10
نازبو!
از امروز تصمیم گرفتم دوباره همه چیز را شروع کنم.کتابها را از میان کاغذ پاره های میزم برداشتم باز کردم انصافا چند صفحه ای هم خواندم خب به نظرم برای روز اول پربدک نبود.موزیک هم گوش کردم مثل عادت چند وقت پیشم که مرتب بود.حالا می ماند یک وقتی برای نوشتن که امیدوارم خودش یک جایی این میان برای خودش باز کند.امیدوارم کارهای تو هم رو به راه شود.این چیزها را اینجا ازت سوال میکنم چون میدانم در آن فرصت کوتاه مکالمه هیچ معلوم نیست چی به چی میشود و طبیعتا این چیزها از قلم می افتند...من این جا دارم به تو فکر میکنم به نظرم پاییز امسال غم انگیز تر از سالهای پیش است چون من مدام یک فکرهای بیخودی به سرم میزند به خصوص وقتی که هوا تاریک میشود یعنی وقتی که میرود رو به خاموشی شاید بتوان گفت غروبهای اینجا خیلی دلتنگ است حالا نمیدانم اوضاع غروبهای ان دیار یار به چه حالی است یادت باشد برایم تعریف کنی.در این دلتنگی آباد دو تا از هنگهای شادمهر را شنیدم کارهای قشنگی است یکی آن که میگوید:
چند روزه دل دیوونه
میگیره همش بهونه وای
آتیشم میزنه هر شب
جای خالیت توی خونه
دل من هوا تو داره
دیگه طاقت نمیاره
و آن یکی هم این:
اشک من پیرهنتو تر کرده
همه جا عطر تو پیچیده ولی
دل دیگه غربتو باور کرده
مثل اون پرنده ی شکسته بال...
تصمیم دارم آکوردهایش را برای گیتار در بیاورم.
عزیزم تو به من قول داده بودی دختر خوبی باشی و فکرهای بد نکنی هر چیز اراجیفی که توی فال درآمد که نباید تو را ناراحت کند و به فکرهای بیخود ببرد.اینجا همه چیز امن و امان است و ان پیشگویی ی مسخره هم به هچ وجه واقعیت ندارد.اما راجع به سوالی که کرده بودی خب راستش را بخواهی من به فال اعتقاد دارم.بله این درست است بنابراین اگر چنین چیزی در بیاید خب باید دید چه کار میکنم موقعیت عجیبی است و تو بین ان چه به ظاهر اتفاق افتاده و ان چه که ذاتا بدان باور داری بر سر یک دو راهی مانده ای.اینها موقعیتهای گذرایی هستند که در اصل استدال مدارک را به سخره میگیرند و آن لحظه هم اگر از کنار یک چنین مسئله ای بگذری پس از یک مدت معین به این نتیجه خواهی رسید که روی چه دیواری یادگاری نوشتی.بنابراین اگر واقعا منطقی فکر کنی میبینی فقط به چیزی میشود باور کرد که خودت با چشم میبینی.و این تنها معنای صحیح ایمان است.البته منظور من از چشم همین دو دیده ای که همه دارند نیست بل که همان دریافت آنالیز و تصمیم گیری است که در انسان موجود است و مثلا یک گاو از ان محروم است.لذا میبینی که لفظ ایمان هم به زیر هاله ای از ابهام فرو میرود.بله ایمان همان باور یا یقین محکم است.که برای رسیدن به ان یا باید در خود موضوع یعنی بطن ان قرار داشت یا بتوان به نوعی آن سوی وقایع را دید.یعنی به کنه مطالب به صورت صریح و جدا از هرگونه سایه و رنگ دست یافت.ببین مثلا من می آیم و به تو میگویم پشت این دیوار اتاق خوابگاه شما یک اسفنکس نگهداری میشود.تو حق داری که به شهادت من شک کنی همین حق شک کردن تو کل حقانیت سخن مرا زیر سوال خواهد برد چون کافی است فقط یک نفر از این حق طبیعی ی خود استفاده کند پس من به عنوان یک پیام اور دارای صلاحیت جلب ایمان تو نیستم.اما در حالت دیگر یعنی اینکه خودت در بطن موضوع باشی این جوری است که بلند شوی و بروی و اسفنکس را شخصا مشاهده کنی.در این حالت به عنوان یک پیام اور وضعی شبیه من پیدا میکنی که نمیشود به حرفت اعتماد کرد.ولی در عین حال خودت شخصا به یک درک عمیق یا همان ایمان رسیدی. ولی بگذار یک چیزی بگویم مگر میتوان هر کسی را راه انداخت تا برود و به طور اختصاصی و انفرادی به یک ایمان یعنی یک ایمان شخصی برسد.مضاف بر اینکه انسان برای آغاز یک چنین حرکتی نیازمند رسیدن به حدی کافی از شعور هست که خود مزید بر علت میشود.منظورم از شعور یک نوی آگاهی ی دکارتی است. حالا اگر این اسفنکس در جایی باشد که تو خودت نتوانی بروی و ان را مشاهده کنی بگو ببینم تکلیف چیست؟فکر میکنم متوجه منظورم شدی.میخواهم بگویم ما در امور ناشناخته ی زندگی و فلسفه ی این حیات در وضعی قرار داریم که نمیتوانیم به حرف کسی اعتماد کنیم و از این گذشته هیچ وسیله ای برای درک شخصی ی ان نداریم.اینها دیگر همان نتایجی است که خیام هزار سال پیش گرفته و چیز خارق العاده ای هم نیست هر نوع بشری با اندکی تعقل شخصا به ان میرسد.اندیشه تنها معیاری است که هرگز خیانت نمیکند دروغ نمیگوید فریب نمیدهد و سایه ی حقایق را دید میزند.
پس میبینی که آدم نمیتواند به چیزی ایمان داشته باشد مگر این که بار معنایی ایمان را تا حدی کاهش دهیم که تنها هم سنگ نوعی باور یا همان یقین بشود.
مواظب خودت باش راست گفته آن فال که دلم برایت تنگ شده و خیلی دوستت دارم همیشه چیزهای خوب را بگیر به آنها فکر کن و نیروهایت را برای دریافت هر چه بیشتر انها تقویت کن اما افکار پوچ و سمی را بریز دور.بله عزیزم همین کار را بکن.
دوستت دارم.
بهت فکر میکنم.
نازبو!
از امروز تصمیم گرفتم دوباره همه چیز را شروع کنم.کتابها را از میان کاغذ پاره های میزم برداشتم باز کردم انصافا چند صفحه ای هم خواندم خب به نظرم برای روز اول پربدک نبود.موزیک هم گوش کردم مثل عادت چند وقت پیشم که مرتب بود.حالا می ماند یک وقتی برای نوشتن که امیدوارم خودش یک جایی این میان برای خودش باز کند.امیدوارم کارهای تو هم رو به راه شود.این چیزها را اینجا ازت سوال میکنم چون میدانم در آن فرصت کوتاه مکالمه هیچ معلوم نیست چی به چی میشود و طبیعتا این چیزها از قلم می افتند...من این جا دارم به تو فکر میکنم به نظرم پاییز امسال غم انگیز تر از سالهای پیش است چون من مدام یک فکرهای بیخودی به سرم میزند به خصوص وقتی که هوا تاریک میشود یعنی وقتی که میرود رو به خاموشی شاید بتوان گفت غروبهای اینجا خیلی دلتنگ است حالا نمیدانم اوضاع غروبهای ان دیار یار به چه حالی است یادت باشد برایم تعریف کنی.در این دلتنگی آباد دو تا از هنگهای شادمهر را شنیدم کارهای قشنگی است یکی آن که میگوید:
چند روزه دل دیوونه
میگیره همش بهونه وای
آتیشم میزنه هر شب
جای خالیت توی خونه
دل من هوا تو داره
دیگه طاقت نمیاره
و آن یکی هم این:
اشک من پیرهنتو تر کرده
همه جا عطر تو پیچیده ولی
دل دیگه غربتو باور کرده
مثل اون پرنده ی شکسته بال...
تصمیم دارم آکوردهایش را برای گیتار در بیاورم.
عزیزم تو به من قول داده بودی دختر خوبی باشی و فکرهای بد نکنی هر چیز اراجیفی که توی فال درآمد که نباید تو را ناراحت کند و به فکرهای بیخود ببرد.اینجا همه چیز امن و امان است و ان پیشگویی ی مسخره هم به هچ وجه واقعیت ندارد.اما راجع به سوالی که کرده بودی خب راستش را بخواهی من به فال اعتقاد دارم.بله این درست است بنابراین اگر چنین چیزی در بیاید خب باید دید چه کار میکنم موقعیت عجیبی است و تو بین ان چه به ظاهر اتفاق افتاده و ان چه که ذاتا بدان باور داری بر سر یک دو راهی مانده ای.اینها موقعیتهای گذرایی هستند که در اصل استدال مدارک را به سخره میگیرند و آن لحظه هم اگر از کنار یک چنین مسئله ای بگذری پس از یک مدت معین به این نتیجه خواهی رسید که روی چه دیواری یادگاری نوشتی.بنابراین اگر واقعا منطقی فکر کنی میبینی فقط به چیزی میشود باور کرد که خودت با چشم میبینی.و این تنها معنای صحیح ایمان است.البته منظور من از چشم همین دو دیده ای که همه دارند نیست بل که همان دریافت آنالیز و تصمیم گیری است که در انسان موجود است و مثلا یک گاو از ان محروم است.لذا میبینی که لفظ ایمان هم به زیر هاله ای از ابهام فرو میرود.بله ایمان همان باور یا یقین محکم است.که برای رسیدن به ان یا باید در خود موضوع یعنی بطن ان قرار داشت یا بتوان به نوعی آن سوی وقایع را دید.یعنی به کنه مطالب به صورت صریح و جدا از هرگونه سایه و رنگ دست یافت.ببین مثلا من می آیم و به تو میگویم پشت این دیوار اتاق خوابگاه شما یک اسفنکس نگهداری میشود.تو حق داری که به شهادت من شک کنی همین حق شک کردن تو کل حقانیت سخن مرا زیر سوال خواهد برد چون کافی است فقط یک نفر از این حق طبیعی ی خود استفاده کند پس من به عنوان یک پیام اور دارای صلاحیت جلب ایمان تو نیستم.اما در حالت دیگر یعنی اینکه خودت در بطن موضوع باشی این جوری است که بلند شوی و بروی و اسفنکس را شخصا مشاهده کنی.در این حالت به عنوان یک پیام اور وضعی شبیه من پیدا میکنی که نمیشود به حرفت اعتماد کرد.ولی در عین حال خودت شخصا به یک درک عمیق یا همان ایمان رسیدی. ولی بگذار یک چیزی بگویم مگر میتوان هر کسی را راه انداخت تا برود و به طور اختصاصی و انفرادی به یک ایمان یعنی یک ایمان شخصی برسد.مضاف بر اینکه انسان برای آغاز یک چنین حرکتی نیازمند رسیدن به حدی کافی از شعور هست که خود مزید بر علت میشود.منظورم از شعور یک نوی آگاهی ی دکارتی است. حالا اگر این اسفنکس در جایی باشد که تو خودت نتوانی بروی و ان را مشاهده کنی بگو ببینم تکلیف چیست؟فکر میکنم متوجه منظورم شدی.میخواهم بگویم ما در امور ناشناخته ی زندگی و فلسفه ی این حیات در وضعی قرار داریم که نمیتوانیم به حرف کسی اعتماد کنیم و از این گذشته هیچ وسیله ای برای درک شخصی ی ان نداریم.اینها دیگر همان نتایجی است که خیام هزار سال پیش گرفته و چیز خارق العاده ای هم نیست هر نوع بشری با اندکی تعقل شخصا به ان میرسد.اندیشه تنها معیاری است که هرگز خیانت نمیکند دروغ نمیگوید فریب نمیدهد و سایه ی حقایق را دید میزند.
پس میبینی که آدم نمیتواند به چیزی ایمان داشته باشد مگر این که بار معنایی ایمان را تا حدی کاهش دهیم که تنها هم سنگ نوعی باور یا همان یقین بشود.
مواظب خودت باش راست گفته آن فال که دلم برایت تنگ شده و خیلی دوستت دارم همیشه چیزهای خوب را بگیر به آنها فکر کن و نیروهایت را برای دریافت هر چه بیشتر انها تقویت کن اما افکار پوچ و سمی را بریز دور.بله عزیزم همین کار را بکن.
دوستت دارم.
بهت فکر میکنم.