صوفیان و عرفا ممتاز میساخته و شاید هم بر صدر آنان مینشانده به هر حال درجه ای بوداه که باید از بزرگتر مجلس که مقام استادی داشته دریافت گردد:
حکایتی بشنیدم که پیر دیر بگفت
که پیر دیر ندیدم مگر که پیر قشیر
مراحل دل او را جهان دل داند
که کوه موش بزاید ابوتراب حریر
پیری:
با اعطای مقام پیر به نوشتن و انتقال دانسته ها پرداخت.گویی در این موقع مجال گسترده تری داشته که بنویسد.تالیفاتی که در این سالها صورت گرفته آقدر زیاد بوده که باز به افسانه ها و غرایب نزدیک تر است.منشاری میگوید حاصل عمرش دوهزار دفتر....
و در تذکره العرفا امده بیست و در رساله ی بوق بوق بر این اساس نوشته شده:تالیفاتش بسیار بوده و بسیاری تا امروز مفقود شدند اما گویند بیست باشد یا دویست یا دوهزار همینطور بیست هزار...
از این که بگذریم باری دوباره زندگی ی وی به ابهامات و توهمات میگراید خصوصا که صاحب کرامات و مکاشفات نیز شده بود و این دست افسانه سرایان را بیش از قبل در بال و پر دادن پرنده ی رویا فراخ مینمود.از آن جمله که در خشکسالی ی کازرون مکاشفه نموده و هفت روز باران آمده.گروهی نیز گفته اند هفتاد روز...به هر حال میتوان صحت این یکی را پذیرفت که اندکی به سیر آفاق پرداخته آن هنگام که از تالیف مقامات قشیری و دانشنامه ی اوراد کمپانی و احتمالا چند تالیف مختصر فراغت یافت و بقیت عمر به زادبوم برگشت.و تا زمان وفات همانجا به نوشتن و افشای کرامات مشغول بود.و البته نزد امرای محلی همچون اردلان میرزای چهارم واپسین سلطان سلاطین الگشاد دوم و امرای سلسله ی بعد از آن یعنی یولداش باشیان بوده.و قصیده ی معروف او در روی کار آمدن میرآخورلوخان موسس سلسله ی یولداش باشیان و انقراض سلاطین الگشاد معروف است.همانطور که طغرل عوضی از امیران محلی که گهگداری به قشیر توابع نزدیک به قصد باج گیری هجوم می آورد برایش احترام فراوان قایل بوده و حتا در غایله ی حمله المبین به وساطت او از گردن زدن مردم قشیر که در برابر متجاوزین ایستاده بودند صرف نظر کرد.
وفاتش را بین سالهای 782 تا 1358 هجری نوشته اند که با این حساب اطلاع زیادی در مورد سالهای حیاتش به دقت معتدل نداریم.اگر تاریخ میلادش را 716 بگیریم و وفاتش را 782 غریب 66 سال عمر کرده و اگر وفاتش را 1358 بدانیم و میلادش را سال 1275 حساب عمرش 83 میگردد و اگر هم قول کریم طالبی را پذیرا باشیم 89 سال زندگی کرده.به هر حال در قریه ی رستم کوری در نزدیکی ی قشیر به پایان عمر میرسد و گفتند یکهزار و صد نفر بیشتر پیکرش را تشییع کردند و بر او عزاداری کردند.



ادامه دارد...

دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۳

میلاد



برای جشن میلادم
چه هدیه آورید امشب
که در این جشن افسرده
نبینم لحظه ای در تب

برید از من دل انگیزی
نشسته در غمی دیرین
سپرده سر به سنگی سرد
عزادار شب دوشین

خوش آن دم برکنی پیله
به این جا منزل اندازی
به دور از وحشت طوفان
بر این جا آشیان سازی

چنان افتاده و تنها
چو دشمن مانده در این قوم
در این کهنه کلاف مرگ
جنان بازیچه سردرگم

ببین از چنگ شام ما
چکد خون دل و دلدار
ببین دلتنگ میدارد
سکوتت خفته ی دیوار

در آغاز غروب تو
در استیلای خودسوزی
چنین پوسیده در کابوس
که پیدا نیست نوروزی

بیا بند از تنم بگشا
که دلبندند آزادی
کبوترهای بیدانه
رها در سفره ی بادی

تن من با سکوت تو
فروشنده ست این بازار
خریدارند بهر ما
مسلسل با شب آوار

کنون که هنگ خفاشان
به خاک ذلت افتاده
چرا نوشنده خون خود
دلاور مرد آزاده
چراغ ظلم بر باده



اردیبهشت 83

یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۳

قشیری نامه 1

به علم خویش اگر غره گشته ای ای دل
برو بشو جهول که به از کردن فخر است
اگر به شاهی این ملک نا سزا شادی

گدا بشو که شهنشاه گنجور صخر است


از چهره های همیشه درخشان وادی عرفان و شریعت عصیان و طرقت غزال صحرای تعبد و سمک دریای تحمد چراغ روشن راهها و زینت جمیع سماها ابوالفضل قشیری مسعودی دامغانی است که نام او بر تارک عرفان و بندگی همیشه نورانی است.
ابوالفضل قشیری در روستایی از توابع قشیر از توابع دامغان دیده به جهان گشود.تاریخ ولادتش بر کسی روشن نیست ولی مورخین معتبر و دلایل منور آن را میان سنوات 716 تا 1275 هجری بیان میدارند.از کیفیت کودکی او نیز اطلاع چندانی در دست نیست مگر این که در طبیعت دوشیزه ی آن خطه سیر آفاق میکده و نزد ملا قوام نامی تلمذ مینموده و بواسطه ی ذکاوت فراوان و حصانت عیان در دیده ی استاد بزرگی یافته و سروری گرفته.چنانچه خود میگوید:
نیامد آن که بیابد به نزد ملاقوام
بخواند و بنوازد بدانسان که منم
و در همین اثنا شعر سروده و یواسطه ی اصلیتش {احتمالا}دامغانی تخلص میکرده:
به نزد دامغانی دامغانی را مجال دامغانی نیست
که ان این دارد و جز آن را ی آنی نیست
که گویی در دعوی با دیگر دامغانی سروده که بر سر تخلص یکسان با او دعوا میکرده.و قول دیگر را در المشاعر سقت تیری ظبط نموده که چون صغارت را لحیه بر گونه نروییده بود الواطی باری مداعبت مینموده و لعبتیش را خواستار بوده که وی نسب خویش را گوشزد میدارد.
در باب حالات و رفتارش اقوال فراوان است و همانطور که از برای کافه ی مشاهیر روایات تفاوت فاحش و تفارق غایش دارند راه بردن به کنه حقیقت او سخت دشوار مینماید.
در جایی او را فیلسوفی خوانده اند که شامی در خواب هاله ای میبیند که از او میپرسد حاصل فلسفه کردنت بازبگو.و فاش کن عمرت را بر چه گذرانده ای...ان گاه هراسان از خواب بیدار میشود و آشفتگی عظیم و جان مردگی الیم بر وی حادث میشود.پیوسته نعره میزده بطوریکه الپخ پخ در رساله ی خورجین خود آورده:سه شبانه روزعربده را چنان بانگ بر آورد که دزدان از شهر همه بشدند و خلق از عطاسی چنین آسوده خسبیدند.و در آن حوالی سارق یافت مینشد...
مولف الپریه نیز آورده:سی روز در فریاد شد که درنیشابود بانگش امیر را از خواب بیدار کرد و فرستاد تا زبان از کام صاحب صدا بکنند.
و بعض آورده اند سیصد روز.تشویشی نیز که در همین ایام از دامغان میگذشت در سفرنامه ی ارجمند خود زاد العوضیها آورده در دامغان و قریات مقربه سارق نباشد.
جایی دیگر وی را از همان عوان جوانی دارای ذوق سرشار دانستند که با او سر علوم عقلی نبوده.هندوجی مینویسد:
هندسه 2 پاس نکردی و با ریاضیات گسسته مشروط شدی.
و در رساله ی گرانمایه ی خورجین آورده شده:ریاضیات را اقبال نمیکرد...
به هر جهت میتوان چنین نتیجه گرفت که در کودکی به علم و معرفت کوشید و علوم شعر را بیاموخت و این جمله ی الخنذری که میگفت:کودکی شاعر بود....احتمالا همین نکته را برمیگرداند.
سپس به سیر آفاق و انفس پرداخته اول سرتاسر قشیر را بگشته و با پیشوایان طریقت آن چون بوریس کمپانی محشور بوده و کمپانی دخت خویش به کابین او درآورده و مقامات تصوف را برایش تفسیر کرده.و انگاه به همراه هم مکاشفات بکردند.میگویند مکاشفه ی معروف کمپانی نخوردن و پس دادن بوده و تا چهل روز چنین میکرده و پیوسته اورادی به زبان جاری میساخته.از معاصرین وی چندتایی شیادش میخواندند که مسهل میخورده و شیاف به اندرون میگذاشته.و تعدادی دیگر چون پشم چین و سربازی کاشفیش دانسته اند که به کشف رموز اوراد میرفته.و همنشینی قشیری با همین سربازی که در سالهای خدمت قشیر در پادگان میسور شد وی را بر آن داشت تا دانشنامه ی معتبر اوراد کمپانی را تالیف کند.مثنوی باد و معده نیز از آثار همین او است که در وصف پدرزن سروده است.
باری اوقات دیگر آن سالها نیز بدینگونه در تحقیق و بعضا تالیفی اندک گذشت.تا سرانجام در حوالی ی کرمان با باقر استرآبادی محشور شد و پیر واقعی خویش را بیافت.و در محضر او به کمالت علم و حمالت حلم تصوف نایل آمد.و از آن پس با نام مرشد کامل پیشوای طریقت شد.و به مسند عرفان بنشست.و تا پایان حیات این عنوان را به همراه داشت.
باری این گوشه هایی مبهم و تاریک از حیات پر ثمر این گرامی عارف نام اور بود حال گوشه هایی دیگر از روزگار باردار او را ورق خواهیم زد.


ادامه دارد...

شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۳

روزهایی که میگذرد




سيزده به در هم جايي نرفتيم.مانديم خانه.مثل دوازده روز ديگر عيد.به راستي تعطيلات براي آدمهايي مثل ما كه جايي نميتوانند بروند چقدر سخت و خسته كننده است.حامد بي معرفت هم از همان روز اول رفت شمال.فقط شب عيد زنگ زد كه عيدت مبارك و سال خوبي داشته باشي.اصلا نميدانم چرا دارم اين چيزها را مينويسم.همش همینطوری شد.
اين دو ماه آخر خيلي كار داشتم.اصلا همينجوري يكسره سفارش بود كه به دفتر مي آمد.تا ساعت نه حتا ده ميماندم تا طرح ها را كامل كنم.بابا صداش درآمده بود.ميگفت دختر چه معني داره تا ساعت ده سركار باشه. طفلك بهش زنگ ميزدم مي آمد دم شركت دنبالم.پورسانت خوبي میگرفتم.تازه عيدي هم بهمان دادند.ولي وقتي درست حساب كردم ديدم چيز زيادي براي خودم نميماند.تازه لباس و خريد هم داشتم.اي خدا چقدر زندگي براي بعضي ها سخت است.يادش مي افتم كه هرروز از شهرك سوار اتوبوس ميشدم به ولي عصر و از آنجا دوباره به كريمخان انهم در ترافيك صبحا.تازه روزهايي كه خواب ميماندم بايد سوار تاكسي ميشدم.بايد صبر ميكردم ببينم كدام تاكسي عقب جا دارد كه سوار شوم.وگرنه همين كه مينشستم جلو يا بايد يك هيكل گنده را كه بدش هم نمي آيد به هواي دست انداز و پيچ دست و پايش را بمالد به مانتوم را تحمل كنم يا بگويم به جهنم و ضرر آقا راننده دو نفر حساب كنيد.آخر مگر حقوق من در ماه چقدر است كه پانصد تومان فقط براي يك كورس بدهم آنهم روزي.نه سي روز.اي خدا فقط اولهاي ماه است كه هوس ميكنم كمي بيشتر بخوابم و عوضش با تاكسي بروم.تازه تا خود ميدان هم ميخوابم.اين جوري بهتر كار ميكنم.خودم حس ميكردم بهره وري ام بالاتر رفته.شارژ بودم.اي خدا چرا ساعتهاي كاري را كمي عقب نميكشند.با رضا تو همين خط آشنا شدم.نشسته بود وسط. بين راه يك هو از خواب پريدم حس كردم جا ماندم يا نميدانم چي...ازش ساعت پرسيدم.ساعت خودم بندش خراب بود داده بودم عوض كنند.پياده كه شديم.گفت ميتونم مزاحمتون بشم.گفتم:آقا من خيلي كار دارم.
گفت ايراد نداره وقتي كارتون تموم شد زنگ بزنین.يك برگه كاغذ داد دستم.انقدر نزديكم شده بود كه انگار به تمام حركاتم تسلط داشت.برگه را گرفتم.وقتي تو شركت يادش افتادم به نظرم بد نیامد.بعد از ظهر از راه شركت ميرفتم هم را ميديديم يكي دو بار هم مرخصي گرفتم.ولي يك اخلاقهاي عجيبي داشت كه توش ماندم.گير ميداد گه چرا اين روسري را با اين مانتو پوشيدي.اين چه رنگ شلواري است كه كردي پات.به همه چيزم گير ميداد و سوال ميكرد.تا ديدم ديگر نميتوان تحملش كنم.خودش گفت تو چطور اين رفتارهاي مرا تحمل مي كردي؟بعد هم سرو كله ي يكي ديگر پيدا شد.بعد از يكي دو ماه دعوتم كرد خانه.نرفتم.بهش گفتم بهتر است همين جا همه چيز را تمام كنيم.بعدا يادم افتاد كه تو اين دوستيها هيچ حرفي از ازدواج و اين جور چيزها زده نشد من هم دربندش نبودم.پس چه ميخواستم؟اصلا اين كارها كه براي من نيست.كه تا ساعت شش تو شركت كار ميكنم بعد هم انقدر خسته مي آيم كه دوست دارم يك چيزي بخورم يك كم تلويزيون نگاه كنم و بعد بگيرم بخوابم براي فردا.حالا يك شبهايي به سرم ميزند آن لاين شود.ايميلها را كه خب همان جا تو شركت چك ميكنم.از بچه هاوبعضي ها عكس و از اين جور چيزها که میخوانند و میخندند ميفرستند.بعضي شبها چت ميكنم.اولها ميرفتم توي روم ولي الان چند تا از بچه ها آن لاین هستند با همانها.ديگر چه وقتي مي ماند كه با پسر مسر بروم بيرون.تازه تو اين گراني.خودم ميدانم با چه زحمتي پول در مي آورم.حالا بشوم آوار يكي ديگر.انوقت او هم يك توقعاتي برايش پيش بيايد.اگرفقط همين را ميخواست كه دستم را بگيرد يا چه ميدانم دستش را بگزارد روي پام يا لاي پام كه چيزي نبود.همش ميخواست دستش را از مانتوم رد كند تو روي تي شرت و لباس زير و هر كوفت و زهرماري كه بود.آن هم بيرون.تو ماشين كه همه نگاه ميكنند.با اينهمه دلم برايش تنگ شده.
شايد تقصير خودم بود.كه كامپيوتر نرفتم.و امدم گرافيك.آنجا اقلا مهندس ميشدم.ولي خب دانشگاه آزاد بود.بابا هم كه كارش معلوم نبود.دو ماه كار ميكرد سه ماه بيكار.حتا حاضر شدم جابه جايي كنم با يكي كه شهرستان قبول شده بود تا او بيايد جاي من من بروم جاي او.يك پولي هم بدهد كه كمي از خرج تحصيلش در بيايد.نگذاشتند.گفتند نميتوانيد جايتان را عوض كنيد.ولي يكي ميگفت همان معاون كه اين حرف را زد هفت ميليون و نيم ميگيرد مي اورد تهران.من يك ميليون ميخواستم.اين سراسري بود ولي عوضش فوق ديپلم.ميگفتندقبول شدن تو كنكور ليسانسش سخت است.خب عوضش رفتم سر كار.گفتم حقوقم را پس انداز ميكنم يك ماشين ثبت نام ميكنم.ولي مگر اين چاله چوله ها ميگذارند.تو خانه شديم سه تا نان آور ولي مثل اينكه به همين اندازه هم برايمان كيسه باز شده.مامان پايش ناراحت است ميبريمش فيزيوتراپي.تازه نميدانم با اينكه ريخت و پاشمان همان است كه بوده چرا اين قدر خرج رفته بالا.مجبور شدم وام بگيرم براي ثبت نام ماشين...اواخر خرداد امسال بايد تحويل بدهند.ماهي صد تومن قسط ميدهم.نمیدانم ولی خب بابا هم راستش اذیت میکند.خرجش بیشتر شده.خانه که هست عصبانی با کسی حرف نمیزند ولی همین که پا میگذارد بیرون و برمیگردد شاد و شنگول می آید با همه حتا سینا که انقدر عنق است شوخی میکند.مامان هنوز هم یک وقتهایی باهاش دعوا میکند.دیروز پریروزها رفت سراغ عمو جلال.حتما برای گله ای.عمو گفته بود جلیل برای ما مرده دیگه باهاش کاری نداریم.بابا که آمد خانه رفت یک جا نشست نمیدانم چی شد آن مجسمه ی زن و مرد که نشسته اند روی یک چیزی مثل کاناپه و دارند کتاب میخوانند را پرت کرد به مامان که پشت ناهارخوری نشسته بود.مامان جیغ زد:معتاد تریاکی عملی انگل....بابا داد زد انگل پدرته.....بابا به مامان میگوید جنده.میگوید با آتش یکی از همکلاسهای دوره ی دانشگاهش رابطه دارد.

جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۳

خوش تر صنمي چون الف يار نديديم
محبوب تر از لحظه ي ديدار نديديم
ما در همه دوران دويديم دويديم
اندوخته اي نيك از اين كار نديديم
هر قدر فراتر به پي كار دويديم
ردي ز يكي كار پديدار نديديم
در ميكده مجموع بگشتيم هشيوار
در مدرسه يك دانه هشيوار نديديم
ما ديده به پيمانه گشوديم از آن رو
در خال لب دوست به جز خار نديديم
هر گوشه ز جانان جدا مانده يكي جان
جز ديده ي گريان و دل زار نديديم
رويا همه در خواب و به بيدار سراب است
چيزي نه به خواب و نه به بيدار نديديم
از پرده ي تقدير بر ديده كشيدند
ورنه ز حقيقت همه آثار نديديم
گردونه به جادو شد و با جمبله چرخيد
چرخاندنش از دو و سه و چار نديديم
فرهاد به ديدار چرا ديده گشودست؟
ما ديده گشوديم و به جز تار نديديم

پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۳

ترانه براي مادر



آن سوي پنجره نشسته اي شايد
يا پشت در خانه داري راه ميروي
من كه صداي پايت را مفهمم

در شبهايي كه خانه نمي آمدم
و روز تولدم كه کمتر به خاطر داشتي
در دقایق همیشگی ی سفر و رفتن من...
هيچ وقت آنقدر پول نداشتم كه برايت سوغاتي ي بهتر از كوله بار هميشه بسته ام بياورم.
اما شبهايي كه بالاي سرم مي آمدي را خوب به ياد دارم.

مادر!هيچ وقت فرصت نكردم بهت بگويم چقدر دوستت دارم.
و تو هم هيچ گاه كاغذ پاره هايم را وارسي نكردي تا شعري براي خودت پيدا كني.
مادر! شايد نميداني پسرت چند بار عاشق شده.
و چه شعرهايي براي دخترهايي كه ميشناخته گفته است.
اما حالا
گوش ميكني
مادر!دارم براي تو مينويسم...
كاش يك چمدان كلمه داشتم تا كنار هم ميگذاشتم.
ميداني!دوست داشتم همين الان كنارت نشسته بودم و بهت نگاه ميكردم.
راستش خيلي دوست دارم سرم را بگذارم روي پاهايت و بخوابم
و تر باز برایم قصه ی حسن کچل را بگویی
اما مادر!میداني كه پسرت اصلا بلد نيست يك جا بنشيند
و حتا در زيباترين لحظات زندگي دوست دارد راه بيفتد و برود به جاهاي دور...

سه‌شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۳

آره گفتم كارت دارم.يادمه.ولي ولش كن.چيزي نيست.حل شد.آخه چيزي نيست كه بخوام بگم.گفتم كه برطرف شد.خيلي خوب.ميخواستم بگم دوستت دام.بعد از اين چند سال هنوز نتونستم فراموشت كنم.ولي همين كه خواستم بهت بگم ديدن ديگر دوستت ندارم.همين.گفتم كه چيز مهمي نيست.فراموشش كن.