در امتداد....
قتل محمد مختاری
شاعر خفه شده
بارقه رقعه اش بگرفته
در جنب گور آهن و الوارهاست حال
در جهد بی صدایی
نشسته است.
تا گوش زمزمه نبرد زو یکی مقال.
در جنب تونل بر دره
یک بسته ی سکوت
ترکیده ست
و بوی اطلسی ی غنچه ی زندان
در بستر تعفن زنگار لوله ها
آزاد میچمد
آواره میدود.
گفتی که ازدحام موازات منظومه ی تاریکی
اینجا به هم رسیده
و وزن سینه ی گس خورشید
در امتداد قافیه های چلاق شاعر پفیوزی
شلتاق میکند.
بیدار دیر
همراه با خطرات ملاقاتی ضروری
دالان را خروج میکند سوی آفتاب
من نعره میزنم خفه ی سرد خانه را:
دیگر
بمیر.
بمیر...
اردی بهشت 79
قتل محمد مختاری
شاعر خفه شده
بارقه رقعه اش بگرفته
در جنب گور آهن و الوارهاست حال
در جهد بی صدایی
نشسته است.
تا گوش زمزمه نبرد زو یکی مقال.
در جنب تونل بر دره
یک بسته ی سکوت
ترکیده ست
و بوی اطلسی ی غنچه ی زندان
در بستر تعفن زنگار لوله ها
آزاد میچمد
آواره میدود.
گفتی که ازدحام موازات منظومه ی تاریکی
اینجا به هم رسیده
و وزن سینه ی گس خورشید
در امتداد قافیه های چلاق شاعر پفیوزی
شلتاق میکند.
بیدار دیر
همراه با خطرات ملاقاتی ضروری
دالان را خروج میکند سوی آفتاب
من نعره میزنم خفه ی سرد خانه را:
دیگر
بمیر.
بمیر...
اردی بهشت 79