از باغ پاپ لیمویی دزدیدم
پاپ دنبالم کرد
و با چابکی ی که از کهولتش بعید بود
عصای مرصعش را دور سر چرخاند
و به سویم نشانه گرفت.
و به سمتم دوید.
از دیوار باغ بالا رفتم
عصایش را به زمین زد و جست زد بالا
-درست مثل قهرمانان پرش با نیزه-
وقتی که دید دستش به من نمیرسد
نفرینی جانانه کرد
و صلیبی به دورم کشید.
از دیوار پایین پریدم
پایم پیچ مختصری خورد
که دردش در غوزک محبوس شد
سگهای باغ به طرفم هجوم آوردند
و دوره ام کردند:
گویی سربازانی بودند که فرمانده شان مرده بود
و آنها در جدال همیشگی ی دشمن
سعی میکردند روحیه ی خود را تشجیع کنند.
و چشم به کسی داشتند که زود تر از بقیه جان به کف دست مینهد...
و رانهای مرا به دندان میگیرد...
وقتی دوباره چشم گشودم
باغبان پیری با ریش درهم
و نگاه تنفر باری
سعی میکرد سگهای جان بر کف را دور کند.
آخرینشان هنوز داشت ماهیچه ی پشت ساقم را به دندان میکشید.
و دیگری استخوان بیرون زده ی آرنجم را سق میزد.
نگهبان چیزی زمزمه کرد و دور شد.
با آخرین توانی که د وجودم بود
خود را به درب باغ رسانیدم
آنجا نگاههای بی توجهی مرا میپاییدند.
خود را به پشت پرچین های سبر انداختم.
و گریختم.
روسپیان موقوفه ی دیر
به دنبال مادرم رفتند
تا واپسین گروگان دنیا
مگر که قلب پسر را به رحم آورد.
آنها
پیرزن را با بدن چروکیده اش در وسط سالن انداختند.
و جلادی شروع به زدنش کرد.
و از پوست چروکیده اش از محراب آویزان نمودند....
صدای ارگ که روح قدسیان خموش را از دالان های نورگیر به اعماق آسمانهای قبر معراج هدایت میکند
نیایشی دگر به درگاه انر آغازیدن فرمود.
و همگان به ستایش استادند.
و در برابر خالق بی همتایی
که جسم و جان جهان را یگانه آفرید
تعظیم ها نمودند.
و شکر نعمتهایی گذاردند
که ارزانی ی خاک شده بود.
و رمه گان ان بی منتها
بی اجر و منتی
بر آن دست یاز شده بودند.
و سپاس قدرتی نمودند
که اشکهای پیرزنان چروکیده را میشنود
و استغاثه ی بی زبانان را بهتر از خود ایشان میفهمد.
و پیوسته یاد بدنهای لته و استخوانهای بشکسته می باشد.
پاپ دنبالم کرد
و با چابکی ی که از کهولتش بعید بود
عصای مرصعش را دور سر چرخاند
و به سویم نشانه گرفت.
و به سمتم دوید.
از دیوار باغ بالا رفتم
عصایش را به زمین زد و جست زد بالا
-درست مثل قهرمانان پرش با نیزه-
وقتی که دید دستش به من نمیرسد
نفرینی جانانه کرد
و صلیبی به دورم کشید.
از دیوار پایین پریدم
پایم پیچ مختصری خورد
که دردش در غوزک محبوس شد
سگهای باغ به طرفم هجوم آوردند
و دوره ام کردند:
گویی سربازانی بودند که فرمانده شان مرده بود
و آنها در جدال همیشگی ی دشمن
سعی میکردند روحیه ی خود را تشجیع کنند.
و چشم به کسی داشتند که زود تر از بقیه جان به کف دست مینهد...
و رانهای مرا به دندان میگیرد...
وقتی دوباره چشم گشودم
باغبان پیری با ریش درهم
و نگاه تنفر باری
سعی میکرد سگهای جان بر کف را دور کند.
آخرینشان هنوز داشت ماهیچه ی پشت ساقم را به دندان میکشید.
و دیگری استخوان بیرون زده ی آرنجم را سق میزد.
نگهبان چیزی زمزمه کرد و دور شد.
با آخرین توانی که د وجودم بود
خود را به درب باغ رسانیدم
آنجا نگاههای بی توجهی مرا میپاییدند.
خود را به پشت پرچین های سبر انداختم.
و گریختم.
روسپیان موقوفه ی دیر
به دنبال مادرم رفتند
تا واپسین گروگان دنیا
مگر که قلب پسر را به رحم آورد.
آنها
پیرزن را با بدن چروکیده اش در وسط سالن انداختند.
و جلادی شروع به زدنش کرد.
و از پوست چروکیده اش از محراب آویزان نمودند....
صدای ارگ که روح قدسیان خموش را از دالان های نورگیر به اعماق آسمانهای قبر معراج هدایت میکند
نیایشی دگر به درگاه انر آغازیدن فرمود.
و همگان به ستایش استادند.
و در برابر خالق بی همتایی
که جسم و جان جهان را یگانه آفرید
تعظیم ها نمودند.
و شکر نعمتهایی گذاردند
که ارزانی ی خاک شده بود.
و رمه گان ان بی منتها
بی اجر و منتی
بر آن دست یاز شده بودند.
و سپاس قدرتی نمودند
که اشکهای پیرزنان چروکیده را میشنود
و استغاثه ی بی زبانان را بهتر از خود ایشان میفهمد.
و پیوسته یاد بدنهای لته و استخوانهای بشکسته می باشد.