دوشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۳

همه ی اینها قرار بود داستان بشوند.البته روزی روزگاری.


-
گیج شده بود.یک گیجی مخصوص که انگار اصوات حال و چند لحظه ی بعد{قبل} را با هم میشنید.خواست داد بزند ولی ردپای همه ی فریادها در سرش گم شده بود.

-
درست....بله از همان وقت بود که خودم را از جرگه ی همه ی آدمها و کسانی که با نقابهای رنگارنگ میان مردم جا شده و بر خورده بودند کنار کشیدم.

-
هیچ پنداشته اید چه مصیبتی است تلاش امیدوارانه ی انسان در حالیکه دیگران ایمان به شکست حتمی او دارند و میخواهند یک بار دیگر به او فرصت جبران بدهند.

-
و چند کرکس کثیف و گرسنه اطراف او بال میزدند.

-
و در همه ی آنها تصویر مردی بود که روی نیمکت پارک نشسته بود و یک شیشه جلوی چشمانش نگه داشته بود و به اطراف نگاه میکرد و گاهی می خندید.