قشیری نامه 2
کودکی:
در سوم جمادی الاخر از سال 716 هجری چشم به جهان گشود.زروقی در تصحیح التواریخ می آورد در بیست و هشتم ربیع الاخر از سال 826 هجری.و از همه غریب تر ظبط کریم طالبی است که او را هم دوره ی سلسله ی یولداش باشیان در سبزوار میداند و تاریخ آن را 1269 تا 1279 و نتیجه میگیرد که چون مولف تذکره العرفا از قول سرایداری آورده که سال چهارمش با کسوف همراه بوده وچون تنها کسوف قابل رویت در دامغان و حومه در سنه ی 1279 هجری قمری صورت گرفته این سال را سال صحیح ولادتش میداند و ادامه میدهد که چون تشویشی از قول پنذری آوره که پدرش ربیع الاخر را شهر البنی نامیده بود این ماه را نیز به عنوان ماه تولدش آورده...در این صورت معاصر سلسله ی سلاطین الگشاد دوم بوده سلسله ی کوتاهی که پس از طغیان اردلان میرزا و سرنگون نمودن برادر ارشد ارسلان میرزا آخرین پادشاه یولداش باشیان به قدرت دوباره رسید و بسیار سعی کرد احترام دوره ی اول را تجدید کند.
همانطور که گفته شد کودکی ی وی با افسانه ها و تاریکی تاریخ همانطور که از برای کافه ی نامداران روزگاران دور وجود دارد همراه میباشد.که مثلا آن سالها در قشیر خشکسالی بود و چون او به دنیا آمد سه روز پیوسته باران بارید و آنگاه سه روز آفتاب تابیدن بنمود و مراتع همه روییدند و وفور شد تاهفت سال.در زاد العوضیها تشویشی که غریب دوازده سال پس از این ماجرا از انجا می گذشت نوشته که هنوز سر سبز است و با سبزی ...و یا در جایی دیگر نبشته اند چون متولد شد پوستش همه سیاه بود و چون دیگران او را زنگی خواندند پدر به بالای کوه گمیش بردش مویی از سر بکند و در آتش انداخت تا هفت روز آنگاه نور آتش بالا نیامد و پوستش سفید شد....
این اقوال که با افسانه های دور پیوند خورده حتا اگر به ذهن عقل اندیش صحیح نیاید باری نمایانگر وجود کراماتی خاص در او از همان اوان کودکی است.چنانچه بعضی منابع حالات خاص او را در طفولیت گزارش کرده اند.این که المهجوی مینوسد:کودک بود و احساس پیران داشت...شاید دال بر همین موضوع باشد.همانطور که ضبط پوست چروک و پیرانه ی وی احتمالا خبطی است که بعدها از روی نوشته هایی از این دست صورت و استنباط گرفته.
به هر جهت علوم مقدماتی را نزد ملا قوام بغدادی بیاموخت و به پیش نیای اعلای خود که از متشرعان و مفسران بنام کتاب بوده و تفسیر الفرفری از وی صاحب اسم است به علم کلام و حدیث مشغول شد.شرحی که بر همین تفسیر الفرفری بنام مقامات الفرفریه نوشته را میتوان به مثابه ی پایان نامه ی او در این دوره به حساب اورد.خود نیز در شرح نامه ی حیات می آورد:هنوز لحیه بر عارضم ننشسته بود که منقولات تمام بشد.
از مدارک مستدلی که بر جای مانده میتوان ادعا نمود از طفولیت به شرح و تفسیر نویسی میپرداخته.و شاعری نیز از همین دوران پیشه نموده است همانطور که قصیده ی غرایی در مدح امیر اردلان اول پادشاه دوم سلسله ی سلاطین الگشاد سرود که پادشاه وقت قدردانی را صله به او اعطا کرده.
جوانی:
از آن جایی که بر علوم زمانه مسلط شده بود به دنبال کمال بینهایت راهسپار شد:
رهسپار این خراب آبادم ازیراک
بهر خود جویم جوابی یا کمالی
آوردن جواب در این جا این باور را به ذهن محقق دقیق می اندازد که احتمالا آنچه در گوشش خوانده بودند را به تنهایی باور نمیکرده و در جستجوی راهی برای ادراک شخصی میبوده:
گو که میداند چه میخواندند در گوشم
انا لحق را و ویا لا هو الهی
به هر حال در بیابانهای اطراف دامغان با شیخ ابولهول رازی آشنا شد و نخستین مکاشفات خویش را با او انجام داد.از کیفیت این مکاشفات خبری در دست نیست ولی مشکوکی در رساله ی گرانمایه ی خود احوال الکشوف من الصور مکسوف آورده:دانسته مکاشفه کرد...که به احتمال زیاد بر این موضوع اصرار داشته که به طور آگاهانه و با بینش قبلی تن به ان کار داده و گرنه در گذشته بی آنکه بدان علم داشته باد نیز مکاشفه کرد و این گفتار به اقوال الپخ پخ المهجوی روستایی گوسبندی نزدیک است.
خوش میگوید:
مکاشفات نمودم نه از برای نخست
و لیک علم بیاموختم که چیست همی
کمال کشف جهان را از او کنم چو کنم
مراد اعظم خود شیخ ابوالهول رازی
و به این ترتیب باز به همین میرسیم که او پیشتر نیز مکاشفه کرده ولی نمیدانسه که چیست و احتمالا مکاشفه نام دارد.
پیرامون این شیخ ابولهول رازی نیز اطلاع چندانی در دست نداریم و این که کی و چگونه زندگی میکرده و دانسته های اندک ما مربوط به باب ابولهول نامه ی رساله ی بوق بوق میباشد. وقتی خود قشیری میگوید:
نخست بوده و باشد مراد و مرشد خویش
کزو مکاشفه یرپاست و سرداری
به اندیشه ی بسیاری از آگاهان و محققان می افتد که شاید قشیری اولین و شاید هم آخرین شاگرد این استاد بوده باشد.خصوصا که منقولات ابولهول نامه هیچ نظرگاه کامل و منطقی به دست نمیدهد.کریم طالبی برای فرار از این نا آگاهی او را ابوجهل فراهانی خوانده که درویشی از ناحیه ی فراهان استر آباد بوده که کرامات عجایب و مکاشفات غرایب داشته و چون با روزگاریان خود همکلام شدی و زبانش نفهمیدند نادان و دیوانه اش خطاب کردند و بعضی معنقدند به همین دلیل نامش را چنان گذارده اند.
از این پس زندگی نامه ی او باز میان ابرها میرود و ناپیدایی و ابهام بر ان سایه می اندازد.فرضیه ی خواب دیدن و سپس دیوانه شدنش اگر چه میتوان صحیح باشد گفتارهایی که پیرامونش آورده اند چون نعره زدنها بی شک هنرنمایی قلم افسانه سرایان است و نه تارخ نویسان.از آن که بگذریم باز زوایای روشن زندگیش هویدا میشود آشنایی با بوریس کمپانی که قطعا در کمپانیه ی قشیر صورت گرفته آن سان که خود قشیری گفته:
دست به بالا و به کمپانیه
تا که شوم همدم پیر بوریس
و این که کیفیت استادی شاگردی آنها خیلی زود شکل گرفته و به همین زودی هم به خویشاوندی می انجامد.نگارنده ی رساله ی پربهای بوق بوق در باب کمپانی نامه می آورد:
پیری بود که مجلس تدریس داشت در کمپانیه و آن قریه ایست نزدیک قشیر و ابن بتونه گفته دهاتی در بیست و سه فرسخی عشیر و هفت منزلی ی قشیر.و مردم یکسره او را تکریم کردی و نامش از دیواره های کمپانیه بیرون شدی.ازیرا جوانی به خدمتش درآمد و علوم مکاشفه فراگرفت و اورادی ممارست کردی و به رموز زندگانی واقف گشتی نامش ابوالفضل قشیری مسعودی دامغانی....
بدین صورت سیر انفس کردند و شاگرد جوان در مسیر دیگری شتابان شد.و چون مقامات والای او بر استاد روشن گشت دخت خویش به نکاح او در آورد.که برای قشیری پنج فرزند به دنیا آورد.
امداد بزرگ دیگری که کمپانی در حق شاگرد و داماد خود روا داشت آشنای نمودن او با مجالس سربازی بود.سربازی که اصلا شوریده ای مشهور در نواحی ی دامغان بود مقامات علوم عقلی را از کودکی فراگرفته بود و سپس به آموزش علوم نقلی و تفسیر کتاب مشغول شده بود .از زندگی و روزگارش خبر بیشتری در دست نیست مگر چند صفحه ای که در رساله ی بوق بوق باب سربازی نامه آمده.به هر حال سالهای خدمت قشیری به همنشینی با او گذشته است.
نکته ی اهم زندگانی ی وی در این سالها سفرش به نواحی ی کرمان و همنشینی با باقر استرآبادی صوفی و عارف معروف است.این که او با آشنایی و قصد قبلی راهی آن دیار شده و از قبل طرح همنشینی با استرآبادی را داشته یا خیر جای ابهام است و اگر نخواهیم به دنیای افسانه ها سفر کنیم و اقوال غریب شاعرانه در این باره بشنویم بهتر آنکه تنها قبول کنیم که احتمالا پس از پایان دوره ی خدمت راهی کرمان شده و آنجا با باقر استرآبادی آشنا میشود.و هم اوست که به او لقب پیر میدهد و از گفتار خود قشیری پیداست که این لقبی در حد یا حتا بالاتر از مرشد کاملی است که زودتر از همین استرآبادی گرفته بود.و قطعا مایه ی بزرگیش بوده و او را از دیگر صوفیان و عرفا ممتاز میساخته و شاید هم بر صدر آنان مینشانده به هر حال درجه ای بوداه که باید از بزرگتر مجلس که مقام استادی داشته دریافت گردد:
حکایتی بشنیدم که پیر دیر بگفت
که پیر دیر ندیدم مگر که پیر قشیر
مراحل دل او را جهان دل داند
که کوه موش بزاید ابوتراب حریر
پیری:
با اعطای مقام پیر به نوشتن و انتقال دانسته ها پرداخت.گویی در این موقع مجال گسترده تری داشته که بنویسد.تالیفاتی که در این سالها صورت گرفته آقدر زیاد بوده که باز به افسانه ها و غرایب نزدیک تر است.منشاری میگوید حاصل عمرش دوهزار دفتر....
و در تذکره العرفا امده بیست و در رساله ی بوق بوق بر این اساس نوشته شده:تالیفاتش بسیار بوده و بسیاری تا امروز مفقود شدند اما گویند بیست باشد یا دویست یا دوهزار همینطور بیست هزار...
از این که بگذریم باری دوباره زندگی ی وی به ابهامات و توهمات میگراید خصوصا که صاحب کرامات و مکاشفات نیز شده بود و این دست افسانه سرایان را بیش از قبل در بال و پر دادن پرنده ی رویا فراخ مینمود.از آن جمله که در خشکسالی ی کازرون مکاشفه نموده و هفت روز باران آمده.گروهی نیز گفته اند هفتاد روز...به هر حال میتوان صحت این یکی را پذیرفت که اندکی به سیر آفاق پرداخته آن هنگام که از تالیف مقامات قشیری و دانشنامه ی اوراد کمپانی و احتمالا چند تالیف مختصر فراغت یافت و بقیت عمر به زادبوم برگشت.و تا زمان وفات همانجا به نوشتن و افشای کرامات مشغول بود.و البته نزد امرای محلی همچون اردلان میرزای چهارم واپسین سلطان سلاطین الگشاد دوم و امرای سلسله ی بعد از آن یعنی یولداش باشیان بوده.و قصیده ی معروف او در روی کار آمدن میرآخورلوخان موسس سلسله ی یولداش باشیان و انقراض سلاطین الگشاد معروف است.همانطور که طغرل عوضی از امیران محلی که گهگداری به قشیر توابع نزدیک به قصد باج گیری هجوم می آورد برایش احترام فراوان قایل بوده و حتا در غایله ی حمله المبین به وساطت او از گردن زدن مردم قشیر که در برابر متجاوزین ایستاده بودند صرف نظر کرد.
وفاتش را بین سالهای 782 تا 1358 هجری نوشته اند که با این حساب اطلاع زیادی در مورد سالهای حیاتش به دقت معتدل نداریم.اگر تاریخ میلادش را 716 بگیریم و وفاتش را 782 غریب 66 سال عمر کرده و اگر وفاتش را 1358 بدانیم و میلادش را سال 1275 حساب عمرش 83 میگردد و اگر هم قول کریم طالبی را پذیرا باشیم 89 سال زندگی کرده.به هر حال در قریه ی رستم کوری در نزدیکی ی قشیر به پایان عمر میرسد و گفتند یکهزار و صد نفر بیشتر پیکرش را تشییع کردند و بر او عزاداری کردند.
ادامه دارد...
کودکی:
در سوم جمادی الاخر از سال 716 هجری چشم به جهان گشود.زروقی در تصحیح التواریخ می آورد در بیست و هشتم ربیع الاخر از سال 826 هجری.و از همه غریب تر ظبط کریم طالبی است که او را هم دوره ی سلسله ی یولداش باشیان در سبزوار میداند و تاریخ آن را 1269 تا 1279 و نتیجه میگیرد که چون مولف تذکره العرفا از قول سرایداری آورده که سال چهارمش با کسوف همراه بوده وچون تنها کسوف قابل رویت در دامغان و حومه در سنه ی 1279 هجری قمری صورت گرفته این سال را سال صحیح ولادتش میداند و ادامه میدهد که چون تشویشی از قول پنذری آوره که پدرش ربیع الاخر را شهر البنی نامیده بود این ماه را نیز به عنوان ماه تولدش آورده...در این صورت معاصر سلسله ی سلاطین الگشاد دوم بوده سلسله ی کوتاهی که پس از طغیان اردلان میرزا و سرنگون نمودن برادر ارشد ارسلان میرزا آخرین پادشاه یولداش باشیان به قدرت دوباره رسید و بسیار سعی کرد احترام دوره ی اول را تجدید کند.
همانطور که گفته شد کودکی ی وی با افسانه ها و تاریکی تاریخ همانطور که از برای کافه ی نامداران روزگاران دور وجود دارد همراه میباشد.که مثلا آن سالها در قشیر خشکسالی بود و چون او به دنیا آمد سه روز پیوسته باران بارید و آنگاه سه روز آفتاب تابیدن بنمود و مراتع همه روییدند و وفور شد تاهفت سال.در زاد العوضیها تشویشی که غریب دوازده سال پس از این ماجرا از انجا می گذشت نوشته که هنوز سر سبز است و با سبزی ...و یا در جایی دیگر نبشته اند چون متولد شد پوستش همه سیاه بود و چون دیگران او را زنگی خواندند پدر به بالای کوه گمیش بردش مویی از سر بکند و در آتش انداخت تا هفت روز آنگاه نور آتش بالا نیامد و پوستش سفید شد....
این اقوال که با افسانه های دور پیوند خورده حتا اگر به ذهن عقل اندیش صحیح نیاید باری نمایانگر وجود کراماتی خاص در او از همان اوان کودکی است.چنانچه بعضی منابع حالات خاص او را در طفولیت گزارش کرده اند.این که المهجوی مینوسد:کودک بود و احساس پیران داشت...شاید دال بر همین موضوع باشد.همانطور که ضبط پوست چروک و پیرانه ی وی احتمالا خبطی است که بعدها از روی نوشته هایی از این دست صورت و استنباط گرفته.
به هر جهت علوم مقدماتی را نزد ملا قوام بغدادی بیاموخت و به پیش نیای اعلای خود که از متشرعان و مفسران بنام کتاب بوده و تفسیر الفرفری از وی صاحب اسم است به علم کلام و حدیث مشغول شد.شرحی که بر همین تفسیر الفرفری بنام مقامات الفرفریه نوشته را میتوان به مثابه ی پایان نامه ی او در این دوره به حساب اورد.خود نیز در شرح نامه ی حیات می آورد:هنوز لحیه بر عارضم ننشسته بود که منقولات تمام بشد.
از مدارک مستدلی که بر جای مانده میتوان ادعا نمود از طفولیت به شرح و تفسیر نویسی میپرداخته.و شاعری نیز از همین دوران پیشه نموده است همانطور که قصیده ی غرایی در مدح امیر اردلان اول پادشاه دوم سلسله ی سلاطین الگشاد سرود که پادشاه وقت قدردانی را صله به او اعطا کرده.
جوانی:
از آن جایی که بر علوم زمانه مسلط شده بود به دنبال کمال بینهایت راهسپار شد:
رهسپار این خراب آبادم ازیراک
بهر خود جویم جوابی یا کمالی
آوردن جواب در این جا این باور را به ذهن محقق دقیق می اندازد که احتمالا آنچه در گوشش خوانده بودند را به تنهایی باور نمیکرده و در جستجوی راهی برای ادراک شخصی میبوده:
گو که میداند چه میخواندند در گوشم
انا لحق را و ویا لا هو الهی
به هر حال در بیابانهای اطراف دامغان با شیخ ابولهول رازی آشنا شد و نخستین مکاشفات خویش را با او انجام داد.از کیفیت این مکاشفات خبری در دست نیست ولی مشکوکی در رساله ی گرانمایه ی خود احوال الکشوف من الصور مکسوف آورده:دانسته مکاشفه کرد...که به احتمال زیاد بر این موضوع اصرار داشته که به طور آگاهانه و با بینش قبلی تن به ان کار داده و گرنه در گذشته بی آنکه بدان علم داشته باد نیز مکاشفه کرد و این گفتار به اقوال الپخ پخ المهجوی روستایی گوسبندی نزدیک است.
خوش میگوید:
مکاشفات نمودم نه از برای نخست
و لیک علم بیاموختم که چیست همی
کمال کشف جهان را از او کنم چو کنم
مراد اعظم خود شیخ ابوالهول رازی
و به این ترتیب باز به همین میرسیم که او پیشتر نیز مکاشفه کرده ولی نمیدانسه که چیست و احتمالا مکاشفه نام دارد.
پیرامون این شیخ ابولهول رازی نیز اطلاع چندانی در دست نداریم و این که کی و چگونه زندگی میکرده و دانسته های اندک ما مربوط به باب ابولهول نامه ی رساله ی بوق بوق میباشد. وقتی خود قشیری میگوید:
نخست بوده و باشد مراد و مرشد خویش
کزو مکاشفه یرپاست و سرداری
به اندیشه ی بسیاری از آگاهان و محققان می افتد که شاید قشیری اولین و شاید هم آخرین شاگرد این استاد بوده باشد.خصوصا که منقولات ابولهول نامه هیچ نظرگاه کامل و منطقی به دست نمیدهد.کریم طالبی برای فرار از این نا آگاهی او را ابوجهل فراهانی خوانده که درویشی از ناحیه ی فراهان استر آباد بوده که کرامات عجایب و مکاشفات غرایب داشته و چون با روزگاریان خود همکلام شدی و زبانش نفهمیدند نادان و دیوانه اش خطاب کردند و بعضی معنقدند به همین دلیل نامش را چنان گذارده اند.
از این پس زندگی نامه ی او باز میان ابرها میرود و ناپیدایی و ابهام بر ان سایه می اندازد.فرضیه ی خواب دیدن و سپس دیوانه شدنش اگر چه میتوان صحیح باشد گفتارهایی که پیرامونش آورده اند چون نعره زدنها بی شک هنرنمایی قلم افسانه سرایان است و نه تارخ نویسان.از آن که بگذریم باز زوایای روشن زندگیش هویدا میشود آشنایی با بوریس کمپانی که قطعا در کمپانیه ی قشیر صورت گرفته آن سان که خود قشیری گفته:
دست به بالا و به کمپانیه
تا که شوم همدم پیر بوریس
و این که کیفیت استادی شاگردی آنها خیلی زود شکل گرفته و به همین زودی هم به خویشاوندی می انجامد.نگارنده ی رساله ی پربهای بوق بوق در باب کمپانی نامه می آورد:
پیری بود که مجلس تدریس داشت در کمپانیه و آن قریه ایست نزدیک قشیر و ابن بتونه گفته دهاتی در بیست و سه فرسخی عشیر و هفت منزلی ی قشیر.و مردم یکسره او را تکریم کردی و نامش از دیواره های کمپانیه بیرون شدی.ازیرا جوانی به خدمتش درآمد و علوم مکاشفه فراگرفت و اورادی ممارست کردی و به رموز زندگانی واقف گشتی نامش ابوالفضل قشیری مسعودی دامغانی....
بدین صورت سیر انفس کردند و شاگرد جوان در مسیر دیگری شتابان شد.و چون مقامات والای او بر استاد روشن گشت دخت خویش به نکاح او در آورد.که برای قشیری پنج فرزند به دنیا آورد.
امداد بزرگ دیگری که کمپانی در حق شاگرد و داماد خود روا داشت آشنای نمودن او با مجالس سربازی بود.سربازی که اصلا شوریده ای مشهور در نواحی ی دامغان بود مقامات علوم عقلی را از کودکی فراگرفته بود و سپس به آموزش علوم نقلی و تفسیر کتاب مشغول شده بود .از زندگی و روزگارش خبر بیشتری در دست نیست مگر چند صفحه ای که در رساله ی بوق بوق باب سربازی نامه آمده.به هر حال سالهای خدمت قشیری به همنشینی با او گذشته است.
نکته ی اهم زندگانی ی وی در این سالها سفرش به نواحی ی کرمان و همنشینی با باقر استرآبادی صوفی و عارف معروف است.این که او با آشنایی و قصد قبلی راهی آن دیار شده و از قبل طرح همنشینی با استرآبادی را داشته یا خیر جای ابهام است و اگر نخواهیم به دنیای افسانه ها سفر کنیم و اقوال غریب شاعرانه در این باره بشنویم بهتر آنکه تنها قبول کنیم که احتمالا پس از پایان دوره ی خدمت راهی کرمان شده و آنجا با باقر استرآبادی آشنا میشود.و هم اوست که به او لقب پیر میدهد و از گفتار خود قشیری پیداست که این لقبی در حد یا حتا بالاتر از مرشد کاملی است که زودتر از همین استرآبادی گرفته بود.و قطعا مایه ی بزرگیش بوده و او را از دیگر صوفیان و عرفا ممتاز میساخته و شاید هم بر صدر آنان مینشانده به هر حال درجه ای بوداه که باید از بزرگتر مجلس که مقام استادی داشته دریافت گردد:
حکایتی بشنیدم که پیر دیر بگفت
که پیر دیر ندیدم مگر که پیر قشیر
مراحل دل او را جهان دل داند
که کوه موش بزاید ابوتراب حریر
پیری:
با اعطای مقام پیر به نوشتن و انتقال دانسته ها پرداخت.گویی در این موقع مجال گسترده تری داشته که بنویسد.تالیفاتی که در این سالها صورت گرفته آقدر زیاد بوده که باز به افسانه ها و غرایب نزدیک تر است.منشاری میگوید حاصل عمرش دوهزار دفتر....
و در تذکره العرفا امده بیست و در رساله ی بوق بوق بر این اساس نوشته شده:تالیفاتش بسیار بوده و بسیاری تا امروز مفقود شدند اما گویند بیست باشد یا دویست یا دوهزار همینطور بیست هزار...
از این که بگذریم باری دوباره زندگی ی وی به ابهامات و توهمات میگراید خصوصا که صاحب کرامات و مکاشفات نیز شده بود و این دست افسانه سرایان را بیش از قبل در بال و پر دادن پرنده ی رویا فراخ مینمود.از آن جمله که در خشکسالی ی کازرون مکاشفه نموده و هفت روز باران آمده.گروهی نیز گفته اند هفتاد روز...به هر حال میتوان صحت این یکی را پذیرفت که اندکی به سیر آفاق پرداخته آن هنگام که از تالیف مقامات قشیری و دانشنامه ی اوراد کمپانی و احتمالا چند تالیف مختصر فراغت یافت و بقیت عمر به زادبوم برگشت.و تا زمان وفات همانجا به نوشتن و افشای کرامات مشغول بود.و البته نزد امرای محلی همچون اردلان میرزای چهارم واپسین سلطان سلاطین الگشاد دوم و امرای سلسله ی بعد از آن یعنی یولداش باشیان بوده.و قصیده ی معروف او در روی کار آمدن میرآخورلوخان موسس سلسله ی یولداش باشیان و انقراض سلاطین الگشاد معروف است.همانطور که طغرل عوضی از امیران محلی که گهگداری به قشیر توابع نزدیک به قصد باج گیری هجوم می آورد برایش احترام فراوان قایل بوده و حتا در غایله ی حمله المبین به وساطت او از گردن زدن مردم قشیر که در برابر متجاوزین ایستاده بودند صرف نظر کرد.
وفاتش را بین سالهای 782 تا 1358 هجری نوشته اند که با این حساب اطلاع زیادی در مورد سالهای حیاتش به دقت معتدل نداریم.اگر تاریخ میلادش را 716 بگیریم و وفاتش را 782 غریب 66 سال عمر کرده و اگر وفاتش را 1358 بدانیم و میلادش را سال 1275 حساب عمرش 83 میگردد و اگر هم قول کریم طالبی را پذیرا باشیم 89 سال زندگی کرده.به هر حال در قریه ی رستم کوری در نزدیکی ی قشیر به پایان عمر میرسد و گفتند یکهزار و صد نفر بیشتر پیکرش را تشییع کردند و بر او عزاداری کردند.
ادامه دارد...