چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۳

6




نازبو!
امروز روز شلوغی بود باید به همه ی کارهای از قبل مانده میرسیدیم.اصل کاریش همین پروژه ی لعنتی بود.یک چیزهاییش کم بود باید میرفتم کتابخانه.منابع را آوردم ولی اصلا نمیتوانم کارشان را یکسره کنم.نمیدانم چرا کارش پیش نمیرود البته زیاد هم نیست ولی همین یک ذره را دارم با جان کندن تمام میکنم کاش یک جوری شود که تا شنبه بتوانم نمره اش را بگیرم و قال قضیه کنده شود.کارهای دیگر هم تا میشد رفتند روی غلتک حالا سر یک فرصت دیگر تعریف میکنم که چی شد البته چیز مهمی هم نبود برای ثبت نام کلاس رفته بودم هر کدام میگفتند مال من بهتر است حالا من باید یک تصمیمی بگیرم البته تقریبا معلوم است.
عزیزم از شوخی های به قول خودت شهرستانی ی من دلگیر مشو میدانم یک وقتهایی از شوخی میگذرم و گند همه چیز را در می آورم یک بار هم قبلا بهت قول دادم که دیگر از این شوخی ها نکنم ولی امروز همینطوری افتادم روی صرافت تا بهت گیر بدهم زیاد جدی نگیر من که همینجوریش همش بهت میگویم خوشگله پس دیگر چه حرفی می ماند.میدانم تو خیلی حساسی و توی قلبت چیزی نیست برای همین متوجه بی سر و ته بودنش نمیشوی فکر میکنی همه مثل خودت باید حرفهای حسابی بزنند...حالا دیگر ولش کن.
سرم درد میکند.خسته هم هستم.زنگ هم که زدم بهت گفتم. تو چرا با شک بهم گوش کردی؟و بعد گفتی همین.؟؟من که میدانی باید حرفم را در هر موردی بزنم اما تو خوب گوش کن ولی تردید نکن از کلمات روش فکر میکنم سعی میکنم و مثل اینها خوشم نمی آید.اصلا خوشم نمی آید چون مرا پا در هوا می کنند.میدانی من وقتی روی یک چیزی تمرکز کنم بقیه ی جوانب یادم میرود الان هم یک چنین حالتی پیش آمده.البته باید باهاش کنار آمد ولی بخشی از ان هم مربوط به تو میشود انجایی که باید باور کنی و تردید نکنی من میگویم گفتن با من است خب درصد چندانی نمیتواند داشته باشد اصل کار این است که بگردم و برای این حرفها خریدار خوبی پیدا کنم....
فردا روز مهمانی است.بهم زنگ بزن گفتم که میروم تا بنوشم به یاد تو و به سلامتی ی تو میخواهم انقدر مست کنم که فکر کنم کنارم روی یک صندلی ی خالی نشسته ای.قول و قرارهایت یادم هست میبینی به خودت هم یاد آوری میکنم. یک روز خیلی نزدیک و زود هم را میبینیم و تو مجبوری به همه شان وفا کنی.
دوستت دارم.
بهت فکر میکنم.