عاشقانه
بر سكوي شب نشسته ام
در ساعتهاي بي قراري
در دستانم اين بار چيزي نيست
و فندكم را هم در جيب ندارم
حتا ملوديهاي آسان و سوناتهاي باخ
ببين!دستم را جلو مي آورم تا تكيه گاه سرم بشود
يا اگر شد در آن گم شود.
به اين اميد كه بشنوي
اين بار بشنوي شايد بشنوي
وقتي داري به من فكر نميكني
آهاي!چشمانم وجب به وجب اين تاريكي را گز نميتواند بكند
اما اگر باشي
ميتوانم تا عمق اين سياهچال منفور بروم
اگر دوست داشته باشي برايت يكي از ستاره هاي آن پشت مشتها را هم ميچينم و مي آورم تا باور كني
فقط اگر دستت را بگيرم.
نميدانم آن سوي تاريكي چيست ولي وقتي كه باشي من به ان سوي هيچ چيز فكر نميكنم.
خواهش ميكنم بيا مرا تا عمق تاريكي اين آسمان ببر.
بر سكوي شب نشسته ام
در ساعتهاي بي قراري
در دستانم اين بار چيزي نيست
و فندكم را هم در جيب ندارم
حتا ملوديهاي آسان و سوناتهاي باخ
ببين!دستم را جلو مي آورم تا تكيه گاه سرم بشود
يا اگر شد در آن گم شود.
به اين اميد كه بشنوي
اين بار بشنوي شايد بشنوي
وقتي داري به من فكر نميكني
آهاي!چشمانم وجب به وجب اين تاريكي را گز نميتواند بكند
اما اگر باشي
ميتوانم تا عمق اين سياهچال منفور بروم
اگر دوست داشته باشي برايت يكي از ستاره هاي آن پشت مشتها را هم ميچينم و مي آورم تا باور كني
فقط اگر دستت را بگيرم.
نميدانم آن سوي تاريكي چيست ولي وقتي كه باشي من به ان سوي هيچ چيز فكر نميكنم.
خواهش ميكنم بيا مرا تا عمق تاريكي اين آسمان ببر.