روزهایی که میگذرد
سيزده به در هم جايي نرفتيم.مانديم خانه.مثل دوازده روز ديگر عيد.به راستي تعطيلات براي آدمهايي مثل ما كه جايي نميتوانند بروند چقدر سخت و خسته كننده است.حامد بي معرفت هم از همان روز اول رفت شمال.فقط شب عيد زنگ زد كه عيدت مبارك و سال خوبي داشته باشي.اصلا نميدانم چرا دارم اين چيزها را مينويسم.همش همینطوری شد.
اين دو ماه آخر خيلي كار داشتم.اصلا همينجوري يكسره سفارش بود كه به دفتر مي آمد.تا ساعت نه حتا ده ميماندم تا طرح ها را كامل كنم.بابا صداش درآمده بود.ميگفت دختر چه معني داره تا ساعت ده سركار باشه. طفلك بهش زنگ ميزدم مي آمد دم شركت دنبالم.پورسانت خوبي میگرفتم.تازه عيدي هم بهمان دادند.ولي وقتي درست حساب كردم ديدم چيز زيادي براي خودم نميماند.تازه لباس و خريد هم داشتم.اي خدا چقدر زندگي براي بعضي ها سخت است.يادش مي افتم كه هرروز از شهرك سوار اتوبوس ميشدم به ولي عصر و از آنجا دوباره به كريمخان انهم در ترافيك صبحا.تازه روزهايي كه خواب ميماندم بايد سوار تاكسي ميشدم.بايد صبر ميكردم ببينم كدام تاكسي عقب جا دارد كه سوار شوم.وگرنه همين كه مينشستم جلو يا بايد يك هيكل گنده را كه بدش هم نمي آيد به هواي دست انداز و پيچ دست و پايش را بمالد به مانتوم را تحمل كنم يا بگويم به جهنم و ضرر آقا راننده دو نفر حساب كنيد.آخر مگر حقوق من در ماه چقدر است كه پانصد تومان فقط براي يك كورس بدهم آنهم روزي.نه سي روز.اي خدا فقط اولهاي ماه است كه هوس ميكنم كمي بيشتر بخوابم و عوضش با تاكسي بروم.تازه تا خود ميدان هم ميخوابم.اين جوري بهتر كار ميكنم.خودم حس ميكردم بهره وري ام بالاتر رفته.شارژ بودم.اي خدا چرا ساعتهاي كاري را كمي عقب نميكشند.با رضا تو همين خط آشنا شدم.نشسته بود وسط. بين راه يك هو از خواب پريدم حس كردم جا ماندم يا نميدانم چي...ازش ساعت پرسيدم.ساعت خودم بندش خراب بود داده بودم عوض كنند.پياده كه شديم.گفت ميتونم مزاحمتون بشم.گفتم:آقا من خيلي كار دارم.
گفت ايراد نداره وقتي كارتون تموم شد زنگ بزنین.يك برگه كاغذ داد دستم.انقدر نزديكم شده بود كه انگار به تمام حركاتم تسلط داشت.برگه را گرفتم.وقتي تو شركت يادش افتادم به نظرم بد نیامد.بعد از ظهر از راه شركت ميرفتم هم را ميديديم يكي دو بار هم مرخصي گرفتم.ولي يك اخلاقهاي عجيبي داشت كه توش ماندم.گير ميداد گه چرا اين روسري را با اين مانتو پوشيدي.اين چه رنگ شلواري است كه كردي پات.به همه چيزم گير ميداد و سوال ميكرد.تا ديدم ديگر نميتوان تحملش كنم.خودش گفت تو چطور اين رفتارهاي مرا تحمل مي كردي؟بعد هم سرو كله ي يكي ديگر پيدا شد.بعد از يكي دو ماه دعوتم كرد خانه.نرفتم.بهش گفتم بهتر است همين جا همه چيز را تمام كنيم.بعدا يادم افتاد كه تو اين دوستيها هيچ حرفي از ازدواج و اين جور چيزها زده نشد من هم دربندش نبودم.پس چه ميخواستم؟اصلا اين كارها كه براي من نيست.كه تا ساعت شش تو شركت كار ميكنم بعد هم انقدر خسته مي آيم كه دوست دارم يك چيزي بخورم يك كم تلويزيون نگاه كنم و بعد بگيرم بخوابم براي فردا.حالا يك شبهايي به سرم ميزند آن لاين شود.ايميلها را كه خب همان جا تو شركت چك ميكنم.از بچه هاوبعضي ها عكس و از اين جور چيزها که میخوانند و میخندند ميفرستند.بعضي شبها چت ميكنم.اولها ميرفتم توي روم ولي الان چند تا از بچه ها آن لاین هستند با همانها.ديگر چه وقتي مي ماند كه با پسر مسر بروم بيرون.تازه تو اين گراني.خودم ميدانم با چه زحمتي پول در مي آورم.حالا بشوم آوار يكي ديگر.انوقت او هم يك توقعاتي برايش پيش بيايد.اگرفقط همين را ميخواست كه دستم را بگيرد يا چه ميدانم دستش را بگزارد روي پام يا لاي پام كه چيزي نبود.همش ميخواست دستش را از مانتوم رد كند تو روي تي شرت و لباس زير و هر كوفت و زهرماري كه بود.آن هم بيرون.تو ماشين كه همه نگاه ميكنند.با اينهمه دلم برايش تنگ شده.
شايد تقصير خودم بود.كه كامپيوتر نرفتم.و امدم گرافيك.آنجا اقلا مهندس ميشدم.ولي خب دانشگاه آزاد بود.بابا هم كه كارش معلوم نبود.دو ماه كار ميكرد سه ماه بيكار.حتا حاضر شدم جابه جايي كنم با يكي كه شهرستان قبول شده بود تا او بيايد جاي من من بروم جاي او.يك پولي هم بدهد كه كمي از خرج تحصيلش در بيايد.نگذاشتند.گفتند نميتوانيد جايتان را عوض كنيد.ولي يكي ميگفت همان معاون كه اين حرف را زد هفت ميليون و نيم ميگيرد مي اورد تهران.من يك ميليون ميخواستم.اين سراسري بود ولي عوضش فوق ديپلم.ميگفتندقبول شدن تو كنكور ليسانسش سخت است.خب عوضش رفتم سر كار.گفتم حقوقم را پس انداز ميكنم يك ماشين ثبت نام ميكنم.ولي مگر اين چاله چوله ها ميگذارند.تو خانه شديم سه تا نان آور ولي مثل اينكه به همين اندازه هم برايمان كيسه باز شده.مامان پايش ناراحت است ميبريمش فيزيوتراپي.تازه نميدانم با اينكه ريخت و پاشمان همان است كه بوده چرا اين قدر خرج رفته بالا.مجبور شدم وام بگيرم براي ثبت نام ماشين...اواخر خرداد امسال بايد تحويل بدهند.ماهي صد تومن قسط ميدهم.نمیدانم ولی خب بابا هم راستش اذیت میکند.خرجش بیشتر شده.خانه که هست عصبانی با کسی حرف نمیزند ولی همین که پا میگذارد بیرون و برمیگردد شاد و شنگول می آید با همه حتا سینا که انقدر عنق است شوخی میکند.مامان هنوز هم یک وقتهایی باهاش دعوا میکند.دیروز پریروزها رفت سراغ عمو جلال.حتما برای گله ای.عمو گفته بود جلیل برای ما مرده دیگه باهاش کاری نداریم.بابا که آمد خانه رفت یک جا نشست نمیدانم چی شد آن مجسمه ی زن و مرد که نشسته اند روی یک چیزی مثل کاناپه و دارند کتاب میخوانند را پرت کرد به مامان که پشت ناهارخوری نشسته بود.مامان جیغ زد:معتاد تریاکی عملی انگل....بابا داد زد انگل پدرته.....بابا به مامان میگوید جنده.میگوید با آتش یکی از همکلاسهای دوره ی دانشگاهش رابطه دارد.
سيزده به در هم جايي نرفتيم.مانديم خانه.مثل دوازده روز ديگر عيد.به راستي تعطيلات براي آدمهايي مثل ما كه جايي نميتوانند بروند چقدر سخت و خسته كننده است.حامد بي معرفت هم از همان روز اول رفت شمال.فقط شب عيد زنگ زد كه عيدت مبارك و سال خوبي داشته باشي.اصلا نميدانم چرا دارم اين چيزها را مينويسم.همش همینطوری شد.
اين دو ماه آخر خيلي كار داشتم.اصلا همينجوري يكسره سفارش بود كه به دفتر مي آمد.تا ساعت نه حتا ده ميماندم تا طرح ها را كامل كنم.بابا صداش درآمده بود.ميگفت دختر چه معني داره تا ساعت ده سركار باشه. طفلك بهش زنگ ميزدم مي آمد دم شركت دنبالم.پورسانت خوبي میگرفتم.تازه عيدي هم بهمان دادند.ولي وقتي درست حساب كردم ديدم چيز زيادي براي خودم نميماند.تازه لباس و خريد هم داشتم.اي خدا چقدر زندگي براي بعضي ها سخت است.يادش مي افتم كه هرروز از شهرك سوار اتوبوس ميشدم به ولي عصر و از آنجا دوباره به كريمخان انهم در ترافيك صبحا.تازه روزهايي كه خواب ميماندم بايد سوار تاكسي ميشدم.بايد صبر ميكردم ببينم كدام تاكسي عقب جا دارد كه سوار شوم.وگرنه همين كه مينشستم جلو يا بايد يك هيكل گنده را كه بدش هم نمي آيد به هواي دست انداز و پيچ دست و پايش را بمالد به مانتوم را تحمل كنم يا بگويم به جهنم و ضرر آقا راننده دو نفر حساب كنيد.آخر مگر حقوق من در ماه چقدر است كه پانصد تومان فقط براي يك كورس بدهم آنهم روزي.نه سي روز.اي خدا فقط اولهاي ماه است كه هوس ميكنم كمي بيشتر بخوابم و عوضش با تاكسي بروم.تازه تا خود ميدان هم ميخوابم.اين جوري بهتر كار ميكنم.خودم حس ميكردم بهره وري ام بالاتر رفته.شارژ بودم.اي خدا چرا ساعتهاي كاري را كمي عقب نميكشند.با رضا تو همين خط آشنا شدم.نشسته بود وسط. بين راه يك هو از خواب پريدم حس كردم جا ماندم يا نميدانم چي...ازش ساعت پرسيدم.ساعت خودم بندش خراب بود داده بودم عوض كنند.پياده كه شديم.گفت ميتونم مزاحمتون بشم.گفتم:آقا من خيلي كار دارم.
گفت ايراد نداره وقتي كارتون تموم شد زنگ بزنین.يك برگه كاغذ داد دستم.انقدر نزديكم شده بود كه انگار به تمام حركاتم تسلط داشت.برگه را گرفتم.وقتي تو شركت يادش افتادم به نظرم بد نیامد.بعد از ظهر از راه شركت ميرفتم هم را ميديديم يكي دو بار هم مرخصي گرفتم.ولي يك اخلاقهاي عجيبي داشت كه توش ماندم.گير ميداد گه چرا اين روسري را با اين مانتو پوشيدي.اين چه رنگ شلواري است كه كردي پات.به همه چيزم گير ميداد و سوال ميكرد.تا ديدم ديگر نميتوان تحملش كنم.خودش گفت تو چطور اين رفتارهاي مرا تحمل مي كردي؟بعد هم سرو كله ي يكي ديگر پيدا شد.بعد از يكي دو ماه دعوتم كرد خانه.نرفتم.بهش گفتم بهتر است همين جا همه چيز را تمام كنيم.بعدا يادم افتاد كه تو اين دوستيها هيچ حرفي از ازدواج و اين جور چيزها زده نشد من هم دربندش نبودم.پس چه ميخواستم؟اصلا اين كارها كه براي من نيست.كه تا ساعت شش تو شركت كار ميكنم بعد هم انقدر خسته مي آيم كه دوست دارم يك چيزي بخورم يك كم تلويزيون نگاه كنم و بعد بگيرم بخوابم براي فردا.حالا يك شبهايي به سرم ميزند آن لاين شود.ايميلها را كه خب همان جا تو شركت چك ميكنم.از بچه هاوبعضي ها عكس و از اين جور چيزها که میخوانند و میخندند ميفرستند.بعضي شبها چت ميكنم.اولها ميرفتم توي روم ولي الان چند تا از بچه ها آن لاین هستند با همانها.ديگر چه وقتي مي ماند كه با پسر مسر بروم بيرون.تازه تو اين گراني.خودم ميدانم با چه زحمتي پول در مي آورم.حالا بشوم آوار يكي ديگر.انوقت او هم يك توقعاتي برايش پيش بيايد.اگرفقط همين را ميخواست كه دستم را بگيرد يا چه ميدانم دستش را بگزارد روي پام يا لاي پام كه چيزي نبود.همش ميخواست دستش را از مانتوم رد كند تو روي تي شرت و لباس زير و هر كوفت و زهرماري كه بود.آن هم بيرون.تو ماشين كه همه نگاه ميكنند.با اينهمه دلم برايش تنگ شده.
شايد تقصير خودم بود.كه كامپيوتر نرفتم.و امدم گرافيك.آنجا اقلا مهندس ميشدم.ولي خب دانشگاه آزاد بود.بابا هم كه كارش معلوم نبود.دو ماه كار ميكرد سه ماه بيكار.حتا حاضر شدم جابه جايي كنم با يكي كه شهرستان قبول شده بود تا او بيايد جاي من من بروم جاي او.يك پولي هم بدهد كه كمي از خرج تحصيلش در بيايد.نگذاشتند.گفتند نميتوانيد جايتان را عوض كنيد.ولي يكي ميگفت همان معاون كه اين حرف را زد هفت ميليون و نيم ميگيرد مي اورد تهران.من يك ميليون ميخواستم.اين سراسري بود ولي عوضش فوق ديپلم.ميگفتندقبول شدن تو كنكور ليسانسش سخت است.خب عوضش رفتم سر كار.گفتم حقوقم را پس انداز ميكنم يك ماشين ثبت نام ميكنم.ولي مگر اين چاله چوله ها ميگذارند.تو خانه شديم سه تا نان آور ولي مثل اينكه به همين اندازه هم برايمان كيسه باز شده.مامان پايش ناراحت است ميبريمش فيزيوتراپي.تازه نميدانم با اينكه ريخت و پاشمان همان است كه بوده چرا اين قدر خرج رفته بالا.مجبور شدم وام بگيرم براي ثبت نام ماشين...اواخر خرداد امسال بايد تحويل بدهند.ماهي صد تومن قسط ميدهم.نمیدانم ولی خب بابا هم راستش اذیت میکند.خرجش بیشتر شده.خانه که هست عصبانی با کسی حرف نمیزند ولی همین که پا میگذارد بیرون و برمیگردد شاد و شنگول می آید با همه حتا سینا که انقدر عنق است شوخی میکند.مامان هنوز هم یک وقتهایی باهاش دعوا میکند.دیروز پریروزها رفت سراغ عمو جلال.حتما برای گله ای.عمو گفته بود جلیل برای ما مرده دیگه باهاش کاری نداریم.بابا که آمد خانه رفت یک جا نشست نمیدانم چی شد آن مجسمه ی زن و مرد که نشسته اند روی یک چیزی مثل کاناپه و دارند کتاب میخوانند را پرت کرد به مامان که پشت ناهارخوری نشسته بود.مامان جیغ زد:معتاد تریاکی عملی انگل....بابا داد زد انگل پدرته.....بابا به مامان میگوید جنده.میگوید با آتش یکی از همکلاسهای دوره ی دانشگاهش رابطه دارد.