پنجشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۳

7






نازبو!
هنوز با چشمات میشه عاشقانه موند
به خاطر تو میشه صادقانه موند
منو ببین هنوز مثل گذشته م
مثال عاشقای قصه سرسپرده م
ببین هنوز چه جوری بی قرارم
وقتی که نیستی سر به خاک میذارم
بذار که دستات و ازت بگیرم
آخه بدون دست تو میمیرم


ببین ترانه های من عزیزم
برای تو عریضه ای حقیره
میخوام که شاعر بزرگ قلبم
برای شعر قلب تو بمیره

به اعتماد چشم تو به دنیا
خوب میشه که چشم تماشا گذاشت
هنوز میشه که عینهو گذشته
عاشق که شد فقط فقط تو رو خواست

نگو تموم قصه های قشنگ
پیش پدربزرگ تو آسمونه
نگو که چل گیس دیوه رو دوست داره
شیرین کیه ماه پیشونی کدومه

منو ببین که مثل بچگی ها
میخوام یواشکی تماشات کنم
میخوام تو این قایم موشک بمونم
میخوام که باز دوباره پیدات کنم

نگو تموم قصه های قشنگ
پیش پدربزرگ تو آسمونه
نگو که چل گیس دیوه رو دوست داره
شیرین کیه ماه پیشونی کدومه
نگو...برام جدایی گریه داره
بدون تو دنیا همش میباره



تهران/مهر 83

بهت فکر میکنم.

چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۳

6




نازبو!
امروز روز شلوغی بود باید به همه ی کارهای از قبل مانده میرسیدیم.اصل کاریش همین پروژه ی لعنتی بود.یک چیزهاییش کم بود باید میرفتم کتابخانه.منابع را آوردم ولی اصلا نمیتوانم کارشان را یکسره کنم.نمیدانم چرا کارش پیش نمیرود البته زیاد هم نیست ولی همین یک ذره را دارم با جان کندن تمام میکنم کاش یک جوری شود که تا شنبه بتوانم نمره اش را بگیرم و قال قضیه کنده شود.کارهای دیگر هم تا میشد رفتند روی غلتک حالا سر یک فرصت دیگر تعریف میکنم که چی شد البته چیز مهمی هم نبود برای ثبت نام کلاس رفته بودم هر کدام میگفتند مال من بهتر است حالا من باید یک تصمیمی بگیرم البته تقریبا معلوم است.
عزیزم از شوخی های به قول خودت شهرستانی ی من دلگیر مشو میدانم یک وقتهایی از شوخی میگذرم و گند همه چیز را در می آورم یک بار هم قبلا بهت قول دادم که دیگر از این شوخی ها نکنم ولی امروز همینطوری افتادم روی صرافت تا بهت گیر بدهم زیاد جدی نگیر من که همینجوریش همش بهت میگویم خوشگله پس دیگر چه حرفی می ماند.میدانم تو خیلی حساسی و توی قلبت چیزی نیست برای همین متوجه بی سر و ته بودنش نمیشوی فکر میکنی همه مثل خودت باید حرفهای حسابی بزنند...حالا دیگر ولش کن.
سرم درد میکند.خسته هم هستم.زنگ هم که زدم بهت گفتم. تو چرا با شک بهم گوش کردی؟و بعد گفتی همین.؟؟من که میدانی باید حرفم را در هر موردی بزنم اما تو خوب گوش کن ولی تردید نکن از کلمات روش فکر میکنم سعی میکنم و مثل اینها خوشم نمی آید.اصلا خوشم نمی آید چون مرا پا در هوا می کنند.میدانی من وقتی روی یک چیزی تمرکز کنم بقیه ی جوانب یادم میرود الان هم یک چنین حالتی پیش آمده.البته باید باهاش کنار آمد ولی بخشی از ان هم مربوط به تو میشود انجایی که باید باور کنی و تردید نکنی من میگویم گفتن با من است خب درصد چندانی نمیتواند داشته باشد اصل کار این است که بگردم و برای این حرفها خریدار خوبی پیدا کنم....
فردا روز مهمانی است.بهم زنگ بزن گفتم که میروم تا بنوشم به یاد تو و به سلامتی ی تو میخواهم انقدر مست کنم که فکر کنم کنارم روی یک صندلی ی خالی نشسته ای.قول و قرارهایت یادم هست میبینی به خودت هم یاد آوری میکنم. یک روز خیلی نزدیک و زود هم را میبینیم و تو مجبوری به همه شان وفا کنی.
دوستت دارم.
بهت فکر میکنم.

سه‌شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۳

5




نازبو!
عزیزکم!قبل از هر چیز از miss های قشنگت ممنونم.نمیدانم چطوری بهت بگویم که چه انرژی ی فراوانی برایم به همراه داشت.اصلا یادم رفت ازت بپرسم از ساعت چند شروع کردی ولی منتظر بودم گفتم که هر ساعتی که باشد مهم نیست فقط بینداز همین.بازهم میگویم ممنونم ولی عزیزم کاش خودت خود جوش و اتوماتیک وار این کار را بکنی و نیاز به اصرار من نباشد البته اگر تمایل داشتی.اصلا ولش کنیم برویم سر چیزهای دیگر خیلی ممنونم.
عزیزم!از دست من ناراحت مشو حالا هر چی گفته باشم باور کن منظورم آن چیزی نبود که تو فکر کردی احتمالا فکر کردی. اصلا راستش را که بگویم هیچ منظوری نداشتم همین جوری آمد میدانم آدم حرفی را که بدون فکر بزند خب باید تاوانش را هم بدهد ولی فکر کنم دیگر تاوانش را دادم پس فراموشش کن هر کاری حاضرم بکنم تا از دلت در آید می دانم قلبت آنقدر مهربان است که چیزی تویش دلمه نمیبندد اما دوست ندارم حتا برای یک بار ازم دلخور شوی حتا حاضرم همین جا یا هرجای دیگر یک چیزی که فکر میکنی اندازه ی آن باشد بهم بگویی تا مساوی شود همه چیز برگردد سر جای اولش قبول هم دارم عزیزم یکی به نفع تو....
حالم زیاد خوب نیست امروز. دیشب درست نخوابیدم گزارشهای آز عملیات را تکمیل میکردم تمام شد نمیدانم کی ولی نصفه شب رد شده بود خود صبح بود یک خواب ناکافی کردم و رفتم دانشگاه تحویل دادم فکر کنم از مال همه بدتر باشد من همیشه سر تحویل گزارش و این جور چیزها مشکل دارم در عوض یک طومار حسابی برایش نوشتم که شاید اثر کند و نمره کم ندهد.راستی یک چیز جالب وقتی رفتم تو گروه که گزارشها را بگذارم توی باکس استاد چند تا از دخترهای امور مالی و کامپیوتری توی گروه بودند داشتند کارهای انتخاب واحد و از این چیزها را انجام میدادند یک نگاهی به من کردند چیزی نگفتند اصلا سکوت. توی گروه هم هیچ کس نبود دوستم که دم در گروه ایستاده بود ازش پرسیدند ایشون استادن؟
میبینی؟کم کم دارم از دانشجویی در می آیم.دوستم در جوابشان گفته بود:دیگه الان استاد شدن....
بگذریم.امروز میخواستم ترانه را بنویسم ولی لازم شد این حرفها را بنویسم....داشت یادم میرفت خوابت را دیدم بعد از آن نیمه اوقات تلخی ی که کردی نیم چرتی زدم خواب ادامه ی همان برخوردها بود خواب دیدم زنگ زدی ولی من داشتم میدیدمت یعنی دیدم گوشی را برداشتی و حتا لباسی که پوشیده بودی درست مثل اینکه از پنجره ببینمت بله دقیقا همین بود....بله داشتم میگفتم زنگ زدی داشتی مثلا از دلم در می آوردی(میبینی نمیگویم معذرت میخواستی)بعد خیلی بهم نزدیک شدیم من میخواستم ببوسمت که msg تو رسید.بله عزیزم بهترین چیزی که میتوان در این دنیا به ان امید داشت عشق و دوست داشتن است این چیزها انرژی ی منفی ندارند و انسان را آرام میکنند آرامش خیلی خوب است و باعث میشود هیجانهای سمی ی که این روزها خیلی زیاد شده از بین برود من خودم میتوانم ساعتها ماشین را بیندازم در یک لاین و بروم جلو اینطوری حس خوبی دارم از این عادت مردم خوشم نمی آید که تا یک چیز جلویشان سبز میشود سریع فرمان میدهند آن ها هیجان سمی دارند و با این کارشان بخشی از آن را به تو انتقال میدهند.میدانی این چزها در تو نیست هیجان سمی نداری و نگاهت خود آرامش است.حتا وقتی که میخواهی خیلی خوب نباشی.حالم زیاد خوب نسیت سرم از ظهر به این طرف درد میکند و اذیتم میکند شاید فکر کنی دارم هذیان میگویم ولی به خاطر کارهایی که میکنم انتظاری از بقیه ندارم اما حساب تو از بقیه جداست عزیزم:من نیازم تو رو هر روز دیدنه....
میبینی؟دوستت دارم را هم که خودم بهت میگویم.
خوشحالم از اینکه msg میزنی آنجا راحت تری مثل پاری وفتها پشت تلفن ولی از همه بهتر حضورت است.
مواظب خودت باش.خوب بخوابی.
بهت فکر میکنم.


دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۳

4




نازبو!
صبح به امید شنیدن صدای miss در خواب و بیداری ملق زدم.مطمئن بودم که ننداختی ولی باز گوشی را نگاه کردم چقدر بد است وقتی جای miss های تو رویش نیست.حالا میکویم مثل جای بوسه.
میدانی؟ دارد کم کم زمان از دستم در میرود حالا هر چی فکر میکنم یادم نیست اولین زنگ را کی زدی که گفتم بزن خانه ام.اینجا یک چیزی کم است بهت که گفتم.آهان این را میخواستم بگویم من نگویم چرا یادت میرود ولی وقتی که یادت باشد خوب miss می اندازی.دستت درد نکند نمیدانستم یک روز کار به جایی میرسد که باید به این چیزها دل خوش کنم.میدانم خودت هم زیاد دل خوشی نداری ولی تمام میشود بالاخره یکروزی همه چیز می افتد روی غلتک ما هم می افتیم روی سررازیری حالا باید صبر کنی.حس ششم بهم میگوید که آن روز خیلی نزدیک است میدانی؟وقتی بهش برسیم بعد از آن دیگر این روزهای وحشتناک جدایی خیلی زود میگذرند انگار کن همش یک فیلم باشد و ما هی بزنیمش جلو.
دارم گزارشهای آز عملیات را مینویسم یکیش را با هر بدبختی ی بود تمام کردم آن یکی مانده و من فردا باید هر دو را تحویل بدهم.امین زنگ زد و گفت که پیدایش نکرده خودمان باید بنویسیم زحمت مشق نوشتن کم بود دردسر چی نوشتن هم بهش اضافه شد.راستش را بخواهی تنبلی ی خودم بود اگر از روز اول می افتادم دنبالش کاری نداشت ولی همه ی مزه اش به همین دم دمای آخر است.
راستی پیش مسعود بودم داشتیم حرف میزدیم یک تنظیمی کرده از یکی از کارهای Beatles برای گیتار کلاسیک زنگ گوشی را قطع کرده بودم ولی به سرم افتاده بود که حتما miss را انداختی. انداخته بودی.دیدی کم کم باید به نیروهای من ایمان بیاوری؟زنگ هم که زدی گفتم همان موقع ساعت را نگاه کردم و گفتم دیگر وقتش است.
مواظب خودت باش.دوست دارم با تب خال ببینمت ولی آرزو میکنم زود خوب شود میدانم تو حساس تر از اینها هستی برای همین باید احتیاط بیشتری هم بکنی.
دلم برای خنده هایت تنگ شده.نه این خنده ها که پشت گوشی میکنی خودت میدانی کدام را میگویم...سرم خیلی شلوغ بود از صبح سرم را نخاراندم الان دیگر میروم سراغ عکسهایت.
ترانه ای را که صبح برایت گفتم هنوز تصحیح نکردم ولی فکر نکنم چیزیش را بخواهم عوض کنم حالا تا چند ساعت دیگر همه چیز مشخص میشود.اما آن چهار خطی که برایت خواندم را خودم خیلی دوست دارم.
باز میگویم یک روز همه چیز درست میشود.این زمان لعنتی هم که اینطوری جفتک چهارگوش می اندازد آرام میشود آنوقت همه چیز برای ما جلو خواهد رفت:
روز که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و من آن روز را انتظار میکشم....
بهت فکر میکنم.

یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۳

3



نازبو!
عزیزم گفته بودی که دیگر برایت off نگذارم چون امکان چک کردن نداری.من میخواستم آنقدر برایت بگذارم که نتعوانی یاهو را بالا بیاوری همینجا همه چیز هنگ کند برود دنبال کارش.میبینی تو هنوز در همین ابتدایی ترین موارد هم منطق را دخیل میکنی.گاهی بهم طعنه هم میزنی که بدجوری تند میروم.حتا حاضر نشدی برای هژده و بیست و دوم شهریور یک قرار همیشگی و ثابت بگذاریم خیلی رک گفتی نه من نمیتوانم قول بدهم این جا باشم تازه خود تو هم نمیتوانی.ولی عزیزم!میدانی که من میتوانم از این قولها بدهم.
از miss هایت بازهم ممنونم خیبلی خوب بود به قول خودت کلی حالشان را بردم.فراموش نکن باز هم از این کارها بکن.میدانی وقتی تماس دومت دیر شد چقدر بهم ریختم؟گفته بودم که سر ساعت منتظرم ولی دیگر نخواه که من زنگ بزنم توی خوابگاه اصلا حرف نمیزنی همش سربالاست میگویی اینجا نمیتوانم.اقلا وقتی خودت تماس میگیری آزادتری.
امروز کار خاصی نکردم گفتم که باید گزارش آمایشگاه عملیات واحد را جمع و جور میکردم رفتم پیش امین از او گرفتم باید تا پس فردا دو تا گزارش بنویسم فقط یکیش را گرفتم ان یکی معلوم نیست شاید بتوانم همین یکی را اقلا امشب تمام کنم.از آنجا رفتیم یک خلوت گیر آوردیم نشستیم به گپ و صحبت حالا بعدا میگویم صحبتهامیان چی بود از چه جنسی...
راستی یادم رفت بگویم میلاد زنگ زد بهش گفتم من ترم آخر هستم نمیتوانم ولی اسم چند تایی از استادهای به دردخور هست که بهت بدهم قرار شد بعدا زنگ بزند بدهم نزد.هنوز که نزده.یادم هم رفت ازش بپرسم چی میخواهد یاد بگیرد پاپ کلاسیک یا اینکه فقط همین میخواهد بخواند این دفعه زنگ زد بیشتر حواسم را جمع میکنم ببینم چی میخواهد خوب راهنماییش کنم.
مواظب باش تا همین یک ذره سرماخوردگیت عود نکند.استراحت کن من که از وقتی که رفتی شربت نخوردم سینه ام هم البته بهتر شده دیدی گفتم من نیاز به قرص و دارو ندارم ولی تو داری از خودت مراقبت کن حیف که از هم دوریم.کاش انقدر فاصله نبود نمیتوانم رو در رو بهت بگویم ممکن است داغ کنی یک چیزی بگویی.
کاش یادت نرود فردا صبح miss بندازی.بهترین رویای امشب که در خواب خواهم دید فردا واقعی شده همین است که زنگ بزنی میبینی؟هیچ وقت این چیزها برای من کهنه نمیشود.اصلا برایم تکراری نیست.
دلم برایت تنگ شده.برای چندمین بار در همین چند روزه میگویم.
بهت فکر میکنم.

شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۳

2


نازبو!
بعد از چند روز این اولین صبحی است که بدون miss تو بلند میشوم.ولی یک چیزی توی گوشم بود باور کن من صدای زنگ تلفن را شنیدم که انداختی ولی گوشی را که نگاه کردم هیچ چیز نبود.کاش سرت شلوغ بوده باشد.پیش شیما هم نبودی بهش زنگ زدم داشت میرفت خوابگاه گفت دو ساعتی کار داری براش msg گذاشتم وقتی امدی miss بیندازی.چقدر این فاصله ها اذیت میکنند آدم را.باید زنگ بزنی خیلی چیزها هست که باید بگویم احتمالا فقط من حرف میزنم تو گوش میکنی.
عجب همه چیز همان طور که تو میخواهی پیش میرود آنتن نمیدهد یعنی زنگ نمیزنی همه چیز می ماند برای بعد.چقدر زنگ تلفن برایم لذت بخش شده.یادم باشد بهت بگویم دلم برای دستهایت تنگ شده.نه یادم باشد حتما بشنویش.
میدانی؟وقتی صحبت میکنیم دیگر این فاصله ها کشنده نیست تو را کنارم احساس میکنم.ببین! کافی است دستت را دراز کنی تا بگیرم بخندی تا باور کنم نگاه کنی تا بگویم عینکت را در بیاور.
هنوز صدایت توی گوشم است.ممنونم که زنگ زدی...کلی تخلیه شدم....حالت آرامشی است.گفتنی ها را بهت گفتم جز یکی دو مورد که بعدا هم میشود گفت.
ممنون که miss انداختی.
بهت فکر میکنم.

جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۸۳

نامه های نازبو


1

ناز بو!
منتظر تلفن تو بودم.وقتی هم زنگ زدی شاید کمتر فکر میکردم تویی که داری خداحافظی میکنی.بعدش هم منتظر بودم که برسی گفتی شش ساعت راه است از شش ساعت بیشتر طول کشید که زنگ زدی گفتی رسیدی.بعدش دوباره منتظر شدم دوباره زنگ بزنی یک شماره تماس چیزی بدهی قرار شد msg بزنی اما همین که miss انداختی فهمیدم خودت هستی.داشتم بهت فکر میکردم.همه چیز را هم که بهت گفتم.آره مست بودم مست سرنشناس پانشناس باید حرف میزدم نه شاید هم تو باید حرف میزدی اصل کار خودت بودی تو که میدانستی من چه میخواهم بگویم.اما هربار یک جور گوش میکنی که بازهم بگویم.باز هم میگویم خوب گوش کن.ولی شک نکن.
یکی دارد می آید اصفهان آخر همین ماه اگر بشود باهاش می آیم ولی کاش تو زودتر خبر بدهی که می آیی.شنیدی رفتم مهمانی یک جور دیگر حرف زدی گفتی فعلا که همه ی قولهلیت را فراموش کردی آن طور که تو فکر میکردی نبود هیچ چیز انجور که فکر میکنی پیش نرفته.باور کن.در عالم مستی دروغ نمیگویم خودت هم که فهمیدی مست مست بودم خودت گفتی مواظب باش حالت به هم نخورد.فکرهای بد را فراموش کن اصلا از این اندیشه ها نکن.یک دختر را آورده بودند تا بهم معرفی کنند.آوردند با هم برقصیم.رقصیدیم من تحویلش نگرفتم انهم که دید اینجوریست گذاشت و رفت.از اول خودش خیلی این در آن میزد....بعد از بار دوم که صحبت کردیم قرار شد miss بندازی وقتی گوشی را از جیبم در اوردم دیدم آنتن ندارم کاش زنگ زده باشی ولی من در دسترس نبوده باشم.
به خانه که رسیدم رفتم سراغ عکسهایت.عکس آتلیه را بوسیدم چند بار یادم نیست ولی خیلی.راستی حالا دارم میگویم آن عکس تو حیاط هم خودش خیلی قشنگ است.دیشب کشف کردم.وفت خواب هم کلی حرف آمد توی ذهنم حالا به خودت میگویم.
بهت فکر میکنم.

جمعه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۳

Compy Segundo
این پیرمرد انگار همه ی دردهای ا مریکای مرکزی را در سینه همراه خود دارد.



سه‌شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۳

خونه




روی لبهات واسه من شعری نداری
توی چشمات گوله ی ابری نداری
انگاری میونه ما هیچ چیزی نیست
که واسه برگشتنم صبری نداری

خونه بی روی تو ویرونه شده
باغچه سنگ قبر گل پژمرده شده
راستی راستی رفتنت تو باورم نیست
رفتی و تن با غم همخونه شده

من نمیدونستم که تو با رفتنت
خونه رو هم توی رویا میبری
دوست دارم تا آخر دنیا بخوابم
بل که یک شب توی رویام بپری

بی تو این شبا همه چه سوت و کوره
قصه ی رفتن تو مرگ غروره
ممکنه تو کوچه باز بارون بگیره
یادگاری های دیروزو بشوره
واسه من بارون دو قطره اشک شوره
که تو این فاصله ها سنگ صبوره



تهران شهریور 83


خونه تجربه ی واقعی ی رفتن بود.رفتن و ماندن.نمیدانم وقتی که تمام شد
چرا انقدر به یاد شام آخر و شهیارش افتادم.شهیار جایی گفته بود-یا نوشته بود-
که نسخه ی فیلم را سوزانده اند ولی عجیب است که من انقدر مطمئنم که آن را دیده ام
همانطوری که شهیار ترسیم کرده بود.پرویز فنی زاده کنار حوض افتاده بود و در کوچه ی پاییز باد می آمد...
خونه را به همین چیزها تقدیم میکنم به شهیار شام آخر به پرویز آقا مرتضا به واروژان ترانه به... .

دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۳

به توران خانم و وصف شیرازش...




الا اي مونس رحت كجايي
به نزد ما رخ دیگر نمایی
دلم از زهر هجران گشته خسته
مگر از دست تو خیزد دوایی
روا دار از برای ما وصالت
که فرقت جمله باشد ناروایی
سراسر عالمی کردیم خاموش
مگر از تو به گوش آید صدایی
بخند ار طعنه ی ما ار خوش آیی
مگری ار نیست از دوری ملالی
به کوی ما گذر کن از سخاوت
مگر دنیا کند با ما سخایی
بگیرم بهر حاجت دامن تو
که دیبه گرددم کهنه قبایی
ز من آموز آیین محبت
مرام سنگ را باشد جدایی
بگو تا کی برنجانی دل ما
بگو تا چند بامی دو هوایی
خلاف عهد شام ماست کزما
سحرگه در ره دیگر سرایی
مرا یک خوشه از شاخ امل بس
که انگورت شود تاک وصالی
سلام فیک حتا مطلع الفجر
سهل عقده و احلل من لسانی
به غیر از تو که را بخشید فرهاد
از این تحفه غزل های عراقی

شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۳

خونه ی دل
به یاد آواز خونه خوب شهر ما فریدون فروغی




خونه ی دل خالیه
بی تو این سینه ی بی دل خالیه
نمیشینه دیگه خنده پر گریه
جای شونه هات واسه گریه ی باطل خالیه
دل دیونه بهونه هاتو داره اما
فکر با تو موندنه یه راست عاقل خالیه

هیچ کی مثل تو نبود
مثل من هیچ کسی تنها نموند
کاشکی که تنها بمیره
هر کی منو تنها نشوند

دست تو پر زد از آشیونه ی دستای من
سینه سوخته دل غافل خالیه
روی این خاک خبر؛ نداد یکی نشونیتو
شاید اون پیکره از گل خالیه
چرا دنیا دیگه با من لب خنده نداره
میون خونه ی دل یه قلب مایل خالیه