اکنون که
شنزارگونه فاجعه ی اختیار را
پاشیده اند.
پاییز انتخاب به لفاف سنتی آویخته است.
نظم زمان عقده ی دیروز حرف را نشخوار کرده است.
آن سان پرنده ناله ی دلدادگی دهد
آن قدر بی صدام که
در گیسوان حرف تو سنجاق نمیشوم.
شایستگی چرای گذشته نیست.
بهار آیینه ی فرداست.
پروانه در میانه ی یک بوم رنگ آشیانه میکند.
اما به رنگ
پنهان بسان کبک از سایه ی عقابی
پنهان پرنده ی دلداده ای.
آسودگی است.
دیروز
امروز
آن گه که جفت سکوت حسرت
بر بستر محرز لبخند آزاد میشود.
با رنگ ها بسیار میتوان نوشت.
تیر 79
شنزارگونه فاجعه ی اختیار را
پاشیده اند.
پاییز انتخاب به لفاف سنتی آویخته است.
نظم زمان عقده ی دیروز حرف را نشخوار کرده است.
آن سان پرنده ناله ی دلدادگی دهد
آن قدر بی صدام که
در گیسوان حرف تو سنجاق نمیشوم.
شایستگی چرای گذشته نیست.
بهار آیینه ی فرداست.
پروانه در میانه ی یک بوم رنگ آشیانه میکند.
اما به رنگ
پنهان بسان کبک از سایه ی عقابی
پنهان پرنده ی دلداده ای.
آسودگی است.
دیروز
امروز
آن گه که جفت سکوت حسرت
بر بستر محرز لبخند آزاد میشود.
با رنگ ها بسیار میتوان نوشت.
تیر 79