11
نازبو!
یکی از درسهایم را حذف کرده اند.هیچ کسی هم نبود تا کاری انجام دهد من هم راه گرفتم امدم خانه.به راستی این بروکراسی ی موجود در زندگی ی ما خودش در نهایت نظم و دیسیپلین میباشد که دقیقا هر چیزش در جای خود قرار گرفته و دارد.به طوری که یک مقام دون پایه خیلی راحت میتواند تیغ شخص ارشدش را کند نماید.به نظر من فلسقه ی حیات ساخت ما هم نوعا از این نظام بروکراتیک برخوردار است.این سوال میتواند به ذهن هر کسی خطور کند که چرا خدا اگر میخواست با مردم صحبت کند مستقیما جلو نیامد و یک عده را واسطه قرار داد که این واسطه ها خود به نوبه ی خود بعضا واسطه سازی کنند مثل داستان انتخاب قاضی توسط موسا.بگذریم امروز دارای نوعی استرس بودم خصوصا این اواخر شب بیشتر هم شده نمیدانم به چه فکری افتادم.در هر حال عوامل تنش زا هم زیاد در اطراف هستند من نمیخواهم سر صحبت در موردشان را باز کنم بگذاریم اقلا وقتی هم را دیدیم.فکر میکنم که امروز هیچ کار مثبتی انجام ندادم ولی خود را دارم برای کارهای بزرگ اماده میکنم.به هر حال هر کاری از یک جایی جرقه میخورد میفهمی که منظورم چیست من هم آغاز کردم.تا به حال به کسانی فکر کرده ای که در عمرشان به هیچ یک از آرزوهایشان نرسیده اند؟نمیدانم به راستی میشود از روی قیافه ی آدمها به کنه حقیقی شان پی برد یا خیر.ولی پاری وقتها آدم میتواند به یک چهره بند کند و بگوید این بابا به هیچ کدام از آرزوهای عمرش نرسیده.اما به راستی ملاک انتخاب آرزوها و رسیدن به آنها چیست؟امروز صبح در تاکسی یک مردی کنار من نشسته بود.موهای کم سرش پر از شوره و پوسته بود تمام سر طاسش هم پوسته پوسته بود و دستها و گردنش پر از زگیل ولی وقتی که خوب به هیبت مشمئز کننده اش نگاه کردم باز نتوانستم دلیلی بیابم که این مرد با این ظاهر مهوع یک آرزو به دل است تازه بر عکس احساس میکردم به آرزوهای ولو کوچک خودش هم رسیده پس آدمهای آرزو به دل الزاما ظاهر نزار و بد جوری که توی ذوق بزند ندارند تازه برعکس من اعتقاد دارم که این قشر به ظاهرشان خیلی هم-شاید زیاده از حد-میرسند.میتواند مردی باشد که هر روز صبح دوش میگیرد صورتش را اصلاح میکند-به رسم روشنفکران سابق-کیفش را بر میدارد و میرود به محل کار.این آدمها را میتوان اینطور ارزیابی کرد که آن ناکامی ی موجود در اعماقشان را با یک نقاب خوش آب و رنگ پنهان میکنند.ولی من نظر دیگری دارم میگویم که این یک استراتژی است تا خود را با بقیه ی مردم متمایز کنند.من خودم ادمها تر تمیزی زیادی را دیده ام که خود کشی کرده اند شابد بتوان نتیجه گیری کرد که امار مردان خوش تیپ و اتو کشیده ای که دست به خودکشی میزنند خیلی بیشتر از انهایی است که به ظاهر خود اهمیت چندانی نمیدهند.نوعی دیگر از شخصیتهای آرزو به دل البته در مردان و آنهم بیشتر در ایران آنهایی هستند که کوسه می باشند.من نمیدانم چه رازی در این چند موی زنخ نهفته است که نبود یا کمبودش میتواند اینهمه اخلال در شخصیت و منش زندگی ی آدمیزاد ایجاد کند.معلم های امور تربیتی پرورشی دینی قران معارف احکام و......که من همیشه در دوران تحصیلم از انها متنفر بودم همگی کوسه بودند و من به یاد ندارم که آنها هیچ هنر دیگری جز درست ادا کردن مخرج صاد و رعایت قوانین ادغام و ابدال و احتمالا پیاده کردن همان لاس خشکه های مختصر که در دوران تحصیل بزرگان کلاس با آنها اجرا میکردند با بچه های معلوم الحال کلاس توانایی ی دیگری داشته باشند.جدای از اینهمه بوی گلاب یا عطر مشهد شان که به طرز عمیقی با بوی پای نمازخانه ها همراه بود عجین شده بود یک شخصیت منحصر به فردی میساخت که میان همه ی انها مشترک بود.چند سال پیش وقتی برای گرفتن نمره از استادی به نمازخانه ی علم و صنعت رفتم انتظار این نوستالژی را داشتم.
از این چیزها بگذریم پیش مسعود بودم یک اجرایی از Adelita کرد.خوب بود.من همیشه به کارگیری حس و تفکر را در کارهای مسعود تحسین کرده ام به نظرم او بهترین کلاسیک کار حال حاضر در ایران است.میگویم در ایران یعنی جدای از لیلی افشار یا بقراط صادقان.بعد هم به من گفت چیزی بزن من Lagrima را زدم یک جایی از قسمت دوم بود که اصلا اشتباه زدم یک ساخته ی دیگر که من عجیب به کارش بردم فقط یک بار و وقتی خواست دوباره تکرار کنم درستش را زدم خیلی جالب بود خانه که آمدم کلی رویش فکر کردم تا به یادم بیاید چی بوده یک چیزی مشابه ان زدم.دوست دارم راجه بهش فکر کنم.صحبتهایی هم راجع به سیر موسیقی ی کلاسیک در ایران داشتیم دوست دارم دراین باره هم بنویسم باشد در فرصتی مناسب تا به دقت بدان بپردازم.
کاش تو هم با شیما و مریم بیرون میرفتی اینطوری هوایت هم عوض میشد خوشحالم که فکرهای بد را رها کردی امروز خوب صحبت کردی مدتی بود که من حرف میزدم ولی امروز نوبت تو بود.مواظب خودت باش miss یادت نرود.به چیزهای خوب فکر کن.
بهت فکر میکنم.
نازبو!
یکی از درسهایم را حذف کرده اند.هیچ کسی هم نبود تا کاری انجام دهد من هم راه گرفتم امدم خانه.به راستی این بروکراسی ی موجود در زندگی ی ما خودش در نهایت نظم و دیسیپلین میباشد که دقیقا هر چیزش در جای خود قرار گرفته و دارد.به طوری که یک مقام دون پایه خیلی راحت میتواند تیغ شخص ارشدش را کند نماید.به نظر من فلسقه ی حیات ساخت ما هم نوعا از این نظام بروکراتیک برخوردار است.این سوال میتواند به ذهن هر کسی خطور کند که چرا خدا اگر میخواست با مردم صحبت کند مستقیما جلو نیامد و یک عده را واسطه قرار داد که این واسطه ها خود به نوبه ی خود بعضا واسطه سازی کنند مثل داستان انتخاب قاضی توسط موسا.بگذریم امروز دارای نوعی استرس بودم خصوصا این اواخر شب بیشتر هم شده نمیدانم به چه فکری افتادم.در هر حال عوامل تنش زا هم زیاد در اطراف هستند من نمیخواهم سر صحبت در موردشان را باز کنم بگذاریم اقلا وقتی هم را دیدیم.فکر میکنم که امروز هیچ کار مثبتی انجام ندادم ولی خود را دارم برای کارهای بزرگ اماده میکنم.به هر حال هر کاری از یک جایی جرقه میخورد میفهمی که منظورم چیست من هم آغاز کردم.تا به حال به کسانی فکر کرده ای که در عمرشان به هیچ یک از آرزوهایشان نرسیده اند؟نمیدانم به راستی میشود از روی قیافه ی آدمها به کنه حقیقی شان پی برد یا خیر.ولی پاری وقتها آدم میتواند به یک چهره بند کند و بگوید این بابا به هیچ کدام از آرزوهای عمرش نرسیده.اما به راستی ملاک انتخاب آرزوها و رسیدن به آنها چیست؟امروز صبح در تاکسی یک مردی کنار من نشسته بود.موهای کم سرش پر از شوره و پوسته بود تمام سر طاسش هم پوسته پوسته بود و دستها و گردنش پر از زگیل ولی وقتی که خوب به هیبت مشمئز کننده اش نگاه کردم باز نتوانستم دلیلی بیابم که این مرد با این ظاهر مهوع یک آرزو به دل است تازه بر عکس احساس میکردم به آرزوهای ولو کوچک خودش هم رسیده پس آدمهای آرزو به دل الزاما ظاهر نزار و بد جوری که توی ذوق بزند ندارند تازه برعکس من اعتقاد دارم که این قشر به ظاهرشان خیلی هم-شاید زیاده از حد-میرسند.میتواند مردی باشد که هر روز صبح دوش میگیرد صورتش را اصلاح میکند-به رسم روشنفکران سابق-کیفش را بر میدارد و میرود به محل کار.این آدمها را میتوان اینطور ارزیابی کرد که آن ناکامی ی موجود در اعماقشان را با یک نقاب خوش آب و رنگ پنهان میکنند.ولی من نظر دیگری دارم میگویم که این یک استراتژی است تا خود را با بقیه ی مردم متمایز کنند.من خودم ادمها تر تمیزی زیادی را دیده ام که خود کشی کرده اند شابد بتوان نتیجه گیری کرد که امار مردان خوش تیپ و اتو کشیده ای که دست به خودکشی میزنند خیلی بیشتر از انهایی است که به ظاهر خود اهمیت چندانی نمیدهند.نوعی دیگر از شخصیتهای آرزو به دل البته در مردان و آنهم بیشتر در ایران آنهایی هستند که کوسه می باشند.من نمیدانم چه رازی در این چند موی زنخ نهفته است که نبود یا کمبودش میتواند اینهمه اخلال در شخصیت و منش زندگی ی آدمیزاد ایجاد کند.معلم های امور تربیتی پرورشی دینی قران معارف احکام و......که من همیشه در دوران تحصیلم از انها متنفر بودم همگی کوسه بودند و من به یاد ندارم که آنها هیچ هنر دیگری جز درست ادا کردن مخرج صاد و رعایت قوانین ادغام و ابدال و احتمالا پیاده کردن همان لاس خشکه های مختصر که در دوران تحصیل بزرگان کلاس با آنها اجرا میکردند با بچه های معلوم الحال کلاس توانایی ی دیگری داشته باشند.جدای از اینهمه بوی گلاب یا عطر مشهد شان که به طرز عمیقی با بوی پای نمازخانه ها همراه بود عجین شده بود یک شخصیت منحصر به فردی میساخت که میان همه ی انها مشترک بود.چند سال پیش وقتی برای گرفتن نمره از استادی به نمازخانه ی علم و صنعت رفتم انتظار این نوستالژی را داشتم.
از این چیزها بگذریم پیش مسعود بودم یک اجرایی از Adelita کرد.خوب بود.من همیشه به کارگیری حس و تفکر را در کارهای مسعود تحسین کرده ام به نظرم او بهترین کلاسیک کار حال حاضر در ایران است.میگویم در ایران یعنی جدای از لیلی افشار یا بقراط صادقان.بعد هم به من گفت چیزی بزن من Lagrima را زدم یک جایی از قسمت دوم بود که اصلا اشتباه زدم یک ساخته ی دیگر که من عجیب به کارش بردم فقط یک بار و وقتی خواست دوباره تکرار کنم درستش را زدم خیلی جالب بود خانه که آمدم کلی رویش فکر کردم تا به یادم بیاید چی بوده یک چیزی مشابه ان زدم.دوست دارم راجه بهش فکر کنم.صحبتهایی هم راجع به سیر موسیقی ی کلاسیک در ایران داشتیم دوست دارم دراین باره هم بنویسم باشد در فرصتی مناسب تا به دقت بدان بپردازم.
کاش تو هم با شیما و مریم بیرون میرفتی اینطوری هوایت هم عوض میشد خوشحالم که فکرهای بد را رها کردی امروز خوب صحبت کردی مدتی بود که من حرف میزدم ولی امروز نوبت تو بود.مواظب خودت باش miss یادت نرود.به چیزهای خوب فکر کن.
بهت فکر میکنم.