جمعه، مهر ۲۲، ۱۳۸۴

ایران دوستی-3



سد سیوند نبرد با هویت ملی




ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
"حافظ"



"ای مرد!هر که باشی و از هر کجا که بیایی
زیرا می دانم که خواهی آمد.
من کوروش پسر کامبوجیه ام
که این پادشاهی را برای پارسی ها ساختم.
تو به این پاره ی خاک
که پیکر مرا در برگرفته است
رشک مبر."
آب گیری سد سیوند و در آب غرقه شدن آرام گاه کوروش بزرگ؛ آرام گاه کامبوجیا ؛ کاخ بارعام ؛ کاخ اختصاصی ؛ گورستان های دوران هخامنشی تا ساسانی ؛ راه شاهی و آن چه که در دشت مرغاب موجود است و از بد حادثه خاری است در گلوی آنان که تاب آوردنش را نمی توانند تنها یک پروژه ی اقتصادی عمرانی نیست که قطعا همانند دیگر ساخته ها هیچ توجیهی نخواهد داشت یگانه انگیزه ای که بالا بردن این سد را موجب می شود از بین بردن تاریخ درخشان و کهنی است که به گفته ی بیشینه ی بزرگان نه به ما نه به نژاد آریا و پارس که به دنیا تعلق دارد تا همه گان ببینند بدانند و آگاه شوند که پدرانشان در روزهای تاریک تاریخ چگونه زنده گی می کردند و چه دست کاری های گران سنگی از خود به جای گذارده اند.
دشت مرغاب این مرکز شکوهمند شکل گیری تاریخ پارسیان که شهر پاسارگاد در سه هزار و پانسد سال پیش به فرمان کوروش بزرگ در آن جا بنا شده دارای جلوه های ارجمندی است که شاید به جرات بتوان گفت در دنیا بی نظیر است.و امروز میبینیم که دشمنان فرهنگ تیشه ی توحش به دست گرفته به جان خشت های آن افتاده اند تا هم سانان طالبانیشان که تندیس بودا فرو میریزانند از دست کاری رغیب جدی ولی در اصل رفیق خانه و گرمابه و گلستانشان خرسند شوند و پشت خود را در هنگامه ای که سوراخ موش به بهای زنده گی می خرند خالی نبینند.به راستی که این اعمال به هر مقصودی انجام شود وحشی گری و نا مردمی بوده وحشیانه تر و تر نامردمی تر توجیهات بی ارزشی است که برای منطقی جلوه دادنش به کار می رود.به یاد دارم سال های پیش مسوول سازمان میراث فرهنگی در جعبه ی جادویی حاضر شد و با زشتی ی تمام از کارخانه ی تولید گچ که در کرمانشاه و نزدیکای کتیبه ی بیستون تاسیس شده بود سخن راند و این که هیچ کاری نمی توانند برای جلوگیری از فعالیت آن بگیرند چون سود و منافع و مصالح مملکت در آن است ولی مجری آن قدر از خودش مردمی و ایران دوستی نداشت تا بپرسد آیا منافع دولت در از بین بردن آثار ملی هم هست یا دست کم مردم از بودن چنین گنجینه ای منفعتی نمی برند؟امروز نیز باز بلندگوی ناآگاهی و مغالطه به دست از توجیه سد سیوند حرف های شگفت می شنویم.مجری طرح می گوید:" هر چند كه ما اطلاع دقيقي از گزارش‌هاي باستان‌شناسان نداريم، ولي آثار مشاهده شده به حدي مهم نيست كه بهره‌برداري از سد را دچار مشكل كند."و کسی نیست بگوید که آیا شما همان آثار مشاهده شده را بررسی کرده ای که چنین می گویی یا چیزی که می خواهید بسازید ده میلیون یک آرام گاه کوروش که پس از سه هزار و اندی استوار به جای مانده توانایی و پابرجایی دارد یا همانند دیگر شاهکارهای هم قطارانتان در همان نخستین آب گیری نشتی می دهد.بهتر است این نادانان در این فاجعه ی بزرگ لب فروبندند و همان تیشه ی توحش را به دست بگیرند که عمله گی بی فرهنگی بیش از هر جنایت و بی سوادی ی دیگری برازنده ی آن هاست.کافی است به این بیندیشیم که اگر قم یا تنها یک امامزاده در یک طرح سد سازی یا ساختمان سازی قرار می گرفت فتوا و نحصن و ویله از کجا تا نا کجا به گوش می رسید.
فراموش نکنیم این نقشه به هیچ روی به آهنگ سازنده گی نیست ما در برهه ای زنده گی می کنیم که گروهی سعی دارند برای ما تاریخی دوباره بنویسند.وقتی از عوام می شنویم که پایه گذار جشن نوروز امام جعفر صادق بوده است و بعد سرنخ را در دهان دروغ پردازان میبینیم همه چیز بر ما روشن می شود که چون نتوانستند بر این باقیمانده از روزهای کهن فایق شوند بدان جلوه ی خودی دادند.باری می گویم خودی چون آن چه در این عملیات سدسازی قرار است از صحنه ی تاریخ محو شود برای این عناصر انیرانی غیرخودی است کفر است خار در گلوست و بودنش به چرب شدن دروغ هایشان لطمه می زند.
پاسارگاد شهری که کوروش بنا نمود دارای یک کاخ برای بارعام دادن بوده است.این کاخ را باغ هایی در بر میگرفته که نشان از سرسبزی این مکان در روزگاران گذشته داشته است.این احتمالا نخستین و قدیمیترین اثر از دوره ی هخامنشیان است .بعد از ان باید از آرام گاه خود کوروش بزرگ نام بریم.یک خانه متشکل از چهار دیوار.اثری از معماری ی دوران هخامنشی که مانند آن را در نقش رستم و در کعبه ی زرتشت نیز میبینیم.و مدارک نشان میدهد که بنای اصلی خانه ی کعبه با نام پارسیک خانه ی کیوان به احتمال غریب به یقین متعلق به این دوره است. نخستین خط میخی موجود از دوران هخامنشی از کوروش بزرگ نیز در این جا قرار دارد که متن آن چنین است:"من هستم کوروش شاه هخامنشی."و همین طور پیکره ی انسان بال دار متعلق به کوروش بزرگ همان پیکره ای که گروهی از مستشرقین به اشتباه به کوروش کوچک برادر اردشیر دوم نسبت می دهند که به طمع پاشاهی با مزدوران یونانی که گزنفون نیز در میانشان بود جنگید و شکست خورد و در همان کارزار کشته شد.شرح این جنگ درمنظومه ی آنا باز مشهور و انگیزه ی ساختن اشعار زیادی شده است.از جمله سن ژون پرس که منظومه ی آناباز او نوشته شده در سال هزار و نهسد و چهل و دو شهرتی جهان گیر دارد و در آن شکوه تمدن هخامنشی نقاشی شده است:
"خوشا پیشگاه سراپرده های پرشکوه!خوشا نیروی من در میان شما!و نیتی به پاکی نمک؛ انجمن خویش را در روشنی روز بر پا می دارد."
و آن چه به تلاش غربی که طبعا می بایست به اسکندر اقبال بیشتری داشته باشد چنین شکوهمندانه ترسیم می شود به دست شرقیان پیرو خط اسکندر به آسوده گی ویران می گردد.
اثر دیگر از دوره ی هخامشیان همانا آرامگاه کامبوجیا پسر کوروش است.و سپس میرسیم به راه شاهی که داریوش بزرگ آن را بنا نمود همان جاده ی معروف که از تخت جمشید به پاسارگاد و بعد ها تا شوش و تا سارد امتداد یافت و در سراسر راه مرزبانان و سربازان هخامنشی امنیت مسافرین و چاپارها و مرسوله ی پستی و تجارتی را تامین می کردند.در کل هشت بخش بزرگ از این اثر متمدنانه نیز از بین خواهد رفت. و وقتی همه ی این ها را کنار این مهم بگذاریم که نم ناشی از آب گیری سد به پایه ها و سازه های تخت جمشید نیز آسیب می زند و در دراز مدت کاری که خلخالی تنوانست با آن بکند را انجام خواهد داد می توان گفت که انتخاب این مکان برای این پروژه بسیار به جا بوده چون آثار دوره ی هخامنشی را یک باره نابود خواهد نمود و می توان پس از چهل پنجاه سال مدعی شد چنین تمدن چه در ایران و نه در هیچ جای دنیا نبوده است.
از آثار هخامنشی که بگذریم دو گورستان مربوط به دوره ی اشکانی در این نقطه یعنی دشت مرغاب وجود دارد که با آغاز آب گیری از بین خواهد رفت.در کنار این هفت کیلومتر مرز سنگی مربوط به اشکانیان نیز نابود خواهد شد.
از دوره ی ساسانیان تعدادی گورستان در این نقطه موجود است که آن ها نیز سرنوشتی جز نیستی ندارند.
اما تمام آثار موجود در دشت مرغاب و تنگه ی بلاغی متعلق به این سه امپراتوری کهن نیست بخشی از آثار پیش از هخامنشی متشکل از چند تپه غار کارگاه ذوب فلز و محل سکونت مردم نخستین نیز در جا هست خردمند مردم کافی است دمی بیندیشد بررسی دقیق تر و علمی تر این مناطق چه روزنه های روشنی به سوی زمان ناشناخته گشوده خواهد کرد.به خصوص که بخش بزرگی از این مناطق دست نخورده باقی مانده اند و هیچ جستار و تلاش باستان شناسی در ان انجام نشده است.کارشناسان می گویند محوطه ی پشت سد سیوند به اندازه ی پنجاه سال ظرفیت کاوش باستان شناسی دارد.و این نمایان گر چه اسناد و مدارک گران بهایی است که بسیاری از ناگفته های تاریخ را بر ما بازگو خواهد کرد.
با توصیفات بالا و توجه به هشدار بیشینه ی کارشناسان که آثار راه شاهی کاخ بارعام کاخ خصوصی آرام گاره کامبوجیا گورستان ها و تپه ها و آثار پیش از تاریخ متعلق به انسان غار نشین مستقیما در آب گیری این سد نافرخنده از بین خواهد رفت و پاسارگاد و تخت جمشید دیگر قربانیان این پروژه هستند وظیفه ی هر ایرانی است که با این عمل بی فرهنگی مبارزه کند.متولیان این امر در دادگاه بایستی محاکمه شوند و به سزای اعمال زشت خود برسند.به راستی چه جرمی بالاتر و بدتر از نابود ساختن تمدن در دنیا وجود دارد.به جرات می توان گفت از بین رفتن این آثار باستانی نه تنها لطمه به ایرانی که ضربه ای به فرهنگ کل جهان است.این آثار دیگر متعلق به مردم ایرانی ها نیست بیانگر یک برهه از زنده گی کل مردم جهان است.و حفظ و پاس داشت ان بر همه واجب و بایا می نماید.
در پایان یادآور می شوم از بین بردن مفاخر یک ملت که به گواهی تاریخ درخشان ترین فرهنگ ملل را دارا بودند جز از دست فرهنگ ستیزان از کسی دیگر ساخته نیست.آن ها که می خواهند تاریخ را طوری دیگر دوباره بنویسند همان ها که مزدورانشان در کتاب هایشان کوروش را ستمگر می خوانند و داریوش را بدون هیچ کار برجسته ای خوانده اند با بودن دشت مرغاب و آثار گران بهایش نمی توانند به فرورفتن این چربک ها در مغز مردم مطمین باشند ولی چون این ها از صحنه ی جهان پاک شد چه کسی می تواند ادعا کند تمام این ها روزی بوده اند و از کجا معلوم افسانه ای بیش نبوده است.می بینید که ما در برابر آینده گان نیز مسوولیم تا فرزندانمان و فرزندان فرزندانمان سرکوفت بی هویتی نخورند و داغ بنده گی بر پهلویشان گذارده نشود به بهانه ی مدنیت و مذهبیت زیر بار غارت گرفته نشوند و به دلیل نداشتن تاریخی برازنده شیفته ی بت های دروغین نشوند فرزندان آینده ی دیار آریا باید بدانند بنیان نخستین قانون حقوق بشر به دست مردی پی ریخته شد که امروز در سددند آرام گاه و آثارش را ویران کنند.وتمام این ها دلایل دیگری است که چرا این سد یک فاجعه است و بایستی جلوی آن را گرفت.
بشود که فرزندان پاک و دلاور آریابوم ندای پدر بزرگ خود کوروش را گوش جان بسپارند دست در دست هم دیوانی که به خانه ی نیا و پدرانشان یورش برده اند را شکست دهند و از ان جا بیرون کنند.در این نبرد هویتی مزدا اهورا و امشاسپندان گرانمایه و فرشته گان نگهبان ایران نیز پشت پناه همه شان باد.
پشت و پناه همه مان باد.
ایدون باد و ایدون تر.


کی خسرو زادمهر
مهر ماه هفت هزار و بیست و هفت آریایی

شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۴

ایران دوستی-2



مهرگان خجسته باد


در این نسک می خوانیم:
پیش گفتار
مهر در آیین میترایی
مهر در آیین اوستایی
اعمال منسوب به مهر
مهرگان
مهر در دیگر ممالک
مهر در دیگر ادیان
مهر و ایرانیان



"مهر را می ستاییم.کسی که دارای دشت های پهن است.کسی که از کلام راستین آگاه است.زبان آوری که دارای هزار گوش است.خوش اندامی که دارای هزار چشم است.بلند بالایی که در بالای برج ایستاده.زور- مندی که پاسبان بی خواب است.
می ستاییم مهری که در گرداگرد مملکت است.
می ستاییم مهری که در میان مملکت است.
می ستاییم مهری که در بالای مملکت است.
می ستاییم مهری که در پایین مملکت است.
می ستاییم مهری که در پیش مملکت است.
می ستاییم مهری که در پشت مملکت است."
مهر یشت-کرده ی سی و پنج
.

ایرانیان باستان هر روز از ماه را به یاری فرشته ای یا آفریدگاری می گذراندند که آن فرشته بر آن روز موکل و نگاه بان بود.نخستین روز هر ماه به نام پروردگار جهان (هرمزد) نامزد شده که از سر فرخنده گی آن در نخستین ماه آن جا که روز و ماه سال هر دو یک بوده و نخست یعنی هرمز فرودین جشن نوروز برپا می شده است.
برگزاری جشن در روزهایی که نام ماه با نام روز برابر می شد مرسوم و باوری کهن و البته مذهبی بوده است.از آن است نوزدهم فروردین به نام فروردینگان دوم بهمن بهمنچه(بهمنگان) سوم اردی بهشت اردیبهشتگان و...تا شانزدهم مهر ماه که جشن مهرگان برگزار می شد.
مهر که در اوستا میترا آمده است.فرشته ی فروغ و روشنایی و موکل بر جنگ و صلح می باشد.که در خود اوستا و پخش یشت ها فصل مهر یشت که به خود وی تعلق دارد به فراوانی پیرامون وی سخن رانده شده است.
نباید فراموش کنیم که میترا پیش از ظهور زرتشت در دوره ی پرستش عناصر طباعی یکی از خدایان بوده است.و از قضا یکی از بزرگترین و والاترین پروردگاران که میترایی ها یا میتراپرستان نه تنها در ایران که در دیگر مناطق جهان نیز بوده اند و آوازه ی نام این پروردگار از داخل فلات ایران گذشته و به روم نیز رسیده بود.این خدا با نام و ویژه گی مشخص فروغ که بعدها در گاه فرشته شدن در آیین زیرتشتی نیز آن را با خود همراه داشت شناخته می شد.و آن چه که از خود فروغ و روشنایی می داشت طبعا از نشانه های میترا شناخته می شد و در نزد پیروان او مقدس.از آن است خورشید روشنی و گرما بخش گیتی و نماینده ی آن بر روی زمین یعنی آتش.
در باورهای ایرانیان آمده است که میترا گاوی را می کشد و از خون آن که بر زمین ریخته می شود همه جا سرسبز می شود و از بر این معجزه درخت رز(تاک)می روید.اهریمن حشرات را به سوی جسد گاو می فرستد تا او را مسموم کنند و از سرسبزی جلوگیری کنند ولی چنین نمی شود نطفه ی گاو به آسمان رسیده به دست ماه تطهیر می شود.و این روح گاو همان فرشته ایست که امروز به نام گوشرون موکل و نگاه دار تمام چارپایان سودمند است.از این افسانه ما به مقام مهر که پروردگاری در یک جامعه ی دامپرور است پی می بریم در این جامعه مردم با سختی های خاص ان روزگار می جنگند لذا نیازمند یک نیرودهنده ی جنگجو و دلیر هستند که مهر این وظیفه را انجام می دهد.
همان طور که گفتیم پس از کشته شدن گاو به دست میترا گویی روح زنده گی در زمین دمیده شد.از این جهت است که در ادبیات پارسی ما واژه گانی به نام "آب حیوان" داریم.آن سان که حافظ می فرماید:
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
یا مولانا که می گوید:
آب حیوان باید مر روح فزایی را
ماهی همه جان باید دریای خدایی را
و منظور خون همین گاو ازلی است که به دست میترا قربانی میشود.و سرسبزی به دنیا ارمغان می شود.
در سردر خانه های قدیمی معمولا تصویر میترا دیده میشد که گاو را کشته بود و دو بچه در دو طرف او دو تا مشعل روشن به دست گرفته بودند.این دو کودک در اصل همان روز و شب یا اگر بهتر بگوییم خورشید و ماه هستند.خورشید که چشمه ی روشنایی گیتی است در روز و ماه روشن گر شب هر دو از سر روشنایی و فروغی که به جهان عرضه می کنند در کیش میترایی ارجمند هستند.در کیش میترایی خورشید تصفیه کننده ی نطفه ی انسان و ماه تصفیه کننده ی نطفه ی جانواران است.از این باورها که بعدها عینا وارد کیش زرتشتی شد ما به نقش مهم جانوران در زنده گی بشر روزگار کهن به خوبی آگاه می شویم.زنده گی این مردم رابطه ی تنگاتنگی با دامهایشان داشته است برای همین است که سرسبزی و طراوت زنده گی از خون گاو که چارپایی بس سودمند بوده و هست تراویده گردیده است.
اما نکته ی دیگری که میترا را با بشر کهن مربوط می سازد محل زنده گی اوست.در کیش میترایی میترا از یک دختر باکره زاییده شد و در غار یا سردابه ای زنده گی میکرده.روزی به همراه سگ خود به شکار می رود بر گرده ی گاو می پرد و سم هایش را می گیرد و بر دوش خود می کشد و با خود به داخل سردابه می برد و در آن جا او را قربانی می کند.ضمن این که ما در این جا به یک حیوان سودمند دیگر یعنی سگ بر خوردیم.
از این جاست که پیران کیش میترایی پرستشگاه خود را دخمه ای قرار داده اند.آن ها به داخل سردابه میروند سردابه ای که دارای هفت پله است.این به احتمال قریب به یقین نخستین باری است که عدد هفت وارد ادبیات و فرهنگ و البته باورهای عامیانه ی جهان می شود و جنبه ی تقدس پیدا می کند.به خصوص وقتی بدانیم پیروان کیش میترایی در طی مدارج خود از هفت مرحله می گذشتند.سبعه ی ثابته(هفت ستاره) سبعه ی متحرکه(هفت سیاره) هفته که از اقوام سومری آمده.و وقتی بدانیم سومری ها حدود چهار هزار سال پیش از میلاد زنده گی میکردند ما به تاریخچه ی کهن آیین میترایی نیز پی می بریم.
باری مهرپرستی یا میترایی یکی از کهن ترین ادیان موجود در دنیاست که خواستگاه ان ایران زمین بوده و از آن جا به بسیاری نقاط دیگر دنیا نیز رسید.
البته خود آیین میترایی در طی دوران دچار تغییرات شد همان گونه که آمد نخست در کنار چند چیز دیگر مورد پرستش واقع می شد از جمله ماه که نطفه ی گاو را پاکیزه نمود و همینطور خورشید که نشانه ی روشنی و گرما بوده و برای انسان کهن که به دستگاه های گرمایشی امروزی آراسته نبوده بسی ارزشمند پس بیهوده نبوده که او را هم بسان پروردگاری بخشاینده و مهربان ستایش کند.از همین جاست که خورشید و فروغ روشنی بخش و گرماسای آن با میترا که پروردگار فروغ و روشنی است در هم می آمیزد و همه ی ویژه گی های خورشید در قامت میترا روشن و هویدا می گردد.و بدین گونه میترا مبدل به پروردگاری یکتا می شود.و این نخستین آیین یکتاپرستی در جهان است.
پس اگر امروز با شنیدن نام میترا ناخودآگاه وی را پروردگار خورشید می خوانند خبطی است که از روزهای باستان ساخته شده و به ما رسیده است.اگرچه آن گروه که به متون کهن همچون اوستا همدمی دارند می دانند که خورشید نیز مانند مهر در یشتی جداگانه ستوده شده و از این ها گذشته پاسداری از روز یازدهم هر ماه به دست خورشید انجام می گیرد و تمام این ها نمایان گر جداگانه گی ی خورشید و میترا از یکدیگر است.
پس از پیدایش زرتشت و باوریدن به این که آن چه خوبی و نیکویی است از جانب اهورمزدا آفریده شده و دنیا عرصه ی نبرد خوبی و بدی زیبایی و زشتی پاکی و پلیدی میان اسپنته مینو فرستاده ی اهورامزدا و انگره مینو فرستاده ی اهریمن است و این که اهورامزدا برای پیروزی در این نبرد دشوار دست به آفرینش مردم زده تا او را در این نبرد یاری کنند پروردگاران کهن همچون مهر و تیشتر و ناهید به اندام فرشته گان در آمدند که هر یک در امری از سوی اهورامزدا ماینده گی دارند و با دشمنان آن که از سوی اهریمن در صدد ویرانی و از بین بردن هستند را مبارزه می کنند.در این صحنه ی نبرد میترا به فرشته ی موکل بر فروغ و روشنی و جنگ و صلح مبدل شده است.و البته فرشته ای که به قول اوستا با هزار چشم و ده هزار گوش بر بلندای برجی مراقب است که ایرانیان به جز راستی چیزی نگویند و پیمان نشکنند.مثلا در مهریشت کرده ی ششم و فقره ی بیست و سوم می خوانیم:
"تو از احتیاج از احتیاجات ما را برهان.ای مهری که به تو دروغ گفته نشد تو توانی که تا ابد به مردان پیمان شکن بیم و هراس مستولی سازی...."
یا در مورد پیمان شکنی در فقره ی هژدهم از کرده ی پنجم می خوانیم:
"اگر به او بزرگ خانواده دروغ بگوید یا بزرگ ده یا رییس ناحیه یا شهریار مملکت آنگاه مهر غضبناک و آزرده خاطر خانه و ده و ناحیه و مملکت و بزرگان خانواده و بزرگان ده و روسای ناحیه و شهریاران مملکت و سروران مملکت را تباه سازد."
همین سوده ها ما را به این مهم می رساند که تا چه مایه دروغ و دروغ گویی نزد ایرانیان زشت و مذموم و زننده بوده که برای محافظت مردم از دروغ فرشته ای از سوی اهورا مزدا نماینده شده است.این که باز در یشت ها می خوانیم:
"دروغ مگو چه به پیرو دین اهورا مزدا و چه ان کس که پیرو دین اهورا مزدا نیست."
نشان می دهد که کار زشت نزد ایرانیان جدای از محل کاربرد آن ممنوع بوده و هست و پیروان کیش مزدیسنا می بایست از آن دوری کنند.و میترا فرشته ای است که از راستی نیز پاسداری می کند.
میترا به همراه سروش فرشته ی وحی و رشن فرشته ی دادگری مسوول رسیده گی به اعمال مردم پس از مرگ و هنگام رستاخیز می باشد.
میترا در اوستا هماره با صفت دارای دشت های فراخ همراه شده است.و آن چه که از این کتاب ارجمند به ما گزارش می شود این است که او(میترا) بر فراز کوه هرا در جایی که نه شب است نه روز نه سرما نه گرما نه ناخوشی ونه بیماری بیدار و به هوش با هزار چشم و هزارگوش به دیده بانی اعمال مردم می- پردازد.میترا همیشه بیدار است و هرگز به خواب نمی رود.و با دیوان دورغ زن می جنگد.
در فقره ی نخست از کرده ی نخست مهر یشت مقام میترا در پرستش هم سنگ اهورا مزدا آمده است و این از زبان خود اهورا مزدا گفته شده است:
"اهورامزدا به اسپنتمان زرتشت گفت:ای زرتشت هنگامی که من مهر دارنده ی دشت های فراخ را بیافریدم او را در شایسته ی ستایش بودن مساوی در سزاوار نیایش بودن مساوی با خود من که اهورامزدا هستم بیافریدم."
و این را اهورا مزدا تنها یک بار دیگر در وصف مقام تیشتر در تشتریشت بیان می کند.و این نمایان گر قدمت این دو فرشته است که به پیش از آیین زرتشتی می رسد.و حق ورجاوندی ی کهن آن ها و احترام به پیروان آنان به خصوص میترا که وصف پروردگاریش در بالا آمد می باشد.
میترا گله و شکایت مردم دردمند و نیازمند را میشنود و به یاری شان می آید:
در کرده بیست و دو فقره هشتاد و پنج آمده:
"گله مندی که به او شکایت برد آوازش تا به ستارگان زبرین برسد.به گرداگرد زمین طنین اندازد در روی هفت کشور منتشر شود."
و آن گاه در ادامه در فقره ی هشتاد هفت می گوید:
"از کسی که مهر دارنده دشت های فراخ خشنود است به یاری وی شتابد اما از کسی که مهر دارنده ی دشت های فراخ آزرده است خانه و ده و شهریاری وی را ویران کند."
گفتیم که میترا هماره بیدار است و با دیوان می جنگد یکی از این دیوها دیو خواب است.دیوی که درست کاری انجام می دهد که نزد میترا وجود ندارد یعنی خوابیدن.این دیو بوشینستا نام دارد که میترا به گرز سد پر زراندود خود در تعقیب اوست و این دیو بدنهاد را به هراس می اندازد.
میترا پس از فرشته شدن و خارج شدن از گردونه ی خدایی در آیین اوستا همچنان برخی از نقش های پیشین خود را حفظ کرده است.گفتیم که مهر در اوستا فرشته ی فروغ و روشنایی و جنگ و صلح وپیمان مبارزه با دروغ است.هر چند که این نقش ها تا حدی با هم تفاوت دارند ولی با تفسیر باطنی می توانیم همه را از یک جنس و خانواده بدانیم و بگوییم دروغ درست همان تاریکی و تیره گی است و پایبندی به پیمان موجب روشنایی زنده گی می باشد ولی وظایف مهر از این فراتر می رود وگاه بر اموری قدرت دارد که بایستی باور کنیم پس از پیدایش کیش زرتشتی خلع میترا از تمام اختیارات پروردگاریش شدنی نبوده است.در فقره ی شست و یکم و کرده ی پانزدهم میبینیم که او زیاد کننده ی آب ها هم هست کاری که بر حسب ارتباط با آب به اردویسور ناهید(فرشته ی موکل بر آب) در حوزه ی اختیارات این فرشته است.
"....کسی که همیشه به پا ایستاده است پاسبان دلیر زبان آوری که آب ها را زیاد می کند استغاثه را بشنود باران بباراند گیاه ها برویاند...."
مهر با توجه به این که فرشته ی موکل بر جنگ نیز هست در سرتاسر مهریشت یشت متعلق به او با ادوات جنگی چون سپر سیمین گرز زراندود تازیانه گردونه چکش و...متصور شده که دیوان و دروغ پرستان را تعقیب می کند و از مملکت ما دور می کند.
در اوستا به هر فرشته ای گیاهی نسبت داده شده که این مقام بالای گیاه و کشاورزی را نزد ایرانیان باستان می رساند.مثلا گیاه متعلق به امشاسپند بهمن یاسمن و اردیبهشت مرزنگوش و یا شهریور اسپرغم است از آن جا که مهر فرشته ی پیوند و پیمان هم هست و باعث محکم شدن میثاق ها می گردد گیاه موسوم به او مهرگیاه است و گفته اند آن گیاهی است که از یک ریشه دو شاخه ی روبه روی هم بیرون امده است.که به واسطه ی این روبه رویی و همنشینی یک جور هم پیمانی اراده شده است.
این را نیز بگوییم به رغم این که امروز میترا از نام هایی است که برای بانوان به کاربرده میشود(و چه نام برازنده ایست.) اما خود ایزد میترا و فرشته ی میترا زن نبودند.این را هم توصیفات اوستا و مهر یشت نشان می دهد که نمایشی از یک سرباز ترجیحا مرد دارد و همین که در مواردی که ما یک فرشته ی بانو داریم توصیفات اوستا این زن بودن را کاملا نشان می دهد مانند فرشته اردویسور ناهید.همین طور این کلمه با پساوند های خود به عنوان نامی مردانه ثبت شده است مانند میترادات(مهرداد)و جدای از این همه ی مجسمه های باقی مانده از روزگار باستان در اروپا وی را به صورت یک مرد نشان داده است.گفتیم مجسمه های باقی مانده از میترا در اروپا چون از بد روزگار جای مجسمه ها و مهرابه های میترا در میهنش ایران زمین خالی است و جز چند سنگ نبشته ما نشان دیگری از او نداریم. زیرا که به دست تبرهای نادانی و بی فرهنگی و نامردمی ویران شده است.بشود که فرزندان مهر در میهن وی جایی که میترا از ان پاسبانی می کند تندیس وی را به نمایش بگذارند و مهرابه های ویران شده به فرمان محمد باقر مجلسی و اسلاف تاراج گرش را بازسازند.
باری میترا مانند دیگر فرشته ها نگاهبانان ایران زمین هستند.که این مرزو بوم کهن را از لشگر دشمن از تنگسالی و از دروغ نگاه می دارند.باشد که ما نیز در این انجام دشوار به یاری آن ها رهسپار شویم و آریابوم را از برای ایرانیان پاکیزه و درست نگاه داریم.
اما ایرانیان باستان تنها دو فصل بهار و زمستان داشتند و از برای این دو جشنی بزرگ برپا میداشتند.که جشن آغاز بهار نوروز و جشن آغاز زمستان مهرگان بوده است.
همان گونه که رسم نوروز بسی کهن تر از اوستاست و در دوران اساطیر به جمشید نسبت داده می شود به بیراهه نرفتیم اگر پیشینه ی مهرگان را هم به زمانی کهن تر از اوستا و جشن های معمول برابری نام روز و ماه تعیین نماییم.به خصوص در کتیبه های هخامنشی که جز اهورامزدا از هیچ فرشته ای نام برده نشده باز ما نام مهر و اناهیتا را در ان جا می بینیم.این جشن مهرگان که نزد هخامنشیان نیز برگزار می شده به نام میتراکانه خوانده می شده است.
اما آن چه که مناسبت این روز فرخنده را با جشن ها معین می کند در کتب پیشینان فراوان آمده است.که در این روز مشی و مشیانه(همان آدم و حوای سامی. بعید است این از باورهای اصیل ایرانیان باشد احتمالا از بابلی ها گرفته شده و خود بابلی ها آن را به دین یهود نیز وام داده اند و از ان جا وارد اسلام شده است.) در این روز از کیومرث زاده شده اند.
ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه عن القرون الخالیه آورده است: "خورشید در چنین روزی ظاهر شد.و در این روز فریدون بر ضحاک دست یافت."
در تاریخ بلعمی هم آمده که "آفریدون در این روز(مهرگان) به ضحاک دست یافت و وی را بکشت."
می دانیم که آفریدون ضحاک را نکشت.می خواست او را بکشد ولی اهورامزدا او را جلوگیری می کند و می گوید اگر ضحاک کشته شود از خون وی خرفستر(جانوران موزی مانند موش و پشه و مار و وزغ و ملخ) رشد می کند و جهان را ویران می کند.آفریدون ضحاک را در دماوند به بند کشیده است و در زمان ظهور سوشیانس(موعود زرتشتیان) سام پسر گرشاسپ از خواب بیدار می شود و او را می کشد.
در شاه نامه مهرگان روز تاج گذاری فریدون می باشد.
به روز خجسته سر مهر و ماه
به سر بر نهاد آن کیانی کلاه
زمانه بی اندوه گشت از بدی
گرفتند هر کس ره ایزدی
هرچند آمدن صفت "خجسته" شاید این اندیشه را همراه داشته باشد که خجسته گی این روز به تاجگذاری فریدون نیست بل که تاج گذاری فریدون با این اتفاق فرخنده منطبق شده است وگرنه پیش از آن نیز این روز خجسته بوده است.از طرفی در گهنبار یعنی شش مرحله ای که اهورامزدا در طی آن جهان را آفرید نامی از آفرینش خورشید و ماه نیامده است شاید بتوان مهرگان را جشن ویژه و کهنی به مناسبت آفرینش روشنایی دانست.و چون گفتیم میان خورشید و مهر تفاوت وجود دارد احتمالا ماه نیز که دارای فروغ و روشنایی است در کنار خورشید دو آفریده ی مهر(پروردگار) در این روز ستایش می شدند.
جشن مهرگان در اصل شش روز طول می کشیده از روز مهر مهر یعنی شانزدهم مهر آغاز و تا رام مهر یعنی بیست و یکم مهر ادامه داشته است.روز مهر مهر را مهرگان عامه و روز رام مهر را مهرگان خاصه می نامیدند.در یک باور کهن آمده است که جهان در این شش روز مهرگان آفریده شد.
قطعا مهرگان همانند نوروز آداب معینی نیز داشته است که بدبختانه از سر تاراج این کهن بوم و بر به دست دیوان انیرانی از آگاهی آن امروز بی بهره ایم.ولی گفته اند که در این روز پادشاه می رقصید و مردم به یکدیگر هدایا می دادند.
در کیش میترایی آتش و آب دو عنصر مقدس هستند.آلودن آب گناهی بزرگ و نابخشودنی است برای همین ایرانیان دستور های اکیدی در پاک داشتن آب داشتند و رعایت می کردند این دستور ها به آیین زرتشتی نیز رسید.همان گونه که هرودوت در تاریخ خود می نویسد:"ایرانیان در آب روان نمی شاشند..."
وظیفه ی حفظ و پاک داشتن آتش نیز دیگر امری است که در آیین میترایی و بعدها زرتشتی سفارش شده است.این که زرتشتی ها در برابر آتش سخن نمی گفتند و دهان بندی به نام پنام بر دهان می بستند به خاطر این احترامی بوده که از کهن روز و از زمان کشف آتش و پیدایش آیین میترایی برای آن قایل بودند.ایرانیان که از آتش برای بهبود زنده گانی خود سود می جستند آن را از خطر خاموشی و آلوده گی نیز حفظ می کردند و این نکته ی بسیار جالبی است که این قوم تا چه حد دوراندیش و آگاه بودند.
پیروان کیش میترایی مراسم آیینی خود را در سردابه ها در جایی که ماننده ی مکان زیست و زایش میتراست به جای می آوردند.نام این مکان مقدس مهرابه بود.که از دو واژه ی مهر که همان میترا است و فروغ و روشنایی را معنا می دهد . آب دیگر عنصر مقدس نزد ایرانیان ساخته شده است.معمولامهرابه ها هفت پله یا سکو تا مکان عبادت داشتند و پیروان می بایست از این پله ها بگذرند.این هفت پله استعاره ای از هفت مرحله ی موجود در کیش میترایی است.میترایی ها در طی طریق خود می بایست از هفت مرحله عبور کنند در هر مرحله آداب و اعمالی خاص انجام می گرفت.در مرحله ی هفتم که مرحله ی پایانی بود از آبی که در کیش میترایی مقدس بود جرعه ای به پیروان نوشانده می شد.از این پس آن که بدین مرحله رسیده بود خود از نگاه بانان آیین میترایی به شمار می آمد و وظیفه ی پاسبانی از کیش میترایی را بر گردن داشت به این افراد مهربان(نگاه دارنده ی مهر) می گفتند.
به پیشوای کیش میترایی مغ می گفتند.مغ از وازه ی ماگو می آید که بعد ها نزد عرب تبدیل به مجوس شد.و به غیر مسلمان اطلاق گشت.و همین طور به خاطر احترام و ارادت میترایی ها به آتش معنی ی جادوگر را نزد اروپاییان پس از قدرت گرفتن مسیحیت و تعقیب و آزار میترایی ها این واژه پیدا کرد.
اما مغ یعنی بزرگ.و در اصل به پیشوای کیش میترایی گفته می شود هرچند بعدها زرتشت نیز این مقام را برای خود برگزید.ولی نباید این کلمه با پیشوای کیش زرتشتی که موبد نام دارد مشتبه شود.
نزدیکی کشور روم با ایران زمین و مراودات و روابط این دو کشور با هم که البته بیشتر مواقع با جنگ همراه بود این دو کشور را با آداب و باورهای یکدیگر بیش از پیش آشنا ساخت یکی از ارمغان های ایران به روم آیین میترایی بود.که البته تعیین زمان راه یابی آن آسان نیست.آیین میترایی که بر پایه ی مهرورزی و دوستی و راستی و پاکی و مبارزه با دروغ و پیمان شکنی و در یک کلام جوان مردی بنا نهاده شده بود به مرور زمان نزد رومیان رایج شد و توانست مذهب رسمی آن نواحی شود.در بسیاری از شهرها و کشورهای اروپا چون ایتالیا انگلیس فرانسه اتریش بلغارستان آلبانی و...مهرابه هایی برای ستایش میترا ساخته شد.و حتا امپراتور کومدوس نیز به کیش میترایی گروید و در تپه ی مقدس کاپوتولینو مهرابه ای از برای میترا ساخت.در بدبینانه ترین حالت پرستش میترا در روم یک قرن پیش از مسیح بوده است.(هرچند نظریه ی آشنایی یونان با میترا در زمان حمله ی اسکندر گجسته معتبر است.)و تا سده ی چهارم ادامه داشت و این روزها که برابر بود با پیدایش آیین جدیدی در اروپا به نام مسیح با ظهور مدافعان سرسختی چون امپراتور کنستانتین تعقیب و آزار پیروان کیش میترایی شدت گرفت.و اندک اندک پیروان آن در طی سیاست های سرکوب کلیسایی کشته یا متواری شدند و آیین میترایی در غرب رو به زوال گذاشت.نیکوست گفته ی ارنست رنان فیلسوف بزرگ فرانسه را نقل کنیم که:"اگر مسیحیت به بلایی زودرس گرفتار شده بود امروز میترا آیین فراگیر جهانی بود."
باری کشیشان که دکان دین فروشی خود را کساد میدیدند راه نجات خود را در سرکوب آیین میترایی گرفتند ولی آن ها خود می دانستند دین نوینشان بدون هیچ پشتوانه و تعریفی چقدر بی مایه و صقیل است و خنده دار است. آن ها خود به بزرگی و زیبایی باورهای میترایی ایمان داشتند برای همین به مرور زمان باورهای میترایی را سرقت کردند و وارد آیین خود نمودند.و در کمال پررویی گفتند:"ما با این که کوشش می کنیم کسی مراسم مذهبی مان را نبیند ولی عجیب است که این جادوگران(میترایی ها) همه ی اعمال ما را انجام می دهند.هرچند مورخ خوش سخنی در پاسخ ان ها گفته:"و عجیب تر این که این جادوگران اعمال شما را مدت ها پیش از میلاد مسیح از شما دزدیده اند."
گفتیم که میترا نماد فروغ و روشنایی بود برای همین میترایی ها کوتاه ترین شب سال را به نام زایش میترا جشن می گرفتند و این همان روز بیست و پنجم دسامبر است که امروز با نام یلدا یا میلاد مسیح نزد مسیحیان جشن گرفته می شود.
دیگر این که میترایی ها یک روز در هفته را به میترا اختصاص می دادند دست از کار می کشیدند نام آن روز نزد میترایی ها خورشید روز بود.پیروان مسیح نیز یک روز را به نام روز خداوند نامزد نمودند ولی جالب این که همچنان دم خروس این سرقت وجود دارد.باری این روز را در انگلیسی Sunday و در آلمانی sunntag میخوانند که عینا روز خورشید معنا می دهد.
گفتیم که مهر از مادری باکره چشم به جهان گشود.و داستان زایش عیسا از باکره ی مقدس از این جا اقتباس شده است.
گفتیم که در مهرابه هنگام نیایش میترا از آب مقدس به زایرین نوشانده می شود و همین طور نان و این همان مراسم عشای ربانی مسیحیان است.
امروزه در کلیسا ناقوس به صدا در می آورند در حالی که میترایی ها قرن ها پیش هنگام نیایش زنگ به صدا در می آوردند و این زنگ در تمام مهرابه ها موجود بوده است و از ادوات لازم نیایش به شمار می رفته است.
غسل تعمید مسیحیان نیز سرقت آشکار دیگری از کیش میترایی است که آب و قداست آن جزو لاینفک نیایش مهر است.و شست و شویی خاص برای طی هر یک از هفت مرحله ی آن الزامی است.
مهریان به نیابت از خورشید و به خاطر ارادتی که به روشنی داشتند هنگام برگزاری نیایش شمع روشن می کردند و این رسم به آیین نوین نیز راه یافت.
داستان عیسا بره به دوش به باور میتراییان که میترا گاو ازلی را به دوش گرفت و با خود به سردابه اش برد نزدیکی ی روشنی دارد.باز هم دلیل دیگری است که اگر میترا نبود مسیح هم وجود نداشت.
آن چه که در سنگ نیشته ها به جای مانده میترا را در حال دادن حلقه ی مهر که یک فروغ یا فر است به پادشاهان نشان می دهد.مثلا در طاق بسطام میترا را میبینیم که حلقه ی مهر به شاپور دوم(شاپور ذوالاکتاف)می بخشد.این حلقه یک به علاوه یا صلیب است که در اصل دسته ی حلقه است و بر سر آن یک دایره قرار گرفته است.بسیاری از مستشرقین معترفند که نشان دین عیسا که یک صلیب است از همین حلقه ی مهر برگرفته شده است.
آیین میترایی آیین مهرورزی بخشاینده گی آزادمنشی است ان چه ویژه گی ارزنده برای مردم در دنیاست در این آیین یافت می شود اصولا چه چیز زیباتر از این که مردم در برابر تاریکی بجنگند و نور را یاری بدهند تا سرتاسر گیتی را روشن نماید.کیش میترایی پس از مدتی رکود و رخوت در ایران پس از اسلام نیز جان گرفت و به حرکت در آمد.این که حافظ می گوید:
مريد «پير مغانم» زمن مرنج اي شيخ
چراكه وعده تو كردي و او بجا آورد
یا:
جام مي گيرم و از اهل ريا دور شوم
يعني از اهل جهان پاك دلي بگزينم
بر دلم گرد ستمهاست خدايا مپسند
كه مكدر شود آئينه « مهر آئينم»
نمایان کننده ی اندیشه های میترایی در او در پایان عمر است.
علامه طباطبایی نیز که عمری به نوشتن تفسیر المیزان گذران نموده بود در پایان عمر سروده ی زیبای کیش مهر را از خود به جای گذاشت که استاد بزرگ شهرام ناظری نیز با آن صدای دلنشینش آن را خوانده است.علامه طباطبایی در این سروده خود را پیرو کیش میترایی می خواند:
همی گویم و گفته ام بارها
بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در «کیش مهر»
برونند زین جرگه هوشیارها
و این تنها دو نمونه از تاثیر آیین میترایی در ایران زمین پس از مدتی خاموشی و افول است.بررسی و پژوهش پیرامون این موضوع خود می تواند سرفصل جستاری دیگر باشد.
بشود که این فرشته ی بزرگ و توانا نگاه پر مهر و یاری گر خود را بر ایران زمین بیندازد. بر دیوان دروغ و پیمان شکنی که امروزه بر سرزمین ما سایه انداخته اند چیره شود و از یاوری های ما در نبرد با اهریمن و دیوان بد نهاد خشنود شود.
میترا یک فرشته ی ایرانی است همان گونه که روزی پروردگاری ایرانی بود.به هر جای دنیا هم که رفت و پیروان بسیار یافت باز هم میهن و زادگاه خود را فراموش نکرد.همان طور که ژولیانوس که خود به کیش میترایی گرویده بود و آرزو داشت دنیا را فتح بکند با لشگری به سوی ایران زمین حمله کرد وی خود را زیر یاوری میترا می دید و به پیروزی خود باور داشت ولی میترا سرزمین اصلی خود را خوار و زبون نخواست و در ان کارزار ژولیانوس تیری خورد و کشته شد.آن چه در تاریخ آمده او هنگامه ی مرگ رو به آسمان کرد گفت:"ای مسیح تو مرا شکست دادی."یعنی شکست خود را نه از یاری نکردن میترا که از دست مسیح دید.
باری بشود که میترا باز سرزمین اصلی خود را فراموش نکند(که نمی کند و نخواهد کرد)و ما از یاری او هر چه بیشتر بهره مند شویم و به دروغ و تیره گی و نا جوان مردی که بدبختانه میهن ما میهن میترا را در خود گرفته پیروز شویم.
بکند که اهورامزدا و امشاسپندان و دیگر فرشته گان نیز یاری گر ما باشند.
فرشته ی مهر پشت و پناه ایران باد.
ایدون باد و ایدون تر.


ایران شهر
مهرگان هفت هزار و بیست و هفت (آریایی)




شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۴

خلايق گله پيغمبر شبان است
كه بر اصطبل ماوايش روان است
يكي چوب ادب بگرفته بر دست
زند گوساله اي را كز رهش رست
دلا اين ملجا اميد و بيم است
همانا اين صراط المستقيم است
صراط المستقیم است این نمط ای!
كه گه با هش رود پیش و گهي هي
اگر ناس از قماش خر نبودي
كجا خربندگي با وي نمودي


7022(؟)

دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۴

شاه نامه خوانی -1


زن در شاه نامه


مهربان یاران!درود اهورا مزدای پاک و بزرگ ایران زمین بر یکایک شما.
روان پاک دادار اورمزد اسپنتا مینو را ستایش می کنیم که به بخشایش بی اندازه ی او امروز به گویشی سخن می رانیم که روز و روزگاری در پهنه ی بیکران و تاریک گیهان پاک ترین و آگاه ترین مردمان بدان گفتن می نمودند.
آن چه که از نامه ی باستانیان به جای مانده است این گفته را به روشنی نشان می دهد و بازمانده های روزگار کهن به یاری ی فرنود خرد ارجمندی مردمانی که هفت هزار سال پیش در سرزمین ما زنده گی می کردند را روشن می کند.مردم سرزمین های کهن دارای گنجینه های گران سنگی هستند که از نیاکانشان سینه به سینه به آن ها رسیده است و آنان با خواندنش به چه گونه گی ی روزگار پدران و مادران خود آگاه می شوند و می فهمند که آنان برای زنده گی کردن چه گرفتاری هایی داشته اند و چه گونه با آن ها کنار می آمده اند.پس دو چیز را باید همواره به یاد داشته باشیم.یکی این که خود این افسانه ها بیانگر باورها و اداب مردم پیشین بوده اند پس در قلمرو شناخت یاریگر خردگرایان و اندیشمندان برای روشن ساختن گونه های زنده گی ی مردم پیشین در سرزمین های گونه گون است.و دو دیگر این که هرچند این گنجینه ها سینه به سینه و از پدر به پسر رسیده است دست آخر سخن شناسی آگاه و توانا آن ها را گرد آورده و برای آینده گان به یادگار گذارده است.این گرد آورنده گان و سرآینده گان افسانه های کهن ملت ها به راستی ارج و ارزی والا در نزد مردم سرزمین خود که همه ی گیتی دارند.جدای آن که در کجای گیهان زیسته و دست به این کار طاقت فرسا زده باشند هنر خود را در راه شناساندن زنده گی ی روزهای کهن به مردم دنیا نموده اند.چه در اصل این افسانه ها پس از نسبت داشتن به ملت خود به همه ی مردم جهان نیز تعلق دارند.ان ها که باید بدانند مردم پیشین چه گونه میزیستند و در کجای راه فرهنگ ایستاده بودند و ان ها چه گونه میزیند و در کدامین ایستگاه فرهنگ و آگاهی ایستاده اند.و باورها و افسانه ی کهن سرزمین ما در پیکر کاخ استوار و ویران ناشدنی ی به نام شاه نامه گرد امده است.
پس روان پاک و ورجاوند استاد ابوالقاسم فردوسی را درود می فرستیم که با رنجی دراز و فراوان این کاخ بدون گزند را برای ما پی ریخت و پس از هزار سال تازش باد و باران و تگرگ تازی و ترک درست و سرفراز برای ما یادگار گذارد.
روان ارجمند سپیتامان اشو زرتشت را نیز سپاس می گوییم که در اندرانداختن این فرهنگ بزرگ و گران بها دستی بس بزرگ داشته است.همین فرهنگی که امروز پس از هفت هزار سال به ما رسیده است و همه ی مردم دنیا از این که در روزهای تاریک زمانه چنین تمدن و فرهنگی بر روی گیهانشان می زیستند شادمان و خشنودند.
چنان چه پیشتر گفتم نوشته های بازمانده از روزگار کهن که رفتار و کردار پیشینیان را بر ما روشن می کند در گذار از روزهای کهن رنگ و بویی افسانه ای-اسطوره ای گرفته و جنبه هایی از خواستنی ها و نیازهای ملت را به خود گرفته اند.آن چه که در این قلمرو برجاست به نام حماسه خوانده می شود.یعنی رفتار پیشینیان یک ملت در روزگار کهن که هنوز تاریخ خردمندی برای نوشتن ان ها اختراع نشده بود.این نوشته های حماسی تنها راه شناخت و بررسی ی گذشته ی یک ملت است.پس آن چه در آن ها امده نه بازیچه ی سرگرمی که گنجی گران پایه ست که به ما نشان می دهد نیاکان ما چه رفتار و باورهایی داشته اند و نسبت به هم و زمانه چه گونه برخورد می کردند.
اینک با نگاهی به این گنج کهن که فردوسی بزرگوار با رنجی سخت بر ما ارمغان نموده است دیدگاه نیاکانمان را پیرامون زن و نگاه آنان را به جنسی که نیمی از مردم را می سازد پژوهش و گزارش می نماییم.
باری گفتیم که خواندن و جست و جو در افسانه های یک قوم نگاه آنان را در موردی مشخص بر ما روشن می کند.اکنون می خواهیم ببینیم در ایران باستانی زن چه جایگاهی داشته است و ان گاه گذاری به افسانه های دیگر ملت ها می کنیم و این جستار را در ان جا پی میگیرم.





ارزش زن در ایران باستان



زن از خود خرد و اگاهی دارد و در هنگامه ی سختی و نیاز می اندیشد و راه بهین را بر می گزیند.و با دلیری بدان پای می گذارد و از چیزی نمی هراسد.

همان گونه که فرانک پس از کشته شدن آبتین به دست سربازان ضحاک و خوراک ماران دوش او شدن و پس از آن که پسران نوزاد را می کشند فریدون را بر میدارد و راهی برای نجاتش پیدا میکند:
خردمند مام فریدون چو دید که بر جفت او بر چنان بد رسید
فرانک بدش نام و فرخنده بود
به مهر فریدون دل اگنده بود
....
دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت با مرد زنهار دار
که اندیشه ی در دلم ایزدی
فراز امدست از ره بخردی

و پسر را پیش آن مرد زنهار دار پنهان می کند.تا از دست ضحاکیان جان به در برد.



بر خلاف ان چه در بیشینه ی افسانه های ملل بوده که پهلوانان و قهرمانان از وصلت خدایان با مردم و از اله ها به دنیا می ایند در شاهنامه تمام قهرمانان از بطن زن به دنیا می آیند.
این زنان هستند که پهلوانان را به دنیا می آورند.


همان طور که همه ی جمعیت جهان از پشت فریدون و سه پسر او هستند.و این سه پسر یعنی سلم و تور و ایرج از شکم شهرناز و ارنواز خواهران جمشید به دنیا آمده اند.

به بالا چو سرو و به رخ چون بهار
به هر چیز ماننده ی شهریار
از این سه دو پاکیزه از شهرناز
یکی کهتر از خوب چهر ارنواز


رستم پهلوان بزرگ و ملی ایرانیان از زنی زمینی با نام رودابه به دنیا می آید.

یکی بچه بد چون گوی شیرفش
به بالا بلند و به دیدار کش
شگفت اندرو مانده بد مرد و زن
که نشنید کس بچه ی پیل تن


سهراب نیز از یک زن به نام تهمینه و نه از یک اله به دنیا می آید.

چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
یکی پورش آمد چو تابنده ماه
تو گفتی گو پیلتن رستم ست
و گر سام شیرست و ار نیرمست
چو خندان شد و چهره شاداب کرد
ورا نام تهمینه سهراب کرد




کی خسرو پادشاه آرمانی ی ایرانیان نیز از فرنگیس زاده میشود.در یک واقعه ی معمولی و زنانه ی زایمان .هر چند خودش پایانی معمولی ندارد.

همی رفت گل شهر تا پیش ماه
جدا گشته بود از بر ماه شاه



ایرانیان داشتن فرزند پسر را تنها نشانه ی ادامه ی نسل خود نمی دانستند.

همان گونه که نسب پاشاه بزرگی که کین نیای خود ایرج را می گیرد و سال ها با تورانیان می جنگد یعنی منوچهر. از سوی مادر و آن هم پس از دو پشت که هر دو زن بودند به ایرج می رسد.و در اصل نیای وی ماه آفرید می باشد.
یکی خوب چهر پرستنده دید
کجا نام او بود ماه آفرید
چو هنگامه ی زادن امد پدید
یکی دختر امد ز ماه آفرید
جهانی گرفتند پروردنش
برآمد به ناز و بزرگی تنش

و این دختر پس از زناشویی با پشنگ منوچهر را به دنیا می آورد.


در ایران باستان این زنان بودند که از مردان خواستگاری می کردند.

آن سان که رودابه چون ویژه گی های زال را میشنود دل می افروزد و با وی نرد عشق می بازد.

چوبشنید رودابه ان گفت و گوی
برفروخت و گلنارگون کرد روی
دلش گشته پر اتش از مهر زال
از او دور شد خورد و ارام و هال

و پس از مدتی پنهانی به کومک پرستنده گان خود به زال خبر دل باختن خود را می دهد و وی را به خلوت گه خویش دعوت می کند.
خرامد مگر پهلوان با کمند
به نزدیک دیوار کاخ بلند
کند حلقه در گردن کنگره
شود شیر شاد از شکار بره



تهمینه نیز خودش از مرد دلخواه خود خواستگاری می کند:
یکی بنده شمعی معنبر به دست
خرامان بیامد به بالین مست
پس پرده اندر یکی ماه روی
چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
به بالا به کردار سرو بلند
روانش خرد بود و تن جان پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک
از او رستم شیردل خیره ماند
برو بر جهان آفرین را بخواند
بپرسید زو گفت نام تو چیست
چه جویی شب تیره کام تو چیست
چنین داد پاسخ که تهمینه ام
تو گویی که از غم به دو نیمه ام
یکی دخت شاه سمنگان منم
ز پشت هژبر و پلنگان منم
به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست
چو من زیر چرخ کبود اندکیست
کس از پرده بیرون ندیدی مرا
نه هرگز کس آوا شنیدی مرا
...
ترا ام کنون گر بخواهی مرا
نبیند جز این مرغ و ماهی مرا
یکی آن که بر تو چنین گشته ام
خرد را ز بهر هوا کشته ام
و دیگر که از تو مگر کردگار
نشاند یکی پورم انر کنار


منیژه نیز خود دل به بیژن می بندد و دایه را می فرستد تا او را به منزل گاهش بیاورد.

منیژه چو از خیمه کردش نگاه
بدید آن سهی قد لشگر پناه
به رخساره گان چون سهیل یمن
بنفشه گرفته دو برگ سمن
...
به پرده درون دخت پوشیده روی
بجوشید مهرش دگر شد به خوی
فرستاد مر دایه را چون نوند
که رو زیر ان شاخ سرو بلند
نگه کن که ان ماه دیدار کیست
سیاوش مگر زنده شد گر پریست
بپرسش که چون امدی ایدرا
نیابی بدین رزمگاه اندرا
پریزاده ای گر سیاوشیا
که دل ها به مهرت همه جوشیا
و گر خاست اندر جهان رستخیز
که افروختی اتش مهر تیز
که من سالیان اندر این مرغ زار
همی جشن سازم همه نو بهار
بدین بزمگه بر ندیدیم کس
ترا دیدم ای سرو آزاده بس


کتایون دختر قیصر نیز خودش می بایست همسر خود را انتخاب کند.که طی مراسمی تمام پسران واجد شرایط زناشویی گرد می آیند و کتایون از میان آن ها یکی را بر میگزیند.که پس از چندی سرانجام چشمش به گشتاسپ می افتد و دل به او می بندد.

چنان بود قیصر بدان گه به رای
که چون دختر او رسیدی به جای
چو گشتی بلند اختر و جفت جوی
بدیدی که آمدش هنگام شوی
یکی گرد کردی به کاخ انجمن
بزرگان فرزانه و رای زن
هر انکس که بودی مر او را همال
ازان نامداران براورده یال
ز کاخ پدر دختر ماه روی
بگشتی بران انجمن جفت جوی
...
چو از دور گشتاسپ را دید گفت
که ان خواب سربرکشید از نهفت
بدان مایه ور نامدار افسرش
همانگه بیاراست خرم سرش
چو دستور آموزگار آن بدید
هم اندر زمان پیش قیصر دوید
که مردی گزین کرد از انجمن
به بالای سرو سهی در چمن

فراموش نکنیم در شاه نامه قیصر ایرانی و از نژاد سلم است.

برآورده ی سلم جای بزرگ
نشستنگه قیصران بزرگ
یا:
همان قیصر از سلم دارد نژاد
ز تخم فریدون با فرو داد
همان سلم پور فریدون گرد
که از خسروان نام شاهی ببرد


این گویش و گفتار حتا در بخش های تاریخی ی شاه نامه نیز دنبال میشود.گل نار کنیزک اردوان که در کنار او زنده گی ی خوش و آسوده دارد دل به طویله دار او یعنی اردشیر میبندد و شبانه به خواب گاه او می رود و پس از گفتن راز دل با او به همراهش فرار می کند.

یکی کاخ بود اردوان را بلند
به کاخ اندرون بنده ای ارجمند
که گلنار بد نام ان ماه روی
نگاری پر از گوهر و رنگ و بوی
بر اردوان همچو دستور بود
بران خواسته نیز گنجور بود.
...
چنان بد که روزی برآمد به بام
دلش گشت زان خرمی شادکام
نگه کرد خندان لب اردشیر
جوان در دل ماه شد جای گیر
همی بود تا روز تاریک شد
همانا به شب روز نزدیک شد
کمندی بران کنگره بر ببست
گره زد برو چند و ببسود دست
به گستاخی از باره آمد فرود
همی داد نیکی دهش را درود
بیامد خرامان بر اردشیر
پر از گوهر و بوی مشک و عبیر
ز بالین دیبا سرش برگرفت
چو بیدار شد تنگ در بر گرفت
نگه کرد برنا بران خوب روی
بدان موی و آن روی و آن رنگ و بوی
بدان ماه گفت از کجا خاستی
که پر غم دلم را بیاراستی
چنین داد پاسخ که من بنده ام
ز گیتی به دیدار تو زنده ام
دلارام و گنچور شاه اردوان
که از من بود شاد و روشن روان
کنون گر پذیری تو را بنده ام
دل و جان به مهر تو اگنده ام
بیایم چو خواهی به نزدیک تو
درفشان کنم روز تاریک تو


مالکه دخت نوبهار دختر نرسی که طایر غسانی پس از حمله به تیسپون و زناشویی او با نوبهار به دنیا آمده نیز با پیروی از نیمه ی ایرانی خویش خود از شاپور دوم(شاپور ذوالاکتاف) خواستگاری می کند:
بگویش که با تو ز یک گوهرم
هم از تخم نرسی ی کنداورم
همان نیز با کین نه هم گوشه ام
که خویش توام دختر نوشه ام
مرا گر بخواهی حصار ان توست
چو ایوان بیایی نگار آن توست


در ایران باستان این زنان بودند که حلقه ی نشان(حلقه ی نامزدی) به مردان می دادند.

این رودابه است که پس از ان که زال رضایت پدر و شاه را برای زناشویی با او جلب می کند برایش هدیه ها و حلقه ی نشان می فرستد.

فرستاده پیش آمد از پیش سام
ابا شادمانی و فرخ پیام
سبک پاسخ نامه زن را سپرد
زن از پیش او بازگشت و ببرد
به نزدیک رودابه امد چو باد
به دین شادمانی ورا مژده داد
پری روی بر زن درم برنشاند
به کرسی ی زر پیکرش برنشاند
یکی شاره سربند پیش آورید
شده تار و پود اندرو ناپدید
همه پیکرش سرخ یاقوت و زر
شده زر همه ناپدید از گهر
یکی جفت پرمایه انگشتری
فروزنده چون بر فلک مشتری
فرستاده نزدیک دستان سا
م بسی داد با او درود و پیام


آن گاه که مردان از اندیشه باز می ماندند زنان وارد میدان انیشه و کار میشدند و گره ها را باز می کردند.
در ایران باستان زنان خانه نشینان و معشوقه های ابله و نادان نبودند.

سین دخت که میبیند شوهرش مهراب سخت نگران و وامانده از نبرد با ایران و ارتش منوچهر شاه است خود جلو میرود تا مشکل را از راه دیپلماسی حل بکند.

چو در کابل این داستان فاش گشت
سر مرزبان پر ز پرخاش گشت
بر آشفت و سین دخت را پیش خواند
همه خشم رودابه بر وی براند
بدو گفت اکنون جزین رای نیست
که با شاه گیتی مرا پای نیست
که آرمت با دخت ناپاک تن
کشم زارتان بر سر انجمن
مگر شاه ایران از این خشم و کین برآساید و رام گردد زمین
...
بدو گفت سین دخت کای سرفراز
بود کت به خونم نیاید نیاز
مرا رفت باید به نزدیک سام
زبان بر گشایم چو تیغ از نیام

و به این ترتیب همانند یک فرستاده که با مردان هیچ تفاوتی ندارد با هدایایی چند از کابلستان به سمت سیستان می رود و با سام گفت و گو می کند و آتش خشم وی را که می خواست کابلستان را بسوزاند فرو می کشد.

آن گاه که گژدهم به دست سهراب دستگیر می شود دخت او گرد آفرید که خود را نگاه بان دژ سپید می داند ننگ سکوت را بر نمی تابد و با پوشیدن زره و پنهان کردن گیسوان خود زیر کلاه همانند یک مرد به نبرد سهراب می رود.آن سان که سهراب به سختی می تواند وی را شکست دهد.

چو اگاه شد دختر گژدهم
که سالار آن انجمن گشت کم
زنی بود بر سان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
چنان ننگش امد ز کار هژیر
که شد لاله رنگش به کردار قیر
بپوشید درع سواران به جنگ
نبود اندر ان کار جای درنگ
نهان کرد گیسو به زیر زره
بزد بر سر ترگ رومی گره
فرود امد از دژ به کردار شیر
کمر بر میان بادپایی به زیر
به پیش سپاه انر امد چو گرد
چو رعد خروشان یکی ویله کرد
که گردان کدامند و جنگ آوران
دلیران و کار آزموده سران



زن از خطر نمی هراسد و هم گام مردان به آغوش سختی ها می رود.

مانند فرنگیس که پا به پای گیو و کی خسرو از جیهون رود که می بایست با کشتی از آن عبور کرد با اسپ از آن می گذرد.و تفاوتیش با پادشاه و یک پهلوان بزرگ کی خسرو و گیو نیست.

به آب انر افکند خسرو سیاه
چو کشتی همی راند تا باژگاه
پس او فرنگیس و گیو دلیر
نترسد ز جیهون و زان آب گیر
بدان سو گذشتند هر سه درست
جهان جوی خسرو سر و تن بشست



دلیری و شجاعت از ویژه گی هایی است که در وجود زنان شاه نامه درخشان بوده و به چشم می آید.


پس از ان که فرود به دست سپاه توس کشته میشود.جریره مادرش برای این که زنان و ثروت دژ به دست ان ها اسیر و تاراج نشود دژ را آتش میزند و خود و دیگر زنان را می کشد.

پرستنده گان بر سر دژ شدند
همه خویشتن بر زمین بر زدند
یکی آتشی خود جریره فروخت
همه گنج ها را به آتش بسوخت
یکی تیغ بگرفت زان پس به دست
در خانه ی تازی اسپان ببست
شکمشان بدرید و ببرید پی
همی ریخت از دیده خوناب و خوی
بیامد به بالین فرخ فرود
یکی دشنه با او چو آب کبود
دو رخ را به روی پسر بر نهاد
شکم بردرید و برش جان بداد


گاهی که لهراسپ به دست ترکان کشته می شود و گشتاسپ در سیستان است این زن گشتاسپ است که خود سوار اسپ می شود و پنهانی(چو شهر به دست ترکان است.) و به شتاب راه سیستان پیش می گیرد و شوهر را آگاه میکند.

زنی بود گشتاسپ را هوشمند
خردمند از بد زبانش به بند
زآخر چمان باره ای بر نشست
به کردار ترکان میان را ببست
از ایران ره سیستان برگرفت
ازآن کارها مانده اندر شگفت
نخفتی به منزل چو برداشتی
دوروزه به یک روزه بگذاشتی
چنین تا به نزدیک گشتاسپ شد
به اگاهی ی درد لهراسپ شد


گردیه خواهر بهرام چوبین نیز از خسرو پرویز می خواهد به وی هنگامه دهد تا توانایی های خود را آشگار نماید.آن گاه به رسم سواران زره به تن می کند و سوار بر اسپ دستکاری از خود نمایان می کند:

بشد گردیه تا به نزدیک شاه
زره خواست از ترک و رومی کلاه
به شاه جهان گفت دستور باش
یکی چشم بگشا ز بد دور باش
بن نیزه را بر زمین بر نهاد
ز بالا به زین اندر امد چو باد
به باغ اندر آوردگاهی گرفت
چپ و راست بیگانه راهی گرفت
همی هر زمان باره برگاشتی
وز ابر سیه نعره برداشتی


در ایران باستان زنان به پادشاهی نیز برگزیده می شدند.
چهره ی این زنان در شاه نامه بسی درخشان است.

همای چهرزاد دخت بهمن نخستین زنی است که در شاه نامه پادشاه ایران شده است.وی سی و دو سال پادشاهی کرده است.

همای آمد و تاج بر سر نهاد
یکی راه و آیین دیگر نهاد
سپه را سراسر همه بار داد
در گنج بگشاد و دینار داد
به رای و به داد از همه برگذشت
همی گیتی از دادش اباد گشت
نخستیم که دیهیم بر سر نهاد
جهان را به داد و دهش مژده داد


پوران دخت زن دیگری است که در عهد ساسانیان به پادشاهی می رسد.

برآن تخت شاهیش بنشاندند
بزرگان بر او گوهر افشاندند
چنین گفت پس دخت پوران
که من نخواهم پراگندن انجمن
کسی را که درویش باشد ز گنج
توانگر کنم تا نماند به رنج
مبادا ز گیتی کسی مستمند
که از درد او بر من آید گزند
ز کشور کنم دور بد خواه را
بر آیین شاهان کنم گاه را


آزرم دخت دیگر زنی است که پس از پوران دخت به پادشاهی می رسد.

یکی دخت دیگر بد آزرم
نام ز تاج بزرگان رسیده به کام
بیامد به تخت گیان بر نشست
گرفت این جهان جهان را به دست
نخستین چنین گفت کای بخردان
جهان گشته و کارکرده ردان
همه کار بر داد و آیین کنیم
کزین پس همه خشت بالین کنیم


گردیه نیز پس از ابراز لیاقت و کاردانی از سوی خسروپرویز به شهربانی ی ری برگزیده میشود.شهری که پیش از ن به دست مرد بد نام و رخساره زرد ویران شده بود.

ابا گردیه گفت کز آرزوی
چه باید بگو ای زن خوب روی
زن چاره گر برد پیشش نماز
بدو گفت کای شاه گردن فراز
به من بخش ری را خرد یاد کن
دل غمگنان از غم آزاد کن
ز ری مردک شوم را بازخوان
ورا مرد بدکیش و بدساز دان

در کنار این ها پریزاد(پریزاتس) همسر داریوش دوم نیز هست که چندی پادشاهی می کند.و یا دینک همسر یزدگرد دوم که پس از مرگ شوهر و پیش از پادشاهی ی هرمزد سوم با نام بانبشنان بانبشن(ملکه ی ملکه ها) نیابت پادشاهی را برعهده دارد.همین گونه از دریادار آرتمیس فرمانده ی نیروی دریایی ارتش ایران نیز می توان نام برد هرچند که در شاه نامه نامشان نیامده است.


سیمرغ پرنده ی افسانه ای مقدس ایران نیز چهره ای زنانه دارد.

دلسوزی و نگاهداری از زال در کوه در کنار جوجه هایش نمایانگر خوی زنانه-مادرانه ی این پرنده ی مقدس ایرانی است.

چو سیمرغ را بچه شد گرسنه
به پرواز بر شد دمان از بنه
یکی شیرخواره خروشنده دید
زمین را چو دریای جوشنده دید
به گرد اندرش تیره خاک نژند
به سر برش خورشید گشته بلند
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ
بزد بر گرفتش از آن گرم سنگ
ببردش دمان تا به البرز کوه
که بودش بدانجا کنام و گروه
سوی بچگان برد تا بشکرند
بدان ناله ی زار او ننگرند
ببخشود یزدان نیکی دهش
کجا بودنی داشت انر برش
نگه کرد سیمرغ با بچگان
بران خرد خون از دو دیده چکان
شگفتی بر او بر فگندند مهر
بماندند خیره بدان خوب چهر
بدین گونه تا روزگاری دراز
براورد داننده بگشاد راز
چو آن کودک خرد پرمایه گشت
بر ان کوه بر روزگاری گذشت
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو
برش کوه سیمین میانش چو غرو



زنان شاه نامه دارای احساسات لطیف زنانه هستند.آن چه که در افسانه های سایر ملل کمتر میبینیم.
و وجودشان تنها برای جاذبه ی جنسی و جنگ نیست.ان چه که در افسانه های سایر ملل بیشتر میبینیم.
ورجاوندی ی شاه نامه نیز به دلیل همین جریان روح زنده گی در آن است.

آنان از به خطر رفتن فرزندان دلگیر و پریشان میشوند.
هنگامی که رستم به نبرد مازندران می رود رودابه این گونه پریشان هال میگردد:
چو رستم به رخش اندر آورد پای
رخش رنگ بر جای و دل هم به جای
بیامد پر از آب رودابه روی
همی زار بگریست دستان به روی

همین رودابه در مرگ نوه اش سهراب سوگواری میکند:
چو رودابه تابوت سهراب دید
ز چشمش چو باران خوناب دید
بدان تنگ تابوت خفته جوان
بزاری بگفت ای چراغ گوان
همی گفت زار ای گو سرفراز
زمانی ز صندوق سر برفراز
به مادر نگویی همی راز خویش
که هنگام شادی چه آمد به پیش
به روز جوانی به زندان شدی
بدین خانه ی مستمندان شدی
نگویی چه آمدت پیش از پدر
چرا بردریدت بدینسان جگر

تهمینه نیز در نبود سهراب پسرش سوگواری می کند و جان خود را از دست می دهد.
به مادر خبر شد که سهراب گرد
به تیغ پدر خسته گشت و بمرد
بزد چنگ و بدرید پیراهنش
درخشان شد از لعل زیبا تنش
براورد بانگ و غریو و خروش
زمان تا زمان او همی شد به هوش
مر آن زلف چون تاب داده کمند
بر انگشت پیچید و از بن بکند
ز رخ میچکیدش فرود آب خون
زمان تا زمان اندر امد نگون
همه خاک ره را به سر بر فکند
به دندان همه گوشت بازو بکند
به سر برفکند آتش و برفروخت
همه جعد و موی سیاهش بسوخت
همی گفت ای جان مادر کنون
کجایی سرشته به خاک اندرون
غریو و نژند و اسیر و نزار
به خاک اندرون آن سر نامدار
دو چشمم به ره بود گفتم مگر
ز فرزند و رستم بیابم خبر
...
به درویش داد آن همه خواسته
زر و سیم و اسپان آراسته
ببخشید آن جمله گی رخت اوی
به گرد اندر آمد سر بخت اوی
در کاخ در بست و تختش بکند
ز بالا درآورد و پشتش فکند
در خانه ها را سیه کرد پاک
ز کاخ و ز ایوان برآورد خاک
سرانجام هم در غم او بمرد
روانش بشد سوی سهراب گرد


هنگامه ای که اسفندیار آهنگ رفتن به نبرد رستم می کند نیز کتایون به نزد پسر میرود و از او می خواهد که به این سفر نرود.

کتایون چو بشنید شد پر ز خشم
به پیش پسر شد پر از آب چشم
چنین گفت با فرخ اسفندیار
که ای از کیان جهان یادگار
ز بهمن شنیدم که از گلستان
همی رفت خواهی به زابلستان
ببندی همی رستم زال را
خداوند شمشیر و گوپال را
ز گیتی همی پند مادر نیوش
به بد تیز مشتاب و چندین مکوش


منیژه هم گاه رفتن از مرغزار دل کندن از بیژن نمی تواند.برای همین به او داروی هوشبر می دهد تا با خودش ببرد.

چو هنگام رفتن فراز آمدش
به دیدار بیژن نیاز آمدش
بفرمود تا داروی هوشبر
پرستنده آمیخت با نوش بر
بدادند مر بیژن گیو را
مران نیک دل نامور نیو را
منیژه چو بیژن دژم روی ماند
پرستنده گان را بر خویش خواند
عماری بسیچید رفتن به راه
مران خفته را اندر ان جایگاه


و آن گاه که همین بیژن به چاه می افتد منیژه گریان و نالان بر سرچاه اشگ میریزد و زمان را کنار محبوبش میگذراند.و برای او خوراک تهیه می کند.

خروشان بیامد به نزدیک چاه
یکی دست را اندرو کرد راه
چو از کوه خورشید سربرزدی
منیژه ز هر در همی نان چدی
همی گرد کردی به روز دراز
به سوراخ چاه اوریدی فراز
به بیژن سپردی و بگریستی
بران شوربختی همی زیستی

و چون خبر آمدن کاروانی از ایران به گوشش می رد به نزد کاروانیان میرود تا از انان پیرامون رستم بپرسد که کجاست و کی به رهایی بیژن به توران زمین می آید.

منیژه خبر یافت از کاروان
یکایک به شهر اندر آمد دوان
برهنه نوان دخت افراسیاب
بر رستم امد دو دیده پر آب

داستان بیژن و منیژه از زیباترین و خواندنی ترین بخش های شاه نامه است که در گاهی بهتر به برشمردن بیشتر آن خواهیم پرداخت.

و از همه شگفت تر و زیباتر داستان رودابه پس از مرگ رستم و دیگر پسرش زواره است.که چه گونه حالت نهیلیستی و افسرده گی به وی دست داده و چندی به بیماری ی روانی (اسکیزوفرنی)مبتلا میشود.

چنین گفت رودابه روزی به زال
که از داغ و سوگ تهمتن بنال
همانا که تا هست گیتی فروز
از این تیره تر کس ندیده ست روز
بدو گفت زال ای زن کم خرد
غم ناچریدن بدین بگذرد
برآشفت رودابه سوگند خورد
که هرگز نیابد تنم خواب و خورد
روانم روان گو پیلتن
مگر باز بیند بران انجمن
ز خوردن یکی هفته تن باز داشت
که با جان رستم به دل راز داشت
ز ناخوردنش چشم تاریک شد
تن نازکش نیز باریک شد
ز هر سو که رفتی پرستنده چند
همی رفت با او ز بیم گزند
سر هفته را زو خرد دور شد
ز بیچاره گی ماتمش سور شد
بیامد ببستان به هنگام خواب
یکی مرده ماری بدید انر آب
بزد دست و بگرفت پیچان سرش
همی خواست کز مار سازد خورش
پرستنده از دست رودابه مار
ربود و گرفتندش اندر کنار
کشیدند از جای ناپاک دست
به ایوانش بردند و جای نشست
به جایی که بودیش بنشاختند
ببردند خوان و خورش ساختند


در شاه نامه زنان کارهایی می کنند که مردان از انجام آن ناتوان هستند.

دخت مهرک نوش زادان دلوی را از چاه بیرون می کشد که سربازان شاپور از بالا کشیدن آن ناتوان هستند و زور بازوی وی شاپور را شگفت زده می کند.خود شاپور هم دلو آب را به سختی بالا می کشد.

یکی دختری دید برسان ماه
فروهشته از چرخ دلوی به چاه
چو آن ماه رخ روی شاپور دبد
بیامد بر او آفرین گسترید
که شادان بدی شاه و خندان بدی
همه ساله از بی گزندان بدی
کنون بی گمان تشنه باشد ستور
بدین ده رود اندرون آب شور
به چاه اندرون آب سردست و خوش
بفرمای تا من بوم آب کش
بدو گفت شاپور کای ماه روی
چرا رنجه گشتی بدین گفت و گوی
که باشند با من پرستنده مرد
کزین چاه بی بن کشند آب سرد
ز برنا کنیزک بپیچید روی
بشد دور و بنشست بر پیش جوی
پرستنده ای را بفرمود شاه
که دلو آور و آب برکش ز چاه
پرستنده بشنید و آمد دوان
رسن برد بر چرخ دلو گران
چو دلو گران سنگ پر آب گشت
پرستنده را روی پر تاب گشت
چو دلو گران بر نیامد ز چاه
بیامد ژکان زود شاپور شاه
پرستنده را گفت کای نیم زن
نه زن داشت این دلو و چندین رسن
همی برکشید آب چندی ز چاه
تو گشتی پر از رنج و فریاد خواه
بیامد رسن بستد از پیشکار
شد ان کار دشوار بر شاه خوار
ز دلو گران شاه چون رنجه دید
بران خوب رخ آفرین گسترید

در کارنامه اردشیر پاپکان همین داستان آمده است منتها در آن جا نخست شاپور به تندی و بدی با دخت مهرک نوش زادان سخن می گوید.که فردوسی گفت و گو ها را محترمانه و در اندازه ی ادب بانوان آورده است.در عوض در کارنامه اسوباران(سواران) یعنی چندین نفر از سربازان شاپور به کشیدن دلو می روند و نمی توانند.








بررسی ی نقش زن با تطبیق افسانه های سایر ملل



در این جا به طور کوتاه و تیتر وار موارد تفاوت نقش دهی به زن را در افسانه ی های ایرانی با افسانه های دیگر ملل بررسی میکنیم.

گفتیم:
زن از خود خرد و اگاهی دارد و در هنگامه ی سختی و نیاز می ان دیشد و با راه بهین را بر می گزیند.و با دلیری بدان پای می گذارد و از چیزی نمی هراسد.
ولی چون در افسانه ی یونان می نگریم هلن(Heléne) بدون هیچ مقاومتی همراه پاریس به تروا می رود و آن جنگ هشت ساله به راه می افتد.بدون این که در رفتن یا نرفتن نقشی داشته باشد یا مهر مردی خاص منلاس یا پاریس بر دلش نشسته باشد.
پنلوپه (Pénélope) هم به همین گونه در نبود شوهر بدون هیچ قدرت تصمیم گیری در میان خواستگارانش نشسته است و سرانجام به یکی از آن ها تن در می دهد.(پیش ار رسیدن اولیس)

گفتیم:
بر خلاف ان چه در بیشینه ی افسانه های ملل بوده که پهلوانان و قهرمانان از وصلت خدایان با مردم و از اله ها به دنیا می ایند در شاهنامه تمام قهرمانان از بطن زن به دنیا می آیند.
این زنان هستند که پهلوانان را به دنیا می آورند.
در حالیکه در افسانه های یونان کمتر این نقش را برای زنان معمولی میبینیم.زنان به دنیا آورنده ی پهلوانان بیشتر اله ها هستند.
آخیلوس(آشیل Achille) فرزند په له و تتیس Thétis اله ی دریاهاست.
هرکول(Hercule) پسر آمفتریون(Amphitryon) و آلکمن (Alcmene) اما در اصل زیوس(Zéus) خدای خدایان به سیمای آمفتریون در می آید و آلکمن را می فریبد تا از او باردار شده و هرکول را به دنیا بیاورد.
انه(Enée) پسر آنکیز(Anchise) و آفرودیت(Aphrodite) اله زیبایی و عشق است.
مینوس(Minos )پادشاه جزیره ی اقریطش(کرت) هم از اروپ(Europa) و زیوس(Zéus) به دنیا آمده است.
هیپودامی(Hippodamie) پسر آنکیز(Anchise) و آفرودیت(Aphrodite) اله زیبایی و عشق است.
نیوبه(Niobé) دختر زیوس(Zéus) هم با آمفیون(Amphion) ازدواج کرده است.
تیتون(Tithon) برادر پریام هم با اله سپیده دم ازدواج کرده است.
تزه(Thésée)پسر اژه با فدر(Phédre) دختر مینوس(Minos ) که از فرزندان و زیوس(Zéus) میباشد ازدواج می کند.
منسته(Ménesthée) پسر پولیدر(Polydore) و او دختر په له(Pélée) پسر ایاکوس(Eeacus) پسر زیوس(Zéus) می باشد.
و موارد دیگری که نشان میدهد بیشینه ی پهلوانان بزرگ افسانه های یونان باستان به نوعی و از سویی با خدایان یا اله ها نسبت دارند.یعنی اصالت انسانی ی که درشاه نامه ما بدان یر میخوریم که تمام پهلوانان از مادر و پدری زمینی به دنیا امده اند در آن ها وجود ندارد.

گفتیم:
ایرانیان داشتن فرزند پسر را نشانه ی ادامه ی نسل خود نمی دانستند.
ولی این ادامه ی نسل یا لزوم آن در افسانه های غربی به چشم نمی خورد.
و در باور بیشینه ی ملل سامی دختر بیشتر ننگ و به چشم نان خور و سربار خانواده به چشم می آمد.

گفتیم:
در ایران باستان این زنان بودند که از مردان خواستگاری می کردند.
و ما تقریبا در هیچ یک از باورهای یونانی و رومی چنین رسمی یعنی خواستگاری را نمی بینیم.
و نزد تیره های سامی نیز این مرد است که از زن خواستگاری می کند.در برابر شخصیت مستقل زن در افسانه های ایرانی زن افسانه های سامی بیشتر کالایی است که مورد دوست داشتن یک طرفه قرار میگیرد(همانند لیلی) یا برای مقاصد استراتژیکی قبیله ای-عشیره ای(مانند ازدواج یک دختر با پسر عشیره ی دیگر)برای محکم کردن رشته های دوستی به کار می رفته است.

گفتیم:
آن گاه که مردان از اندیشه باز می ماندند زنان وارد میدان انیشه و کار میشدند و گره ها را باز می کردند.
در ایران باستان زنان خانه نشینان و معشوقه های ابله و نادان نبودند.
ما تقریبا هیچ زن اندیشمندی در ایلیاد و اودیسه یونان نمی بینیم.زنان دارای شخصیت اله ها دختران و همسران زیوس هستند.
رئا(مادر زیوس و هرا)
هرا(همسر زیوس)
آتنه(اله ی جنگ و صلح و نگاه بان شهر آتن)
آفرودیت(اله ی زیبایی و عشق)
تتیس(از اله های دریا)
دمتر(اله ی کشت و زرع)
پازیته(از اله های زیبایی)
ایلیتی ها(اله های درد زایمان)
انیو(از اله های جنگ)
ایریس(اله ی پیم آور خدایان)
آته(اله تباهی و گمراهی)

از جمله زنان داری شخصیت یونان می توان آنتیگونه را نام برد.
و در کنار آن بربزئیس(Briseis) دخت بریزیس(Brisés) است که آخیلوس وی را اسیر کرده و آگامنون پس از چندی وی را تصاحب می کند و به خلوت گاه خودش می برد و این باعث تیره گی ی روابط آخیلوس و آگامنون کناره گیری کردن اخیلوس از جنگ می شود.در حالی که بریزئیس ایلیاد از خود اراده و تصمیمی ندارد.

گفتیم:
زن از خطر نمی هراسد و هم گام مردان به آغوش سختی ها می رود.
در حالی که خطر زیادی متوجه شخص زنان افسانه های دیگر نمی شود.در افسانه های یونانی خطر مخصوص مردان جنگ است.
منظور از خطر همان خطر جانی است یعنی ابتدایی ترین نوع آن که در افسانه های وجود دارد.

گفتیم:
دلیری از ویژه گی هایی است که در وجود زنان شاه نامه درخشان بوده و به چشم می آید.
ولی چون موقعیتی برای درک دلیری ی زنان در افسانه های ملل دیگر روی نمی دهد بست آن برای آن ها ممکن نیست.

گفتیم:
سیمرغ پرنده ی افسانه ای مقدس ایران نیز چهره ای زنانه دارد.
سی مرغ(سین مرغ یا سین مرو) در اوستا مرغوسائنو آمده.و آن مرغ افسانه ای است که بر درخت هوم می نشیند و هر زمان از آن برخیزد هزاران تاک از آن درخت بریزد.با نگاه به رفتار ماردانه ی وی در حق زال و بزرگ کردن او باید تربیتی زنانه برای وی در نظر گرفت.همانطور که استاد توس لفظ دایه برایش آورده است:
ترا دایه گر مرغ شاید همی
پس این پهلوانی چه باید همی
این ارزش مندی برای زن در متون مذهبی ایرانیان نیز آشگاره است.در زند وهومن یسن(بهمن یشت) آن جا که اورمزد نشانه های زایش بهرام ورجاوند را به اشو زرتشت بر می شمرد می گوید:
"در آن شبی که کی زاییده شود نشانی به جهان رسد ستاره از آسمان ببارد.داد اورمزد گفت که در ماه آبان و به رور باد باشد.زنده گی پدر آن کی به فرجام رسد او را بانوان شاه بپرورند.پادشاه زن باشد."
در ارداویراف نامه هم نقش زن در زنده گی ی پس از مرگ موعود زرتشت به چشم می خورد.می بینیم که اعمال خوب و بد مردم در آن دنیا به گونه ی یک زن متجلی شده اند:
اعمال اهلوان(مقدسان و نیکان) به صورت زنی زیبا:
"و دین او و کنش او به شکل دوشیزه ای زیبای نیک دیدار پیش امد خوش برآمده یعنی که در راستی زیسته است فراز پستان یعنی که او را پستان برجسته(سینه های برآمده) است از دل و جان خواستنی تنش چنان روشن بود که به دیدار دوست داشتنی تر یعنی خواستنی تر."
و اعمال مردی در گیتی در سختی و بدبختی زنده گی کرده است:
"و در آن باد آن دین و کنش خویش را میبیند به صورت زن روسپی برهنه پوسیده آلوده که زانو در پیش و مقعد در پس دارد.بلغم بی حد و اندازه یعنی بلغم پیوسته به بلغم.همچون ناپاک ترین و بدبوترین خرفستری(جانور موزی) که زیان رساننده ترین است."
نمودار می گردد.

در افسانه های یونانی چهره های قابل اندیشه ای از زن داریم.
آمازون ها(Amazones) زنان جنگاوری بودند که فرزندان پسر خود را سر راه می گذاشتند و پستان راست خود را می سوزاندند تا بتوانند به آسانی زه کمان را بکشند و تیراندازی کنند.از ملکه های مشهور آمازون ها پانتزیله(Panthésillée) است که به کومک مردم تروا رفت و به دست آخیلوس کشته شد.
گورگون(Gorgone) دوشیزه ی زشت روی و بال دار که مار به جای گیسوان داشت.
اکیدنا(Echidna)بالا تنه ی زنی زیبا داشت و پایین تنهی او مار بزرگی که فلس دارد و در غار ژرفی جای دارد.
اسفنکس(Sphinx)اهریمنی که سر آن چون سر زنان و پیکرش چون پیکر شیر است و مسافران را می خورد.که از همبستری تیفون(Typhon) و اکیدنا(Echidna) به دنیا آمد.
گره ها(Grées)سه زن که تنها یک چشم و یک دندان دارند.
هارپی ها(Harpyes)پرنده گانی که سرشان مانند سر زنانست و ملاحان را می خورند.
اینان در اصل اهریمنان هستند.
در افسانه های روم باستان همانند سیمرغ داستان پیدایش شهر روم است که سزار یکی از شهرهای لاتینی دستور می دهد فرزندان خواهر زاده اش رمولوس(Romulus) و رموس(Remus) را به رودخانه بیندازند. چون میترسید وقتی بزرگ شدند او را از پادشاهخی به زیر بکشند.کودکان در نقطه ی کم آبی از رودخانه فرود امدند و ماده گرگی آن ها را نجات داده و با شیر خود ایشان را سیر می کند.کودکان چون بزرگ می شوند به جان هم می افتند و رمولوس رموس را می کشد و شهر روم را بنا می کند.

نامهای زنانه ی ایرانی موجود در شاه نامه با معانی آن ها



شهرناز : (شهر+ناز)دلپذیر و دلپسند شهر
ارنواز: (ارن+واز) از واژه ی اوستایی ارنوک (Arnavak) آمده است.ارنه یعنی نیکو و سزاوار و واک همان واژ یا وازه است.معنای کل کلمه نیکو سخن است.
فرانک: (فر+آنک) فر همان شکوه و در اصل ودیعه ایست که از سوی اهورامزدا در وجود همه مردمان وجود دارد و پس از مرگ دوباره به نزد اهورامزدا برمی گردد.آنک ضمیر اشاره به دور:شکوهمند.اهورایی
ماه آفرید: (ماه+آفرید) آفریده ی ماه.
رودابه: (رود+آب+ه) در فرهنگ شاه نامه آمده است:رود به معنای پسر است و آب هم درخشان و تابان معنا می دهد.رودابه یعنی فرزند تابان و درخشان یا دارای رشد و نمو و فامت تابان.چون رود به معنای رشد و نمو و رویینه گی است.
و در فرهنگ نظام می خوانیم:ردس به معنای بهشت است.و آب به معنی حاصل کردن و معنای رودابه داده ی بهشت است.
ولی درست تر این است که رودابه را هم بر بن مایه ی مهرابه تحلیل کنیم.رود به معنای پسر و آبه همان نسبت به آب مقدس در کیش میترایی(آب حیوان).فرزندی که از آب مهر نوشیده و به مقام مهربانی رسیده است.
سین دخت: (سین + دخت) سین همان سی مرغ است .معنای کلمه دختر سیمرغ می باشد.
تهمینه: (تهم +ینه) تهم در لغت نامه بی همتا به بزرگی و قامت آمده.ولی درست تر از واژه ی اوستایی (tôhm) و تخمه به معنای نژاد می باشد.و چون با پسوند نسبیت همراه شود نژاده معنا می دهد.
گرد آفرید: (گرد+آفرید) آفریده ی پهلوان
سودابه: (سودا+به) در فرهنگ آنندراج سوداوه آمده.که وه همان گونه ی کهن به است.سودا معنای کالای مورد معامله دارد.سودابه یعنی کالای ارزشمند.
فرنگیس: (فر+انگیس (؟)) در لغت نامه از قول محیط المحیط فرن کوتاه شدهی فروردین آمده است.و فروردین یعنی فرورده های پاکان و فرورهرهای پارسایان.فروردین گیس(؟)گیس های پاک و فرورهری(؟)
ارجمندی ی گیس در باورهای کهن ایرانی بر کسی پوشیده نیست.گیس نماد گیاه(به انگاره ی تشابه ظاهری ی آن) و گیاه هم رمز حیات بوده است.
منیژه: (من+ی+ژه) دو بخش نخست یک ترکیب حاصل مصدر به معنای من بودن است و ژه هم پسوند نسبت پارسی است که گاه کلمه را کوچک می کند.معنای کلمه را فریبا بتوان گفت(؟)
کتایون:زن پادشاه بزرگ.زنی که شهنشاه بزرگ یا پاشاه باشد.
گل نار : (گل+نار) نار کوتاه شده ی انار است.همان دانه ی سرخ رنگ زیبا.و تازی به خاطر سرخی به معنای آتش آن را برگزیده است.معنای کلمه گل میوه ی انار است.
نو بهار: (نو+بهار) بهار نو-نخستین بهار
گردیه : (گرد+یه) پهلوان
پوران دخت : (پوران+دخت) دخت پوران.پوران هم معنای پسران دارد و هم معنای جانشین.این جا منظور دومی است.
آزرم دخت : (آزرم+دخت) دختر شرمگین و با حیا.



چند نام پیش پا افتاده ی تازی و معانی آن



آسیة: اسم فاعل مونث از (آ س ی) زن ناراحت و غمگین.آلت ختنه کردن.
ام کلثوم: (ام+کلثوم) ام یعنی مادر.مادر کلثوم.و کلثوم یعنی بچه ی چاق.معنای کل کلمه مادر بچه ی چاق است.
جمیلة:صفت مونث است از ریشه ی (ج م ل).یعنی شتری.می دانیم که زیبا معنی می دهد ولی به ریشه ی آن که از شتر می آید توجه نکردیم.عرب چون شتر را کالای بس ارزشمند می دانست حتا نهایت نشان دادن لطف و رقت خود به یک چیز را با نسبت دادنش به صورت صفت به شتر نشان می داد.
روان شاد هوشنگ گلشیری داستانی دارد به نام(شرحی بر قصیده ی جمیلة) او پیشتر به ماجرا توجه کرده بود ما خیر.
حفصة:هسته ی خرما-کفتار(از اقرب الموارد)
خدیجة: صفت مونث از ریشه ی (خ د ج) بچه ی انداخته شده ی شتر که مونث باشد.بچه شتر مونث سقط شده.
رقیة: صفت مونث از (ر ق ی) زن افسون کار
زهراء:گاو ماده ی دشتی (از آنندراج)
زهرة: از ریشه ی (ز ه ر) زهره معرب ناهید(اناهید-آناهیتا) پارسی و ونوس (Venus)لاتین که نام الهه ی عشق در یونان باستان میباشد.که به امور جنسی نیز اطلاق میشد و از آن (Venereal) نیز ساخته شده یعنی ونوسی به معنای بیماری های مقاربتی.که در عربی زهروی میگویند.و خود واژه ی زهار به معنای شرم گاه از همین ریشه ساخته شده.و به مویی که در شرمگاه مرد و زن می روید نیز اطلاق میشود.
زینب:بد دل(از آنندراج) –ترسو و جبان (از اقرب الموارد)
سمیة:از ریشه ی (س م ی) صفت مونث است به معنای سمی و زهراگین.
صغرا:بر وزن فعلا صفت تفصیلی مونث از ریشه ی (ص غ ر).به معنای پست تر و کوچک تر
فاطمه:اسم فاعل مونث از ریشه ی (ف ط م).بچه شتر از شیر گرفته شده.
محدثة: در نگاه اول حدیث دان معنی می شود ولی معنای کهن تر و قدیم تر از این دارد.و آن شتر آبستن است.(از اقرب الموارد)




منابع:

1-شاه نامه فردوسی چاپ مسکو
2-شاه نامه فردوسی چاپ سنگی
3-ایلیاد هومر ترجمه شادروان سعید نفیسی چاپ سیزدهم 1378 انتشارات علمی و فرهنگی
4-اودیسه هومر ترجمه شادروان سعید نفیسی چاپ دوازدهم 1378 انتشارات علمی و فرهنگی
5-زند وهومن یسن گزارش و پژوهش شادروان صادق هدایت چاپ(؟) 2537 انتشارات جاویدان
6-کارنامه اردشیر پاپکان گزارش و پژوهش شادروان صادق هدایت چاپ(؟) 2537 انتشارات جاویدان
7-ارداویراف نامه آوا نگاری فیلیپ ژینیو ترجمه و تحقیق ژاله آموزگار چاپ دوم 1382 انتشارات معین/انجمن ایران شناسی فرانسه
8-تاریخ مردم ایران(ایران قبل از اسلام) تالیف شادروان عبدالحسین زرین کوب چاپ سوم 1371 انتشارات امیرکبیر
9-راهنمای زبان های باستانی ایران جلد دوم دکتر محسن ابوالقاسمی چاپ اول 1376
10-کتاب کوچه جلد اول(حرف آ) تالیف شادروان احمد شاملو چاپ سوم 1378 انتشارات مازیار
11-فرهنگ شاه نامه تالیف فریتس ولف چاپ اول 1377 انتشارات اساطیر
12-لغت نامه اثر شادروان استاد علی اکبر دهخدا
13-تاریخ دنیای قدیم جلد سوم(روم باستان) تالیف ف.پ.کوروفکین ترجمه غلام حسین متین چاپ دوم 1335 انتشارات شبگیر
14-فرهنگ آنندراج
15-اقرب الموارد
16-برهان قاطع



به خوشی و شادی و رامش انجام یافت


کی خسرو زاد مهر
ایران شهر
شهریور 7027 (آریایی)

ویرایش نخست

شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۴


ایران دوستی-1

به یزدان که گر ما خرد داشتیم کجا این سرانجام بد داشتیم
چو دشمن گرامی شد و دوست خار سرانجام پیش آید این روزگار

به راستی این خود پرسش بزرگی است که چرا هیچ ملتی همانند ملت ایران به این اندازه دل بسته گی و نزدیکی با دشمنان خود ندارد.
گمان نمی کنم هیچ مسلمانی نام فرزند خود را فرزدق یا بومسیلمه یا طلیحه یا السید بگذارد و یا عرب شیعه نام عمر یا یزید به نوه ی خود برگزیند.ولی همه ی این شگفتی ها نزد ایرانی به اوج باروری می رسد.اسکندر و روسپی خانه اش شهر و خانه ی او را آتش می زند و او نام فرزند خود را می گذارد اسکندر.عرب به وی می زند و هستی و کیان و بازمانده ی میراث کهنش را تاراج می کنند می رود نام فرزندش را می گذارد سعد سلمان خالد و... .چنگیز و هلاکو و تیمور و طغرل چون آفت به ریشه اش می زنند وی جبران مکافات نموده و همین نام ها را به بچه هایش می گذارد.
جدای این ها به پابوسی و دست بوسی مقابر بیشینه شان شرفیاب می شود و ابراز بنده گی می کند.
من گمان نمی کنم هیچ قومی تا به حال قبر کسانی که به روی پدرانشان شمشیر کشیده اند و مادران و خواهر هایشان را به کنیزی برده اند و گذشته ی ان ها را پایمال کرده و در شکم خودش ریخته ابراز نوکری کرده باشد ولی شگفت حتا پادشاهان که می بایست نماد خرد ورزی و اندیشه ی راستین باشند و در زیر تاج خسروی که نه آسان بل که از خون دل هزاران هزاران مردم بر سرشان گذارده شده به امور دنیای مردم کمر ببندد گاه ارزش خود را حتا تا مرتبه ی سگی این قوم کاهش می دهند.و یا از کومک های پنهانی ی آن ها به خود در هنگامه ی افتادن یا برخاستن از اسب و الاق یادها می کنند و مردم بی نوا و بی چاره چشم شگفتی بدان ها می دوزند و دهان حیرت می گشایند و انگشت تعجب می گزند که با این حرف ها چه گونه امور مملکتی راست شود و با این به چهره جوان مردان چه گونه سلوک بکنند.و کسی نیست بگوید این مجموعه ی لطف و خوبی که به مردم امروز از این یاری ها می کنند چرا برای هم دوره های خود (ایرانیان هم دوره ی خود) هیچ درست کاری نکردند.
با یک اندیشه ی بسیار ساده می توان گفت بازدید از اثار بزرگ و شگفتی چون پاسارگاد تخت جمشید نقش رستم معبد اناهیتا طاق بسطام و بیستون در یک دوره ی پنج ساله به اندازه ی یک سه ماه تابستان ناقابل دیدار کننده از یک امام زاده بازار ندارد.



کی خسرو زاد مهر
شهریور 7027 (آریایی)

چهارشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۴

24

هیاهو را بس ناخوش میدارم.
در میهمانی ی مرگ
آتشم بزنند.
در آرامش پذیرش فرمان جاودانه گی
و نغمه ی گیتار کلاسیک.
و در غروب طلایی خاکسترم به باد بدهند
مگر در خواب های شیرین
ماه رویان نو در آغوشم بکشند.

سه‌شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۴

23


من مرگ ماه رویان بسیار دیده ام
که در یک هیاهوی آرام
به سوی مقصد نامعلومی پرواز میکردند.
و دسته ها فراموشی
در مراسم سکوتشان
والس سکوت را
به کوک ترین مضمون آواز می دادند.

دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۴

22

و ثانیه ها
در فاصله ی دستهای ما
شتاب میگیرند.

جمعه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۴

ریحانه:
یک دهن پر از ترانه

هشت سرود خواهش برای ریحانه
(پیشکشی برای یک ساله گی ی ریحانه)



1

در چشمهایم می غلتند
اشکهایت
و شهوت یافتن تو
که دقایق بی تو بدون را آبستن می کنند.

من روزها
در ساعات بی قراری
چشمهایی را جسته ام
که تابستان بوده اند.
و در شبهای سکوت
تصویر ماه تاب
نخشب می گشت.

چشمهایت
در شامی از سکوت و التماس من
در فاصله ی تاریک بین ما
طلوع نمود.



2

در شام های دیگری جستمت
در سایه های روزی ناگاه پیدا شدی
و نگاهت پیوسته گی ی روزان و شبان را
به دقایق ناگزیر هدیه می داد.

نازبو
تکرار حرارت معشوقه های از یاد رفته شد.


3

نخستین خنده ات را به یاد دارم.
نخستین التماس من
در شراب بوسه ی تو
در شب های بی رمق
که هرم لرزش ادراک تو را
در قدم های مسافران
به خاطر میسپرد.



4

بسیارند دقایق بی تو
بسیار بوده اند صدایت
که شیشه های یگانه گی را
در جام فاصله بشکسته اند.
و من
صدای دخترک خسته ای را می شنوم
که قلبش دریای اشکی بی انتهاست.


5

آنک تویی
با چشمهایت که انگاره ی خواستن و پذیرش است
و دست هایت
در گاه لرزیدن من

آنک تویی با لبهایت
سفره ی سخاوت و عسل
و آغوش من
وقتی که گریستن آغاز می کنی
و دو پرنده گان کوچک قلبت
در دستان من آوازی دوباره سر می دهند.



6

تا چند به درخت دوشیزه گی خویش کام داده ای
تا چند در خواب های دور
تکرار خاطره ی زنی بوده ای بالا بلند و سیاه پوش
که اشکهایش را در گودالی میریزد
و ماهی های ماه تاب
در تاریکای کورماکوری
راهی به پستان های شیری رنگ زنی می جویند
تا کام های کودکان خواب
از شیرینی ی شهوت دوشیدنش
سیراب شود.


7

و تو را از هجوم نیاز آفریدم.
در آیینه ی رستگاری ی انسان فردا
هنگامی که هیچ رستگاری انسان زمین را مقدر نبود.

و من با ریحانه به جنگ سرنوشت میروم.

با بازوان تو
و قلم من
که در راستای لرزش پذیرش اندام تو
انسان رستگار را
در چشمان آتش
محتوم میبیند.

8

آنک مردی
بر نیمکت های بلاتکلیف
که در پذیرش سیگارهای تابستان
یا عشقی دوباره در میلاد پاییز سرگردانند

آنک مردی
که یارای رفتنش نیست.

و شور بی وقفه ی دختری
که تنش را زندان مرد نموده است.

آنک مردی که در کشف زندان خود
واژه هایی دوباره می خرد

وقتی که بوی جادویی دختر
جسارت هر انجامی را از انگشتان مرد بگرفته است.





تهران/18 شهریور 84

پنجشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۴

دختران اراذل



و قاتلوا فی سبیل الله و اعلموا ان الله سمیع علیم.
بقره-246

و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یزرقون.
آل عمران-164



عملیات استشهادی نام غریب و به گوش ناخورده ای نیست که با شنیدن ان بخواهیم سر تکان دهیم و شگفتی نماییم.روزانه دست کم یک مورد از ان را در فلسطین می خوانیم و با خبر می شویم که چه گونه یک نفر به خیل گروهی از مردم و بیشتر اهالی ی شهرها و شهرک ها می رود و ان ها را به خاک و خون می کشد.
ما به درستی نمی توانیم از پیشینه ی نخستین عملیات شهادت طلبانه در تاریخ سخن برانیم ولی حسن صباح و فداییانش یکی از نخستین ها در تاریخ اسلام بودند.
حسن صباح یکی از موفق ترین چهره هایی بود که توانست از داخل یک مذهب(اسلام) انشعابی بسازد و به کمک ان در برابر یک شعبه ی دیگر ان پایداری نماید. به این ترتیب حسن صباح برای استاده گی مقابل خلفای مسلمان عباسی با مطرح کردن یکی دیگر از شعبات اسلامی بدان ایدئولوژی نوینی بخشید که سربازان سرسپرده اش را به فداکردن جان در برابر برادرهای مسلمان و متجاوز خود ترغیب می کرد.
از این نقطه نظر جنبش حسن را ناچاریم از جریان یک باور یا مرام مذهبی خارج کرده و اجبارا برای توجیه بدان رنگ و بوی میهنی بدهیم.و وقتی میبینیم که ساکنین قلعه ی الموت نه چشم به مال نه نیاز به زن و نه آز تخت نشینی داشتند و در برزخ دو امپراتوری ی وحشی و آدم کش که هر دو هم را تایید و پشتیبانی می نمودند پس باید ریشه های جنبش آن ها را در یک مرام میهنی تعریف نماییم.به خصوص که قربانیان دشنه های فداییان همه از خاینین و خونخواران وطن بوده اند.
با این گفته ها بایست عملیاتی که با نام استشهادی در کشورهای عقب مانده ای چون عراق و فلسطین صورت می گیرد و به جای این که دستاوردهایی نظیر مبارزه برای آزادی ی میهن از چنگال غاصبین آن داشته باشد بیشتر یک نوع دامن زدن به آتش مخاصمه و قربانی نمودن مردمان بی گناهی است که به دلیل به دنیا امدن در یک دین معین و زنده گی در یک مکانی خاص صهیونیست غاصب اشغال گر شناخته میشوند و مستوجب کشتن سوزاندن نقص عضو شدن و دیگر فجایع موجود است از اقدامات فوق جدا گردد.در حالی که بنا به ابراز نه تنها کنوانسیون ژنو که شعور زنده و وجدان بیدار قربانیان غالبا به جز مردم معمولی و یا غیر نظامی کس دیگری نیستند.
جریانی از عملیات استشهادی به دست زنان که موجی از ان در فلسطین در حال شکل گیری است نوعی جدیدتر از این پدیده ی شوم(ترور) است.
زنان که خود در اوضاع جنگ و خونریزی از قربانان اصلی هستند در این نوبت نقشی دیگر گرفته اند و خود در عین حال هم خراب کارنده و هم خراب شونده شده اند.
باید دید چه انگیزه ای روح زنانه که در تمام ادبیات دنیا سمبلی از لطافت و احساسات است به کشتن خود و دیگران رضایت می دهد.پدیده ی از بین بردن در میان زنان با نام خودکشی با عواملی چند قابل توجه می باشد ولی این که یک زن بتواند چند ده یا سد نفر در یک لحظه بکشد یا ناقص کند ان هم گروهی که هیچ نقشی در کشتار مردم ندارند یعنی غیر نظامیان میتواند یک زنگ خطر مهم برای از بین رفتن رگه های نه تنها ظرافت و لطافت که انسانیت در نزد انان رنگ رخ باخته و انان به سوی راهی می روند که کشتن و از بین بردن هر کسی از غیر و مخالف و دشمن مجاز و آزاد است.وقتی زنان یک جامعه کشتن غیرنظامیان را آغاز می کنند زنانی که بایست فرزندان صلح دوست به جامعه تحویل بدهند دیگر چه انتظاری از فرزندانی میرود که هواپیما میدزدند و دنیا را عرصه ی دویل های خویش می نمایند.
چه گونه است که بسیاری یک سویه به قاضی میروند حملات خانه ویران کن صهیونیست ها در نزد ان ها تجاوز و جنایت و کشتن فلسطینی هایی که به قصد کشتن دشمن امده اند شهادت شمرده می شود.ولی همین ها کشته شدن حتا دسته ها و شهروندان عادی و غیرنظامی ی اسراییل را هلاکت و به درک واصل شدن می خوانند.
باید همه ی ما به این مهم توجه کنیم تا زمانی که مرزبندی ی شهادت و هلاکت کشتن به حق و ناحق در این نقطه یا هرجای دیگری از جهان وجود دارد رسیدن به آرامش نیز بسی دور و دست نایافتنی خواهد بود.ما بایست نخست به این باور برسیم که هیچ کشتنی درست نیست ان گاه بیاییم و عمل کرد هر دو گروه را بررسی کنیم.چه کسی این مرزها را تعیین می کند؟آیا یک نهاد قضایی بین المللی تعیین کننده ی آدم کشی و نسل کشی با عملیات شهادت طلبانه ی خوب است؟یا تمام این جریانات رنگ و بوی مذهبی دارند.چه گونه است دو مذهب موجود در این نقطه پیروان خود را به کشتن غیر دعوت می کنند و وعده ی سرزمین های شیر و عسل از نیل تا فرات و و جنات و انهار و تجری بدان ها می دهند.جریانات سیاسی ی این سوی دنیا سرانجام اتش بیارهای آن را در آتشی که خود دمیده اند بریان خواهد کرد و لکه ی ننگی بر انسانی می گذارد که پس از بیست و یک قرن همچنان در گاه نیاز همان انسان نخستین می شود.و ما هنگامی این فاصله ی بیست و یک قرن را احساس میکنیم که به دنیای متمدن اندیشه نگاه می کنیم.چه گونه است که ولتر و جان استوارت میل و کسروی و هدایت و حافظ به ما کارگر نمی افتد و ما گاه عمل تنها چماق و چوب و کمربند انفجاری را خوش تر می داریم و راه دست کاری می دانیم.
چرا بایست در اقلیم سعدی نه تنها دو پادشاه که دو مذهب نیز نگنجند.مگر اینان ولتر و جان استوارت میل و کسروی هدایت و حافظ ندارند؟
حال این باره زن هماره قربانی در جبهه ی دیگر نیز قربانی می شود.این بار نه تنها جسم که احساسات خود را نیز در معامله ای نابرابر به حراج می گذارد.که حاصل این صنم بردن عرض خود و زحمت کسانی است که نگاهشان به زن به عنوان جنس لطیفی بوده که وی را از بازرسی ها و سختگیری های مردانه عموما معاف می کنند.به راستی چه شده است زن که در باورهای بیشینه ی ملل دنیا عنصری لطیف و دوست داشتنی می نموده به هیولایی مبدل می گردد که مردمی از وی فرار کنند.و هر جا میرود خرابی و مرگ و نیستی و ویرانی به بار می آورد.
روزنامه ی همشهری1 فصلی مشبع به این زنان اختصاص داده است.
نویسنده ی محترم مقاله می گوید:" سن تمامی ی زنان شرکت کننده در این عملیات ها(!)[نمی خواهیم ملا لغت باشیم ولی جمع بستن یک جمع مکسر خود یک هنر بالاست که تنها از نویسنده ی این مقاله بر می آید!] زیر سی سال سن داشتند."
ایشان از این موضوع نتیجه می گیرد که نسل جدید نمی خواهد راه پدرانشان را ادامه دهد.ولی نمی گوید که پدران سنگ پرانشان نیز چنان اهل تسامح نبودند.ولی جالب تر از همه این که نمی گوید که این زنان زیر سی سال به کدامین شناخت و آگاهی رسیده اند که دست به کشتن خود و دیگران میزنند آیا کمی سن آنان به جز شست و شوی مغزی و تحریف اندیشه هایشان چیز دیگری را می رساند؟
آن گاه به چنان شوری می رسد که گویی این آدم کشان به چه تکنولوژی نوینی دست یافته اند.وی می فرماید:"مکانهای عملیات(بخوانید عملیات تروریستی) اکثرا در مناطق اشغالی سال 1948 واقع است و این حاکی از توان بالای زنان فلسطینی برای عبور از موانع امنیتی رژیم صهیونیستی جهت انجام عملیات است."
که باز احتمالا مقصود نویسنده یک کشف یا اختراع جدید بوده که ان ها توانسته اند مواد منفجره را به گونه ای حمل کنند که موانع امنیتی رژیم صهیونیستی نتواند آن را شناسایی کند.ولی جز یک جسم مگر چیز دیگری هم انسان دارد؟آیا غیر از این است که این موانع امنیتی رژیم صهیونیستی کمی پیرامون زنان آسان گیری می کنند و این زنان نیز به خوبی مزدشان را می دهند؟این تقیه که با کثیف ترین نوع ماکیاولیسم خاور میانه ای همراه است در عراق در نبرد دومین با آمریکا نیز به چشم خورد.ارتش صدام پرچم سپید بالا میبرد و چون امریکایی ها به قصد اسیر کردن جلو می رفتند آن ها را به رگبار می بستند.
در ادامه می خوانیم:"گذشته از آثار عملیات استشهادی که موجب ایجاد بحران های متعدد در جامعه ی اسراییل گشته است می توان از الگو و فرهنگ سازی این گونه اقدامات در سایر مبارزات آشکار شدن ناتوانی ی این رژیم در برابر عملیان شهادت طلبانه حفظ روحیه مبارزه و جهاد در بین فلسطینیان و... یه عنوان دیگر پیامدهای این گونه اقدامات نام برد."
چه مبارزه ی درخشانی در حال پیگیری است که الگوی ان از بین رفتن و از بین بردن مردم است.و نویسنده چه استدلال جالبی کرده که رژیم در برابر این عملیات ناتوان است.ولی نویسنده ی محترم بیان نکرده که این مبارزه پایان هم دارد یا قرار است یک جنگ فرسایشی(یا شاید هم فرمایشی!) باقی بماند دست کم تا زمانی که زنانی که می خواهند آدم بکشند در فلسطین وجود داشته باشند.
و ان گاه برای توجیه ان رفتارهای ناهنجار از آیات عظام مصر و ایران دستور می آورد.که این عملیات را تایید نموده و مسبب ان را(باعث و بانی ی مردم بسیاری از مردم بی گناه که نه آدم کش بوده اند و نه دخالتی در سیاست های دولتشان دارند.) شهید محسوب می شود.ولی این آیات یا به خاطر نداشتند یا بدان نیندیشیده اند که از ان طرف خاخام های عظام نیز حکم جهادت و شهادت برای فداییان و متعصبین خودشان صادر خواهند کرد و بدین ترتیب زنجیره ی وحشیانه ی انتقام های عشیره ای در قرن بیست و یکم همچنان ادامه پیدا میکند.
آن گاه وی نام چند تن از این زنان را اورده است.
وفاعلی ادریس بیست و شش ساله بوده و بمب را در یک مرکز تجاری منفجر نموده که باعث کشته و زخمی شدن نود و یک نفر شده است.حال باید پرسید که این نود و یک نفر در یک ساختمان تجاری که بوده اند؟جز شهروندان عادی که به کار روزانه ی خود می رسیدند؟
نورا جمال تلهوب پانزده ساله.نویسنده ی محترم افاضه می کند :"شاید زنده گی این دختر پانزده ساله برای هم نوعان او در کشور اسلامی مان جالب باشد."
گویا او در کنکور قبول شده بورس تحقیقی گرفته یک تحقیق پیرامون یک فیلسوف بزرگ انجام داده یک سونات موتسارت را در مدرسه بدون تپق اجرا کرده که حالا باید برای هم نوعان او در کشور اسلامی مان جالب باشد.
خیر. به گفته ی خود نویسنده ی محترم "دختری که پس از حفظ قرآن و تسلط بر ان مفهوم کتاب آسمانی را در امری به جز عملیات استشهادی ندید."
یعنی تمام مفهیم کتاب آسمانی کشتن خود و دیگران است.همان نود و یک نفری که نه سر پیاز بودند نه ته ان و بسیاری نیز از سیاست های متعصبانه ی دولت خود بیزار بودند.
عندلیب خلیل طقاطقه هم در بازار محنی یهودا سد و ده نفر را کشته است.و تازه نویسنده می گوید:"بر همه گان روشن شود که تمام تدابیر امنیتی در برابر عملیات استشهادی فلسطینی ها بی فایده و شکست خورده است."گویی این ادم کش ها تنها می خواستند ضعف امنیتی دشمن را به رخ وی بکشند.و تازه نویسنده دلخور است که چرا سربازان به درب خانه ی وی ریخته اند و ان را تخریب کرده اند.
هنادی تیسر جرادات که از بقیه وضعش شگفت تر است.بیوگرافی نویس توانای ما پیرامون وی می نویسد:"او نمی خواست که مانند سایر وکلا در دفاع از حق خود در دادگاهی حاضر شود که حق و عدالت در ان جایی ندارد.بل که به شیوه ای دیگر تمسک جست."چه قدر خنده دار که یک وکیل بدین اندازه بی منطق باشد یا شواهد کافی به دست نداشته باشد و ان وقت مجبور شود که بدترین راه را برگزیند.از یک نوجوان کم سن و بی تجربه و نادان توقع چنین اعمالی داریم ولی یک حقوق دان.......... .
"دو هفته پیش از عملیات او پیوسته روزه می گرفت.بیشتر قران می خواند."
و ان گاه در یک رستوران بیست و دو نفر را می کشد.
و ان گاه به یک تراژدی غمناک بر میخوریم.ریم صالح الریاشی."او مادر دو فرزند هژده ماهه و سه ساله بود."وی چهار اسراییلی را می کشد و ده تن دیگر را زخمی می کند.
ان گاه می خوانیم:"با وجود این که دو کودک دارم که فقط خدا می داند چقدر دوستشان دارم اما علاقه ام به دیدار خدا بیشتر است."
در حالی که اگر این زن نه تنها دوست داشتن که تنها کمی احساس مسوولیت می نمود بچه های بی گناه خود را اواره و بی مادر نمی کرد.جالب این که وی آرزوی دیدن خدا را هم دارد.البته بنده گمان می کنم پادافره ی همن بی مسوولیتی وی یک ضیافت ابدی با اهریمن باشد!
هبه عازم دراغمه نوزده ساله سه نفر را کشت و هفتاد نفر را زخمی کرد.
زینب علی ابوسالم نیز "در محله ی پر ازدحام تل الفرسیه واقع در شهر قدس سی سد و پنجاه صهیونیست اشغال گر را به خاک و خون کشید."او می خواسته بمب را داخل یک اتوبوس منفجر کند.که نظامیان سر رسیده اند.و همان جا انفجار را انجام داده.و احتمالا هم مسافران اتوبوس و هم نظامیان و رهگذران را کشته است.
وبرگ زرین این مبارزات در این جا پایان می پذیرد.
اینک خوب است به سفارش نویسنده ی گرامی دقایقی در مورد این زنان فکر کنید.
آیا نمی توان این زنان را هم سنگ با آدم کش های غرب وحشی چون جان و بیلی دی کید قرار داد؟
آیا نمی توان گفت که اینان تعریف توحش فاقد احساس و جنایت و آدم کشی از زن ارایه داده اند؟زنان که عواطف یک ملت را تلطیف و آرام می کنند وقتی چنین جانی و تروریست باشند از فرزندان و دست پرورده گان دامانشان چه انتظاری می توان داشت؟
آیا ما زنان بزرگ مبارز در طول تاریخ نداشتیم که حالا شاهد تولد این نسل هستیم؟ژاندارک یا گاندی که از زنان مبارز و بزرگ بودند دست به عملیات تروریستی زدند؟آیا میزان علاقه ی ما بدان ها نسبت مستقیم با تعداد آدم هایی که به قتل رسانده اند دارد.بدانیم هیچ مبارزه ای به انجام نمی رسد مگر با حضور روشنفکران اگاه و متفکر که حتا جریان مبارزات مسلحانه را نیز بتوانند در جهت پیشبرد یک هدف به دست بگیرند.نه خیل عظیمی از فجایع و جنایات مداوم که تنها لکه ی ننگی بر بشر قرن بیست و یکم است.




ایران شهر/شهریور 7027 (آریایی)


-------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
مقاله ی دختران زیتون نویسنده یوسف فاطمی روزنامه ی همشهری شماره ی 3792 تاریخ دوشنبه 14 شهریور 1384

دوشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۴


عاشقانه


دست هایت را به من بده
اشک هایت را به پای سبز های اقاقیا مریز
هر درخت سرانجام از اشک های دختری سیراب می گردد
بخشنده گیت را تنها از برای من نگاه دار
هیچ کس مبین
و در اندیشه جز نیاز تن من
شهوت دیگری راه مده

من دست هایت را از تو خواهم دزدید
و در شبی از شب های سکوت
تو را به خواب اساطیر مبهوت زمین میهمان خواهم کرد.

شقایق های دلهره
به روی وسوسه های نور خمیازه می کشند.



تهران/شهریور 7027 (میترایی)


یکشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۴

رمه های شبان زنازاده
در توفان سیاه
گم شدند.

مادر شبان زنازاده
از هم خوابی با خداچه ای در شب های تیره تر
حق جماع را چند گوسفند طلب نمود.
و اینک چند گوسفند
برای خود رمه ای شده اند.
و کاسبی ی زنازاده سخت گرفته است.

آه ای گوسفندان بی خبر
در چنگال این جلیلی ی عوضی

در تپه های گرگ میش
آگنده از بوی پشگل و نواله ی یونجه و شبنم
نشانی ی خدا
از دستان شبان زنازاده بیفتاد
و مرد
در سوگ فراوان شکست بسیار گریست

آه ای نشانی های اشتباه
با پیش شماره های تغییر یافته و گمراه


نجواهای دختر
خریدار خر سواری داشت
که خود را فرستاده ی خدا می خواند
و دعاهای دختر را در خورجین بدبویش می گذاشت
که چندی پیش بدان سربریده ی مرتدی را به شوق مشت و لوق نزد خدایش می برد
راهزنان مجاهد
پس از تاراج خر سوار
خورجین را به راه انداختند.
و دعاها در دشت بوی پشگل و گاو پراگنده شد.

آه ای گوسفندان خوش باور!
در سلاخ خانه ی این خر.

پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۴

وقت خنديدن عشق
تو به من خنديدي
گر گرفت مهتابي
خنده ام را ديدي

مادرم انجيري هاشو آب مي داد
تو حیاط سبز برگاي قاصدكي
تو فرستادي برام حرفهاتو با باد

چه روزا ديد نزدم
خونتونو از لاي رختهاي بند
چه شبایی پشت شمشادای سبز
ننشستم تا بياي شاد و لوند

فصل کوکی زمینش سرسبز
آسمون سیا نبود
خبر از کوچیکی و بزرگیا نبود

قاصدكهای سفید
كه تنه ململشون
پر از عطر تو بود
خبر باد بهارو میدادن
تو دلامون خبر از غصه نبود

ناگهان باد اومد
برگای سبز درختا
به درودی و به بدرود شدند
مادرم تنها شد

باد فانوسای مهتابی رو برد
توی خواب صد ساله ی تبریزی رفت
تو گوش اسمای یادگاریمون رو دیوار
سیلی زد


با شروع پاییز
فصل آغاز بزرگی های ما
باد اومد.سوی ارغوان توی خم شد.
باد اومد توی زیرزمینمون زوزه کشید.
تو تنش بوی پدربزرگم گم شد
حوض بی ماهی و آب باغچه ی ما شکست
سیل بارون روی چشمای مادربزرگ نشست

حرف کودکی ما که رفتنی
مثل دوستت دارما گذشتنی



با كدوم قاصدك عابر راه
تا کدوم ناکجا
تو به راه افتادي
از ته كوچه ي ما

پس بگو کجای این شام زشت
میون ستاره های بخت ما
تو کجای قصه ی ما گم شدن
لحظه های بچگی تموم شدن:



لحظه هاي امتحان و بچگي
ديدن كارناممون يواشكي
ترم تابستون و امتحان دي
ديپلم نظام قديم و آسمون كودكي

خورشيد چشم تو رو
دست كدوم ابر پوشوند
كه تو رو با خود برد
منو به گريه نشوند

سه‌شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۴

به نام آن که نماید ز خامه قرطاسی
مگر که جان بفداید بر دموکراسی
سوابقی است هر کشور دموکرات را
همان حکومت لیبرال راست اساسی
جهاز مملکت از پایه چون بود لنگان
بالانس ناید بر کار چرخ زاپاسی
ز کار بخت نشد خانه مهد آزادی
نه هر که آمد و بنشست بدین کریاسی
چو آمد و نشد اندیشه ی گذر او را
چه تیغ برکشد و تیر چه زهر و چه داسی
مطاع مملکت حره رایگان نبود
که نیست منزلت آن هیچ الماسی
بگویمت که بدانی که ارز ان از چیست؟
چه استخوان که شکسته ست چه سر که با داسی
رجا به قانون عهد حجر خطای بدیست
خرد نمای نیندازد این چنین تاسی
وزان بتر که به تفسیر کند ثواب زیرا
که بر رسولش نبود خود چنین وسواسی
کمی برابری و ذره ی فرج باید
مگر فرو شود این عقده های آماسی
یکی هزار یک آید معامله بهره
یکی به شام جگر گوشه نیست پاپاسی
امور چرخ به دانش روا کنند و گذشت
نه کار دین بود کار لیر و عباسی
شنیده ای که شبانی به روبهان ندهند
کسی به دزد دهد هیچ چماق عطاسی1؟
وطن کهن شد و پوسید ز جهل و جور چرا
فسانه های دروغین یوسف الیاسی
نه یک خبر ز حوالات حضرت انیشتین
همی چه گفت بریره چه کرده عداسی2
به چامه های من آن بین ز مملکت فرهاد
که دیده تیز نمودم بسان عکاسی

تهران/امرداد هشتاد و چار

1-عطاس:شب گرد.آن که قدیم ترها چوب به دست میگرفت و شبانگاهان در کوچه ها پرسه میزد و سوت میزد تا مردم از دزد آسوده بخوابند.آن گاه پایان هر ماه مبلغی به نام ماهانه به او میدادند تا بدان گذر زنده گانی کند.و غالبا از نفرات بی درآمد محله می بود.

2-
- بریره بن خضاب:پیرمردی که با روایاتی چند از حاضرین در واقعه ی کربلا به حسابش می آورند و از جوان مردی هایش افسانه هایی همسنگ هرکول و آژاکس بر زبان می رانند!
عداس:غلامی که میگویند محمد بن عبد الله در سفری که به طایف داشت وی را مسلمان کرده بود.این همه دقت که حتا نام یک غلام و صاحبانش در تاریخ به این پررنگی امده خود از افسانه های بی سروته و غریب و حتا خنده دار است.

دوشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۴

دست های آلوده



ببین که تو دستای من
بذر ترانه خالیه
این پیله های فاصله
پروانه ی خیالیه

وقتی که تو صدای تو
ترانه هام پیدا میشد
با این شبای سوگوار
ستاره آشنا می شد

من توی خواب رو پشته بون
بختکه سنگسار میدیدم
رو چوبه های بند رخت
ریسمونای دار میدیم

ببین که تو دستای من
جفت پرنده مردنی ست
که مرگ این پرنده ها
چون سرگذشته زنده گیست

دنیا برام پیله شده
انگار که بوی مرگ میاد
دستای آلوده ی من
سایه تو سر پناه میخواد

دوشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۴

یکی از بزرگان روشن روان
حکایت کند از انوشیروان
که وقتی گذر کرد از سوی کوی
نمایان شدی طفل بر پیش روی
که بر شاخ سیبی شده دست بر
کند مام او را از آن بر حذر
کند طفل گریان ابرام باز
ولی عزم مادر همان گام باز
بپرسید خسرو ز مادر دلیل
که از چون گشتست بر این سبیل
بگفتا که شاها همان این درخت
به جا مانده از ماترکان ز بخت
که هر چیز بد بحر تو ظبط شد
ز ما بود و بر خانه ی شه بشد
همین نیز عشرش هم از آن توست
که اموال رعیت به فرمان توست
کجا تا دبیری کند سرشمار
مبادا کنیم دست اندر ثمار
چو بشنید خسرو همه رای او
هم انداخت سر بر فروپای او
پراندیشه گشت و به خود گفت آی!
چه فرمود من را زن کدخدای؟
نشستم به ایوان و سر در خمار
پرآسوده تن نقل من نوبهار
نبینم همی موقع مردمی
که دی گشته موسم بر آنان همی
که بر سفره گشتم ز دهقان به
ستاند طعامش خداوند ده
چو من پاشاه و چنو پارسای
سر مردمی آخر آید به پای
بفرمود تا دفتر آرند چست
نویسند انجام ملت درست
کجا آن که در دهر ده گان بود
به ملک مشاعش خریدار بود
نبشت و بزرگان پذیره شدند
به آگاهیش بر تبیره زدند
مگر تا بیاموزی آیین چنین
که راه خرد باشد و رای دین