یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۳

تو گل سفيد مريم
من سيا مثل پرستو
تو بهاري از لطافت
من درخت خشك بي بو

تو تبارت از ستارس
من يه شمع نيمه روشن
تو رها مثل پرنده
من توي زندون آهن

تو كلام عاشقانه
يا بهار جاودانه
من تو فصل بي تو بودن
ميخونم برات ترانه

تو يه روز و روزگاري
زير بارون بهاري
پيش ديگري نشستي
بسته اي پيمان ياري

تو گل سفيد مريم
من سياه مثل پرستو
تو بهاري از لطافت
من گل خشكيده بي بو

پنجشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۳

بازم دستات توي دستاي من نيست
نمبيني منو وقتي مي خندي
نفس از هرم حرفاي تو بي تاب
ولي پلكاتو روي من ميبندي


به دنبال تو گشتم خونه ها رو
نخونده پاره كردي نامه ها مو
شده اسم قشنگت حرف شعرام
نديدي اسمتو ترانه هامو


به جز آزار من خنده رو لبهات
نميشينه نميخواهي بيايي
وفادار تو موندم تو جدايي
نديدم مثل تو يك بي وفايي


ميدونم يك سحر مي ياي به خوابم
تو دستام باغ گل برات ميكارم
تو ميدي دستات و به خواب دستام
ميگيرم دستاتو اما بيدارم


ميترسم با يكي ديگه بشيني
تو گوش تو بخونه عاشقونه
غزل هايي كه گفتم از برايت
حالا كه دل سپردي بي بهونه

یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۳

اي پروردگار مقدس!نگاه پر مهر خود را از وجود بي مقدار ما برمگير
گناهان كوچك ما را در پيشگاه بي اندازه ي خود بزرگ مپندار
و به سفره ي محقر ما بركت و نعمت ارزاني بكن.

آتش...

شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۳

كي باسواده



نادي و كاتي سوار بر اتوبوس از كلاس اول به خانه برميگشتند.هر دو بر صندلي ي نشسته بودند كه بالايش نوشته بود:صندلي ي كودكان.به حقوقشان احترام بگذاريد.
اتوبوس در ايستگاه ترمز كرد و مادربزرگ سوار شد.پيرزن آرام آرام راه گرفت و به اميد پيدا كردن جايي براي نشستن نزديك بچه ها شد.كاتي با صداي جيغ مانندش كه همكلاسيهايش ميگفتند بلندگو قورت داده فرياد زد:آهاي!چه كار ميكني مادربزرگ؟اينجا صندلي هاي بچه هاست.
نادي بلند شد و گفت:ببخشيد مادربزرگ كاتي تو كلاسمون از همه بيسواد تره.بفرماييد بنشينيد.
پيرزن نشست نفس عميقش را بيرون داد و گفت:اشكالي ندارد.زندگي او را باسواده باسواد ميكند.
اتوبوس ايستاد و نادي و كاتي پياده شدند.كاتي گفت:تو نميتوني بخوني؟مگه بالاي صندلي ي ما ننوشته بود صندلي ي كودكان.
نادي گفت:چرا من ميتونم بخونم ولي تو نميدوني كه پيرزنها بچه هايي كه جا بهشون ندن رو ميخورن.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۳

هيچ كسي با دلم آشنا نميشه
قلب من از قصه جدا نميشه
مونده توي اين قفس تو ولي
مثل پرنده ها رها نميشه

هيچ كسي با دلم اواز نخوند
تو همهمه پنجره اي باز نموند
نوبت اين طالع تنها كه شد
هيچ كسي نيومد و ناز نروند

كاش كه تو رو ديگه نميديدمت
عاشق و دلبسته نميديدمت
دست به دستاش و تبسم زنان
در هوس بوسه نميديدمت

در غم تو فصلها پاييز ميشه
ساز صداهاش غمگيز ميشه
قلب تو شمشاد خرامان باد
پيكر من خيس جاليز ميشه

جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۳

به بچه هايي كه دلشون گرفته



آي بچه هايي كه دلتون گرفته!
زود برين يه تيشه از كمد وردارين
يه دونه محكم بزنين شيشه ي پنجره ي خونه رو بشكونين
حالا يواش از پنجره بپرين بيرون و برين بازي كنين.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۳

زندگي



1
تهران سال 1310 هجري خورشيدي
منيژه سلطان آبادي سه روز و نيم پس از تولد در مريضخانه اي در ميانه هاي شهر درگذشت.طبيب بالاي سرش بود و مادرش هنوز نذار و خسته در خانه دراز كشيده بود كه نفسهاي آخر را كشيد.از همان روز تولد سخت نفس ميكشيدد و نفسهاي كوچكش در سينه ميماند و با فشار سرفه مانندي بيرون ميزد.قابله اي كه او را به دنيا آورد-كوكب خاتون-ماماي خانوادگي ي انها كه پيش از او هشت نفر از از زنان خاندان سلطان آبادي را زايانده بود.بچه را از پا اويزان كرد دو تا پشتش زد و صداي مقطع كودك بلند شد.
زنها در اتاق مجاور منتظر بودند و مردها همه بيرون از اتاق در حياط ايستاده.اسعد خان شق و رق وسط حياط استاده بود و چپق ميكشيد كه ذنها كل كشيدند و از خانه ريختند بيرون تا مشتلق بگيرند.
مردها روي اسعد خان را بوسيدند او هم دست كرد در جيب كوچك جليقه اش كه زنجير ساعتي از آن بيرون آمده بود و چند اسكناس تا نخورده ي تميز بيرون اورد و به زنها كه طرفش هجوم اورده بودند داد.زنها جلو مي آمدند يكي ميگفت:
(اسعد خان چراغ خونه ت روشن شد).(اسعد خان دختر هم دم پدره از قديم گفتن دختر مال پدر)(اسعد خان چشمت روشن)اسعد خان خونه ت اباد).
اسعد خان كه خوش اخلاق تر از هميشه شده بود رديف زرد دندانها يش از ميان انبوه سبيلهايش هويدا شد و سعي كرد لبخند بزند اگرچه در اين كار افراط نكرد ولي همين باعث شد چند تا از مردها بهش نزديك شوند و او باهاشان ديده بوسي كنند.
بعد نوبت كوكب خاتون شد كه از همه ديرتر امد بيرون خانه.خود اسعد خان پيشبازش رفت.پيرزن به سختي پله ها را يك به يك و با دقت رد كرد تا از ايوان به حياط برسد در ميانه ي راه با اسعد خان رو به رو شد.مرد دستش را زير بغلش انداخت و كمكش كرد تا پايين بيايد.
پيرزن گفت:(اين آخرين بچه اي ست كه به دنياآوردم ديگر چشمم چيزي رو كه دستام ميگرد نميبينند پاهام هم جون ندارند زياد سر پا بايستم...تو و بابات و حالا اين دختر انگار قسمت من نبود نسل بعدي تورو ببينم......بايد بري سراغ يكي ديگه....)
-چي ميگه خاتون.......هنوز باهات كار داريم از تو بهتر كي ميتونست اين همه سلطان آبادي بزايوند...ميدوني كه زنهاي سلطان آبادي بد ميزان...اين جا هم فقط تو از پسشون بر مياي....دستاي تو بچه هامونو ميكشن بيرون....... و خنده اي آرام كرد.
-پيرزن نفس زنان گفت:خوتو لوس نكن...همين مريضخونه ي روسها كه اينجا درست كردن مگه نيست؟ميگن ماماهاش زناي خوشگل فرنگين كه كلي سفيداب به خودشون ميمالن...لباساي سفيد تميز ميپوشن كه بوي عطر ميده....
-چي ميگي؟اينا مال همون زناي نازك نارنجي ي فرنگيه...نه اين جا براي ايروني....
-تو كه خودت فرنگ رفتي چرا اين حرفها رو ميزني....حالا از منه دهاتي ايرادي نداره ولي تو ديگه چرا؟
-من ديگه چرا نداره......همين جا به دنيا اومدم.....با اهمين روش خب جواب داده ميبيني كه سرپام.حالا فكر كردي فرنگي اونهم روسهاي ناكس ميان براي زناي ما ما دل بسوزونن نيست كه نگرون ناموس مونن....
پيرزن نفس سخت ديگري كشيد.پله ها را همه رد كرده بودند.در جا ايستاد تا خستگي در كند........همانطور نفس زنان و بريده بريده گفت:
چه ميدونم......خدا عالمه.....
اسعد خان دست كرد از جبش چند تا اسكناس در آورد . جلوي كوكب خاتون گرفت و گفت:ما هنوز باهات كار داريم........ان وقت پيشانيش را بوسيد.ان وقت تند دوباره از پله ها رفت بالا به طرف اتاق.

جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۳

سنگر نوراني ي من




آسمان صاف و آرام است.ماه هم هست.مهتاب چيزي مثلا.و همه چيز آرام.هيچ صدايي به گوش نميرسد.اما اگر چشمهايم را ببندم همه ي صداها باز طنين انداز ميشوند.تمام اشيا و موجودات اطرافم شروع ميكنند به صدا كردن:
يك سنگر است با صداي حركت خاك وقتي كه تنها و پاها راه ميگيرند و مي لغزند رويش.بعد صداي آر پي جي هفت كه مدام است.صداي تانك؛ آرامش لحظه اي وقتي كه دارد لوله را تنظيم ميكند با صداي خش خش خشك حركت لوله.صداي شليك و صداي فرياد يكي و صداي افتادنش.صداي نفس هاي تند و ممتد و سپس صداي سكوتش...اين صحنه ها را بارها خواب ديدم. ولي اينها كه صحنه نيستند.داستان زندگيند.داستان مرگ محمد رضا.سرش تو دست خودم بود كه صداي نفس نكشيدنش را شنيدم.....
آسمان صاف و آرام است.نماز را كه بخوانم ديگر بايد راه بيفتم براي گشت.گشت شبانه.عمدا هم مسيرم را كج ميكنم ببينم بقيه ي بچه هاي گردان را ميتوانم ببينم يا نه.سه نفر بوديم.من و محمد رضا و ناصر.بعد از نماز شب بيسيم ميزدنند كه راه بيفتيد براي گشت.سه تايي راه مي افتاديم.سنگر خالي ميماند.روشن بود.حالا بگويم نوراني از نور منور.سنگر خودمان بود.چراغ قوه هم برميداشتيم با ژ سه هامان بر دوش.تا خود صبح گشت ميزديم.صداي خمپاره مي آمد.و پراكنده شدن تركشها.نور چراغها مي افتاد روي سبزه ها.چمن هاي خشك يا سيمهاي خاردار.يك وقتها زخمي ي يا مورد مشكوكي ميديديم كه يكي مان ميبرد به خود گردان تحويل ميداد.از خود گردان چند كيلومتري فاصله داشتيم.ديده بان بوديم.وقتهاي عمليات ميرفتيم جلو براي كشيك.بعد ميگفتيم گردان مي آمد.
حالا ديگر گردان نيست.همه رفته اند.ما رفتيم جلو.سه تايي.طبق دستور.بيسيم زديم كه بياييد.دو تا دسته امد پشت سرش چند تا گروهان .هسته ي اصلي با تاخير رسيد به انجايي كه گفته بودند. يك ميدان مين بود كه فني مهندسي داشت پل ميزد تا گردان از ان رد شود.دسته ها داشتند هماهنگ ميشدند كه بروند جلو.چند تايي رفتند كه از سه طرف حمله كردند.شايد يكي ماموريت را لو داده بود.دو تا نارنجك زدند وسط پل فكر ميكنم دو تا گروهان رويش بود.وقتي تير اندازي كردند وسط جمعيت همه متفرق شدند جان پناه هم نبود.سرباز بود كه مثل پر مي افتاد زمين.آنهايي هم كه مانده بودند انقدر عرصه ي محاصره تنگ شد كه خودشان ميرفتند تو ميدان مين.
صبح با نور تيز خورشيد بيدار شدم.با يك حسي مثل باور مردن.نمرده بودم ولي ناصر را كنار دستم پيدا كردم.سينه اش خوني بود گوشه ي لبانش خون دلمه بسته بود.گريه كه دردي دوا نميكند.چه فرقي ميكند دو تا برادر رفته باشند يا هر سه تاشان.من كه وسطي هستم.بودم.ناصر بزرگترمان.مهندس مكانيك بود.دخترش را گذاشته بود حديث. تازه چند ماهش بود...من ديگر چرا ماندم.سر محمد رضا رفتم سراغ ناصر.پيدا كردنش تو همان شلوغي سخت نبود.من كه نميتوانستم خبر بدهم.تمام شب يك چيزي افتاده بود روي گلويم.فكر ميكردم محمد رضا ايستاده دم در سنگر و دارد نگاهم ميكند.انگار ازم دلخور بود.ياد بچگيمان افتادم.تو خانه يادم نيست افتادم دنبالش بزنمش فرار كرد جفت پا گرفتم خورد زمين سرش درست لب به لب گوشه ي ديوار آمد.انقدر ترسيده بودم كه هر چي عكس برگردان ماشين داشتم دادم بهش.هميشه چشممش دنبالشان بود.دو سال ازم كوچكتر بود.ديپلم رياضي گرفته بود براي كنكور ميخواند كه آمد اينجا چشمش به ما دو تا بود.من و ناصر با هم آمديم.ناصر خبر را داد.خودش رفت.من نتوانستم چشم تو چشم پدر و مادر شوم.كوچك خانه بود.حالا ميگويند سگ محله باشي كوچك خانه نباشي.حس ميكردم از چشم من ميبينند.زنم نامه داده بود كي مي آيي؟به فكر من باش به فكر مادر و پدرت از وقتي محمدرضا رفته از صداي زنگ در ميترسند.تلفن را برنميدارند.يك جوابي دادم.چي داشتم كه بنويسم...چند وقت بعد دوباره نوشت كي مي آيي؟
آسمان صاف و آرام است..يادم باشد اول صبح بروم صندوق نامه ها را نگاه كنم.اين جا يك صندوق داريم كه بچه هاي نامه رسان نامه ها را از مركز مي آورند اينجا ميريزند.بچه هاي تداركات تقكيك ميكنند و مال هر كي را ميدهند دستش.پايه اش كج شده و درش ديگر قفل نميشود.زنگ زده.يك روز وقت كنم تعميرش كنم.خوب نيست نامه ها ولو باشند باد و باران ميزند خرابشان ميكند به خصوص اگر پيام شكستني توش باشد.الان كه دست تنهام كسي نيست همه ي اين كار ها را بايد خودم بكنم.ولي يك چند سالي ميشود كه ديگر نامه نداريم.تمام اين مدت يادم رفت بپرسم چه آدرسي مينويسند پشت اين نامه ها كه مي رسند به اينجا.شايد آدرس يادشان رفته.شايد فكر ميكنند از اين جا رفته ايم.در نامه ي بعدي نوشت اين وضعيت برايم خيلي سخت است ديگر نميتوانم.پدر و مادرت همش بهانه ميگيرند خودم هم ميترسم از همه چيز. دارم مثل آنها ميشوم.ببين من زياد فكر كردم.شايد سخت باشد ولي يك بار است شيون هم يك بار...گفتم برگه هاي طلاق را بفرستد همين جا امضا كنم.ناصر نشست زير پايم كه برو.رفته بود خانه ي خودشان.گفتم عده هم كه نگه نداشتي.اقلا اين يك كار را ميكردي تا عقب نمي افتاديم.گفت:مگر چقدر كنار هم بوديم كه اين حرف را ميزني.گفتم به ما نيست كه دادگاه ايراد ميگيرد.گفت نه نترس.خيلي ناراحت بود.بعدا فكر كردم شاد همه ي آن برنامه ها را چيده بود تا پيشش بمانم.....دورادور خبرش را داشتم.سه ماهي ميگذشت كه گفتند ازدواج كرده........با ناصر تو همان سنگر خلوت كرديم.زير چشمي ميديدم كه منتظر است كاري بكنم.چه ميدانم حرفي حسرتي يا مثلا بغضم بتركد.آمديم بيرون براي گشت از پشت بغلم كرد.دستش را گرفتم.دستش را انداخت دور گردنم.ميخواستم بهش بگويم همين يك برادري كه دارم قدر صد تا دنياست.
ولي از زن ناصر و دخترش خجالت ميكشم.عمويش خبر مرگ باباش را بايد ميداد ديگر جواب نامه هاي خانه را ندادم.حتما يك كساني خبرشان كرده بودند...الان راحت تر ميتوانم فكر كنم.همه فكر ميكنند يك زماني بود كه همه دوست داشتند بروند.اصلا مسئله سر ماندن و رفتن بود.خيلي ها حسودي ميكردند.مثل من به محمد رضا و ناصر....شايد فكر ميكنند من هم......يا اينكه بايد تا آخر عمر چشم به راه بمانند.بهترين رفيقي كه اينجا پيدا كردم همين چيزها بود.هيچ وقت هم را تنها نگداشتيم......الان كه كسي ديگر مرا نميشناسد.چند سال گذشته؟كمتر كسي به ياد مي آورد. ماها كه نميدانيم اين چيزها را.لابد وقتي ببيننمان ازمان فرار ميكنند.من هم نميتوانم تحملشان كنم.همين دخترها و پسرها كه حتما مينشينند حرف ميزنند ميگويند ميخندند ميروند سينما كنسرت.هم سن اينها بودم كه امدم اينجا.آن جا ها ديگر ماند تا امروز كه ديگر نميروم.همينجا مي مانم.بايد بمانم.كجا بروم بدون محمدرضا و ناصر بچه هاي گردان و بقيه؟يك دوره اي بوده من هم مال همان دوره ام. يك وقتهايي گله اي ميكردم كه بقيه تنهام گذاشتند و رفتند.هر جايي.من با خودم عهد بستم كه تنها نگذارم.ماندم. همه رفتند.قطعنامه را كه پذيرفتند...من جاي رفتن نداشتن.شايد هم پاي رفتن...گفتند جمع كن برو ديگر همه چيز تمام شده.
گفتم اين همه را كشتند و رفتند حالا ما هم جمع كنيم برويم؟پس تكليف آنها چي ميشود؟گفتند:جنگ است ديگر.همين هاست.گفتم:همين كه يك چند نفري بميرند؟مگر نگفتيم از تصميميان برنميگريديم؟ديدم شروع نشده بود كه تمام شود....كاش بقيه هم نميرفتند.اگر فرمانده بودم دست كم يك دسته را اينجا نگه ميداشتم اصلا يك گروهان يا خود گردان....كه همه شان افتادند روي خاك.
لا به لاي بچه هاي گردان مانده بودم.همه شان افتاده بودند.گوش تيز كردم شنديم صداي عراقي هاست....يكي شان حتا باهام چشم تو چشم شد.پس چرا جمع ميكردند برگردند انگار نه انگار خاك را گرفتند يا مثلا يكي دو تا اسير.....
آسمان صاف و آرام است.صبح بايد براي نماز بلند ميشوم.همين جا جلوي سنگرمان ميخوانم.تيمم ميكنم.آماده باش با لباس مي ايستم و ديده باني ميدهم...بعد ميروم براي ناهار.خيلي سريع.سر پست ميخورم.بايد بروم گشت.گشت شبانه به جاي خود.حالا كه سر پست نيستم ميروم بچه هاي گردان را پيدا كنم... تا شب.نماز شب را ميخوانم و ميروم براي گشت زني.چراغ قوه خراب است.يك فانوس دارم.با همان.تا سه چهار كيلومتري ميروم هر چي باشد گزارش ميكنم.بيسيمم كار نميكند.يك وقتي خواستم پوكه ها را جمع كنم و باهاش يك سنگر ديگر كنار سنگر خودمان بسازم.تا با محمدرضا و ناصر راحت تر باشيم.ولي وقتش را تا حالا نكردم.اگر شد چند تا هم پلاك مي آورم ميگذارم هركدام را كه خواستيم نوبت به نوبت مي اندازيم گردنمان تا تنوع بشود و دل زده نشويم.ستاره هم كه هست.خيلي زياد است به خصوص شبهاي اول بهار.خودم دولا ميشوم قلاب ميگيرم براي محمدرضا يا ناصر تا بروند يك چند تايي از آن بالا بياورند براي روشنايي سنگرمان تا شبها كه داريم راه مي افتيم قبل از راهي شدن اطرافمان نوراني شود.




تهران/فروردين 83

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۳

به همين سادگي
به J.M.Kozzie





قبول موضوع برايم خيلي دشوار بود.حتا در ابتدا مانند شوك عظيمي تمام قدرت استدلال و منطق را ازم گرفت.فكر ميكنم حق هم داشتم كه ببينم همسرم تمايلات شديدي به هم جنس خودش دارد و در عين حال با من زندگي ميكند.
همش همين بود كه زود از سركار به خانه برگشتم كليد انداختم توي در و وقتي وارد شدم چيزي نديدم جز يك سينه بند نارنجي ي نازك با بندهاي ظريف و باريك.من امار تمام سينه بندهاي زنم را دارم.شايد ندانم دقيقا چه جور شرتهايي دارد و اين موضوع در مورد او هم صدق كند.در مورد من خب طبيعي است كه شرتهاي تقريبا يك شكل مردانه را از هم نتواند تشخيص دهد و اصلا حوصله ي چنين كاري را نداشته باشد.ولي من دقيقا ميدانم كه او چه جور سينه بندهايي دارد و از هر نوع چه رنگهايي.خودم از كيش برايش يك جين خريدم.در شش رنگ مختلف.ولي اين.....نه....مطمئن بودم كه چينين چيزي نداشت.رفتم از توي اتاق تلويزيون را روشن كردم و عمدا سر و صدا راه انداختم تا متوجه آمدنم بشود.من آدم واقع بيني هستم و سعي ميكنم هر چيزي را از راه مسالمت امز آن حل كنم.شايد هر كسي بود ميرفت و با لگد درب اتاق خوابمان را ميشكست و همه ي پته ها را روي آب ميريخت.ولي سوال اينجاست كه با اين حركت و تند و تيز توانسته به اعماق و ريشه هاي نيرويي كه او را به چنين عملي واداشته برسد؟
خيلي زود صداي باز شدن قفل در را شنيدم و چندي بعد همراه با خنده هاي به نظرم مصنوعي زنم و دوستش كه دو سه باري قبلا هم را ملاقات كرده بوديم بيرون آمدند.رفتار زنم كاملا طبيعي بود.دو تايي امدند دم در اتاقم سلام و احوالپرسي كردند.آن وقت دوستش خداحافظي كرد و رفت. و من ديدم زنم با سرعت و نوعي مهارت سينه بند كذايي را در مشتش گرفت و به اتاق رفت.
سعي كردم چيزي به رويم نياورم.ضمن اينكه او چنان قيافه ي حق به جانبي گرفته بود كه جاي هيچ جسارت و حق خواهي ي به من نميداد.ولي نوع برخوردم كه سعي ميكردم خود را بي خيال و عادي نشان دهم خيلي تو ذوق ميخورد طوري كه خودش ازم دليلش را جويا شد.اين مرا بيشتر عصباني ميكرد.چون ميديم خيلي آرام و معمولي دارد از من دليل تغيير رفتارم را ميپرسد.سر شام همين رفتار ادامه داشت.جوابش را سربالا ميدادم.و يا تحويل نميگرفتم.همينطور سر تلويزيون كه برنامه ي مورد علاقه اش را عوض كردم و او با حالت اعتراض مي گفت كه تو هم اين برنامه را دوست داري و من خيلي سرد و سر جواب دادم ولي حالا ميخواهم اخبار گوش كنم.شايد به خاطر اينكه حس كرده بود عصباني هستم زيابد پاپي نشد.زنها در اين موارد شم توانايي دارند.حتا ناراحتي هاي ساختگي را هم تشخيص ميدهند و عكس العمل مقتضي نشان ميدهند.مردان عموما از داشتن اين خصيصه محرومند. ناراحتي ها و دلخوري هاي همسر يا شريك جنسي شان را مرتيط با سردردهاي عصبي ي دوره اي يا پريودشان ميدانند و بدان وقعي نميگذارند.به اين اميد كه گذر ساعت تمامش كند.گفتم عموما محرومند يعني معمولا در آنها چنين حسي پيدا نميشود.حتا يك قانون ناشناخته ي مردانه ميگويد كه حساس شدن بر روي اين موارد كار خواجه هاي مرد نما و آدمهاي خاله زنك يا پيرمردهاي زن باز است.
اما از آنجا كه هر كس اندازه اي دارد و ظرفش پر ميشود بالاخره نتوانست تحمل كند و در رختخواب وقتي پشت به او سعي ميكردم بخوابم از جايش نيم خيز شد و در حالي كه يك دست و بخشي از شانه اش از زير لحاف بيرون امده بود گفت:عزيزم!امروز چت شده؟رفتارت رو اصلا نميفهمم.
سوال سختي كرده بود.گفتم كه من سعي ميكنم انسان واقع بيني باشم ولي آنچه كه در دنياي واقعيت سير ميكند الزاما با واقعيتهاي ساختگي ي ما تطابق نميكند.اگر او چنين غريزه اي در خودش احساس ميكرد خب نياز طبيعيش بوده كه نميتوانسته آن را سركوب كند يا دليلي براي آن نميديده.حتا چيزي كه ناراحتم ميكرد فكر دلسردي و خستگي ي او از يك رابطه ي هميشگي ي جنسي-عاطفي با من نبود.تنها حس يك حركت مستقلانه جداي از حضور من بله چنين چيزي برايم قابل هضم نمينمود.گفتم:
عزيزم!اگر قرار شود جز من شريك ديگري براي خودت انتخاب كني چه كار ميكني؟
-معلوم هست چي ميگي؟
-ببين ازت فقط يه سوال كردم.سوالم هم معلوم و واضحه.
-نه واضح نيست.اصلا نميدونم داري راجع به چي حرف ميزني.
-خب معلومه راجع به انداممون.راجه به بدنهامون و نيازهاشون.مثل خوردن خوابيدن يا ارضا شدن.
-من نميفهمم چي ميگي
-دارم واضح حرف ميزنم.جز من اگر قرار بود يك شريك ديگر انتخاب كني چه كار ميكردي.
-ديوونه.....منو كه فكر ميكردم چتهخوب بگو ديگه پس زده به سرت.
بله بحث را بد شروع كرده بودم همين بهتر كه اينطوري تمام شد.ولي نميبايد سكوت ميكردم چون به نظرم مي آمد كه در آن صورت او ديگر بحث را شروع نميكند.گفتم:
-نگاه كن داريم با هم حرف ميزنيم.اين جا تو رختخواب خودمون عزيزم.تو هيچ تا حالا به اين فكر كردي كه......اصلا بهتره.... ولش كن.
نگاه عاقل اند سفيهي بهم انداخت و گفت:آره بهتره ولش كنيم....ولي عزيزم اگر تو هم چنين فكرهايي به كله ات بزنه فكر نكن كه من ولش ميكنم.