قشیری نامه 1
به علم خویش اگر غره گشته ای ای دل
برو بشو جهول که به از کردن فخر است
اگر به شاهی این ملک نا سزا شادی
گدا بشو که شهنشاه گنجور صخر است
از چهره های همیشه درخشان وادی عرفان و شریعت عصیان و طرقت غزال صحرای تعبد و سمک دریای تحمد چراغ روشن راهها و زینت جمیع سماها ابوالفضل قشیری مسعودی دامغانی است که نام او بر تارک عرفان و بندگی همیشه نورانی است.
ابوالفضل قشیری در روستایی از توابع قشیر از توابع دامغان دیده به جهان گشود.تاریخ ولادتش بر کسی روشن نیست ولی مورخین معتبر و دلایل منور آن را میان سنوات 716 تا 1275 هجری بیان میدارند.از کیفیت کودکی او نیز اطلاع چندانی در دست نیست مگر این که در طبیعت دوشیزه ی آن خطه سیر آفاق میکده و نزد ملا قوام نامی تلمذ مینموده و بواسطه ی ذکاوت فراوان و حصانت عیان در دیده ی استاد بزرگی یافته و سروری گرفته.چنانچه خود میگوید:
نیامد آن که بیابد به نزد ملاقوام
بخواند و بنوازد بدانسان که منم
و در همین اثنا شعر سروده و یواسطه ی اصلیتش {احتمالا}دامغانی تخلص میکرده:
به نزد دامغانی دامغانی را مجال دامغانی نیست
که ان این دارد و جز آن را ی آنی نیست
که گویی در دعوی با دیگر دامغانی سروده که بر سر تخلص یکسان با او دعوا میکرده.و قول دیگر را در المشاعر سقت تیری ظبط نموده که چون صغارت را لحیه بر گونه نروییده بود الواطی باری مداعبت مینموده و لعبتیش را خواستار بوده که وی نسب خویش را گوشزد میدارد.
در باب حالات و رفتارش اقوال فراوان است و همانطور که از برای کافه ی مشاهیر روایات تفاوت فاحش و تفارق غایش دارند راه بردن به کنه حقیقت او سخت دشوار مینماید.
در جایی او را فیلسوفی خوانده اند که شامی در خواب هاله ای میبیند که از او میپرسد حاصل فلسفه کردنت بازبگو.و فاش کن عمرت را بر چه گذرانده ای...ان گاه هراسان از خواب بیدار میشود و آشفتگی عظیم و جان مردگی الیم بر وی حادث میشود.پیوسته نعره میزده بطوریکه الپخ پخ در رساله ی خورجین خود آورده:سه شبانه روزعربده را چنان بانگ بر آورد که دزدان از شهر همه بشدند و خلق از عطاسی چنین آسوده خسبیدند.و در آن حوالی سارق یافت مینشد...
مولف الپریه نیز آورده:سی روز در فریاد شد که درنیشابود بانگش امیر را از خواب بیدار کرد و فرستاد تا زبان از کام صاحب صدا بکنند.
و بعض آورده اند سیصد روز.تشویشی نیز که در همین ایام از دامغان میگذشت در سفرنامه ی ارجمند خود زاد العوضیها آورده در دامغان و قریات مقربه سارق نباشد.
جایی دیگر وی را از همان عوان جوانی دارای ذوق سرشار دانستند که با او سر علوم عقلی نبوده.هندوجی مینویسد:
هندسه 2 پاس نکردی و با ریاضیات گسسته مشروط شدی.
و در رساله ی گرانمایه ی خورجین آورده شده:ریاضیات را اقبال نمیکرد...
به هر جهت میتوان چنین نتیجه گرفت که در کودکی به علم و معرفت کوشید و علوم شعر را بیاموخت و این جمله ی الخنذری که میگفت:کودکی شاعر بود....احتمالا همین نکته را برمیگرداند.
سپس به سیر آفاق و انفس پرداخته اول سرتاسر قشیر را بگشته و با پیشوایان طریقت آن چون بوریس کمپانی محشور بوده و کمپانی دخت خویش به کابین او درآورده و مقامات تصوف را برایش تفسیر کرده.و انگاه به همراه هم مکاشفات بکردند.میگویند مکاشفه ی معروف کمپانی نخوردن و پس دادن بوده و تا چهل روز چنین میکرده و پیوسته اورادی به زبان جاری میساخته.از معاصرین وی چندتایی شیادش میخواندند که مسهل میخورده و شیاف به اندرون میگذاشته.و تعدادی دیگر چون پشم چین و سربازی کاشفیش دانسته اند که به کشف رموز اوراد میرفته.و همنشینی قشیری با همین سربازی که در سالهای خدمت قشیر در پادگان میسور شد وی را بر آن داشت تا دانشنامه ی معتبر اوراد کمپانی را تالیف کند.مثنوی باد و معده نیز از آثار همین او است که در وصف پدرزن سروده است.
باری اوقات دیگر آن سالها نیز بدینگونه در تحقیق و بعضا تالیفی اندک گذشت.تا سرانجام در حوالی ی کرمان با باقر استرآبادی محشور شد و پیر واقعی خویش را بیافت.و در محضر او به کمالت علم و حمالت حلم تصوف نایل آمد.و از آن پس با نام مرشد کامل پیشوای طریقت شد.و به مسند عرفان بنشست.و تا پایان حیات این عنوان را به همراه داشت.
باری این گوشه هایی مبهم و تاریک از حیات پر ثمر این گرامی عارف نام اور بود حال گوشه هایی دیگر از روزگار باردار او را ورق خواهیم زد.
ادامه دارد...
به علم خویش اگر غره گشته ای ای دل
برو بشو جهول که به از کردن فخر است
اگر به شاهی این ملک نا سزا شادی
گدا بشو که شهنشاه گنجور صخر است
از چهره های همیشه درخشان وادی عرفان و شریعت عصیان و طرقت غزال صحرای تعبد و سمک دریای تحمد چراغ روشن راهها و زینت جمیع سماها ابوالفضل قشیری مسعودی دامغانی است که نام او بر تارک عرفان و بندگی همیشه نورانی است.
ابوالفضل قشیری در روستایی از توابع قشیر از توابع دامغان دیده به جهان گشود.تاریخ ولادتش بر کسی روشن نیست ولی مورخین معتبر و دلایل منور آن را میان سنوات 716 تا 1275 هجری بیان میدارند.از کیفیت کودکی او نیز اطلاع چندانی در دست نیست مگر این که در طبیعت دوشیزه ی آن خطه سیر آفاق میکده و نزد ملا قوام نامی تلمذ مینموده و بواسطه ی ذکاوت فراوان و حصانت عیان در دیده ی استاد بزرگی یافته و سروری گرفته.چنانچه خود میگوید:
نیامد آن که بیابد به نزد ملاقوام
بخواند و بنوازد بدانسان که منم
و در همین اثنا شعر سروده و یواسطه ی اصلیتش {احتمالا}دامغانی تخلص میکرده:
به نزد دامغانی دامغانی را مجال دامغانی نیست
که ان این دارد و جز آن را ی آنی نیست
که گویی در دعوی با دیگر دامغانی سروده که بر سر تخلص یکسان با او دعوا میکرده.و قول دیگر را در المشاعر سقت تیری ظبط نموده که چون صغارت را لحیه بر گونه نروییده بود الواطی باری مداعبت مینموده و لعبتیش را خواستار بوده که وی نسب خویش را گوشزد میدارد.
در باب حالات و رفتارش اقوال فراوان است و همانطور که از برای کافه ی مشاهیر روایات تفاوت فاحش و تفارق غایش دارند راه بردن به کنه حقیقت او سخت دشوار مینماید.
در جایی او را فیلسوفی خوانده اند که شامی در خواب هاله ای میبیند که از او میپرسد حاصل فلسفه کردنت بازبگو.و فاش کن عمرت را بر چه گذرانده ای...ان گاه هراسان از خواب بیدار میشود و آشفتگی عظیم و جان مردگی الیم بر وی حادث میشود.پیوسته نعره میزده بطوریکه الپخ پخ در رساله ی خورجین خود آورده:سه شبانه روزعربده را چنان بانگ بر آورد که دزدان از شهر همه بشدند و خلق از عطاسی چنین آسوده خسبیدند.و در آن حوالی سارق یافت مینشد...
مولف الپریه نیز آورده:سی روز در فریاد شد که درنیشابود بانگش امیر را از خواب بیدار کرد و فرستاد تا زبان از کام صاحب صدا بکنند.
و بعض آورده اند سیصد روز.تشویشی نیز که در همین ایام از دامغان میگذشت در سفرنامه ی ارجمند خود زاد العوضیها آورده در دامغان و قریات مقربه سارق نباشد.
جایی دیگر وی را از همان عوان جوانی دارای ذوق سرشار دانستند که با او سر علوم عقلی نبوده.هندوجی مینویسد:
هندسه 2 پاس نکردی و با ریاضیات گسسته مشروط شدی.
و در رساله ی گرانمایه ی خورجین آورده شده:ریاضیات را اقبال نمیکرد...
به هر جهت میتوان چنین نتیجه گرفت که در کودکی به علم و معرفت کوشید و علوم شعر را بیاموخت و این جمله ی الخنذری که میگفت:کودکی شاعر بود....احتمالا همین نکته را برمیگرداند.
سپس به سیر آفاق و انفس پرداخته اول سرتاسر قشیر را بگشته و با پیشوایان طریقت آن چون بوریس کمپانی محشور بوده و کمپانی دخت خویش به کابین او درآورده و مقامات تصوف را برایش تفسیر کرده.و انگاه به همراه هم مکاشفات بکردند.میگویند مکاشفه ی معروف کمپانی نخوردن و پس دادن بوده و تا چهل روز چنین میکرده و پیوسته اورادی به زبان جاری میساخته.از معاصرین وی چندتایی شیادش میخواندند که مسهل میخورده و شیاف به اندرون میگذاشته.و تعدادی دیگر چون پشم چین و سربازی کاشفیش دانسته اند که به کشف رموز اوراد میرفته.و همنشینی قشیری با همین سربازی که در سالهای خدمت قشیر در پادگان میسور شد وی را بر آن داشت تا دانشنامه ی معتبر اوراد کمپانی را تالیف کند.مثنوی باد و معده نیز از آثار همین او است که در وصف پدرزن سروده است.
باری اوقات دیگر آن سالها نیز بدینگونه در تحقیق و بعضا تالیفی اندک گذشت.تا سرانجام در حوالی ی کرمان با باقر استرآبادی محشور شد و پیر واقعی خویش را بیافت.و در محضر او به کمالت علم و حمالت حلم تصوف نایل آمد.و از آن پس با نام مرشد کامل پیشوای طریقت شد.و به مسند عرفان بنشست.و تا پایان حیات این عنوان را به همراه داشت.
باری این گوشه هایی مبهم و تاریک از حیات پر ثمر این گرامی عارف نام اور بود حال گوشه هایی دیگر از روزگار باردار او را ورق خواهیم زد.
ادامه دارد...