روسپی
تن سپید طالع سیاه
رنگ گیس هفت آسمون
گاهی از ته تو تراشیده ای مو
تا بشینی به دلای مهمون
میدونم با اون لبای بسته
سر حرفای زیادی داری
تو دلت قدر تموم دنیا
قدر قلب خودت رازی داری
ای تن تو آشنای است غریب
با تن پر هوسی تازه و نو
بگو قلب تند این بوی عرق
از خجالت گناهست و یا از تن تو
با تو چند فرشته ی آذربان
در شب سرد کدامین زمستان جایی
به کنار تو با یک بقچه ی پر از آتش
آمدند وقتی که میلرزیدی
با درخت ثمر لطف کدامین خدا
تن یغمای تو را وارث دنیا کردند
با تو اما یه سبد نان درخت ممنوع
به ضیافت شب گرسنگیت امده اند
ای تنت رنگ سفارشهای مشتری
مثل اسم آدمیت به زوال
عکس یک ترحم پاره شده
قصه ی عاشقی ی تو یک محال
وقتی که تو قلب تو چیزی نیست
با لبت یه عالمه حکایت مسکوته
میدونی که آیینه ی مادربزرگ مایی
سرنوشت من به تو مربوطه
سرنوشته من به تو مربوطه
فکر روسپی در خیابان خطور کرد.وقتی سیصد چهارصد متر مانده به پل گیشا چشم به راه مشتری ی ظهر خود بود.با تن سپید که موهایش را از ته تراشیده بود تا به دل مهمون بنشیند.