سه‌شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۳

آه! بشکفد مشت سکوت مگر
من با تو گاه به گاه
زمزمه کرده ام
لب برای گفتنت
دست برای استمداد کردنت
لبخند برای پذیرفتنت
و سینه ای که همه را مجموع باشد.
تو تنها خواسته بودی
طبعی که این همه را مشروع بشمارد
و تصویرش کند:
لب برای رسوا نمودنی
دست برای ویران کردنی
لبخند برای آزاد
آزاد
آزاد زیستنی


اردیبهشت 80
این را در آن سالها از روی خامی و بی شعوری خاص همان موقع تقدیم کرده بودم به عزت الله سحابی و ابراهیم یزدی و احتمالا محض بازداشتهای وقتشان.که به مجرد آگاهی از پیشینه ی سیاه این دو خصوصا دومی و ضربات مهیبشان خصوصا اولی بر پیکر جریانات فکری و روشنفکری روزگار ازشان پس گرفتم پدر و پسری که از روی نا آگاهی و یا شاید غرض ورزی سردمدار مرامی شدند که هیچ واقعیت و صحت نداشت و چون با چماق هم آنها سر پر مغز زیادی کوفته شد حالا دیگر نوبت به خودشان رسیده بود.و جلادی که تا دیروز دستور مثله کردن میداد و امروز آزادیخواه و اصلاح طلاب لقب گرفته بود.