جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۸۳

نامه های نازبو


1

ناز بو!
منتظر تلفن تو بودم.وقتی هم زنگ زدی شاید کمتر فکر میکردم تویی که داری خداحافظی میکنی.بعدش هم منتظر بودم که برسی گفتی شش ساعت راه است از شش ساعت بیشتر طول کشید که زنگ زدی گفتی رسیدی.بعدش دوباره منتظر شدم دوباره زنگ بزنی یک شماره تماس چیزی بدهی قرار شد msg بزنی اما همین که miss انداختی فهمیدم خودت هستی.داشتم بهت فکر میکردم.همه چیز را هم که بهت گفتم.آره مست بودم مست سرنشناس پانشناس باید حرف میزدم نه شاید هم تو باید حرف میزدی اصل کار خودت بودی تو که میدانستی من چه میخواهم بگویم.اما هربار یک جور گوش میکنی که بازهم بگویم.باز هم میگویم خوب گوش کن.ولی شک نکن.
یکی دارد می آید اصفهان آخر همین ماه اگر بشود باهاش می آیم ولی کاش تو زودتر خبر بدهی که می آیی.شنیدی رفتم مهمانی یک جور دیگر حرف زدی گفتی فعلا که همه ی قولهلیت را فراموش کردی آن طور که تو فکر میکردی نبود هیچ چیز انجور که فکر میکنی پیش نرفته.باور کن.در عالم مستی دروغ نمیگویم خودت هم که فهمیدی مست مست بودم خودت گفتی مواظب باش حالت به هم نخورد.فکرهای بد را فراموش کن اصلا از این اندیشه ها نکن.یک دختر را آورده بودند تا بهم معرفی کنند.آوردند با هم برقصیم.رقصیدیم من تحویلش نگرفتم انهم که دید اینجوریست گذاشت و رفت.از اول خودش خیلی این در آن میزد....بعد از بار دوم که صحبت کردیم قرار شد miss بندازی وقتی گوشی را از جیبم در اوردم دیدم آنتن ندارم کاش زنگ زده باشی ولی من در دسترس نبوده باشم.
به خانه که رسیدم رفتم سراغ عکسهایت.عکس آتلیه را بوسیدم چند بار یادم نیست ولی خیلی.راستی حالا دارم میگویم آن عکس تو حیاط هم خودش خیلی قشنگ است.دیشب کشف کردم.وفت خواب هم کلی حرف آمد توی ذهنم حالا به خودت میگویم.
بهت فکر میکنم.