پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۳

کاریکلماتور 2



-
هر قابل توجه امروز مضحکه ی فرداست.

-
بهار آیینه ی فرداست.

-
هر درخت کتابی است که روزی سوزانده میشود.

-
عکسی که در فال هر کس می افتد سرنوشتی است که خودش جویا میشده.

-
فردا دروغ بزرگی نیست.

-
عشق میتواند آدم را تا جاهای بلندی ببرد به شرط اینکه باعث غفلت از چیزهای کوچک نشود.

-
آن که روشنی ی یک چراغ را سبب میشود تا کم نوری ناشی از ابرهای روی خورشید را انکار کند به جنگ روز نرفته کافی است پرده ها را برایش کشید تا به نور چراغش عادت کند.

-
صدا سوت زنان از تونل های سکوت عبور میکرد.

-
یک دروغ زیبا بهتر از هزار حقیقت زشت است.

سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۳

در امتداد....
قتل محمد مختاری



شاعر خفه شده
بارقه رقعه اش بگرفته
در جنب گور آهن و الوارهاست حال
در جهد بی صدایی
نشسته است.
تا گوش زمزمه نبرد زو یکی مقال.

در جنب تونل بر دره
یک بسته ی سکوت
ترکیده ست
و بوی اطلسی ی غنچه ی زندان
در بستر تعفن زنگار لوله ها
آزاد میچمد
آواره میدود.

گفتی که ازدحام موازات منظومه ی تاریکی
اینجا به هم رسیده
و وزن سینه ی گس خورشید
در امتداد قافیه های چلاق شاعر پفیوزی
شلتاق میکند.

بیدار دیر
همراه با خطرات ملاقاتی ضروری
دالان را خروج میکند سوی آفتاب
من نعره میزنم خفه ی سرد خانه را:
دیگر
بمیر.
بمیر...


اردی بهشت 79

جمعه، دی ۰۴، ۱۳۸۳

کریسمس را با کارتون اسکروچ میتوانم به یاد بیاورم و صبح های سرد و بی روح و کم رنگ جمعه.و کودکی که بستنی ی میوه ای-شکلاتی در دست کنار اتومبیلشان که روشن نمیشود ایستاده است.

پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۳

19




نازبو!
سلام چطوری؟اینجا برای کریسمس آماده نمیشوند.راست میگویم.یک سکون خیلی سنگین بر همه چیز حاکم شده که انگار نه انگار در آن سوی دنیا چند میلیارد نفر میخواهند به استقبال سال جدید بروند.من این نوع خموشی و سکوت را که تا سالها پیش حتا در مورد عید زیبای خودمان هم روا میرفت به نوعی عقده ی سنگین اعراب از ما مربوط میدانم.تنها دین و مذهبی که سال جدید را جشن نمیگیرد باری همین اسلام است.وگرنه بقیه ی ادیان(به روی مذهب تاکید دارم از مسیحیت تا مانویت و مهریت و میتراییسم و زردشتی و بودیسم)به این مقوله یعنی وجود نوعی جشن و شادی در بطن استقبال یا تحویل سال پابند بوده اند.حالا وقتی که این قوم خودشان از این شادی و مراسم بی بهره اند خب طبیعی است که جلویش را از سوی دیگران بگیرند.ما تا سالیان دراز شاهد موضع گیری هایی برای از بین بردن نوروز و سایر جشنهای ایرانی بودیم در مبتذل ترین نوع آن مراسم چهارشنبه سوری را به اتش پرستان منسوب نموده اند و آن را ممنوع میدانستند.امروز البته خیالشان از بابت چهارشنبه سوری جمع تر شده.انحرافی که به ان وارد شده و باعث خارج شدن از متن اصلی و آیین های ان شده و به نوعی هرج و مرج و آشوب طلبی از سوی نوجوانان که با درهای بسته ی بی شماری رودر رو هستند و از این طریق خود را نوعا درگیر مبارزه با سیستم یا دستکم مخالفت با ان میدانند همه و همه از آن یک مراسم بسیار سطحی و اشتباه ساخته که میتواند خیلی راحت مورد تکفیر همگان نیز قرار گیرد.به این صورت که خودشان پس از به راه افتادن این ترقه بازی های گوش خراش می آیند و میگویند خلایق چهارشنبه سوری همین است که دیدید.و دو سه تا بی خبر و نادان از همه جا هم گوش کنند و بگویند پس اگر همین است خب تعطیلش کنید.
در اینجا این نکته را هم یادآوری کنم.که الزاما این رفتار نوجوانان و دیگران مورد بحث من نیست ولی خب در صورت وقوع چنین مواردی ما نمیتوانیم آن را رد کنیم.ببین من میگویم برای خر باید طویله درست کرد برای کتابخوان کتابخوانه و سالن مطالعه تازه بالغی هم که پر از شور و مغزش برای هیجان درد میکند خب باید جایی باشد که بدان برسد.عده ای از این افراد سالها بعد به دلمشغولی های دیگری میرسند که خیلی هایشان مثبتند یکی کوه نورد میشود یکی میرود درس میخواند یکی جهانگرد یا استاد کارگر تولیدی...پس این یک دوره ی گذار است و باید باشد و شرایط استفاده ی آن به همه نوع برای همه فراهم شود.و خب عده ای حالتهای هیجانی هیستریک آن دوران را فراوش نمیکنند و شاید به ورطه هایی چون اکستازی غوطه ور شوند.
به هر حال ما پزشک جامعه نیستیم. در یک مملکت سکولار هم نمیتوان جلوی یک چیز را به صرف آن که بد است گرفت چون به هر حال به صورت زیر پوستی هم که شده شاهد رشد و نمای ان خواهیم شد پس چه بهتر که تمام هست و نیستش جلوی چشم خودمان باشد که به وقت واقعه بتوانیم اقدام بکنیم.
ولی برگردیم بر سر بحث خودمان.آری کریسمس در راه است.میدانی؟من خیلی از کریسمس خوشم می آید.بچه که بودم یکی از حسرتهایم همین بود که چرا عید ما کریسمس نیست.دوست داشتم در برف و سرما درخت کاج رنگ رنگ و برق زننده را ببینم و منتظر پاپا نویل بشوم.خوشحالم امروز که ان روزها گذشته و من به ماهیت زیبا و جهان شمول نوروز ناز و دوست داشتنی ی خودمان پی برده ام ولی حالا میگویم کریسمس هم زیباست.و چرا زیبا نباشد وقتی میبینی عده ی زیادی از مردم با شادمانی به انتظار تحویل سال مینشینند و سعی میکنند در سال جدید بهتر از قبل باشند.بله همه ی اینها زیبا ست.حتا وقتی که به این فکر میکنی که به همراه این چند میلیارد نفر که به فرموده ی مسیح یا یکی از حواریون و شاید مرجع تقلیدی در ان شب خاص کباب غاز یا مرغابی یا غیره میل میکنند یک ملیارد نفری هستند که گرسنگی را در تمام ابعادش درک میکنند و باور میکنند.شاید اگر مسیح که امروزه با شواهدی که به دست امده وجود و زندگیش به زیر علامت سوال رفته شخصی حقیقی(و نه مثل حال حقوقی)بود.-حال هر کسی که فقط انسان باشد- می آمد و میگفت:شام کریسمس را بیایید و با بقیه ی مردم این دنیای کوچک تقسیم کنید.آنوقت دنیا کریسمس میشد.
بهت فکر میکنم.

چهارشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۳

-
Every dark time isn't night although each night isn't dark too!

-
She slept and dreamt in own garden has grown wonderful tree and their servant is pouring blood under it.

-
The young man was float in the water with then opens eyes. At first I thought he swam but he had actually died.

-
She usually used her best dishes when she was quests. (I saw her dishes; dirty and beaked.

-
Один Я хотил писать это по-Персидский с Персидскими хорактрами.А здесь эти только хорашо для не всих человеков.не для страны родины и человеков каторых нравится родине что продалжал делат и сичас что говарить:Крамжал!...Жал!!



شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۳

اشعار نیمه کاره و پراکنده


-
همه درد و همه دشنام
همه ننگ و همه نفرین

-
نه فقط کان مس در ایران است
که ز معدن زمین سرشاری است
درد این مام بی جان است
که امورش به دست بدکاری است

-
برای آزادی:
با وجودی که نیستی به میان
هیچ کس از ما از این جهان نگریخت

-
از روی چه بازی بکردی و بشر را ساختی
آن وقت اموالش به نابازی قماری باختی
آتش دروغ آورد و بادش خشم و طوفان عربده
بنگر چه گرگی را به جان برگان انداختی

-
از خود نوشتن است
شکست را به تیغ مرثیه حربه نکرده ام.

-
و تو از مرزهای توهم به فراتر نمیتوانی رفت.

-
تنها آزاد بودن است و آزاد زیستن.
فازغ ز اصطکاک لغت و قافیه.

-
هزار کوچه ی بیراه جاماندند.
هزار کوچه در راه جا ماندنند.

-
تقتیش که میشوم
چیزی
جر ناگزیر و مثل همیشه نمیتواند بود.

دوشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۳

همه ی اینها قرار بود داستان بشوند.البته روزی روزگاری.


-
گیج شده بود.یک گیجی مخصوص که انگار اصوات حال و چند لحظه ی بعد{قبل} را با هم میشنید.خواست داد بزند ولی ردپای همه ی فریادها در سرش گم شده بود.

-
درست....بله از همان وقت بود که خودم را از جرگه ی همه ی آدمها و کسانی که با نقابهای رنگارنگ میان مردم جا شده و بر خورده بودند کنار کشیدم.

-
هیچ پنداشته اید چه مصیبتی است تلاش امیدوارانه ی انسان در حالیکه دیگران ایمان به شکست حتمی او دارند و میخواهند یک بار دیگر به او فرصت جبران بدهند.

-
و چند کرکس کثیف و گرسنه اطراف او بال میزدند.

-
و در همه ی آنها تصویر مردی بود که روی نیمکت پارک نشسته بود و یک شیشه جلوی چشمانش نگه داشته بود و به اطراف نگاه میکرد و گاهی می خندید.

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۳

اکنون که
شنزارگونه فاجعه ی اختیار را
پاشیده اند.
پاییز انتخاب به لفاف سنتی آویخته است.
نظم زمان عقده ی دیروز حرف را نشخوار کرده است.
آن سان پرنده ناله ی دلدادگی دهد
آن قدر بی صدام که
در گیسوان حرف تو سنجاق نمیشوم.

شایستگی چرای گذشته نیست.
بهار آیینه ی فرداست.
پروانه در میانه ی یک بوم رنگ آشیانه میکند.

اما به رنگ
پنهان بسان کبک از سایه ی عقابی
پنهان پرنده ی دلداده ای.
آسودگی است.
دیروز
امروز
آن گه که جفت سکوت حسرت
بر بستر محرز لبخند آزاد میشود.
با رنگ ها بسیار میتوان نوشت.


تیر 79

چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۳

عاشقانه



بر سكوي شب نشسته ام
در ساعتهاي بي قراري
در دستانم اين بار چيزي نيست
و فندكم را هم در جيب ندارم
حتا ملوديهاي آسان و سوناتهاي باخ

ببين!دستم را جلو مي آورم تا تكيه گاه سرم بشود
يا اگر شد در آن گم شود.
به اين اميد كه بشنوي
اين بار بشنوي شايد بشنوي
وقتي داري به من فكر نميكني
آهاي!چشمانم وجب به وجب اين تاريكي را گز نميتواند بكند
اما اگر باشي
ميتوانم تا عمق اين سياهچال منفور بروم
اگر دوست داشته باشي برايت يكي از ستاره هاي آن پشت مشتها را هم ميچينم و مي آورم تا باور كني
فقط اگر دستت را بگيرم.
نميدانم آن سوي تاريكي چيست ولي وقتي كه باشي من به ان سوي هيچ چيز فكر نميكنم.
خواهش ميكنم بيا مرا تا عمق تاريكي اين آسمان ببر.