یکشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۳

نا امید




حرف ادما جدايي
خواباشون سياه سفيده
اون همه خاطره هيچه
اين ترانه نا اميده

فاصله قدر کویره
رنگ آبادی ندیده
حرفمون تگرگ و غنچه ست
قصه ي خال و اسيده

توي شهر بيكسيها
توی قلب نا امیدی
با تو خونه ساخته بودم
واسه تو که یک رفیقی

هرم دستای تو خورشید
تو شب سرد زمستون
که تو کرسی ی قدیما
مونده با خاطره مهمون

قسه ی مادربزرگا
قصه ی حرف سلامت
با من اما یه قبیله
فاصله داره کلامت


تو از آسمون رویا
من از آتش زمینم
دست تو حریر خوابه
من پر از تاول و پینم

دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۳

از باغ پاپ لیمویی دزدیدم
پاپ دنبالم کرد
و با چابکی ی که از کهولتش بعید بود
عصای مرصعش را دور سر چرخاند
و به سویم نشانه گرفت.
و به سمتم دوید.
از دیوار باغ بالا رفتم
عصایش را به زمین زد و جست زد بالا
-درست مثل قهرمانان پرش با نیزه-
وقتی که دید دستش به من نمیرسد
نفرینی جانانه کرد
و صلیبی به دورم کشید.

از دیوار پایین پریدم
پایم پیچ مختصری خورد
که دردش در غوزک محبوس شد
سگهای باغ به طرفم هجوم آوردند
و دوره ام کردند:
گویی سربازانی بودند که فرمانده شان مرده بود
و آنها در جدال همیشگی ی دشمن
سعی میکردند روحیه ی خود را تشجیع کنند.
و چشم به کسی داشتند که زود تر از بقیه جان به کف دست مینهد...
و رانهای مرا به دندان میگیرد...

وقتی دوباره چشم گشودم
باغبان پیری با ریش درهم
و نگاه تنفر باری
سعی میکرد سگهای جان بر کف را دور کند.
آخرینشان هنوز داشت ماهیچه ی پشت ساقم را به دندان میکشید.
و دیگری استخوان بیرون زده ی آرنجم را سق میزد.
نگهبان چیزی زمزمه کرد و دور شد.

با آخرین توانی که د وجودم بود
خود را به درب باغ رسانیدم
آنجا نگاههای بی توجهی مرا میپاییدند.
خود را به پشت پرچین های سبر انداختم.
و گریختم.
روسپیان موقوفه ی دیر
به دنبال مادرم رفتند
تا واپسین گروگان دنیا
مگر که قلب پسر را به رحم آورد.
آنها
پیرزن را با بدن چروکیده اش در وسط سالن انداختند.
و جلادی شروع به زدنش کرد.
و از پوست چروکیده اش از محراب آویزان نمودند....

صدای ارگ که روح قدسیان خموش را از دالان های نورگیر به اعماق آسمانهای قبر معراج هدایت میکند
نیایشی دگر به درگاه انر آغازیدن فرمود.
و همگان به ستایش استادند.
و در برابر خالق بی همتایی
که جسم و جان جهان را یگانه آفرید
تعظیم ها نمودند.
و شکر نعمتهایی گذاردند
که ارزانی ی خاک شده بود.
و رمه گان ان بی منتها
بی اجر و منتی
بر آن دست یاز شده بودند.
و سپاس قدرتی نمودند
که اشکهای پیرزنان چروکیده را میشنود
و استغاثه ی بی زبانان را بهتر از خود ایشان میفهمد.
و پیوسته یاد بدنهای لته و استخوانهای بشکسته می باشد.

دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۳

18




نازبو!
چطوری عزیزم!دیگر البته به جوابت عادت کرده ام میدانم که میگوی:بد نیستم تو خوبی؟
هی من هم خوبم امروز رفتم دنبال بلیط همه چیز درست شد و من دارم می آیم.میبینی همه ی آن انتظارهای لعنتی تمام شد.و ما دوباره هم را میبینیم.خب دیگر تو هم باید به تمام قولهایی که دادی وفا کنی.میدانی که کدامها را میگویم.تصمیم دارم اینبار کم برایت بنویسم تا دلت بیشتر تنگ شود و هوس بدجنسی به سرت نزند.کلی حرف باهات دارم و زمانمان هم تقریبا مناسب است پس باید مواظب بود و وقت را از دست نداد.این یک روز باقی مانده هم قول بده دختر خوبی باشی به چیزهای بد فکر نکنی و خودت را اماده ی دیدار دوباره کنی.میدانی که اینجا دلم تو اتظاره/همش بهونه میاره/برای دیدن تو/ازم نشونه میگیره.و باز:
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز میلرزد دلم دستم
گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
وای نپریشی صفای زلفکم را دست
وآبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است.
بهت فکر میکنم.

یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۳

17



نازبو!





سلام عزیزم!چطوری؟من خیلی گرفتارم از صبح بیرون بودم بیشتر دنبال کارهای دانشگاه این چند روز وقتی که خانه میرسم دیگر هیچ رمقی برایم باقی نمانده.مرا میبخشی اگر کمتر برایت مینویسم.با این وضعیت دیگر نه فکر کار میکند و نه دست میتواند چیزی بنوسید شاید باید اظهار امیدواری کرد که این شرایط هم مثل دیگر شرایط ناهنجار بگذارد و بگذرد و کارش روی غلتک بیفتد.بگذریم.تو چطوری؟چه خبر؟؟اینجا که خبر خاصی نیست تو در مورد بازی ی ایران-آلمان سوال کرده بودی که ظاهرا ندیده بودی.خب بگذار از اولش برایت بگویم:
از ابتدای صبح به خاطر این بازی نظم شهر بهم خورد ترافیک سنگین سنگین نه وحشتناک حتا در میانه ی بازی هم ادامه داشت من هرچه فکر میکنم نمیتوانم بفهمم دلیل این استقبال چیست؟حالا مگر چه اتفاقی میخواست بیفتد گیرم تیم ملی ده تا گل هم به آلمان میزد ما شیپور برمیداشتیم و تو گوش دنیا جار میزدیم که آره آلمان را لوله کردیم؟از قدیم گفتند هر کی با همقد خودش آلمان هم در بد شرایطی بود شرایط بدی که برایش درست کردیم یا دستکم درست میکردیم.اگر میبرد میگفتیم آلمان خجالت نکشید آمد و ما را برد اگر راست میگوید چرا برزیل را در فینال جام جهانی نبرد چرا زورش را به ضعیف تر از خود نشان میدهد اگر هم میبردیم باز در می آمد که بله آلمان را بردیم.آلمان را سوراخ سوراخ کردیم.حتا نفس بازی ی تدارکاتی هم محل اشکال است ما با چه تیمی بازی میکنیم که هم سطح فوتبال آلمان باشد اگر واقعا به فکر فوتبال بودیم خب تیمهایی بودند که باید میبردیم و نبردیم میشد چین را برد و رفت فینال جام ملتهای آسیا و بعدش رییس محترم فدراسیون نیاید و بگوید مگر دیگر روسای فدراسیون تیم ملی را به جام جهانی برده اند که از من چنین انتظاری دارید؟یادش به خیر آن سالی که تیم بایرمونیخ با تمام مهره هایش مثل فرانتش بکن باور به ایران امد و تیم ملی شش تا گل بهش زد در ان موقع مجید حلوایی ناظم گنجاپور صفر و اگر اشتباه نکنم همایون بهزادی و... گلهای ایران را به ثمر رساندند.
بنابراین باید سر نخ را جای دیگری جستجو کرد.خب دیگر بگذریم به قول معروف:
خامش که بیخودم من ور تو هنر فزایی
قانون بوعلی گو تفسیر بوعلا کن
بهت فکر میکنم.

شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۳

16



نازبو!



حالت چطور است؟این روزهای آخر احتمالا به کندی خواهند گذشت تا روز موعود فرا برسد.من که خیلی راجع بهش فکر کرده ام اینکه چه کار کنم ولی عزیزم به قول خودت آدم باید در لحظه ی انجام قرار بگیرد آنوقت عکس العمل نشان بدهد چیز مهم این است که برای آن روز خوب بیتابی میکنم.بگذریم بگذار همه چیز خودش جلو بیاید و ما ببینیم در ضیافت این همه لحظه چه دسته گلی به آب خواهیم داد.
از افغانستان خبر میرسد که انتخابات با تحریم و کنار کشیدن تمام نامزدهای انتخاباتی به جز یکی صورت گرفته.آنها این تک نامزد را محکوم کرده اند که در انتخابات فساد یا یک چنین چیزی ایجاد کرده است.فکر نمیکنم نام کسی از آن دیگر نامزدها را بدانیم.میگویم بدانیم چون مطمئنا خود افاغنه از دانستن آن اسامی معذورند حالا چه انتظار بیجایی است اگر قرار باشد بروند و به یک چنین ادمهایی رای هم بدهند.چند نفر مردم افغانستان باسوادند چه مقدار اطلاع رسانی در آنجا صورت میگیرد و دست آخر در کدامین فضا و در چه دوره ای ساکنان این سرزمین بدوی با اصول و مقدمات دموکراسی آشنا شده اند که حالا قرار شده است از طریق یکی از متعالی ترین روشهای موجود یعنی انتخابات Election سرنوشت خود و کشورشان را معلوم کنند.ببین در دنیا حدود صد وچهاده پانزده کشور وجود دارد.از این بین حدود سی چهل امیر نشین شیخ نشین و پادشاه نشین بزن بهادر نشین هست که اصلا نیازی به انتخابات ندارند.صاحب مملکت به عنوان وارث ابدی آن تا آخر عمر سمتی را که به زور پول یا به مدد اعمال نفوذ گروهی فرصت طلب و یا به یاری کودتا بدست آورده حفظ میکند.کمتر از این مقدار کشورهایی هستند که مملکت دست به دست از پدر به پسر میرسد و تا گردن کلفتی از طبقه ی بالا نباشد احتمالا در صورت نبود مردان زنان نیز به میدان می آیند و جریان مافیایی موجود را ادامه میدهند.بعد از اینها کشورهایی هستند که اصلا دولت ندارند یا آنقدر فقیرند که دولت-ولو به ظاهر قدرتمند- به گربه رقصانی میماند که لز سوی شخصیتی دیگر-حتا از سوی دولتی دیگر-به حرکت در می آید و یا بر اثر ضعف این سیستم مرکزی ملوک الطوایفی بر آن حاکم است.پس از این میرسیم به حکومتهایی که با نام کلی ی دموکراسی اداره میشوند و چون یکی از مصادیق حکومت دموکراسی حضور مردم در صحنه ی قدرت است انتخابات نیز به عنوان جز لاینفک این سیستم کشورداری به عرصه پا میگذارد.اما ببشتر از نیم این کشورها عملا در این سیستم نسبتا دموکرات خود الیگارشی و بوروکراسی دارند که عملا برای انجام این فریضه ی مهم از نیروهای حافظ صلح و سازمان ملل کمک میگیرند.حتا در کشور متمدنی چون امریکا کار به دادگاه و رای قانون اساسی میرسد.بنابراین چقدر میتوان به نتیجه ی عادلانه ی شمارش رای امیدوار بود.میان خود این کشورها گروهی هستند که علیرغم پایبندی به اصول این نوع دموکراسی قایل به وجود مقام غیر قابل عزلی در میان هستند.این مقام که عموما به عنوان ارث در خانواده ای-مثل خاندان سلطنتی-دست به دست میشود.دارای ضمانت اجرایی برخورد در برابر نظر جمع نیست اما با اینهمه به عنوان تافته ای جدا بافته پذیرفته شده.این نوع حکومت حالت پیشرفته ی سیستمهای فیودالی-سلطنتی ی قرون وسطا به بعد است که با در نظر گرفتن رای مردم و ارزش قایل شدن حضور انها تغییراتی به خود گرفته است.جالب است که پیشرفته ترین کشورهای دنیا با ثبات ترین انها که بعضا از سرمایه های مالی ی قابل توجهی برخوردارند در این رده قرار میگیرند.انگلستان کشوری که با انقلای صنعتی اروپا را تکان داد سوئد سرزمین ثبات که پس از حدود بیست سال جمعیتش ثابت مانده است.دانمارک قطب دام و لبنیات اروپا فنلاند و نروژ صلح جو ترین کشروهای دنیا همه با این سیستم اداره میشند.هیچ انسان عاقلی نمیتواند به مردم این کشورها اهمیت انتخابات و حکومت دموکرات را یاد آوری کند-منظورم سیستم مملکت داری با نام democratic میباشد-و کسی هم نمیتواند رشد و ثبات –دو عاملی که علت و معلول هم نیز میتواند باشند-این چند کشور را به زیر سوال ببرد.با این تجربه ی چندین ساله شاید بتوان باور کرد حکومتهای سلطنتی انقدرها هم که میگویند بد نیست و با تغییراتی در زیر ساخنتهای ان میتوان به نتایج مطلوبی رسید.
بهت فکر میکنم.

جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۸۳

15




نازبو!
خوبی؟سایه ی miss هایت دارد سنگین میشود یاد من هم بکن.البته گفتی دلیلش را ولی خودت میدانی که با آدم زبان نفهمی روبه رو شدی به هر حال من اینجا به تو فکر میکنم و ساعت بیولوژیک بدنم با امواجی که از آن دورها میفرستی تنظیم شده.
امروز جمعه است.متعلق به آقا امام زمان صبح رفتم کلاس.بله رفتم کلاس مجبور شدم از نماز جمعه بزنم و بروم سر کلاس .حالا خودت فکرش را بکن که چه حالی داشتم.این که توی گوشت بپیچد یا ایها الذین امنوا اذا نودی الصلات من یوم الجمعه فاسعوا الی ذکر الله و ذروا البیع ذالکم خیر لکم ان کنتم تعلمون.و انوقت تو داری ترمو دینامیک گوش میکنی.راستی کدامشان بیشتر به ما و به بشر کمک میکنند؟مگر نمیگویند تمام علوم و فنون در این کتاب عزیز نهفته است پس چرا من باید ترمو بخوانم.راستی دیروز بود فکر کنم سر کلاس رآکتور استاد داشت واکنشهای تخمیری را توضیح میداد گفت تخمیر مثل واکنشهای میکروبی انزیمی انوقت کمی مکث کرد و گفت همان که میدانید رو کرد به من یک خنده ای کرد گفت مگه نه؟وقتی شراب درست میکنی...
حالا چرا به من گفت؟مگر فقط من روی پیشانیم داغ دارم.مگر نمیداند که اگر قرار شود که مست گیرند در شهر هر انکه هست باید گیرند تازه من که ساقی نیستم.حالا گیرم باشم اصلا برای چه؟مگر مسلمان نیستیم؟؟آخر برای چی؟مگر این چیزهایی که به ما گفتند دروغ است.مگر نه اینکه باید پنجاه هزار سال کفن به دوش و پا برهنه بایستیم توی صف تا به حسابهایمان رسیدگی شود.آنهم چطوری؟زیر آفتابی که مثل تشت خون است و زمین هم عینهو مس گداخته.تافته.انوقت بیاییم دستی دستی با دست خود معصیت آخرت را بخریم؟آنهم برای جیفه ی مختصر دنیا؟مگر چقدر اثر دارد؟یک دو ساعت سرگرمی به ما که دیگر مستی نمی رسد.خیلی هم که اصرار کنی میشود چهارساعت به همراه تگری.ما که اینهمه صبر کردیم اینهم روش.مگر چقدر دیگر مانده عوضش میرویم بهشت میگویند آنجا جویهای زیادی رد میشود که توی یکیش مثلا معجون است آن یکی شیرموز آن یکی نوشابه یکی هم هست که شراب دارد انهم چه شرابی بهتر از مال خود شامپانی بگیر تر از ویسکی های فرد اعلا اسکاتلند چه میدانم شاید توی یک جوب هم آب جوی بهتر از روسی باشد.حتما هست در این وعده ها که خلل وجود ندارد.یکی میگفت تا گلی مثل خدا هست چرا نگاه به بنده اش کرد؟گفتم خب بنده را ببین تا زیبایی حق توی دلت بنشیند گفت بنده ی نامحرم زیبایی نامحرم همش ارزانی ی آنکه دنیا را میخواهد.راست میگوید بنده ی خدا.حرف حساب میزند که میگوید ما که چند سال صبر کردیم بقیه هم روش عوضش میرویم بهشت آنجا حوریه میدهند که بیا و ببین.شاید مثل Madonna یا Pamela Anderson باشند.شاید چیست؟حتما اصلا حتما چی؟حتما از اینها خوشگل تر و رو فرم ترند.بله؟بله.
دیگر چی می ماند؟چند تا حرف مفت.که مثلا یکی بگوید بگوید؟نه حرف مفت بزند که خب بندگان خدا! همه ی اینکارهایی که تو بهشت میکنید همین ممنوعیات اینجاست خب چرا سیلی نقد را نمیگیرید تا مشغول الذمه ی فاتحه ی حلوای نسیه نشوید؟ یا اینکه بگوید.نه ببخشید حرف مفت بزند که چشم و گوش از حرامیات میبندید که بروید یک جایی و با خیال راحت فعل حرام بکنید.خب حرف است.همش حرف است.میدانی که مایه ی حرف باد هواست.بگذار بزنند.نمیدانند.آن ها هیچ چیز نمیدانند.نمیدانند که وقتی من به سیاه مستی بیفتم و تو نباشی دیگر هیچ چیز نه این جا نه هیچ جای دیگر دلخوشکنک نیست.نمیدانند که قصر حور و خلوت جنان همه در برابر خواستن تو لعبته ای بیشتر نیست.
فردا شنبه است.عید جهودها.
بهت فکر میکنم.

پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۳

14




نازبو!
سلام!حالت چطور است؟همان جوری که گفتم این جا سعی میکنم یک چیزهایی را که باید از نو شروع کنم خب امروز هم یک کارهایی شد بد نبود به هر حال امیدوارم کارها روی غلتک بیفتد.تو چطوری؟از کابوسهایت چه خبر؟؟نمیدانم راست میگویی که رفتند پی کارشان یا نمیخواهی دوباره بحث و جدل راه بیندازی.به هر حال بازهم امیدوارم که همه ی کارها به خوبی و خوشی راست شود البته این دست خودمان است و من منتظرم که آن روز خیلی زود از راه برسد..ببینم تو تا به حال فکر کرده ای که چقدر وقت و زمان برای این مردم مهم است؟نمیدانم بهت گفتم یا نه ولی به نظر من بی ارزش ترین چیز در این مملکت وقت است.این وقت است که اگر از هر چیزی نتوانیم بزنیم میتوانیم خوب میتوانیم از روی آن جبران کنیم.در کلاس یک خانمی می آید که سال 73 از شریف فارغ التعحصیل شده جالب نیست؟ بعد از ده سال.و در این مدت هم هیچ کاری نمیکرده.یا یک دختر دیگری که سال هفتاد و پنج فارغ التحصیل شده.این یکی چطور است؟هشت سال پیش.و در این مدت بیکار بوده.استاد میگفت تمام فارغ التحصیلان هفتاد و پنج جذب نارگان شدند تو هم شاغلی؟دخترک خیلی ساده گفت نه کار نمیکردم من.یعنی هشت سال تمام به شغل شریف خانه داری مشغول بوده.میگویم شریف ولی خب برای این کار دیگر چه احتیاجی بوده که چهار سال با اعمال شاقه برود دانشگاه همینطوری هم بیکار میشود بود.چیز دیگری که هست این است که من اینطوری فکر میکنم و فکر هم نمیکنم بی ربط باشد که کسی میرود دنبال مدارج بالاتر علمی که خیری یک خیری از پایین ترش دیده باشد.مثلا من میگویم با لیسانس شاغل شدم ماهی سیصد هزار تومن هم مواجب میگیرم ولی همکار ارشد من دارد ماهی هفتصد و پنجاه تومن میگیرد پس من باید خیلی نادان باشم که در یک چنین وضعی به خودم تکان ندهم و نروم بالاتر ولی حالا که تالون تالون آنهم اینطوری و به این صورت است دیگر چه فرقی دارد.مگر برای یک کسی که خب میگوید دستکم شغل دارم هر چقدر هم مواجبش پایین باشد ولی آخر یک آدم بیکار... .بگیریم مدرکش برود بالاتر اینطوری فقط بارش زیاد میشود.طاهره تعریف میکرد که درآلمان وقتی دنبال کار میرود-هنوز که هنوز است بیکار مانده و از آن دکانک کوچک ارتزاق میکند-نمیگوید که دکتر ست.حتا نمیگوید که فوق لیسانس دارم چون سخت تر قبولش میکنند.میدانی که چرا؟ چون مجبورند حقوق بیشتری بدهند.اما اینجا که قانونش با همه جا فرق میکند.از تحصیل گرفته تا کاریابی و غیره اگرچه در عین تمام این تفاوتها همه از یک قاعده ی کلی پیروی میکنند:بازار دنیا اشیاع شده.دنیا در حال انفجار است.همه چیز دارد ته میکشد.
و البته به ما که رسیده همه ی این چیزها تمام شده اند و تازه بهمان گوشزد هم میکنند که برای نسل بعد هم بیاییم و یک چیزهایی بگذاریم.کسی نمیگوید برای ما چی گذاشته اند.من دوران معاصر را عصر فینال میدانم.چه معتقدم پس از این بازی باید از اول شروع شود.بعد از ان که همه چیز تمام شد.عزیزم این نظر من است ما در دوره ی فقر به سر میبریم پس باید تا انجا که میشود گشاده دستی به خرج داد تا اقلا احساس بلند همتی از دست نرود بله من و تو چون:
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
سایه!ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه از این اتش روشن که به جان من و توست.
بهت فکر میکنم.

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۳

13




نازبو!
حالت چطور است؟اینجا سعی دارم همه چیز را به یک روال مناسب بیاورم.این کار فردا هم ادامه خواهد داشت و اگر چند اشتباه زاید را حذف کنم میتوانم بگویم همه چیز درست شده است.بگذریم این که میگویند:
هست اندر صورت هر نکته ای
تیزبینان را زمعنی حصه ای
سخن گزافی نیست.اینجا یک نفر را از کار برکنار کرده اند آنوقت آقا بالا سرش که دیده حنای او هیچ رنگی ندارد برش داشته و گذاشتتش به عنوان مشاور خودش.این نقل و انتقالات هیچ معنا و مفهوم دیگری ندارد به جز یک ایزولاسیون سیاسی.این همان جریانی است که در این پنجاه ساله ی اخیر در تمام شوون سیاسی از احزاب گرفته تا حکومتهای سرکار بدان پایبند بودند.نمونه های کثیف و گمراه کننده ی آن را بیشتر در احزاب سیاسی ی سر کار در این نیم قرن شاهد هستیم.بدترین اینها حزب توده است.نخستین حزب خروجی از شوروی ی کمونیست در همسایه ی ناآگاه و غافل از دنیای جنوبی ی خود از سوی کشوری که مرامنامه اش مذهب را قویا نفی میکند وارد عمل میشود پست ترین انسانهای دنیا با نام عمومی ستون پنجم در ارتش در خدمت این حزب منفور درمی آیند بد سگال ترینشان چون خسرو روزبه به دلاور و قهرمان تغییر نام می یابند و از همه بدتر وقتی است که از آنها عملا به عنوان چماق دار و عمله و اکله ی مورد نیاز در جریان کودتای بیست و هشت مرداد استفاده میشود.میدانی که این کودتا اولین و احتمالا تنها کودتایی بود که سه قدرت دنیا با هم و در کنار هم ان را به جلو پیش بردند نقشه ی عملیات چکمه توسط سیا فراهم شد انگلیس توسط قوای جاسوس خود و به کمک کاشانی به دولت نفوذ کرد و از طریق همین نیروها افکاری را تزریق کرد که باعث متلاشی شدن از درون بشود و شوروی هم حزب نوکرماب خود را به عنوان چاقوکش و حاضر در صحنه به کودتا گسیل کرد.با اینکه انگلیس از طریق روحانیت خیلی راحتتر میتوانست اراذل و اوباشی چون طیب را به صحنه بکشاند ولی باز این مسوولیت خطیر به گردن حزب توده افتاد.اعدامهای متوالی ی افسران خودفروخته در دهه ی سی(خصوصا اواسط آن)نه تنها سر و صدای زیادی به پا نکرد بل که در کمال آرامش و در مقام یک تصفیه ی مورد نیاز در ارتش انجام شد به طوری که از آن وطن فروشان و جاسوسان که اربابشان نیز دیری است به زباله دانی ی تاریخ پناهنده شده تنها ترانه ی مراببوس یادگاری مانده که جوانان دوره ی دلکش و مرضیه با آن برقصند.
این حزب پس از کودتا و تصفیه ها به ورطه ی نابودی رفت و عملا جز در آلبوم خاطرات پیرمردهای دهه ی پنجاه در جای دیگری یافت می نمیشد.تا کم کمک در کنار دیگر احزاب وارداتی از شوروی جان گرفت و سعی کرد بدنامی های گذشته را افتخار و خیانتها را فداکاری جلوه دهد.اما نقطه ی پوست اندازی ی مجدد حزب توده بعد از انقلاب بود در بحبوحه ی تعطیلی و دستگیری ی سایر احزاب این یکی به عنوان مباشر و راهنما در امر معرفی ی چهره های مخالف پا به عرصه گذاشت.اعوان و انصار آن آنقدر خانه لو دادند و آنقدر آدم فروختند که عرصه خالی شد و چون قصه به اینجا رسید اینبار نوبت خود آنها شد که یک به یک بروند.
حزب دیگری که به بیراهه رفت و اصلا از اول خشت خود کج گذاشت نهضت آزادی بود.تلفیق های نابه جای سوسیالیسم و مذهب و ادغام ان با باورهای ملی چنان ملغمه ای ساخت که محصول آن کلمات بی سرو تهی چون مردم سالاری ی دینی بود.دین مجموعه ای از دستورات جبری است که اطاعت بی چون و چرای آن سعادت اخروی ی بشر را تضمین میکند حالا شما بیا و برای دستور لزوم گذاشتن پای راست در مبال شرح علمی بدهید قطعا به قدر پول سیاهی این شرحیات و توصیفات نمی ارزند.چون مجبورید از انها تعریف کنید و صحیح جلوه شان بدهید یعنی اینکه بگویید دین دارای توجیه علمی نیز هست در حالیکه اصلا نیازی به توجیه علمی ندارد چون اگر هم توجیه نداشته باشد یک انسان معتقد به قرآن موظف به اجرای یکایک دستورات دینی و مذهبی هست تا به بهشت برود اگر هم بگویید این دستورات با عقل سازگار نیست پس وارد حوزه ی دیگری شده اید که در فقه اسلامی ارتداد نام دارد.بنابر این دو شاخه پیش روی انسان است قبول این دستورات دینی و یا عدم قبول آنها که پذیرش هر یک خود بابی در برابر بشر مبگشاید میبینی که اندیشه در حیطه ی تایید مذهب راه به جایی نمیبرد .حالا یک عده نشسته اند و میخواهند این دو را با هم یکی بکنند و نتیجه اش میشود نهضت آزادی که نوعا به اسلام روشنفکری نیز میرسد.این روشنفکران اسلامی همانهایی بودند که بعدها به خاطر بوی گند عرق و ته ریش همیشگیشان مردم ازشان فراری شدند.و تجربه ی چندین ساله ی خود را رسما به گور بردند.خیانتکار ترین این حزب پدر و پسر معروف بودند.و شگفتا که بار دیگر ثابت شد که ملا شدن چه آسان است و آدم شدن چقدر مشکل که مردی با تحصیلات عالیه ی دانشگاهی بین اندیشه های مذهبی ی خانواده و رنگ و لعاب تجدد بیرون به چنان دو راهی بماند که تمایلات دو شخصیتی شدن را در یک حالت از خود بروز دهد.جز اینها یکیشان در پست دادستان انقلاب حکم اعدام صادر کرد و سپس به امریکا فرار کرد.آن دیگری نیز به ریاست دانشگاه آزاد رسیده و این است سرنوشت های مختلف شاگردان یک حزب.
اما پر زرق و برق ترین حزب موجود در ایران طی دهه ی پنجاه حزب چریکهای فدایی ی خلق است. سرودهای تهییج کننده که جوانان ساده لوح را به مسلخ میبرد.شعارها مرامنمامه های ترجمه شده از روی بولتن های روسی چشم دوختن به دنیای رویایی که شوروی پیش روی مردم دنیا و از پشت پرده ی آهنین کشیده بود و از همه مهمتر ناآگاهی ی جوانانی که ندانسته و ندیده به جوخه ی مسلسل چشم میدوختند مجموعه ای از دردناک ترین تراژدی ی حزب بازی ی سیاسی در سراسر دنیا را پدید آورد.پسری که از پرت افتاده ترین روستای ایران برای تحصیل به دانشگاه تهران میرود با کمک هزینه ی دانشگاه زندگی ی خوبی درست میکند حتا به خانواده ی فقیرش نیز کمک میکند شبها با دوستانش بیرون میرود استیک میخورد و در بحثهای روشنفکری ی آنها شرکت میکند از آنها کنابهای مارکس و انگلس را میگیرد پس از یک مدت کوتاهی دچار گم کردن شخصیت میشود ممکن است فراموش کند که بوده و اینطوری است که به خود حق اظهار نظر میدهد و چون تنها فاکت از رفیق لنین برایش اورده اند پس ناخوداگاه میشود بلندگوی او.جالب اینکه خود را بزرگترین تیوریسین دنیا یا دستکم ایران میداند و از این هم جالب تر دیگر هیچ نیازی به بررسی ی تاریخ کشور خود آسیب شناسی ی حرکات مردم و جز اینها نمیبیند و این یک قطره چون به دریای همفکران خود میپیوندد اقیانوسی میسازد به عمق یک وجب.
بگذار حرفم را یک بار دیگر به نحوی دیگر بزنم:هرگز نمیشود از روی دست دیگران خصوصا انقلابات و حرکات دیگر کشورها برای یک ملتی نسخه صادر کرد و انتظار بهبودی نیز داشت.تاریخ تکرار میشود اما موقعیت مکانی و زمانی ی دو رویداد ان طبعا شکل هم نیست پس حرکتی که جایی یک جور جواب داده بسیار مبرهن است که در جای دیگر جواب دیگری بدهد منتها این سعادت برای اهالی ی تحقیق هست که آسیب ها را بشناسند و بر اساس نیازهای موجود حرکات را طراحی کنند و این دقیقا نقطه ی ضعف تمام حرکات با اهمیت حداقل یک قرن اخیر در ایران است.
از اینکه بگذریم به مجاهدین میرسید.مجاهدین گور خود را با پناهندگی به عراق در بحبوحه ی شرایط وحشتناک جنگ و سپس دریوزگی و گدایی دشمن در غالب حرکات کوچک مرزی کند.با این حال عملیات مرصاد نه تنها یک فاجعه که یک پیروزی برای مردم بی نیاز از منجی و نه یک فاجعه برای آنها که عاملی برای کاهش بار گناهانشان به حساب می آید.من تازه جزییات این مسئله را نه از دیدگاه درون سازمانی که در رویارویی با مردمی بررسی میکنم که خود انها داعیه ی نوکری و خدمتگزاریشان را داشتند.تمایلات بیمارگونه و سادیسمی گردانندگان اول سازمان تصفیه های گاه به گاه و سرکوب مخالفان و پایمال کردن ساده ترین اصول اخلاقی و تازه نه انسانی چون ازدواج و طلاق و بالا پریدن و پشت پا به دیگری زدن به کمک آن همه و همه در پرونده ی دیوانه ای که خود را چریک-چریم مثل چه گوارا- میداند انوقت خضاب به بروت میگیرد ادله ای ست که هر کس خود میتواند سرنوش محتوم انها را چه در زمان حیات و چه امروز که در یک کما ابدی فرو رفته اند پیش بینی نماید.
میتوان بازهم داد سخن گفت ولی فکر میکنم به قدر کافی سرت را برده باشم تازه اگر به اینجاها رسیده باشی و همان اول کار نرفته باشی اما بگذار فقط یک چیز بگویم.حزب بازی و جریانات جانبی ی آن همه و همه نیازمند یک زیر ساخت اساسی هستند پشت یک دموکراسی ی ساده تجربه ی دویست سال جنگ و خون و خونریزی و انکیزیسیون و کتاب سوزان و دنده های خرد شده قرار دارد.با ده سال وقت میتوان به تکنولوژی ی روز دنیا رسید.در پنج سال میتوان متبحر ترین مهندس ها را تربیت نمود پس از پانزده سال میشود دانش پزشکی را خودکفا نمود ولی برای رسید به دموکراسی تازه اگر در راه باشیم تازه اگر بیراهه ها را بشناسیم تازه اگر به روش به کاربده اعتماد داشته باشیم به ابتدای راه خواهیم رسید.بله جوانان دیروز از پرت افتاده ترین آبادی های کشور آمدند و به دموکراسی ی فرانسه و سوییس و اتریش و کشورهای اسکاندیناوی رسیدند شدند و این تمام دردسرهای ماست.
بهت فکر میکنم.

سه‌شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۳

12




نازبو!
کاش نره پیشم بمونه
سر روشونه هام بذاره
گل کنه مثله یه خنده
مثه گنجیشکا بخونه

خواستنش خونه رو آبه
بودنش اما سرابه
خواب بی اون مثه مرگه
دیدنش تعبیر خوابه

اسم اعظم تو صداشه
آسمون شب چشاشه
یکی بود یکی نبوده
یه بغل قصه باهاشه

شاید از جهان دیگه ست
یا که از تبار نوره
واسه این جاده ی خاموش
مژده دار یک عبوره

با من اما یه قبیله
انتظار و انتظاره
توی چشماش مث رازه
که اونم از این تباره



بهت فکر میکنم.

دوشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۳

11



نازبو!
یکی از درسهایم را حذف کرده اند.هیچ کسی هم نبود تا کاری انجام دهد من هم راه گرفتم امدم خانه.به راستی این بروکراسی ی موجود در زندگی ی ما خودش در نهایت نظم و دیسیپلین میباشد که دقیقا هر چیزش در جای خود قرار گرفته و دارد.به طوری که یک مقام دون پایه خیلی راحت میتواند تیغ شخص ارشدش را کند نماید.به نظر من فلسقه ی حیات ساخت ما هم نوعا از این نظام بروکراتیک برخوردار است.این سوال میتواند به ذهن هر کسی خطور کند که چرا خدا اگر میخواست با مردم صحبت کند مستقیما جلو نیامد و یک عده را واسطه قرار داد که این واسطه ها خود به نوبه ی خود بعضا واسطه سازی کنند مثل داستان انتخاب قاضی توسط موسا.بگذریم امروز دارای نوعی استرس بودم خصوصا این اواخر شب بیشتر هم شده نمیدانم به چه فکری افتادم.در هر حال عوامل تنش زا هم زیاد در اطراف هستند من نمیخواهم سر صحبت در موردشان را باز کنم بگذاریم اقلا وقتی هم را دیدیم.فکر میکنم که امروز هیچ کار مثبتی انجام ندادم ولی خود را دارم برای کارهای بزرگ اماده میکنم.به هر حال هر کاری از یک جایی جرقه میخورد میفهمی که منظورم چیست من هم آغاز کردم.تا به حال به کسانی فکر کرده ای که در عمرشان به هیچ یک از آرزوهایشان نرسیده اند؟نمیدانم به راستی میشود از روی قیافه ی آدمها به کنه حقیقی شان پی برد یا خیر.ولی پاری وقتها آدم میتواند به یک چهره بند کند و بگوید این بابا به هیچ کدام از آرزوهای عمرش نرسیده.اما به راستی ملاک انتخاب آرزوها و رسیدن به آنها چیست؟امروز صبح در تاکسی یک مردی کنار من نشسته بود.موهای کم سرش پر از شوره و پوسته بود تمام سر طاسش هم پوسته پوسته بود و دستها و گردنش پر از زگیل ولی وقتی که خوب به هیبت مشمئز کننده اش نگاه کردم باز نتوانستم دلیلی بیابم که این مرد با این ظاهر مهوع یک آرزو به دل است تازه بر عکس احساس میکردم به آرزوهای ولو کوچک خودش هم رسیده پس آدمهای آرزو به دل الزاما ظاهر نزار و بد جوری که توی ذوق بزند ندارند تازه برعکس من اعتقاد دارم که این قشر به ظاهرشان خیلی هم-شاید زیاده از حد-میرسند.میتواند مردی باشد که هر روز صبح دوش میگیرد صورتش را اصلاح میکند-به رسم روشنفکران سابق-کیفش را بر میدارد و میرود به محل کار.این آدمها را میتوان اینطور ارزیابی کرد که آن ناکامی ی موجود در اعماقشان را با یک نقاب خوش آب و رنگ پنهان میکنند.ولی من نظر دیگری دارم میگویم که این یک استراتژی است تا خود را با بقیه ی مردم متمایز کنند.من خودم ادمها تر تمیزی زیادی را دیده ام که خود کشی کرده اند شابد بتوان نتیجه گیری کرد که امار مردان خوش تیپ و اتو کشیده ای که دست به خودکشی میزنند خیلی بیشتر از انهایی است که به ظاهر خود اهمیت چندانی نمیدهند.نوعی دیگر از شخصیتهای آرزو به دل البته در مردان و آنهم بیشتر در ایران آنهایی هستند که کوسه می باشند.من نمیدانم چه رازی در این چند موی زنخ نهفته است که نبود یا کمبودش میتواند اینهمه اخلال در شخصیت و منش زندگی ی آدمیزاد ایجاد کند.معلم های امور تربیتی پرورشی دینی قران معارف احکام و......که من همیشه در دوران تحصیلم از انها متنفر بودم همگی کوسه بودند و من به یاد ندارم که آنها هیچ هنر دیگری جز درست ادا کردن مخرج صاد و رعایت قوانین ادغام و ابدال و احتمالا پیاده کردن همان لاس خشکه های مختصر که در دوران تحصیل بزرگان کلاس با آنها اجرا میکردند با بچه های معلوم الحال کلاس توانایی ی دیگری داشته باشند.جدای از اینهمه بوی گلاب یا عطر مشهد شان که به طرز عمیقی با بوی پای نمازخانه ها همراه بود عجین شده بود یک شخصیت منحصر به فردی میساخت که میان همه ی انها مشترک بود.چند سال پیش وقتی برای گرفتن نمره از استادی به نمازخانه ی علم و صنعت رفتم انتظار این نوستالژی را داشتم.
از این چیزها بگذریم پیش مسعود بودم یک اجرایی از Adelita کرد.خوب بود.من همیشه به کارگیری حس و تفکر را در کارهای مسعود تحسین کرده ام به نظرم او بهترین کلاسیک کار حال حاضر در ایران است.میگویم در ایران یعنی جدای از لیلی افشار یا بقراط صادقان.بعد هم به من گفت چیزی بزن من Lagrima را زدم یک جایی از قسمت دوم بود که اصلا اشتباه زدم یک ساخته ی دیگر که من عجیب به کارش بردم فقط یک بار و وقتی خواست دوباره تکرار کنم درستش را زدم خیلی جالب بود خانه که آمدم کلی رویش فکر کردم تا به یادم بیاید چی بوده یک چیزی مشابه ان زدم.دوست دارم راجه بهش فکر کنم.صحبتهایی هم راجع به سیر موسیقی ی کلاسیک در ایران داشتیم دوست دارم دراین باره هم بنویسم باشد در فرصتی مناسب تا به دقت بدان بپردازم.
کاش تو هم با شیما و مریم بیرون میرفتی اینطوری هوایت هم عوض میشد خوشحالم که فکرهای بد را رها کردی امروز خوب صحبت کردی مدتی بود که من حرف میزدم ولی امروز نوبت تو بود.مواظب خودت باش miss یادت نرود.به چیزهای خوب فکر کن.
بهت فکر میکنم.

یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۳

10




نازبو!
از امروز تصمیم گرفتم دوباره همه چیز را شروع کنم.کتابها را از میان کاغذ پاره های میزم برداشتم باز کردم انصافا چند صفحه ای هم خواندم خب به نظرم برای روز اول پربدک نبود.موزیک هم گوش کردم مثل عادت چند وقت پیشم که مرتب بود.حالا می ماند یک وقتی برای نوشتن که امیدوارم خودش یک جایی این میان برای خودش باز کند.امیدوارم کارهای تو هم رو به راه شود.این چیزها را اینجا ازت سوال میکنم چون میدانم در آن فرصت کوتاه مکالمه هیچ معلوم نیست چی به چی میشود و طبیعتا این چیزها از قلم می افتند...من این جا دارم به تو فکر میکنم به نظرم پاییز امسال غم انگیز تر از سالهای پیش است چون من مدام یک فکرهای بیخودی به سرم میزند به خصوص وقتی که هوا تاریک میشود یعنی وقتی که میرود رو به خاموشی شاید بتوان گفت غروبهای اینجا خیلی دلتنگ است حالا نمیدانم اوضاع غروبهای ان دیار یار به چه حالی است یادت باشد برایم تعریف کنی.در این دلتنگی آباد دو تا از هنگهای شادمهر را شنیدم کارهای قشنگی است یکی آن که میگوید:
چند روزه دل دیوونه
میگیره همش بهونه وای
آتیشم میزنه هر شب
جای خالیت توی خونه
دل من هوا تو داره
دیگه طاقت نمیاره
و آن یکی هم این:
اشک من پیرهنتو تر کرده
همه جا عطر تو پیچیده ولی
دل دیگه غربتو باور کرده
مثل اون پرنده ی شکسته بال...
تصمیم دارم آکوردهایش را برای گیتار در بیاورم.
عزیزم تو به من قول داده بودی دختر خوبی باشی و فکرهای بد نکنی هر چیز اراجیفی که توی فال درآمد که نباید تو را ناراحت کند و به فکرهای بیخود ببرد.اینجا همه چیز امن و امان است و ان پیشگویی ی مسخره هم به هچ وجه واقعیت ندارد.اما راجع به سوالی که کرده بودی خب راستش را بخواهی من به فال اعتقاد دارم.بله این درست است بنابراین اگر چنین چیزی در بیاید خب باید دید چه کار میکنم موقعیت عجیبی است و تو بین ان چه به ظاهر اتفاق افتاده و ان چه که ذاتا بدان باور داری بر سر یک دو راهی مانده ای.اینها موقعیتهای گذرایی هستند که در اصل استدال مدارک را به سخره میگیرند و آن لحظه هم اگر از کنار یک چنین مسئله ای بگذری پس از یک مدت معین به این نتیجه خواهی رسید که روی چه دیواری یادگاری نوشتی.بنابراین اگر واقعا منطقی فکر کنی میبینی فقط به چیزی میشود باور کرد که خودت با چشم میبینی.و این تنها معنای صحیح ایمان است.البته منظور من از چشم همین دو دیده ای که همه دارند نیست بل که همان دریافت آنالیز و تصمیم گیری است که در انسان موجود است و مثلا یک گاو از ان محروم است.لذا میبینی که لفظ ایمان هم به زیر هاله ای از ابهام فرو میرود.بله ایمان همان باور یا یقین محکم است.که برای رسیدن به ان یا باید در خود موضوع یعنی بطن ان قرار داشت یا بتوان به نوعی آن سوی وقایع را دید.یعنی به کنه مطالب به صورت صریح و جدا از هرگونه سایه و رنگ دست یافت.ببین مثلا من می آیم و به تو میگویم پشت این دیوار اتاق خوابگاه شما یک اسفنکس نگهداری میشود.تو حق داری که به شهادت من شک کنی همین حق شک کردن تو کل حقانیت سخن مرا زیر سوال خواهد برد چون کافی است فقط یک نفر از این حق طبیعی ی خود استفاده کند پس من به عنوان یک پیام اور دارای صلاحیت جلب ایمان تو نیستم.اما در حالت دیگر یعنی اینکه خودت در بطن موضوع باشی این جوری است که بلند شوی و بروی و اسفنکس را شخصا مشاهده کنی.در این حالت به عنوان یک پیام اور وضعی شبیه من پیدا میکنی که نمیشود به حرفت اعتماد کرد.ولی در عین حال خودت شخصا به یک درک عمیق یا همان ایمان رسیدی. ولی بگذار یک چیزی بگویم مگر میتوان هر کسی را راه انداخت تا برود و به طور اختصاصی و انفرادی به یک ایمان یعنی یک ایمان شخصی برسد.مضاف بر اینکه انسان برای آغاز یک چنین حرکتی نیازمند رسیدن به حدی کافی از شعور هست که خود مزید بر علت میشود.منظورم از شعور یک نوی آگاهی ی دکارتی است. حالا اگر این اسفنکس در جایی باشد که تو خودت نتوانی بروی و ان را مشاهده کنی بگو ببینم تکلیف چیست؟فکر میکنم متوجه منظورم شدی.میخواهم بگویم ما در امور ناشناخته ی زندگی و فلسفه ی این حیات در وضعی قرار داریم که نمیتوانیم به حرف کسی اعتماد کنیم و از این گذشته هیچ وسیله ای برای درک شخصی ی ان نداریم.اینها دیگر همان نتایجی است که خیام هزار سال پیش گرفته و چیز خارق العاده ای هم نیست هر نوع بشری با اندکی تعقل شخصا به ان میرسد.اندیشه تنها معیاری است که هرگز خیانت نمیکند دروغ نمیگوید فریب نمیدهد و سایه ی حقایق را دید میزند.
پس میبینی که آدم نمیتواند به چیزی ایمان داشته باشد مگر این که بار معنایی ایمان را تا حدی کاهش دهیم که تنها هم سنگ نوعی باور یا همان یقین بشود.
مواظب خودت باش راست گفته آن فال که دلم برایت تنگ شده و خیلی دوستت دارم همیشه چیزهای خوب را بگیر به آنها فکر کن و نیروهایت را برای دریافت هر چه بیشتر انها تقویت کن اما افکار پوچ و سمی را بریز دور.بله عزیزم همین کار را بکن.
دوستت دارم.
بهت فکر میکنم.

شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۳

9


نازبو!




روز خوبی نبود امروز.از صبح دلم گرفته بود.به خصوص وقتی آسمان پاییز را دیدم من همیشه از پاییز خوشم می آمد ولی اینبار خیلی احساس دلتنگی میکنم نمیدانم دلیلش دقیقا چیست هر چی فکر میکنم شاید یک سری زخمهای قدیمی باشند که تازه سر باز کرده اند باز به چیزی نمیرسم.فقط باید ازت تشکر کنم که اقلا miss انداختی و بعدش زنگ زدی....
بوی پاییز که میپیچد من دوست دارم راه بیفتم و بروم.مهم نیست کجا ولی راه میروم من خیلی از سنگفرشهای پاییز را گز کرده ام و جاده های زیادی مسافری را دیده اند که در بحبوحه ی برگ ریزان دارد راه میرود.میبینی اینبار هم تنها باید این کار را بکنم چون تو کنارم نیستی.میدانی تنهایی خاصیتی نیست که تنها با صفت فردیت قابل اندازه گیری باشد این خصلتی است که زمان و مکان و روحیات هم در ان دخیل هستند.و من امروز به شدت احساس تنهایی کردم.راستش از تو چه پنهان سیگار هم کشیدم.با پاییز میروم به گذشته های دور به روزهای مدرسه. دبستان معلم و تاریکای عصر که زنگ خانه را میزدند به یاد آن روزها که تا خانه میلرزیدم سردم میشود به یاد کتک هایی که ظهرش از ناظم سر صف به خاطر بی انظباطی خورده بودم احساس درد در پس گردنم می پیچد انگشتانم از سوزش مدادهایی که معلم ها به خاطر ننوشتن جریمه های علوم و جغرافی لایشان میگذاتند از کار می افتد میبینی من خیلی از این خاطره ها دارم ولی خاطره نیستند روزی روزگاری یک نفر تمام آن نقشها را بازی کرده شاید برای همین هم هست که نمیتوانم بنویسمشان چون بازنویسی ی هر حیاتی نه تنها اثر به درد خوری نیست بل که کیفیت همان حیات را هم به مسخره میگیرد.
من همیشه دوست دارم صدای پای برگهای زرد را زیر پا بشنوم دوست دارم که راه بروم توی پارک وقتی پاییز میشود اگر بودی برایت کلی حرف میزدم ولی انگار این از شانس من است که در این میانه تنها ماندم و دستم از تو کوتاه است.راستش خیلی دوست داشتم یک خانه ی قدیمی داشتم که سالها هیچ کس در آن زندگی نمیکرد حیاتش پر از برگهای زرد و نانجی و قرمز بود و حوضش از زور جلبک و لجن سیاه شده بود تمام لامپهای ایوان و مهتابیش هم یا شکسته بود یا برق نداشت درها همه بسته و هیچ چیز از داخل خانه پیدا نبود میدانی از کدام خانه ها را میگویم؟آن ها که یک حیاط بزرگ دارند با یک حوض گرد وسطش بعد چند تا پله به طرف ایوان و بعد دربهای شیشه ای ی بزرگ برای ورود به خانه اگر راستش را بخواهی من این صحنه را خواب دیده ام بهت بگویم شاید پانزده شانزده سال پیش اما هیچ از خاطره ام پاک نشده احساس عجیبی بود من تک و تنها توی حیاط بودم.خیلی دوست دارم ساعتها در چنین جایی بنشینم و فکر کنم.
میدانی خاصیت عشق چیست؟به آدم نیرویی میدهد که بین بدبختی و سعادت کله ملق بزند....من دقیقه هایی را باور دارم که به خاطر آمدن تو تمام حیاط را آب و جارو میکنم.و ایوان را چراغانی خواهم کرد.
بهت فکر میکنم.

جمعه، مهر ۱۰، ۱۳۸۳

8




نازبو!
مهمانی بد نبود.جایت خالی.من بیشتر از هر کاری نوشیدم گفتم که میخواهم به یاد تو به سلامتی ی تو حسابی مست کنم.وقتی هم باهات حرف میزدم درست و حسابی تو باغ نبودم برای همین فکر کنم خیلی از حرفهایت را نگرفته باشم دوباره باید برایم همه شان را بگویی.ولی من فقط بهت راست گفتم میدانی که مستی است و راستی و این حتما بهت ثابت شده است.
کابوسها را کنار بگذار به چیزهای بد فکر مکن میدانی چرا این کابوسها موقع خواب رهایت نمیکند و وقتی که صبح بلند میشوی انقدر احساس خستگی میکنی؟چون هنگام بیداری خود را با یک سری فکرهای پوچ مشغول میکنی و بازتاب آنها در خواب رهایت نمیکند.دلیل عمده ی همه ی انها هم به عقیده ی من این فاصله ی دور و دراز بین ماست که باعث میشود یک فکرهایی جوانه بزند که خوب نیست.یادت نرفته که به من قول داده بودی دختر خوبی باشی و فکرهای بد به خودت راه ندهی؟
از مهمانی دیگر بگویم...........خب گفتم که دو سری مهمان امده بود چون مهمانی ی مشترک بود اما یک چیز که خیلی جالب بود این بود که مهمانان اصلا با هم قاطی نمیشدند هر گروه فقط با خودشان حرف میزدند و میرقصیدند فقط موقع خداحافظی با هم طرف شدیم انهم چند تایشلن بقیه ترجیح دادند همان جور ندیده و نشناخته همه چیز به خیر و خوشی تمام شود.شب خوبی بود جای تو خالی...با چند نفر راجع به خدمت و وضعیت نظام وظیفه ام حرف زدم باید بشوم پنجاه و پنج کیلو تا معافی بگیرم کار سختی است عبدالله میگوید مریض میشوی ممکن است تا اخر عمر هم خوب نشوی.من هر ورزشی باشد حاضرم انجام دهم ولی جلوی شکمم را نمیتوانم بگیرم اصلا با رژیم نمیتوانم کنار بیایم میگفت شاید مجبور شوی فقط یک وعده بخوری کار من نیست ولی باید ببینم چه کار میتوانم بکنم یکی هم بود که گفت یکی را معرفی میکند او میتواند وزنت را پایین بیاورد حالا ایندفعه ازش میپرسم به سوال و پرس و جویش می ارزد.باز میگویم حالا باید دید چی میشود.مهمانها که رفتند من ماندم همه رفته بودند قلیان چاق کردیم خیلی خوش گذشت نیلوفر داستان هری پاتر و محفل ققنوس را برایم تعریف کرد کتابهایش را هم بهم داد تا بخوانم دو جلد اولش را.حالا تمامشان میکنم.سرعت خواندن کتابهای هری پاتر در من بیشتر از سایر کتابهاست.چه چیزی در این کتابها نهفته است که کوچک و بزرگ را گرفتار خودش میکند فیلمهایش را برای بار دوم نمیشود دید ولی خیلی ها را میشناسم که خط به خط کتابها را حفظ هستند خود نیلوفر میگوید من حتا رنگ تمبون شخصیتهای داستان را میدانم...
راستی امروز قرار بود ان مردک اسمش چی بود....آهان هخا یا یک همچین چیزی بیاید.نمیدانم آن جا خبرها چطوری بود یا شما هم منتظر بودید یا خیر من یکهو یادم افتاد بچه ها گفتند ملت بهش زنگ زدند گفتند نیا فعلا نیا.او هم که متعلق به مردم است گفته ای به چشم هر چی شما بگویید.آن روز هم که رفته بودم دانشگاه بچه ها امدند که آقا قرار است اهورا بیاید....حالا من هی فکر میکنم اهورا کیست؟آخر سر پرسیدم یعنی اهورامزدا می آید؟به نظر من خیلی جالب است یکی بیاید فتح الله را به پارسی ترجمه کند بشود اهورا پیروز آن وقت کم کمک دمبش را بیندازد و بشود اهورا در یک کلام خدا دیگر.یک عده هم بهش اقتدا کردند و بقیه هم ایستادند کنار و دارند دعوا را تماشا میکنند.راستش من اصلا ندیدمش ولی نمیدانم چرا انقدر مطمئنم که طرف یکی از آن ایرانیهای با سابقه ی امریکاست که شغل اصلیش ظرفشویی تو یک رستوران است.نمیدانم چرا هر چی بیشتر ازش حرف میزنند بیشترک مردی مفلوک و بدبخت جلوم ظاهر میشود که در منجلاب فقر و کثافت دست و پا میزند.
ساعت سه و نیم بود رسیدم خانه تازه داشت چشمم گرم میشد که پیمان زنگ زد گفت بیا بریم کله پاچه بخوریم نمیدانم چطوری پیچاندمش اصلا یادم نیست حالا از خودش میپرسم.چند بار زد قطع کردم میخواستم زنگ گوشی را خاموش کنم به خاطر miss های تو این کار را نکردم تا آخر سر دیدم بهتر است جواب بدهم.
کار خوبی نکردی که ان امتحان را کردی.من به تو گفته بودم من نیازم تو رو هر روز دیدنه....ان وقت تو به فکر چیزهای بد هستی. میدانی؟تو در وقتهای بیکاریت به چیزهای بد فکر میکنی و من به چیزهای خوب نظرت را هم که بهم گفتی همین بود یادت هست گفتی من به یک چیز که فکر کنم از دستش میدهم؟این حرفت درست نیست این دفعه را هم اعتماد کن چشمهایت را ببند و با من بیا.من تو را جای بد نمیبرم.به چیزهای قشنگ فکر کن به این که یک روز هم را میبینیم.من هم دلم برایت تنگ شده.
امروز روز خوبی بود حضورت را بیشتر از هر زمانی احساس میکردم دیگر هیچ فاصله ای وجود نداشت خیلی نزدیک شده بودی و این بهترین چیز بود حتا صدایت هم از پشت گوشی وضح تر می آمد انقدر واضح که انگار داشتی بغل گوشم حرف میزدی.من به چیزهای خوب فکر میکنم.
بهت فکر میکنم.