شاه نامه خوانی -1
زن در شاه نامه
مهربان یاران!درود اهورا مزدای پاک و بزرگ ایران زمین بر یکایک شما.
روان پاک دادار اورمزد اسپنتا مینو را ستایش می کنیم که به بخشایش بی اندازه ی او امروز به گویشی سخن می رانیم که روز و روزگاری در پهنه ی بیکران و تاریک گیهان پاک ترین و آگاه ترین مردمان بدان گفتن می نمودند.
آن چه که از نامه ی باستانیان به جای مانده است این گفته را به روشنی نشان می دهد و بازمانده های روزگار کهن به یاری ی فرنود خرد ارجمندی مردمانی که هفت هزار سال پیش در سرزمین ما زنده گی می کردند را روشن می کند.مردم سرزمین های کهن دارای گنجینه های گران سنگی هستند که از نیاکانشان سینه به سینه به آن ها رسیده است و آنان با خواندنش به چه گونه گی ی روزگار پدران و مادران خود آگاه می شوند و می فهمند که آنان برای زنده گی کردن چه گرفتاری هایی داشته اند و چه گونه با آن ها کنار می آمده اند.پس دو چیز را باید همواره به یاد داشته باشیم.یکی این که خود این افسانه ها بیانگر باورها و اداب مردم پیشین بوده اند پس در قلمرو شناخت یاریگر خردگرایان و اندیشمندان برای روشن ساختن گونه های زنده گی ی مردم پیشین در سرزمین های گونه گون است.و دو دیگر این که هرچند این گنجینه ها سینه به سینه و از پدر به پسر رسیده است دست آخر سخن شناسی آگاه و توانا آن ها را گرد آورده و برای آینده گان به یادگار گذارده است.این گرد آورنده گان و سرآینده گان افسانه های کهن ملت ها به راستی ارج و ارزی والا در نزد مردم سرزمین خود که همه ی گیتی دارند.جدای آن که در کجای گیهان زیسته و دست به این کار طاقت فرسا زده باشند هنر خود را در راه شناساندن زنده گی ی روزهای کهن به مردم دنیا نموده اند.چه در اصل این افسانه ها پس از نسبت داشتن به ملت خود به همه ی مردم جهان نیز تعلق دارند.ان ها که باید بدانند مردم پیشین چه گونه میزیستند و در کجای راه فرهنگ ایستاده بودند و ان ها چه گونه میزیند و در کدامین ایستگاه فرهنگ و آگاهی ایستاده اند.و باورها و افسانه ی کهن سرزمین ما در پیکر کاخ استوار و ویران ناشدنی ی به نام شاه نامه گرد امده است.
پس روان پاک و ورجاوند استاد ابوالقاسم فردوسی را درود می فرستیم که با رنجی دراز و فراوان این کاخ بدون گزند را برای ما پی ریخت و پس از هزار سال تازش باد و باران و تگرگ تازی و ترک درست و سرفراز برای ما یادگار گذارد.
روان ارجمند سپیتامان اشو زرتشت را نیز سپاس می گوییم که در اندرانداختن این فرهنگ بزرگ و گران بها دستی بس بزرگ داشته است.همین فرهنگی که امروز پس از هفت هزار سال به ما رسیده است و همه ی مردم دنیا از این که در روزهای تاریک زمانه چنین تمدن و فرهنگی بر روی گیهانشان می زیستند شادمان و خشنودند.
چنان چه پیشتر گفتم نوشته های بازمانده از روزگار کهن که رفتار و کردار پیشینیان را بر ما روشن می کند در گذار از روزهای کهن رنگ و بویی افسانه ای-اسطوره ای گرفته و جنبه هایی از خواستنی ها و نیازهای ملت را به خود گرفته اند.آن چه که در این قلمرو برجاست به نام حماسه خوانده می شود.یعنی رفتار پیشینیان یک ملت در روزگار کهن که هنوز تاریخ خردمندی برای نوشتن ان ها اختراع نشده بود.این نوشته های حماسی تنها راه شناخت و بررسی ی گذشته ی یک ملت است.پس آن چه در آن ها امده نه بازیچه ی سرگرمی که گنجی گران پایه ست که به ما نشان می دهد نیاکان ما چه رفتار و باورهایی داشته اند و نسبت به هم و زمانه چه گونه برخورد می کردند.
اینک با نگاهی به این گنج کهن که فردوسی بزرگوار با رنجی سخت بر ما ارمغان نموده است دیدگاه نیاکانمان را پیرامون زن و نگاه آنان را به جنسی که نیمی از مردم را می سازد پژوهش و گزارش می نماییم.
باری گفتیم که خواندن و جست و جو در افسانه های یک قوم نگاه آنان را در موردی مشخص بر ما روشن می کند.اکنون می خواهیم ببینیم در ایران باستانی زن چه جایگاهی داشته است و ان گاه گذاری به افسانه های دیگر ملت ها می کنیم و این جستار را در ان جا پی میگیرم.
ارزش زن در ایران باستان
زن از خود خرد و اگاهی دارد و در هنگامه ی سختی و نیاز می اندیشد و راه بهین را بر می گزیند.و با دلیری بدان پای می گذارد و از چیزی نمی هراسد.
همان گونه که
فرانک پس از کشته شدن آبتین به دست سربازان ضحاک و خوراک ماران دوش او شدن و پس از آن که پسران نوزاد را می کشند فریدون را بر میدارد و راهی برای نجاتش پیدا میکند:
خردمند مام فریدون چو دید که بر جفت او بر چنان بد رسید
فرانک بدش نام و فرخنده بود
به مهر فریدون دل اگنده بود
....
دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت با مرد زنهار دار
که اندیشه ی در دلم ایزدی
فراز امدست از ره بخردی
و پسر را پیش آن مرد زنهار دار پنهان می کند.تا از دست ضحاکیان جان به در برد.
بر خلاف ان چه در بیشینه ی افسانه های ملل بوده که پهلوانان و قهرمانان از وصلت خدایان با مردم و از اله ها به دنیا می ایند در شاهنامه تمام قهرمانان از بطن زن به دنیا می آیند.
این زنان هستند که پهلوانان را به دنیا می آورند.
همان طور که همه ی جمعیت جهان از پشت فریدون و سه پسر او هستند.و این سه پسر یعنی سلم و تور و ایرج از شکم شهرناز و ارنواز خواهران جمشید به دنیا آمده اند.
به بالا چو سرو و به رخ چون بهار
به هر چیز ماننده ی شهریار
از این سه دو پاکیزه از شهرناز
یکی کهتر از خوب چهر ارنواز
رستم پهلوان بزرگ و ملی ایرانیان از زنی زمینی با نام رودابه به دنیا می آید.
یکی بچه بد چون گوی شیرفش
به بالا بلند و به دیدار کش
شگفت اندرو مانده بد مرد و زن
که نشنید کس بچه ی پیل تن
سهراب نیز از یک زن به نام تهمینه و نه از یک اله به دنیا می آید.
چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
یکی پورش آمد چو تابنده ماه
تو گفتی گو پیلتن رستم ست
و گر سام شیرست و ار نیرمست
چو خندان شد و چهره شاداب کرد
ورا نام تهمینه سهراب کرد
کی خسرو پادشاه آرمانی ی ایرانیان نیز از فرنگیس زاده میشود.در یک واقعه ی معمولی و زنانه ی زایمان .هر چند خودش پایانی معمولی ندارد.
همی رفت گل شهر تا پیش ماه
جدا گشته بود از بر ماه شاه
ایرانیان داشتن فرزند پسر را تنها نشانه ی ادامه ی نسل خود نمی دانستند.
همان گونه که نسب پاشاه بزرگی که کین نیای خود ایرج را می گیرد و سال ها با تورانیان می جنگد یعنی منوچهر. از سوی مادر و آن هم پس از دو پشت که هر دو زن بودند به ایرج می رسد.و در اصل نیای وی ماه آفرید می باشد.
یکی خوب چهر پرستنده دید
کجا نام او بود ماه آفرید
چو هنگامه ی زادن امد پدید
یکی دختر امد ز ماه آفرید
جهانی گرفتند پروردنش
برآمد به ناز و بزرگی تنش
و این دختر پس از زناشویی با پشنگ منوچهر را به دنیا می آورد.
در ایران باستان این زنان بودند که از مردان خواستگاری می کردند.
آن سان که رودابه چون ویژه گی های زال را میشنود دل می افروزد و با وی نرد عشق می بازد.
چوبشنید رودابه ان گفت و گوی
برفروخت و گلنارگون کرد روی
دلش گشته پر اتش از مهر زال
از او دور شد خورد و ارام و هال
و پس از مدتی پنهانی به کومک پرستنده گان خود به زال خبر دل باختن خود را می دهد و وی را به خلوت گه خویش دعوت می کند.
خرامد مگر پهلوان با کمند
به نزدیک دیوار کاخ بلند
کند حلقه در گردن کنگره
شود شیر شاد از شکار بره
تهمینه نیز خودش از مرد دلخواه خود خواستگاری می کند:
یکی بنده شمعی معنبر به دست
خرامان بیامد به بالین مست
پس پرده اندر یکی ماه روی
چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
به بالا به کردار سرو بلند
روانش خرد بود و تن جان پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک
از او رستم شیردل خیره ماند
برو بر جهان آفرین را بخواند
بپرسید زو گفت نام تو چیست
چه جویی شب تیره کام تو چیست
چنین داد پاسخ که تهمینه ام
تو گویی که از غم به دو نیمه ام
یکی دخت شاه سمنگان منم
ز پشت هژبر و پلنگان منم
به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست
چو من زیر چرخ کبود اندکیست
کس از پرده بیرون ندیدی مرا
نه هرگز کس آوا شنیدی مرا
...
ترا ام کنون گر بخواهی مرا
نبیند جز این مرغ و ماهی مرا
یکی آن که بر تو چنین گشته ام
خرد را ز بهر هوا کشته ام
و دیگر که از تو مگر کردگار
نشاند یکی پورم انر کنار
منیژه نیز خود دل به بیژن می بندد و دایه را می فرستد تا او را به منزل گاهش بیاورد.
منیژه چو از خیمه کردش نگاه
بدید آن سهی قد لشگر پناه
به رخساره گان چون سهیل یمن
بنفشه گرفته دو برگ سمن
...
به پرده درون دخت پوشیده روی
بجوشید مهرش دگر شد به خوی
فرستاد مر دایه را چون نوند
که رو زیر ان شاخ سرو بلند
نگه کن که ان ماه دیدار کیست
سیاوش مگر زنده شد گر پریست
بپرسش که چون امدی ایدرا
نیابی بدین رزمگاه اندرا
پریزاده ای گر سیاوشیا
که دل ها به مهرت همه جوشیا
و گر خاست اندر جهان رستخیز
که افروختی اتش مهر تیز
که من سالیان اندر این مرغ زار
همی جشن سازم همه نو بهار
بدین بزمگه بر ندیدیم کس
ترا دیدم ای سرو آزاده بس
کتایون دختر قیصر نیز خودش می بایست همسر خود را انتخاب کند.که طی مراسمی تمام پسران واجد شرایط زناشویی گرد می آیند و کتایون از میان آن ها یکی را بر میگزیند.که پس از چندی سرانجام چشمش به گشتاسپ می افتد و دل به او می بندد.
چنان بود قیصر بدان گه به رای
که چون دختر او رسیدی به جای
چو گشتی بلند اختر و جفت جوی
بدیدی که آمدش هنگام شوی
یکی گرد کردی به کاخ انجمن
بزرگان فرزانه و رای زن
هر انکس که بودی مر او را همال
ازان نامداران براورده یال
ز کاخ پدر دختر ماه روی
بگشتی بران انجمن جفت جوی
...
چو از دور گشتاسپ را دید گفت
که ان خواب سربرکشید از نهفت
بدان مایه ور نامدار افسرش
همانگه بیاراست خرم سرش
چو دستور آموزگار آن بدید
هم اندر زمان پیش قیصر دوید
که مردی گزین کرد از انجمن
به بالای سرو سهی در چمن
فراموش نکنیم در شاه نامه قیصر ایرانی و از نژاد سلم است.
برآورده ی سلم جای بزرگ
نشستنگه قیصران بزرگ
یا:
همان قیصر از سلم دارد نژاد
ز تخم فریدون با فرو داد
همان سلم پور فریدون گرد
که از خسروان نام شاهی ببرد
این گویش و گفتار حتا در بخش های تاریخی ی شاه نامه نیز دنبال میشود.گل نار کنیزک اردوان که در کنار او زنده گی ی خوش و آسوده دارد دل به طویله دار او یعنی اردشیر میبندد و شبانه به خواب گاه او می رود و پس از گفتن راز دل با او به همراهش فرار می کند.
یکی کاخ بود اردوان را بلند
به کاخ اندرون بنده ای ارجمند
که گلنار بد نام ان ماه روی
نگاری پر از گوهر و رنگ و بوی
بر اردوان همچو دستور بود
بران خواسته نیز گنجور بود.
...
چنان بد که روزی برآمد به بام
دلش گشت زان خرمی شادکام
نگه کرد خندان لب اردشیر
جوان در دل ماه شد جای گیر
همی بود تا روز تاریک شد
همانا به شب روز نزدیک شد
کمندی بران کنگره بر ببست
گره زد برو چند و ببسود دست
به گستاخی از باره آمد فرود
همی داد نیکی دهش را درود
بیامد خرامان بر اردشیر
پر از گوهر و بوی مشک و عبیر
ز بالین دیبا سرش برگرفت
چو بیدار شد تنگ در بر گرفت
نگه کرد برنا بران خوب روی
بدان موی و آن روی و آن رنگ و بوی
بدان ماه گفت از کجا خاستی
که پر غم دلم را بیاراستی
چنین داد پاسخ که من بنده ام
ز گیتی به دیدار تو زنده ام
دلارام و گنچور شاه اردوان
که از من بود شاد و روشن روان
کنون گر پذیری تو را بنده ام
دل و جان به مهر تو اگنده ام
بیایم چو خواهی به نزدیک تو
درفشان کنم روز تاریک تو
مالکه دخت نوبهار دختر نرسی که طایر غسانی پس از حمله به تیسپون و زناشویی او با نوبهار به دنیا آمده نیز با پیروی از نیمه ی ایرانی خویش خود از شاپور دوم(شاپور ذوالاکتاف) خواستگاری می کند:
بگویش که با تو ز یک گوهرم
هم از تخم نرسی ی کنداورم
همان نیز با کین نه هم گوشه ام
که خویش توام دختر نوشه ام
مرا گر بخواهی حصار ان توست
چو ایوان بیایی نگار آن توست
در ایران باستان این زنان بودند که حلقه ی نشان(حلقه ی نامزدی) به مردان می دادند.
این رودابه است که پس از ان که زال رضایت پدر و شاه را برای زناشویی با او جلب می کند برایش هدیه ها و حلقه ی نشان می فرستد.
فرستاده پیش آمد از پیش سام
ابا شادمانی و فرخ پیام
سبک پاسخ نامه زن را سپرد
زن از پیش او بازگشت و ببرد
به نزدیک رودابه امد چو باد
به دین شادمانی ورا مژده داد
پری روی بر زن درم برنشاند
به کرسی ی زر پیکرش برنشاند
یکی شاره سربند پیش آورید
شده تار و پود اندرو ناپدید
همه پیکرش سرخ یاقوت و زر
شده زر همه ناپدید از گهر
یکی جفت پرمایه انگشتری
فروزنده چون بر فلک مشتری
فرستاده نزدیک دستان سا
م بسی داد با او درود و پیام
آن گاه که مردان از اندیشه باز می ماندند زنان وارد میدان انیشه و کار میشدند و گره ها را باز می کردند.
در ایران باستان زنان خانه نشینان و معشوقه های ابله و نادان نبودند.
سین دخت که میبیند شوهرش مهراب سخت نگران و وامانده از نبرد با ایران و ارتش منوچهر شاه است خود جلو میرود تا مشکل را از راه دیپلماسی حل بکند.
چو در کابل این داستان فاش گشت
سر مرزبان پر ز پرخاش گشت
بر آشفت و سین دخت را پیش خواند
همه خشم رودابه بر وی براند
بدو گفت اکنون جزین رای نیست
که با شاه گیتی مرا پای نیست
که آرمت با دخت ناپاک تن
کشم زارتان بر سر انجمن
مگر شاه ایران از این خشم و کین برآساید و رام گردد زمین
...
بدو گفت سین دخت کای سرفراز
بود کت به خونم نیاید نیاز
مرا رفت باید به نزدیک سام
زبان بر گشایم چو تیغ از نیام
و به این ترتیب همانند یک فرستاده که با مردان هیچ تفاوتی ندارد با هدایایی چند از کابلستان به سمت سیستان می رود و با سام گفت و گو می کند و آتش خشم وی را که می خواست کابلستان را بسوزاند فرو می کشد.
آن گاه که گژدهم به دست سهراب دستگیر می شود دخت او گرد آفرید که خود را نگاه بان دژ سپید می داند ننگ سکوت را بر نمی تابد و با پوشیدن زره و پنهان کردن گیسوان خود زیر کلاه همانند یک مرد به نبرد سهراب می رود.آن سان که سهراب به سختی می تواند وی را شکست دهد.
چو اگاه شد دختر گژدهم
که سالار آن انجمن گشت کم
زنی بود بر سان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
چنان ننگش امد ز کار هژیر
که شد لاله رنگش به کردار قیر
بپوشید درع سواران به جنگ
نبود اندر ان کار جای درنگ
نهان کرد گیسو به زیر زره
بزد بر سر ترگ رومی گره
فرود امد از دژ به کردار شیر
کمر بر میان بادپایی به زیر
به پیش سپاه انر امد چو گرد
چو رعد خروشان یکی ویله کرد
که گردان کدامند و جنگ آوران
دلیران و کار آزموده سران
زن از خطر نمی هراسد و هم گام مردان به آغوش سختی ها می رود.
مانند فرنگیس که پا به پای گیو و کی خسرو از جیهون رود که می بایست با کشتی از آن عبور کرد با اسپ از آن می گذرد.و تفاوتیش با پادشاه و یک پهلوان بزرگ کی خسرو و گیو نیست.
به آب انر افکند خسرو سیاه
چو کشتی همی راند تا باژگاه
پس او فرنگیس و گیو دلیر
نترسد ز جیهون و زان آب گیر
بدان سو گذشتند هر سه درست
جهان جوی خسرو سر و تن بشست
دلیری و شجاعت از ویژه گی هایی است که در وجود زنان شاه نامه درخشان بوده و به چشم می آید.
پس از ان که فرود به دست سپاه توس کشته میشود.جریره مادرش برای این که زنان و ثروت دژ به دست ان ها اسیر و تاراج نشود دژ را آتش میزند و خود و دیگر زنان را می کشد.
پرستنده گان بر سر دژ شدند
همه خویشتن بر زمین بر زدند
یکی آتشی خود جریره فروخت
همه گنج ها را به آتش بسوخت
یکی تیغ بگرفت زان پس به دست
در خانه ی تازی اسپان ببست
شکمشان بدرید و ببرید پی
همی ریخت از دیده خوناب و خوی
بیامد به بالین فرخ فرود
یکی دشنه با او چو آب کبود
دو رخ را به روی پسر بر نهاد
شکم بردرید و برش جان بداد
گاهی که لهراسپ به دست ترکان کشته می شود و گشتاسپ در سیستان است این زن گشتاسپ است که خود سوار اسپ می شود و پنهانی(چو شهر به دست ترکان است.) و به شتاب راه سیستان پیش می گیرد و شوهر را آگاه میکند.
زنی بود گشتاسپ را هوشمند
خردمند از بد زبانش به بند
زآخر چمان باره ای بر نشست
به کردار ترکان میان را ببست
از ایران ره سیستان برگرفت
ازآن کارها مانده اندر شگفت
نخفتی به منزل چو برداشتی
دوروزه به یک روزه بگذاشتی
چنین تا به نزدیک گشتاسپ شد
به اگاهی ی درد لهراسپ شد
گردیه خواهر بهرام چوبین نیز از خسرو پرویز می خواهد به وی هنگامه دهد تا توانایی های خود را آشگار نماید.آن گاه به رسم سواران زره به تن می کند و سوار بر اسپ دستکاری از خود نمایان می کند:
بشد گردیه تا به نزدیک شاه
زره خواست از ترک و رومی کلاه
به شاه جهان گفت دستور باش
یکی چشم بگشا ز بد دور باش
بن نیزه را بر زمین بر نهاد
ز بالا به زین اندر امد چو باد
به باغ اندر آوردگاهی گرفت
چپ و راست بیگانه راهی گرفت
همی هر زمان باره برگاشتی
وز ابر سیه نعره برداشتی
در ایران باستان زنان به پادشاهی نیز برگزیده می شدند.
چهره ی این زنان در شاه نامه بسی درخشان است.
همای چهرزاد دخت بهمن نخستین زنی است که در شاه نامه پادشاه ایران شده است.وی سی و دو سال پادشاهی کرده است.
همای آمد و تاج بر سر نهاد
یکی راه و آیین دیگر نهاد
سپه را سراسر همه بار داد
در گنج بگشاد و دینار داد
به رای و به داد از همه برگذشت
همی گیتی از دادش اباد گشت
نخستیم که دیهیم بر سر نهاد
جهان را به داد و دهش مژده داد
پوران دخت زن دیگری است که در عهد ساسانیان به پادشاهی می رسد.
برآن تخت شاهیش بنشاندند
بزرگان بر او گوهر افشاندند
چنین گفت پس دخت پوران
که من نخواهم پراگندن انجمن
کسی را که درویش باشد ز گنج
توانگر کنم تا نماند به رنج
مبادا ز گیتی کسی مستمند
که از درد او بر من آید گزند
ز کشور کنم دور بد خواه را
بر آیین شاهان کنم گاه را
آزرم دخت دیگر زنی است که پس از پوران دخت به پادشاهی می رسد.
یکی دخت دیگر بد آزرم
نام ز تاج بزرگان رسیده به کام
بیامد به تخت گیان بر نشست
گرفت این جهان جهان را به دست
نخستین چنین گفت کای بخردان
جهان گشته و کارکرده ردان
همه کار بر داد و آیین کنیم
کزین پس همه خشت بالین کنیم
گردیه نیز پس از ابراز لیاقت و کاردانی از سوی خسروپرویز به شهربانی ی ری برگزیده میشود.شهری که پیش از ن به دست مرد بد نام و رخساره زرد ویران شده بود.
ابا گردیه گفت کز آرزوی
چه باید بگو ای زن خوب روی
زن چاره گر برد پیشش نماز
بدو گفت کای شاه گردن فراز
به من بخش ری را خرد یاد کن
دل غمگنان از غم آزاد کن
ز ری مردک شوم را بازخوان
ورا مرد بدکیش و بدساز دان
در کنار این ها پریزاد(پریزاتس) همسر داریوش دوم نیز هست که چندی پادشاهی می کند.و یا دینک همسر یزدگرد دوم که پس از مرگ شوهر و پیش از پادشاهی ی هرمزد سوم با نام بانبشنان بانبشن(ملکه ی ملکه ها) نیابت پادشاهی را برعهده دارد.همین گونه از دریادار آرتمیس فرمانده ی نیروی دریایی ارتش ایران نیز می توان نام برد هرچند که در شاه نامه نامشان نیامده است.
سیمرغ پرنده ی افسانه ای مقدس ایران نیز چهره ای زنانه دارد.
دلسوزی و نگاهداری از زال در کوه در کنار جوجه هایش نمایانگر خوی زنانه-مادرانه ی این پرنده ی مقدس ایرانی است.
چو سیمرغ را بچه شد گرسنه
به پرواز بر شد دمان از بنه
یکی شیرخواره خروشنده دید
زمین را چو دریای جوشنده دید
به گرد اندرش تیره خاک نژند
به سر برش خورشید گشته بلند
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ
بزد بر گرفتش از آن گرم سنگ
ببردش دمان تا به البرز کوه
که بودش بدانجا کنام و گروه
سوی بچگان برد تا بشکرند
بدان ناله ی زار او ننگرند
ببخشود یزدان نیکی دهش
کجا بودنی داشت انر برش
نگه کرد سیمرغ با بچگان
بران خرد خون از دو دیده چکان
شگفتی بر او بر فگندند مهر
بماندند خیره بدان خوب چهر
بدین گونه تا روزگاری دراز
براورد داننده بگشاد راز
چو آن کودک خرد پرمایه گشت
بر ان کوه بر روزگاری گذشت
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو
برش کوه سیمین میانش چو غرو
زنان شاه نامه دارای احساسات لطیف زنانه هستند.آن چه که در افسانه های سایر ملل کمتر میبینیم.
و وجودشان تنها برای جاذبه ی جنسی و جنگ نیست.ان چه که در افسانه های سایر ملل بیشتر میبینیم.
ورجاوندی ی شاه نامه نیز به دلیل همین جریان روح زنده گی در آن است.
آنان از به خطر رفتن فرزندان دلگیر و پریشان میشوند.
هنگامی که رستم به نبرد مازندران می رود رودابه این گونه پریشان هال میگردد:
چو رستم به رخش اندر آورد پای
رخش رنگ بر جای و دل هم به جای
بیامد پر از آب رودابه روی
همی زار بگریست دستان به روی
همین رودابه در مرگ نوه اش سهراب سوگواری میکند:
چو رودابه تابوت سهراب دید
ز چشمش چو باران خوناب دید
بدان تنگ تابوت خفته جوان
بزاری بگفت ای چراغ گوان
همی گفت زار ای گو سرفراز
زمانی ز صندوق سر برفراز
به مادر نگویی همی راز خویش
که هنگام شادی چه آمد به پیش
به روز جوانی به زندان شدی
بدین خانه ی مستمندان شدی
نگویی چه آمدت پیش از پدر
چرا بردریدت بدینسان جگر
تهمینه نیز در نبود سهراب پسرش سوگواری می کند و جان خود را از دست می دهد.
به مادر خبر شد که سهراب گرد
به تیغ پدر خسته گشت و بمرد
بزد چنگ و بدرید پیراهنش
درخشان شد از لعل زیبا تنش
براورد بانگ و غریو و خروش
زمان تا زمان او همی شد به هوش
مر آن زلف چون تاب داده کمند
بر انگشت پیچید و از بن بکند
ز رخ میچکیدش فرود آب خون
زمان تا زمان اندر امد نگون
همه خاک ره را به سر بر فکند
به دندان همه گوشت بازو بکند
به سر برفکند آتش و برفروخت
همه جعد و موی سیاهش بسوخت
همی گفت ای جان مادر کنون
کجایی سرشته به خاک اندرون
غریو و نژند و اسیر و نزار
به خاک اندرون آن سر نامدار
دو چشمم به ره بود گفتم مگر
ز فرزند و رستم بیابم خبر
...
به درویش داد آن همه خواسته
زر و سیم و اسپان آراسته
ببخشید آن جمله گی رخت اوی
به گرد اندر آمد سر بخت اوی
در کاخ در بست و تختش بکند
ز بالا درآورد و پشتش فکند
در خانه ها را سیه کرد پاک
ز کاخ و ز ایوان برآورد خاک
سرانجام هم در غم او بمرد
روانش بشد سوی سهراب گرد
هنگامه ای که اسفندیار آهنگ رفتن به نبرد رستم می کند نیز کتایون به نزد پسر میرود و از او می خواهد که به این سفر نرود.
کتایون چو بشنید شد پر ز خشم
به پیش پسر شد پر از آب چشم
چنین گفت با فرخ اسفندیار
که ای از کیان جهان یادگار
ز بهمن شنیدم که از گلستان
همی رفت خواهی به زابلستان
ببندی همی رستم زال را
خداوند شمشیر و گوپال را
ز گیتی همی پند مادر نیوش
به بد تیز مشتاب و چندین مکوش
منیژه هم گاه رفتن از مرغزار دل کندن از بیژن نمی تواند.برای همین به او داروی هوشبر می دهد تا با خودش ببرد.
چو هنگام رفتن فراز آمدش
به دیدار بیژن نیاز آمدش
بفرمود تا داروی هوشبر
پرستنده آمیخت با نوش بر
بدادند مر بیژن گیو را
مران نیک دل نامور نیو را
منیژه چو بیژن دژم روی ماند
پرستنده گان را بر خویش خواند
عماری بسیچید رفتن به راه
مران خفته را اندر ان جایگاه
و آن گاه که همین بیژن به چاه می افتد منیژه گریان و نالان بر سرچاه اشگ میریزد و زمان را کنار محبوبش میگذراند.و برای او خوراک تهیه می کند.
خروشان بیامد به نزدیک چاه
یکی دست را اندرو کرد راه
چو از کوه خورشید سربرزدی
منیژه ز هر در همی نان چدی
همی گرد کردی به روز دراز
به سوراخ چاه اوریدی فراز
به بیژن سپردی و بگریستی
بران شوربختی همی زیستی
و چون خبر آمدن کاروانی از ایران به گوشش می رد به نزد کاروانیان میرود تا از انان پیرامون رستم بپرسد که کجاست و کی به رهایی بیژن به توران زمین می آید.
منیژه خبر یافت از کاروان
یکایک به شهر اندر آمد دوان
برهنه نوان دخت افراسیاب
بر رستم امد دو دیده پر آب
داستان بیژن و منیژه از زیباترین و خواندنی ترین بخش های شاه نامه است که در گاهی بهتر به برشمردن بیشتر آن خواهیم پرداخت.
و از همه شگفت تر و زیباتر داستان رودابه پس از مرگ رستم و دیگر پسرش زواره است.که چه گونه حالت نهیلیستی و افسرده گی به وی دست داده و چندی به بیماری ی روانی (اسکیزوفرنی)مبتلا میشود.
چنین گفت رودابه روزی به زال
که از داغ و سوگ تهمتن بنال
همانا که تا هست گیتی فروز
از این تیره تر کس ندیده ست روز
بدو گفت زال ای زن کم خرد
غم ناچریدن بدین بگذرد
برآشفت رودابه سوگند خورد
که هرگز نیابد تنم خواب و خورد
روانم روان گو پیلتن
مگر باز بیند بران انجمن
ز خوردن یکی هفته تن باز داشت
که با جان رستم به دل راز داشت
ز ناخوردنش چشم تاریک شد
تن نازکش نیز باریک شد
ز هر سو که رفتی پرستنده چند
همی رفت با او ز بیم گزند
سر هفته را زو خرد دور شد
ز بیچاره گی ماتمش سور شد
بیامد ببستان به هنگام خواب
یکی مرده ماری بدید انر آب
بزد دست و بگرفت پیچان سرش
همی خواست کز مار سازد خورش
پرستنده از دست رودابه مار
ربود و گرفتندش اندر کنار
کشیدند از جای ناپاک دست
به ایوانش بردند و جای نشست
به جایی که بودیش بنشاختند
ببردند خوان و خورش ساختند
در شاه نامه زنان کارهایی می کنند که مردان از انجام آن ناتوان هستند.
دخت مهرک نوش زادان دلوی را از چاه بیرون می کشد که سربازان شاپور از بالا کشیدن آن ناتوان هستند و زور بازوی وی شاپور را شگفت زده می کند.خود شاپور هم دلو آب را به سختی بالا می کشد.
یکی دختری دید برسان ماه
فروهشته از چرخ دلوی به چاه
چو آن ماه رخ روی شاپور دبد
بیامد بر او آفرین گسترید
که شادان بدی شاه و خندان بدی
همه ساله از بی گزندان بدی
کنون بی گمان تشنه باشد ستور
بدین ده رود اندرون آب شور
به چاه اندرون آب سردست و خوش
بفرمای تا من بوم آب کش
بدو گفت شاپور کای ماه روی
چرا رنجه گشتی بدین گفت و گوی
که باشند با من پرستنده مرد
کزین چاه بی بن کشند آب سرد
ز برنا کنیزک بپیچید روی
بشد دور و بنشست بر پیش جوی
پرستنده ای را بفرمود شاه
که دلو آور و آب برکش ز چاه
پرستنده بشنید و آمد دوان
رسن برد بر چرخ دلو گران
چو دلو گران سنگ پر آب گشت
پرستنده را روی پر تاب گشت
چو دلو گران بر نیامد ز چاه
بیامد ژکان زود شاپور شاه
پرستنده را گفت کای نیم زن
نه زن داشت این دلو و چندین رسن
همی برکشید آب چندی ز چاه
تو گشتی پر از رنج و فریاد خواه
بیامد رسن بستد از پیشکار
شد ان کار دشوار بر شاه خوار
ز دلو گران شاه چون رنجه دید
بران خوب رخ آفرین گسترید
در کارنامه اردشیر پاپکان همین داستان آمده است منتها در آن جا نخست شاپور به تندی و بدی با
دخت مهرک نوش زادان سخن می گوید.که فردوسی گفت و گو ها را محترمانه و در اندازه ی ادب بانوان آورده است.در عوض در کارنامه اسوباران(سواران) یعنی چندین نفر از سربازان شاپور به کشیدن دلو می روند و نمی توانند.
بررسی ی نقش زن با تطبیق افسانه های سایر ملل
در این جا به طور کوتاه و تیتر وار موارد تفاوت نقش دهی به زن را در افسانه ی های ایرانی با افسانه های دیگر ملل بررسی میکنیم.
گفتیم:
زن از خود خرد و اگاهی دارد و در هنگامه ی سختی و نیاز می ان دیشد و با راه بهین را بر می گزیند.و با دلیری بدان پای می گذارد و از چیزی نمی هراسد.
ولی چون در افسانه ی یونان می نگریم هلن(Heléne) بدون هیچ مقاومتی همراه پاریس به تروا می رود و آن جنگ هشت ساله به راه می افتد.بدون این که در رفتن یا نرفتن نقشی داشته باشد یا مهر مردی خاص منلاس یا پاریس بر دلش نشسته باشد.
پنلوپه (Pénélope) هم به همین گونه در نبود شوهر بدون هیچ قدرت تصمیم گیری در میان خواستگارانش نشسته است و سرانجام به یکی از آن ها تن در می دهد.(پیش ار رسیدن اولیس)
گفتیم:
بر خلاف ان چه در بیشینه ی افسانه های ملل بوده که پهلوانان و قهرمانان از وصلت خدایان با مردم و از اله ها به دنیا می ایند در شاهنامه تمام قهرمانان از بطن زن به دنیا می آیند.
این زنان هستند که پهلوانان را به دنیا می آورند.
در حالیکه در افسانه های یونان کمتر این نقش را برای زنان معمولی میبینیم.زنان به دنیا آورنده ی پهلوانان بیشتر اله ها هستند.
آخیلوس(آشیل Achille) فرزند په له و تتیس Thétis اله ی دریاهاست.
هرکول(Hercule) پسر آمفتریون(Amphitryon) و آلکمن (Alcmene) اما در اصل زیوس(Zéus) خدای خدایان به سیمای آمفتریون در می آید و آلکمن را می فریبد تا از او باردار شده و هرکول را به دنیا بیاورد.
انه(Enée) پسر آنکیز(Anchise) و آفرودیت(Aphrodite) اله زیبایی و عشق است.
مینوس(Minos )پادشاه جزیره ی اقریطش(کرت) هم از اروپ(Europa) و زیوس(Zéus) به دنیا آمده است.
هیپودامی(Hippodamie) پسر آنکیز(Anchise) و آفرودیت(Aphrodite) اله زیبایی و عشق است.
نیوبه(Niobé) دختر زیوس(Zéus) هم با آمفیون(Amphion) ازدواج کرده است.
تیتون(Tithon) برادر پریام هم با اله سپیده دم ازدواج کرده است.
تزه(Thésée)پسر اژه با فدر(Phédre) دختر مینوس(Minos ) که از فرزندان و زیوس(Zéus) میباشد ازدواج می کند.
منسته(Ménesthée) پسر پولیدر(Polydore) و او دختر په له(Pélée) پسر ایاکوس(Eeacus) پسر زیوس(Zéus) می باشد.
و موارد دیگری که نشان میدهد بیشینه ی پهلوانان بزرگ افسانه های یونان باستان به نوعی و از سویی با خدایان یا اله ها نسبت دارند.یعنی اصالت انسانی ی که درشاه نامه ما بدان یر میخوریم که تمام پهلوانان از مادر و پدری زمینی به دنیا امده اند در آن ها وجود ندارد.
گفتیم:
ایرانیان داشتن فرزند پسر را نشانه ی ادامه ی نسل خود نمی دانستند.
ولی این ادامه ی نسل یا لزوم آن در افسانه های غربی به چشم نمی خورد.
و در باور بیشینه ی ملل سامی دختر بیشتر ننگ و به چشم نان خور و سربار خانواده به چشم می آمد.
گفتیم:
در ایران باستان این زنان بودند که از مردان خواستگاری می کردند.
و ما تقریبا در هیچ یک از باورهای یونانی و رومی چنین رسمی یعنی خواستگاری را نمی بینیم.
و نزد تیره های سامی نیز این مرد است که از زن خواستگاری می کند.در برابر شخصیت مستقل زن در افسانه های ایرانی زن افسانه های سامی بیشتر کالایی است که مورد دوست داشتن یک طرفه قرار میگیرد(همانند لیلی) یا برای مقاصد استراتژیکی قبیله ای-عشیره ای(مانند ازدواج یک دختر با پسر عشیره ی دیگر)برای محکم کردن رشته های دوستی به کار می رفته است.
گفتیم:
آن گاه که مردان از اندیشه باز می ماندند زنان وارد میدان انیشه و کار میشدند و گره ها را باز می کردند.
در ایران باستان زنان خانه نشینان و معشوقه های ابله و نادان نبودند.
ما تقریبا هیچ زن اندیشمندی در ایلیاد و اودیسه یونان نمی بینیم.زنان دارای شخصیت اله ها دختران و همسران زیوس هستند.
رئا(مادر زیوس و هرا)
هرا(همسر زیوس)
آتنه(اله ی جنگ و صلح و نگاه بان شهر آتن)
آفرودیت(اله ی زیبایی و عشق)
تتیس(از اله های دریا)
دمتر(اله ی کشت و زرع)
پازیته(از اله های زیبایی)
ایلیتی ها(اله های درد زایمان)
انیو(از اله های جنگ)
ایریس(اله ی پیم آور خدایان)
آته(اله تباهی و گمراهی)
از جمله زنان داری شخصیت یونان می توان آنتیگونه را نام برد.
و در کنار آن بربزئیس(Briseis) دخت بریزیس(Brisés) است که آخیلوس وی را اسیر کرده و آگامنون پس از چندی وی را تصاحب می کند و به خلوت گاه خودش می برد و این باعث تیره گی ی روابط آخیلوس و آگامنون کناره گیری کردن اخیلوس از جنگ می شود.در حالی که بریزئیس ایلیاد از خود اراده و تصمیمی ندارد.
گفتیم:
زن از خطر نمی هراسد و هم گام مردان به آغوش سختی ها می رود.
در حالی که خطر زیادی متوجه شخص زنان افسانه های دیگر نمی شود.در افسانه های یونانی خطر مخصوص مردان جنگ است.
منظور از خطر همان خطر جانی است یعنی ابتدایی ترین نوع آن که در افسانه های وجود دارد.
گفتیم:
دلیری از ویژه گی هایی است که در وجود زنان شاه نامه درخشان بوده و به چشم می آید.
ولی چون موقعیتی برای درک دلیری ی زنان در افسانه های ملل دیگر روی نمی دهد بست آن برای آن ها ممکن نیست.
گفتیم:
سیمرغ پرنده ی افسانه ای مقدس ایران نیز چهره ای زنانه دارد.
سی مرغ(سین مرغ یا سین مرو) در اوستا مرغوسائنو آمده.و آن مرغ افسانه ای است که بر درخت هوم می نشیند و هر زمان از آن برخیزد هزاران تاک از آن درخت بریزد.با نگاه به رفتار ماردانه ی وی در حق زال و بزرگ کردن او باید تربیتی زنانه برای وی در نظر گرفت.همانطور که استاد توس لفظ دایه برایش آورده است:
ترا دایه گر مرغ شاید همی
پس این پهلوانی چه باید همی
این ارزش مندی برای زن در متون مذهبی ایرانیان نیز آشگاره است.در زند وهومن یسن(بهمن یشت) آن جا که اورمزد نشانه های زایش بهرام ورجاوند را به اشو زرتشت بر می شمرد می گوید:
"در آن شبی که کی زاییده شود نشانی به جهان رسد ستاره از آسمان ببارد.داد اورمزد گفت که در ماه آبان و به رور باد باشد.زنده گی پدر آن کی به فرجام رسد او را بانوان شاه بپرورند.پادشاه زن باشد."
در ارداویراف نامه هم نقش زن در زنده گی ی پس از مرگ موعود زرتشت به چشم می خورد.می بینیم که اعمال خوب و بد مردم در آن دنیا به گونه ی یک زن متجلی شده اند:
اعمال اهلوان(مقدسان و نیکان) به صورت زنی زیبا:
"و دین او و کنش او به شکل دوشیزه ای زیبای نیک دیدار پیش امد خوش برآمده یعنی که در راستی زیسته است فراز پستان یعنی که او را پستان برجسته(سینه های برآمده) است از دل و جان خواستنی تنش چنان روشن بود که به دیدار دوست داشتنی تر یعنی خواستنی تر."
و اعمال مردی در گیتی در سختی و بدبختی زنده گی کرده است:
"و در آن باد آن دین و کنش خویش را میبیند به صورت زن روسپی برهنه پوسیده آلوده که زانو در پیش و مقعد در پس دارد.بلغم بی حد و اندازه یعنی بلغم پیوسته به بلغم.همچون ناپاک ترین و بدبوترین خرفستری(جانور موزی) که زیان رساننده ترین است."
نمودار می گردد.
در افسانه های یونانی چهره های قابل اندیشه ای از زن داریم.
آمازون ها(Amazones) زنان جنگاوری بودند که فرزندان پسر خود را سر راه می گذاشتند و پستان راست خود را می سوزاندند تا بتوانند به آسانی زه کمان را بکشند و تیراندازی کنند.از ملکه های مشهور آمازون ها پانتزیله(Panthésillée) است که به کومک مردم تروا رفت و به دست آخیلوس کشته شد.
گورگون(Gorgone) دوشیزه ی زشت روی و بال دار که مار به جای گیسوان داشت.
اکیدنا(Echidna)بالا تنه ی زنی زیبا داشت و پایین تنهی او مار بزرگی که فلس دارد و در غار ژرفی جای دارد.
اسفنکس(Sphinx)اهریمنی که سر آن چون سر زنان و پیکرش چون پیکر شیر است و مسافران را می خورد.که از همبستری تیفون(Typhon) و اکیدنا(Echidna) به دنیا آمد.
گره ها(Grées)سه زن که تنها یک چشم و یک دندان دارند.
هارپی ها(Harpyes)پرنده گانی که سرشان مانند سر زنانست و ملاحان را می خورند.
اینان در اصل اهریمنان هستند.
در افسانه های روم باستان همانند سیمرغ داستان پیدایش شهر روم است که سزار یکی از شهرهای لاتینی دستور می دهد فرزندان خواهر زاده اش رمولوس(Romulus) و رموس(Remus) را به رودخانه بیندازند. چون میترسید وقتی بزرگ شدند او را از پادشاهخی به زیر بکشند.کودکان در نقطه ی کم آبی از رودخانه فرود امدند و ماده گرگی آن ها را نجات داده و با شیر خود ایشان را سیر می کند.کودکان چون بزرگ می شوند به جان هم می افتند و رمولوس رموس را می کشد و شهر روم را بنا می کند.
نامهای زنانه ی ایرانی موجود در شاه نامه با معانی آن ها
شهرناز : (شهر+ناز)دلپذیر و دلپسند شهر
ارنواز: (ارن+واز) از واژه ی اوستایی ارنوک (Arnavak) آمده است.ارنه یعنی نیکو و سزاوار و واک همان واژ یا وازه است.معنای کل کلمه نیکو سخن است.
فرانک: (فر+آنک) فر همان شکوه و در اصل ودیعه ایست که از سوی اهورامزدا در وجود همه مردمان وجود دارد و پس از مرگ دوباره به نزد اهورامزدا برمی گردد.آنک ضمیر اشاره به دور:شکوهمند.اهورایی
ماه آفرید: (ماه+آفرید) آفریده ی ماه.
رودابه: (رود+آب+ه) در فرهنگ شاه نامه آمده است:رود به معنای پسر است و آب هم درخشان و تابان معنا می دهد.رودابه یعنی فرزند تابان و درخشان یا دارای رشد و نمو و فامت تابان.چون رود به معنای رشد و نمو و رویینه گی است.
و در فرهنگ نظام می خوانیم:ردس به معنای بهشت است.و آب به معنی حاصل کردن و معنای رودابه داده ی بهشت است.
ولی درست تر این است که رودابه را هم بر بن مایه ی مهرابه تحلیل کنیم.رود به معنای پسر و آبه همان نسبت به آب مقدس در کیش میترایی(آب حیوان).فرزندی که از آب مهر نوشیده و به مقام مهربانی رسیده است.
سین دخت: (سین + دخت) سین همان سی مرغ است .معنای کلمه دختر سیمرغ می باشد.
تهمینه: (تهم +ینه) تهم در لغت نامه بی همتا به بزرگی و قامت آمده.ولی درست تر از واژه ی اوستایی (tôhm) و تخمه به معنای نژاد می باشد.و چون با پسوند نسبیت همراه شود نژاده معنا می دهد.
گرد آفرید: (گرد+آفرید) آفریده ی پهلوان
سودابه: (سودا+به) در فرهنگ آنندراج سوداوه آمده.که وه همان گونه ی کهن به است.سودا معنای کالای مورد معامله دارد.سودابه یعنی کالای ارزشمند.
فرنگیس: (فر+انگیس (؟)) در لغت نامه از قول محیط المحیط فرن کوتاه شدهی فروردین آمده است.و فروردین یعنی فرورده های پاکان و فرورهرهای پارسایان.فروردین گیس(؟)گیس های پاک و فرورهری(؟)
ارجمندی ی گیس در باورهای کهن ایرانی بر کسی پوشیده نیست.گیس نماد گیاه(به انگاره ی تشابه ظاهری ی آن) و گیاه هم رمز حیات بوده است.
منیژه: (من+ی+ژه) دو بخش نخست یک ترکیب حاصل مصدر به معنای من بودن است و ژه هم پسوند نسبت پارسی است که گاه کلمه را کوچک می کند.معنای کلمه را فریبا بتوان گفت(؟)
کتایون:زن پادشاه بزرگ.زنی که شهنشاه بزرگ یا پاشاه باشد.
گل نار : (گل+نار) نار کوتاه شده ی انار است.همان دانه ی سرخ رنگ زیبا.و تازی به خاطر سرخی به معنای آتش آن را برگزیده است.معنای کلمه گل میوه ی انار است.
نو بهار: (نو+بهار) بهار نو-نخستین بهار
گردیه : (گرد+یه) پهلوان
پوران دخت : (پوران+دخت) دخت پوران.پوران هم معنای پسران دارد و هم معنای جانشین.این جا منظور دومی است.
آزرم دخت : (آزرم+دخت) دختر شرمگین و با حیا.
چند نام پیش پا افتاده ی تازی و معانی آن
آسیة: اسم فاعل مونث از (آ س ی) زن ناراحت و غمگین.آلت ختنه کردن.
ام کلثوم: (ام+کلثوم) ام یعنی مادر.مادر کلثوم.و کلثوم یعنی بچه ی چاق.معنای کل کلمه مادر بچه ی چاق است.
جمیلة:صفت مونث است از ریشه ی (ج م ل).یعنی شتری.می دانیم که زیبا معنی می دهد ولی به ریشه ی آن که از شتر می آید توجه نکردیم.عرب چون شتر را کالای بس ارزشمند می دانست حتا نهایت نشان دادن لطف و رقت خود به یک چیز را با نسبت دادنش به صورت صفت به شتر نشان می داد.
روان شاد هوشنگ گلشیری داستانی دارد به نام(شرحی بر قصیده ی جمیلة) او پیشتر به ماجرا توجه کرده بود ما خیر.
حفصة:هسته ی خرما-کفتار(از اقرب الموارد)
خدیجة: صفت مونث از ریشه ی (خ د ج) بچه ی انداخته شده ی شتر که مونث باشد.بچه شتر مونث سقط شده.
رقیة: صفت مونث از (ر ق ی) زن افسون کار
زهراء:گاو ماده ی دشتی (از آنندراج)
زهرة: از ریشه ی (ز ه ر) زهره معرب ناهید(اناهید-آناهیتا) پارسی و ونوس (Venus)لاتین که نام الهه ی عشق در یونان باستان میباشد.که به امور جنسی نیز اطلاق میشد و از آن (Venereal) نیز ساخته شده یعنی ونوسی به معنای بیماری های مقاربتی.که در عربی زهروی میگویند.و خود واژه ی زهار به معنای شرم گاه از همین ریشه ساخته شده.و به مویی که در شرمگاه مرد و زن می روید نیز اطلاق میشود.
زینب:بد دل(از آنندراج) –ترسو و جبان (از اقرب الموارد)
سمیة:از ریشه ی (س م ی) صفت مونث است به معنای سمی و زهراگین.
صغرا:بر وزن فعلا صفت تفصیلی مونث از ریشه ی (ص غ ر).به معنای پست تر و کوچک تر
فاطمه:اسم فاعل مونث از ریشه ی (ف ط م).بچه شتر از شیر گرفته شده.
محدثة: در نگاه اول حدیث دان معنی می شود ولی معنای کهن تر و قدیم تر از این دارد.و آن شتر آبستن است.(از اقرب الموارد)
منابع:1-شاه نامه فردوسی چاپ مسکو
2-شاه نامه فردوسی چاپ سنگی
3-ایلیاد هومر ترجمه شادروان سعید نفیسی چاپ سیزدهم 1378 انتشارات علمی و فرهنگی
4-اودیسه هومر ترجمه شادروان سعید نفیسی چاپ دوازدهم 1378 انتشارات علمی و فرهنگی
5-زند وهومن یسن گزارش و پژوهش شادروان صادق هدایت چاپ(؟) 2537 انتشارات جاویدان
6-کارنامه اردشیر پاپکان گزارش و پژوهش شادروان صادق هدایت چاپ(؟) 2537 انتشارات جاویدان
7-ارداویراف نامه آوا نگاری فیلیپ ژینیو ترجمه و تحقیق ژاله آموزگار چاپ دوم 1382 انتشارات معین/انجمن ایران شناسی فرانسه
8-تاریخ مردم ایران(ایران قبل از اسلام) تالیف شادروان عبدالحسین زرین کوب چاپ سوم 1371 انتشارات امیرکبیر
9-راهنمای زبان های باستانی ایران جلد دوم دکتر محسن ابوالقاسمی چاپ اول 1376
10-کتاب کوچه جلد اول(حرف آ) تالیف شادروان احمد شاملو چاپ سوم 1378 انتشارات مازیار
11-فرهنگ شاه نامه تالیف فریتس ولف چاپ اول 1377 انتشارات اساطیر
12-لغت نامه اثر شادروان استاد علی اکبر دهخدا
13-تاریخ دنیای قدیم جلد سوم(روم باستان) تالیف ف.پ.کوروفکین ترجمه غلام حسین متین چاپ دوم 1335 انتشارات شبگیر
14-فرهنگ آنندراج
15-اقرب الموارد
16-برهان قاطع
به خوشی و شادی و رامش انجام یافت
کی خسرو زاد مهر
ایران شهر
شهریور 7027 (آریایی)ویرایش نخست