چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۳

13




نازبو!
حالت چطور است؟اینجا سعی دارم همه چیز را به یک روال مناسب بیاورم.این کار فردا هم ادامه خواهد داشت و اگر چند اشتباه زاید را حذف کنم میتوانم بگویم همه چیز درست شده است.بگذریم این که میگویند:
هست اندر صورت هر نکته ای
تیزبینان را زمعنی حصه ای
سخن گزافی نیست.اینجا یک نفر را از کار برکنار کرده اند آنوقت آقا بالا سرش که دیده حنای او هیچ رنگی ندارد برش داشته و گذاشتتش به عنوان مشاور خودش.این نقل و انتقالات هیچ معنا و مفهوم دیگری ندارد به جز یک ایزولاسیون سیاسی.این همان جریانی است که در این پنجاه ساله ی اخیر در تمام شوون سیاسی از احزاب گرفته تا حکومتهای سرکار بدان پایبند بودند.نمونه های کثیف و گمراه کننده ی آن را بیشتر در احزاب سیاسی ی سر کار در این نیم قرن شاهد هستیم.بدترین اینها حزب توده است.نخستین حزب خروجی از شوروی ی کمونیست در همسایه ی ناآگاه و غافل از دنیای جنوبی ی خود از سوی کشوری که مرامنامه اش مذهب را قویا نفی میکند وارد عمل میشود پست ترین انسانهای دنیا با نام عمومی ستون پنجم در ارتش در خدمت این حزب منفور درمی آیند بد سگال ترینشان چون خسرو روزبه به دلاور و قهرمان تغییر نام می یابند و از همه بدتر وقتی است که از آنها عملا به عنوان چماق دار و عمله و اکله ی مورد نیاز در جریان کودتای بیست و هشت مرداد استفاده میشود.میدانی که این کودتا اولین و احتمالا تنها کودتایی بود که سه قدرت دنیا با هم و در کنار هم ان را به جلو پیش بردند نقشه ی عملیات چکمه توسط سیا فراهم شد انگلیس توسط قوای جاسوس خود و به کمک کاشانی به دولت نفوذ کرد و از طریق همین نیروها افکاری را تزریق کرد که باعث متلاشی شدن از درون بشود و شوروی هم حزب نوکرماب خود را به عنوان چاقوکش و حاضر در صحنه به کودتا گسیل کرد.با اینکه انگلیس از طریق روحانیت خیلی راحتتر میتوانست اراذل و اوباشی چون طیب را به صحنه بکشاند ولی باز این مسوولیت خطیر به گردن حزب توده افتاد.اعدامهای متوالی ی افسران خودفروخته در دهه ی سی(خصوصا اواسط آن)نه تنها سر و صدای زیادی به پا نکرد بل که در کمال آرامش و در مقام یک تصفیه ی مورد نیاز در ارتش انجام شد به طوری که از آن وطن فروشان و جاسوسان که اربابشان نیز دیری است به زباله دانی ی تاریخ پناهنده شده تنها ترانه ی مراببوس یادگاری مانده که جوانان دوره ی دلکش و مرضیه با آن برقصند.
این حزب پس از کودتا و تصفیه ها به ورطه ی نابودی رفت و عملا جز در آلبوم خاطرات پیرمردهای دهه ی پنجاه در جای دیگری یافت می نمیشد.تا کم کمک در کنار دیگر احزاب وارداتی از شوروی جان گرفت و سعی کرد بدنامی های گذشته را افتخار و خیانتها را فداکاری جلوه دهد.اما نقطه ی پوست اندازی ی مجدد حزب توده بعد از انقلاب بود در بحبوحه ی تعطیلی و دستگیری ی سایر احزاب این یکی به عنوان مباشر و راهنما در امر معرفی ی چهره های مخالف پا به عرصه گذاشت.اعوان و انصار آن آنقدر خانه لو دادند و آنقدر آدم فروختند که عرصه خالی شد و چون قصه به اینجا رسید اینبار نوبت خود آنها شد که یک به یک بروند.
حزب دیگری که به بیراهه رفت و اصلا از اول خشت خود کج گذاشت نهضت آزادی بود.تلفیق های نابه جای سوسیالیسم و مذهب و ادغام ان با باورهای ملی چنان ملغمه ای ساخت که محصول آن کلمات بی سرو تهی چون مردم سالاری ی دینی بود.دین مجموعه ای از دستورات جبری است که اطاعت بی چون و چرای آن سعادت اخروی ی بشر را تضمین میکند حالا شما بیا و برای دستور لزوم گذاشتن پای راست در مبال شرح علمی بدهید قطعا به قدر پول سیاهی این شرحیات و توصیفات نمی ارزند.چون مجبورید از انها تعریف کنید و صحیح جلوه شان بدهید یعنی اینکه بگویید دین دارای توجیه علمی نیز هست در حالیکه اصلا نیازی به توجیه علمی ندارد چون اگر هم توجیه نداشته باشد یک انسان معتقد به قرآن موظف به اجرای یکایک دستورات دینی و مذهبی هست تا به بهشت برود اگر هم بگویید این دستورات با عقل سازگار نیست پس وارد حوزه ی دیگری شده اید که در فقه اسلامی ارتداد نام دارد.بنابر این دو شاخه پیش روی انسان است قبول این دستورات دینی و یا عدم قبول آنها که پذیرش هر یک خود بابی در برابر بشر مبگشاید میبینی که اندیشه در حیطه ی تایید مذهب راه به جایی نمیبرد .حالا یک عده نشسته اند و میخواهند این دو را با هم یکی بکنند و نتیجه اش میشود نهضت آزادی که نوعا به اسلام روشنفکری نیز میرسد.این روشنفکران اسلامی همانهایی بودند که بعدها به خاطر بوی گند عرق و ته ریش همیشگیشان مردم ازشان فراری شدند.و تجربه ی چندین ساله ی خود را رسما به گور بردند.خیانتکار ترین این حزب پدر و پسر معروف بودند.و شگفتا که بار دیگر ثابت شد که ملا شدن چه آسان است و آدم شدن چقدر مشکل که مردی با تحصیلات عالیه ی دانشگاهی بین اندیشه های مذهبی ی خانواده و رنگ و لعاب تجدد بیرون به چنان دو راهی بماند که تمایلات دو شخصیتی شدن را در یک حالت از خود بروز دهد.جز اینها یکیشان در پست دادستان انقلاب حکم اعدام صادر کرد و سپس به امریکا فرار کرد.آن دیگری نیز به ریاست دانشگاه آزاد رسیده و این است سرنوشت های مختلف شاگردان یک حزب.
اما پر زرق و برق ترین حزب موجود در ایران طی دهه ی پنجاه حزب چریکهای فدایی ی خلق است. سرودهای تهییج کننده که جوانان ساده لوح را به مسلخ میبرد.شعارها مرامنمامه های ترجمه شده از روی بولتن های روسی چشم دوختن به دنیای رویایی که شوروی پیش روی مردم دنیا و از پشت پرده ی آهنین کشیده بود و از همه مهمتر ناآگاهی ی جوانانی که ندانسته و ندیده به جوخه ی مسلسل چشم میدوختند مجموعه ای از دردناک ترین تراژدی ی حزب بازی ی سیاسی در سراسر دنیا را پدید آورد.پسری که از پرت افتاده ترین روستای ایران برای تحصیل به دانشگاه تهران میرود با کمک هزینه ی دانشگاه زندگی ی خوبی درست میکند حتا به خانواده ی فقیرش نیز کمک میکند شبها با دوستانش بیرون میرود استیک میخورد و در بحثهای روشنفکری ی آنها شرکت میکند از آنها کنابهای مارکس و انگلس را میگیرد پس از یک مدت کوتاهی دچار گم کردن شخصیت میشود ممکن است فراموش کند که بوده و اینطوری است که به خود حق اظهار نظر میدهد و چون تنها فاکت از رفیق لنین برایش اورده اند پس ناخوداگاه میشود بلندگوی او.جالب اینکه خود را بزرگترین تیوریسین دنیا یا دستکم ایران میداند و از این هم جالب تر دیگر هیچ نیازی به بررسی ی تاریخ کشور خود آسیب شناسی ی حرکات مردم و جز اینها نمیبیند و این یک قطره چون به دریای همفکران خود میپیوندد اقیانوسی میسازد به عمق یک وجب.
بگذار حرفم را یک بار دیگر به نحوی دیگر بزنم:هرگز نمیشود از روی دست دیگران خصوصا انقلابات و حرکات دیگر کشورها برای یک ملتی نسخه صادر کرد و انتظار بهبودی نیز داشت.تاریخ تکرار میشود اما موقعیت مکانی و زمانی ی دو رویداد ان طبعا شکل هم نیست پس حرکتی که جایی یک جور جواب داده بسیار مبرهن است که در جای دیگر جواب دیگری بدهد منتها این سعادت برای اهالی ی تحقیق هست که آسیب ها را بشناسند و بر اساس نیازهای موجود حرکات را طراحی کنند و این دقیقا نقطه ی ضعف تمام حرکات با اهمیت حداقل یک قرن اخیر در ایران است.
از اینکه بگذریم به مجاهدین میرسید.مجاهدین گور خود را با پناهندگی به عراق در بحبوحه ی شرایط وحشتناک جنگ و سپس دریوزگی و گدایی دشمن در غالب حرکات کوچک مرزی کند.با این حال عملیات مرصاد نه تنها یک فاجعه که یک پیروزی برای مردم بی نیاز از منجی و نه یک فاجعه برای آنها که عاملی برای کاهش بار گناهانشان به حساب می آید.من تازه جزییات این مسئله را نه از دیدگاه درون سازمانی که در رویارویی با مردمی بررسی میکنم که خود انها داعیه ی نوکری و خدمتگزاریشان را داشتند.تمایلات بیمارگونه و سادیسمی گردانندگان اول سازمان تصفیه های گاه به گاه و سرکوب مخالفان و پایمال کردن ساده ترین اصول اخلاقی و تازه نه انسانی چون ازدواج و طلاق و بالا پریدن و پشت پا به دیگری زدن به کمک آن همه و همه در پرونده ی دیوانه ای که خود را چریک-چریم مثل چه گوارا- میداند انوقت خضاب به بروت میگیرد ادله ای ست که هر کس خود میتواند سرنوش محتوم انها را چه در زمان حیات و چه امروز که در یک کما ابدی فرو رفته اند پیش بینی نماید.
میتوان بازهم داد سخن گفت ولی فکر میکنم به قدر کافی سرت را برده باشم تازه اگر به اینجاها رسیده باشی و همان اول کار نرفته باشی اما بگذار فقط یک چیز بگویم.حزب بازی و جریانات جانبی ی آن همه و همه نیازمند یک زیر ساخت اساسی هستند پشت یک دموکراسی ی ساده تجربه ی دویست سال جنگ و خون و خونریزی و انکیزیسیون و کتاب سوزان و دنده های خرد شده قرار دارد.با ده سال وقت میتوان به تکنولوژی ی روز دنیا رسید.در پنج سال میتوان متبحر ترین مهندس ها را تربیت نمود پس از پانزده سال میشود دانش پزشکی را خودکفا نمود ولی برای رسید به دموکراسی تازه اگر در راه باشیم تازه اگر بیراهه ها را بشناسیم تازه اگر به روش به کاربده اعتماد داشته باشیم به ابتدای راه خواهیم رسید.بله جوانان دیروز از پرت افتاده ترین آبادی های کشور آمدند و به دموکراسی ی فرانسه و سوییس و اتریش و کشورهای اسکاندیناوی رسیدند شدند و این تمام دردسرهای ماست.
بهت فکر میکنم.