9
نازبو!
روز خوبی نبود امروز.از صبح دلم گرفته بود.به خصوص وقتی آسمان پاییز را دیدم من همیشه از پاییز خوشم می آمد ولی اینبار خیلی احساس دلتنگی میکنم نمیدانم دلیلش دقیقا چیست هر چی فکر میکنم شاید یک سری زخمهای قدیمی باشند که تازه سر باز کرده اند باز به چیزی نمیرسم.فقط باید ازت تشکر کنم که اقلا miss انداختی و بعدش زنگ زدی....
بوی پاییز که میپیچد من دوست دارم راه بیفتم و بروم.مهم نیست کجا ولی راه میروم من خیلی از سنگفرشهای پاییز را گز کرده ام و جاده های زیادی مسافری را دیده اند که در بحبوحه ی برگ ریزان دارد راه میرود.میبینی اینبار هم تنها باید این کار را بکنم چون تو کنارم نیستی.میدانی تنهایی خاصیتی نیست که تنها با صفت فردیت قابل اندازه گیری باشد این خصلتی است که زمان و مکان و روحیات هم در ان دخیل هستند.و من امروز به شدت احساس تنهایی کردم.راستش از تو چه پنهان سیگار هم کشیدم.با پاییز میروم به گذشته های دور به روزهای مدرسه. دبستان معلم و تاریکای عصر که زنگ خانه را میزدند به یاد آن روزها که تا خانه میلرزیدم سردم میشود به یاد کتک هایی که ظهرش از ناظم سر صف به خاطر بی انظباطی خورده بودم احساس درد در پس گردنم می پیچد انگشتانم از سوزش مدادهایی که معلم ها به خاطر ننوشتن جریمه های علوم و جغرافی لایشان میگذاتند از کار می افتد میبینی من خیلی از این خاطره ها دارم ولی خاطره نیستند روزی روزگاری یک نفر تمام آن نقشها را بازی کرده شاید برای همین هم هست که نمیتوانم بنویسمشان چون بازنویسی ی هر حیاتی نه تنها اثر به درد خوری نیست بل که کیفیت همان حیات را هم به مسخره میگیرد.
من همیشه دوست دارم صدای پای برگهای زرد را زیر پا بشنوم دوست دارم که راه بروم توی پارک وقتی پاییز میشود اگر بودی برایت کلی حرف میزدم ولی انگار این از شانس من است که در این میانه تنها ماندم و دستم از تو کوتاه است.راستش خیلی دوست داشتم یک خانه ی قدیمی داشتم که سالها هیچ کس در آن زندگی نمیکرد حیاتش پر از برگهای زرد و نانجی و قرمز بود و حوضش از زور جلبک و لجن سیاه شده بود تمام لامپهای ایوان و مهتابیش هم یا شکسته بود یا برق نداشت درها همه بسته و هیچ چیز از داخل خانه پیدا نبود میدانی از کدام خانه ها را میگویم؟آن ها که یک حیاط بزرگ دارند با یک حوض گرد وسطش بعد چند تا پله به طرف ایوان و بعد دربهای شیشه ای ی بزرگ برای ورود به خانه اگر راستش را بخواهی من این صحنه را خواب دیده ام بهت بگویم شاید پانزده شانزده سال پیش اما هیچ از خاطره ام پاک نشده احساس عجیبی بود من تک و تنها توی حیاط بودم.خیلی دوست دارم ساعتها در چنین جایی بنشینم و فکر کنم.
میدانی خاصیت عشق چیست؟به آدم نیرویی میدهد که بین بدبختی و سعادت کله ملق بزند....من دقیقه هایی را باور دارم که به خاطر آمدن تو تمام حیاط را آب و جارو میکنم.و ایوان را چراغانی خواهم کرد.
بهت فکر میکنم.