8
نازبو!
مهمانی بد نبود.جایت خالی.من بیشتر از هر کاری نوشیدم گفتم که میخواهم به یاد تو به سلامتی ی تو حسابی مست کنم.وقتی هم باهات حرف میزدم درست و حسابی تو باغ نبودم برای همین فکر کنم خیلی از حرفهایت را نگرفته باشم دوباره باید برایم همه شان را بگویی.ولی من فقط بهت راست گفتم میدانی که مستی است و راستی و این حتما بهت ثابت شده است.
کابوسها را کنار بگذار به چیزهای بد فکر مکن میدانی چرا این کابوسها موقع خواب رهایت نمیکند و وقتی که صبح بلند میشوی انقدر احساس خستگی میکنی؟چون هنگام بیداری خود را با یک سری فکرهای پوچ مشغول میکنی و بازتاب آنها در خواب رهایت نمیکند.دلیل عمده ی همه ی انها هم به عقیده ی من این فاصله ی دور و دراز بین ماست که باعث میشود یک فکرهایی جوانه بزند که خوب نیست.یادت نرفته که به من قول داده بودی دختر خوبی باشی و فکرهای بد به خودت راه ندهی؟
از مهمانی دیگر بگویم...........خب گفتم که دو سری مهمان امده بود چون مهمانی ی مشترک بود اما یک چیز که خیلی جالب بود این بود که مهمانان اصلا با هم قاطی نمیشدند هر گروه فقط با خودشان حرف میزدند و میرقصیدند فقط موقع خداحافظی با هم طرف شدیم انهم چند تایشلن بقیه ترجیح دادند همان جور ندیده و نشناخته همه چیز به خیر و خوشی تمام شود.شب خوبی بود جای تو خالی...با چند نفر راجع به خدمت و وضعیت نظام وظیفه ام حرف زدم باید بشوم پنجاه و پنج کیلو تا معافی بگیرم کار سختی است عبدالله میگوید مریض میشوی ممکن است تا اخر عمر هم خوب نشوی.من هر ورزشی باشد حاضرم انجام دهم ولی جلوی شکمم را نمیتوانم بگیرم اصلا با رژیم نمیتوانم کنار بیایم میگفت شاید مجبور شوی فقط یک وعده بخوری کار من نیست ولی باید ببینم چه کار میتوانم بکنم یکی هم بود که گفت یکی را معرفی میکند او میتواند وزنت را پایین بیاورد حالا ایندفعه ازش میپرسم به سوال و پرس و جویش می ارزد.باز میگویم حالا باید دید چی میشود.مهمانها که رفتند من ماندم همه رفته بودند قلیان چاق کردیم خیلی خوش گذشت نیلوفر داستان هری پاتر و محفل ققنوس را برایم تعریف کرد کتابهایش را هم بهم داد تا بخوانم دو جلد اولش را.حالا تمامشان میکنم.سرعت خواندن کتابهای هری پاتر در من بیشتر از سایر کتابهاست.چه چیزی در این کتابها نهفته است که کوچک و بزرگ را گرفتار خودش میکند فیلمهایش را برای بار دوم نمیشود دید ولی خیلی ها را میشناسم که خط به خط کتابها را حفظ هستند خود نیلوفر میگوید من حتا رنگ تمبون شخصیتهای داستان را میدانم...
راستی امروز قرار بود ان مردک اسمش چی بود....آهان هخا یا یک همچین چیزی بیاید.نمیدانم آن جا خبرها چطوری بود یا شما هم منتظر بودید یا خیر من یکهو یادم افتاد بچه ها گفتند ملت بهش زنگ زدند گفتند نیا فعلا نیا.او هم که متعلق به مردم است گفته ای به چشم هر چی شما بگویید.آن روز هم که رفته بودم دانشگاه بچه ها امدند که آقا قرار است اهورا بیاید....حالا من هی فکر میکنم اهورا کیست؟آخر سر پرسیدم یعنی اهورامزدا می آید؟به نظر من خیلی جالب است یکی بیاید فتح الله را به پارسی ترجمه کند بشود اهورا پیروز آن وقت کم کمک دمبش را بیندازد و بشود اهورا در یک کلام خدا دیگر.یک عده هم بهش اقتدا کردند و بقیه هم ایستادند کنار و دارند دعوا را تماشا میکنند.راستش من اصلا ندیدمش ولی نمیدانم چرا انقدر مطمئنم که طرف یکی از آن ایرانیهای با سابقه ی امریکاست که شغل اصلیش ظرفشویی تو یک رستوران است.نمیدانم چرا هر چی بیشتر ازش حرف میزنند بیشترک مردی مفلوک و بدبخت جلوم ظاهر میشود که در منجلاب فقر و کثافت دست و پا میزند.
ساعت سه و نیم بود رسیدم خانه تازه داشت چشمم گرم میشد که پیمان زنگ زد گفت بیا بریم کله پاچه بخوریم نمیدانم چطوری پیچاندمش اصلا یادم نیست حالا از خودش میپرسم.چند بار زد قطع کردم میخواستم زنگ گوشی را خاموش کنم به خاطر miss های تو این کار را نکردم تا آخر سر دیدم بهتر است جواب بدهم.
کار خوبی نکردی که ان امتحان را کردی.من به تو گفته بودم من نیازم تو رو هر روز دیدنه....ان وقت تو به فکر چیزهای بد هستی. میدانی؟تو در وقتهای بیکاریت به چیزهای بد فکر میکنی و من به چیزهای خوب نظرت را هم که بهم گفتی همین بود یادت هست گفتی من به یک چیز که فکر کنم از دستش میدهم؟این حرفت درست نیست این دفعه را هم اعتماد کن چشمهایت را ببند و با من بیا.من تو را جای بد نمیبرم.به چیزهای قشنگ فکر کن به این که یک روز هم را میبینیم.من هم دلم برایت تنگ شده.
امروز روز خوبی بود حضورت را بیشتر از هر زمانی احساس میکردم دیگر هیچ فاصله ای وجود نداشت خیلی نزدیک شده بودی و این بهترین چیز بود حتا صدایت هم از پشت گوشی وضح تر می آمد انقدر واضح که انگار داشتی بغل گوشم حرف میزدی.من به چیزهای خوب فکر میکنم.
بهت فکر میکنم.
نازبو!
مهمانی بد نبود.جایت خالی.من بیشتر از هر کاری نوشیدم گفتم که میخواهم به یاد تو به سلامتی ی تو حسابی مست کنم.وقتی هم باهات حرف میزدم درست و حسابی تو باغ نبودم برای همین فکر کنم خیلی از حرفهایت را نگرفته باشم دوباره باید برایم همه شان را بگویی.ولی من فقط بهت راست گفتم میدانی که مستی است و راستی و این حتما بهت ثابت شده است.
کابوسها را کنار بگذار به چیزهای بد فکر مکن میدانی چرا این کابوسها موقع خواب رهایت نمیکند و وقتی که صبح بلند میشوی انقدر احساس خستگی میکنی؟چون هنگام بیداری خود را با یک سری فکرهای پوچ مشغول میکنی و بازتاب آنها در خواب رهایت نمیکند.دلیل عمده ی همه ی انها هم به عقیده ی من این فاصله ی دور و دراز بین ماست که باعث میشود یک فکرهایی جوانه بزند که خوب نیست.یادت نرفته که به من قول داده بودی دختر خوبی باشی و فکرهای بد به خودت راه ندهی؟
از مهمانی دیگر بگویم...........خب گفتم که دو سری مهمان امده بود چون مهمانی ی مشترک بود اما یک چیز که خیلی جالب بود این بود که مهمانان اصلا با هم قاطی نمیشدند هر گروه فقط با خودشان حرف میزدند و میرقصیدند فقط موقع خداحافظی با هم طرف شدیم انهم چند تایشلن بقیه ترجیح دادند همان جور ندیده و نشناخته همه چیز به خیر و خوشی تمام شود.شب خوبی بود جای تو خالی...با چند نفر راجع به خدمت و وضعیت نظام وظیفه ام حرف زدم باید بشوم پنجاه و پنج کیلو تا معافی بگیرم کار سختی است عبدالله میگوید مریض میشوی ممکن است تا اخر عمر هم خوب نشوی.من هر ورزشی باشد حاضرم انجام دهم ولی جلوی شکمم را نمیتوانم بگیرم اصلا با رژیم نمیتوانم کنار بیایم میگفت شاید مجبور شوی فقط یک وعده بخوری کار من نیست ولی باید ببینم چه کار میتوانم بکنم یکی هم بود که گفت یکی را معرفی میکند او میتواند وزنت را پایین بیاورد حالا ایندفعه ازش میپرسم به سوال و پرس و جویش می ارزد.باز میگویم حالا باید دید چی میشود.مهمانها که رفتند من ماندم همه رفته بودند قلیان چاق کردیم خیلی خوش گذشت نیلوفر داستان هری پاتر و محفل ققنوس را برایم تعریف کرد کتابهایش را هم بهم داد تا بخوانم دو جلد اولش را.حالا تمامشان میکنم.سرعت خواندن کتابهای هری پاتر در من بیشتر از سایر کتابهاست.چه چیزی در این کتابها نهفته است که کوچک و بزرگ را گرفتار خودش میکند فیلمهایش را برای بار دوم نمیشود دید ولی خیلی ها را میشناسم که خط به خط کتابها را حفظ هستند خود نیلوفر میگوید من حتا رنگ تمبون شخصیتهای داستان را میدانم...
راستی امروز قرار بود ان مردک اسمش چی بود....آهان هخا یا یک همچین چیزی بیاید.نمیدانم آن جا خبرها چطوری بود یا شما هم منتظر بودید یا خیر من یکهو یادم افتاد بچه ها گفتند ملت بهش زنگ زدند گفتند نیا فعلا نیا.او هم که متعلق به مردم است گفته ای به چشم هر چی شما بگویید.آن روز هم که رفته بودم دانشگاه بچه ها امدند که آقا قرار است اهورا بیاید....حالا من هی فکر میکنم اهورا کیست؟آخر سر پرسیدم یعنی اهورامزدا می آید؟به نظر من خیلی جالب است یکی بیاید فتح الله را به پارسی ترجمه کند بشود اهورا پیروز آن وقت کم کمک دمبش را بیندازد و بشود اهورا در یک کلام خدا دیگر.یک عده هم بهش اقتدا کردند و بقیه هم ایستادند کنار و دارند دعوا را تماشا میکنند.راستش من اصلا ندیدمش ولی نمیدانم چرا انقدر مطمئنم که طرف یکی از آن ایرانیهای با سابقه ی امریکاست که شغل اصلیش ظرفشویی تو یک رستوران است.نمیدانم چرا هر چی بیشتر ازش حرف میزنند بیشترک مردی مفلوک و بدبخت جلوم ظاهر میشود که در منجلاب فقر و کثافت دست و پا میزند.
ساعت سه و نیم بود رسیدم خانه تازه داشت چشمم گرم میشد که پیمان زنگ زد گفت بیا بریم کله پاچه بخوریم نمیدانم چطوری پیچاندمش اصلا یادم نیست حالا از خودش میپرسم.چند بار زد قطع کردم میخواستم زنگ گوشی را خاموش کنم به خاطر miss های تو این کار را نکردم تا آخر سر دیدم بهتر است جواب بدهم.
کار خوبی نکردی که ان امتحان را کردی.من به تو گفته بودم من نیازم تو رو هر روز دیدنه....ان وقت تو به فکر چیزهای بد هستی. میدانی؟تو در وقتهای بیکاریت به چیزهای بد فکر میکنی و من به چیزهای خوب نظرت را هم که بهم گفتی همین بود یادت هست گفتی من به یک چیز که فکر کنم از دستش میدهم؟این حرفت درست نیست این دفعه را هم اعتماد کن چشمهایت را ببند و با من بیا.من تو را جای بد نمیبرم.به چیزهای قشنگ فکر کن به این که یک روز هم را میبینیم.من هم دلم برایت تنگ شده.
امروز روز خوبی بود حضورت را بیشتر از هر زمانی احساس میکردم دیگر هیچ فاصله ای وجود نداشت خیلی نزدیک شده بودی و این بهترین چیز بود حتا صدایت هم از پشت گوشی وضح تر می آمد انقدر واضح که انگار داشتی بغل گوشم حرف میزدی.من به چیزهای خوب فکر میکنم.
بهت فکر میکنم.