دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۳


غصه ی غم نداریم
منقل و دم نداریم
آفت بم ندارم
درد آدم نداریم
در و داف توپ داریم
رفیقای خوب داریم
غم و ماتم نداریم
پس تو شادی با همیم



هفت سالگی

-هفت سالگی است
و من پسر کثیفی را میبینم
که در سکوت پس از فوتبال تیغی
توپ دو لایه بغل
عطر تو را که یک روز در میان حمام میروی
زندگی میکند....



-انقدر کودکم که خواب ظهر به چشمم نیاید
میخواهم همه ی ابرها را خفه کنم
تا هیچ کس نتواند مرا در خانه نگه دارد...
من که از هر چی ریاضی و جغرافیاست بیزارم
من که جریمه های صفر علوم را نمینویسم
و پنج چوب میخورم تا نمره ی درس املا به ده برسد....
آخر جامه را میشنوم جامعه و خشک را نوشتم خوشک....

میخواهم عاشق معلم کلاس دومم بشوم باز...
و لگد بزنم به ساق پای هرفوتبالیستی که ازم رد شد
ببین چطور شیرجه میزنم تو آب و موج
و پرنده میشوم در آشیان فانوس دریایی
من که نخورده مست میشوم
میخوابم تا جلوی همه ی اهالی ی عباس آباد حدم بزنند
-ودکای نخورده و دهن سوخته-
و میخواهم بالاخره امسال کلمه ی دوزندگی را درست تلفظ کنم...

انگار هیچ تقویمی نیست تا مرا کمی بزرگ کند
پس بگذار در لحظه ی قایم موشک از پشت بغلت بکنم
و از آسمان المپیک سئول همه ی ستاره ها را برای خودم بچینم
آخر
تازه هفت ساله شدم....



تهران مرداد 78- چالوس شهریور 83