دوشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۴

سرود بهاری کوچک




هفت سین امسال هوبره ای است
که بهار را به ساز غریبانه مرثیه ای آواز میکند.

دریغا که بهار
مجال فراموشی نیست

سین من
سیخی است
که برادرم را در روزهای از یاد نرفته به جرمی چند بر ان آویختند.
و سوراخهای شلیک زمان بر پیکره های فریاد.
وقتی که قمریکان را گاه هلهله نبود.

دردا که بهار
تنها حضور پیچک و غوغای چلچله نیست.

ماهی ی امسال نهنگکی است که در اقیانوس خون
برکت آغاز را بر نطع قلبهای شکسته بنشسته است.
و کوسه های سپاسگزار که
تنها و پاهای عزیزان را به صور عشرت به دندان میگیرند.

حسرتا که بهار
معجون خشم عرق عشق در باور نیست.

سبزه
سبزه سبزه گیس عزاداران نزدیکی است
آویخته بر دار بی قرار*
و شکوه تکبیر وار برادران همراهی
در معبد سنگسار

فریادا که بهار
در کام تلخ خویش مزمزه ی نوبهاری نیست.


انجام بهار تکرار دوست داشتنی است.
بهار آمده است
اما به پیشبازش شلیک لبخندی نیست.**


بهار 84



* بریدن مو در هنگام سوگواری از انجام های ایرانیان بوده که ریشه ای بس کهن دارد.چرای آن را باید در این باور جست و جو کرد که ایرانیان چون سایر اقوام برای گیاه ارزش فراوانی دارا بودند موی را بدان مشبه میکردند.و میگفتند فرستاده ایست از خدا برای همه ی مردم(البته گفتنی است که قول فرستادن را نباید با فره که ودیعه ایست از طرف اهورامزدا بر همه مردم جهان یکسان دانست)اما چنانچه سایر اقوام نیز بر این باور بودند گیاه نمردنی است و دارای پتانسیل جاودانگی می باشد.همانگونه که در افسانه های یونانی آمده وقتی زیوس به همراه پسرش مرکور به هیات مسافرانی از دهکده ای گذشتند و از مردم آن طلب کمک(آب غذا مکان خواب و...)کردند اما هیچ کدام به انها کمک نکردند مگر زوج پیرمرد پیرزنی.و چون اینگونه شد زیوس و مرکور خودشان را نمایان ساختند و به آن زوج گفتند که از ما چه میخواهید.آن دو گفتند ما این سالها با هم بودیم و میخواهیم از این پس هم همینطور باشد پس زیوس آن دو را تبدیل به درخت کرد و خانه شان به صورت معبدی در آمد.سپس به فراز تپه ای رفتند و به غیر از آن معبد تمام دهکده را ویران کردند.
به این ترتیب اهمیت درخت را ایرانیان با نسبت آن به موی به خاطر شباهت ظاهریش متجلی ساختند و برای نشان دادن پایان حیات در مراسم های سوگواری آن را بریدند.چنانچه در ترانه ی محلی از نواحی چهارمحال بختیاری آمده:
ذات بره زینه بره همسون برن می
همه وه کارد برن خاطی وه خیچی
ذات بره زینه بره همسون برن پل
همه به کارد برن خاطی وه خنچر
رد این باور را میتوان به یاری شاهنامه گرفت.
در سوگ نوذر:
بکندند موی و شخودند روی
از ایران برآمد یکی های و هوی
یا در سوگ اسفندیار که:
همه خسته روی و همه کنده موی
زبان شاه گوی و روان شاه جوی
به پیش پدر بر بخستند روی
ز درد برادر بکندند موی
فریدون نیز در مرگ پسر(ایرج)چنین میکند:
همی کرد هوی و همی خست روی
همی ریخت اشک و همی کند موی
رستم در سوگ سهراب اینچنین عزاداری میکند:
چو بشنید رستم خراشید روی
همی زد به سینه همی کند موی
همی ریخت خون و همی کند موی
سرش پر ز خاک و پر از آب روی
تهمینه نیز در فراق پسر چنین سوگواری مینماید:
مر آن زلف تابداده کمند
به انگشت پیچید و از بن بکند
به سر بر فکند آتش و برفروخت
همی موی مشکین به آتش بسوخت
همی گفت و میخست و میکند موی
همی زد کف دست بر خوبروی.
در دیگر مراسم سوگواری که در این ابیات آمده بود داد سخن فراوان است که مجالش اینجا نیست.


** منظور شلیک توپ در لحظه ی تحویل سال است.



بهار 84

یکشنبه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۳

بهاریه



سحرم دولت اقبال ضیافت فرمود:
"نو بهار آمد و گل بس دگر این گفت و شنود
رونق باده و تمکین عذار یار است
عهد کام آوری و دوره ی اثبات وجود
نفس سوسن مشعوف بهاری برخاست
گل یکی مشک فشان امده بر عنبر و عود
با چمن باب رفاقت بگشودست چمن
لاله از چنته ی خاک امده در چتر صعود
به رواق خم ابروی صبا ژاله سراست
پافشان امده پروانه بدین بزم وجود"
گفت با من به در میکده لولی هوشیار
"بزم ناز است نگارین رباب آید و رود
به هوا دست هواداری دنیا کردی
زان هواداری بی حاصلت امروز چه سود
به گلستان شو و بر چهره ی گل شبنم بین
که بهین باده ی احسان و مروت آن بود
دل ململ زده ی طارم اعلا زنده
مل و چرخشت به ایوان طریقت مشهود
عذر جانان بر افروخته از باده ی شکر
بی وفایی است به گلشن نگرایی مسعود"
گرچه نارفته خم چرخ به کام فرهاد
دیده اش خوش که نگاهی به طبیعت بگشود.

جمعه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۳

عاشقی




قشنگه با تو بودن و
دوباره دیونه شدن
مثله روزای بچگی
اسیر این خونه شدن

قشنگه باز مثه قدیم
قایم موشک تو کودکی
ترسیدن از گریه ی تو
بوسیدنت یواشکی

قشنگه پیدا شدنت
گم شدنم توی سکوت
تا تن تو رسیدن و
شبانه های رو به روت

چقدر قشنگه سادگی
مثله ترانه مثل تو
تا اونور ستاره هات
یکی به من میگه برو

بازم باید تازه بشم
مثله حضور اسم تو
تو سینه هات جاری بشم
با یک بغل صدای نو




اسفند 83
با ریحانه به اینجا رسیده ام. شاید با خود اصلیم فاصله داشته باشم.اما اینجا منزلگاه خوبی است.خانه ی حضور و خواستن و گریه است.حالا من میتوانم تا آن سوی همه ی ستاره ها بروم.من پر از ترانه شده ام.

چهارشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۳

بهار
یه شهیار قنبری و ریحانه





دوباره باز بهار می یاد
سوار روزگار می یاد
با عاشقای راست راسی
سوغاتی هاش نگار می یاد

اونا که قلبشون غمه
تو بزم شادی ی زمون
دستای بسته باز میشه
میگذره باز هم این خزون

چارسوقمون مثل قدیم
وقت غروب قرق میشه
مست میکنیم تو کوچه مون
وقتی که خوب قرق میشه

از توی گود زورخونه
صدای داش آکل می یاد
گوزنها باز راه افتادن
ممدلی با اتول میاد

تنگ غروب تابستونا
پشت بون آب پاشی میشه
تو سفره ی عصرونمون
نونای خشخاشی میشه

از تو خونه ی همسایه
صدای خوب تار می یاد
مرضیه آواز میخونه
صداش توی نوار می یاد

تمام سنگها ساز میشه
سنفونی ها آغاز میشه
بعد سکوت سنگسار
ترانه دلنواز میشه

تو خواب این خرابه خشت
نسیم آزادی می یاد
آباد میشن کلبه هامون
سرای آبادی مییاد

بذار که مار شیخ بد
سرها رو لف لف بخوره
تیغ بزنه خواهرتو
خونشو مک مک بدوشه

غصه ی ضحاک رو نخور
کاوه ی قصه به هوشه
بذار خونه ت خراب بشه
شاهنومه آخرش خوشه

ببین که چارشنبه سوری
موقع من موقع توست
موقع قاشق زدنت
وقت نگاه رو به روست

بگو بگو بازم بگو
قصه ها رو بازم بگو
که وفت خوب گفتنه
زمونه تازه شدنه
باید تو قصه گم بشیم
خیلی زوده تموم بشیم

بگو که چشمات میشینن
به انتظار خوب من
وقت دوباره خوندن و
موقع بوسه وقت تن

بگو بهار با ناز مییاد
تولدت با ساز مییاد
تو جشن میلاد خونه
سیزده بدر چه خوشگله
آجیل یلدا میخوریم
بختمونو وا میکنیم
رو بخت شب پا میذاریم
طلسم و جادو میشکنیم

حالا که بشکن بشکنه
رهایی ها چه آسونه
زنجیرا شیشه ای شدن
طلسم دیو دستمونه

موقع گرگم به هواست
گرگه رو گله می بره
دستای من تو رو میخواد
کلاغ پره وطن سره

نگو که قصه های من
تو چنته ی زمونه نیست
بهار داره در میزنه
نگو که پشته قصه کیست

بگو بگو ولی نگو
که حرف من همون نه ء
بذار که کابوس سکوت
از خواب بیداری بره

نگو که قصه ها بسه
من از تو خواهش میکنم
چیزی بگو. اما... نگو
میخوام تو رویا بمونم



تهران اسفند 83

سه‌شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۳

جنگل



ميون جنگل خاموش سحر
كه پر از اقاقي و رازقيه
جايي كه شب پره اي
شاعر دقايق عاشقيه

ميون جنگل از بيخ بيفتاده درخت
يه درخت كهنه ميجنگه با دستاي تبر با دست بخت
شاخش و خونه ي امن هوبره كرده ولي
سايه ش و براي رهگذار خسته اي جامه و رخت

گاهي با پرنده ها نازكش و طالب عشق
يه زمون دست به گيسوي مسافرها دراز
روي كنده هاي بي شاخه ي افتاده درختها
پر از عكس قلباي تير خوردست
يا به خط كج و معوج و اريب
روز و تاريخ يه عشق خفته و ديرمردست
اما ذهن كهنه ي درخت پير
زين خيالات غريبه دورست

ببين از ريشه ي افتاده درختها
سركشيده شاخه ي تفنگ و ميوه های خشم
گرچه اندكند و هنگ تيشه ها زياد بازم میگن:
"شاخه ام اما یه روز بزرگ میشم."


خواب زير سايش و كنار بزار
سبزه برگاش و دلش از قطران
آخه ريشش داره سيراب ميشه از چشمه ي خون
كه به پاي پير اوست در جريان

نگا كن!خيل درختاي جوون
دل نازشون ز حد بيداد كبود
كه تن از تيشه ي جلاد به خون


توي يك كوير داغ يه هبوط
كه پر از ضيافت خستگيه
يه درخت خسته مونده جا پا بر جا
ولي شاخه اي نداره آشيون باشه واسه فاخته اي
سايه اي نيست واسه چتر نيلوفريه مسافري

زير شنزاراي داغ
كه پر از ترانه ي سخاوته
دست يك نهال تازه افتاده برون
كه تو مشتشش بذر آتش و شهادته

یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۳

خيزيد اي رفيقان كاشانه گشته ويران
آباد گشته زندان برباد رفته ايران

پنجشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۳

اسم اعظم

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

خمینینین عکسی آیدا دوشوب!


عمه اقدس ايام وفات حلوا نذر داشت.يكي دو بشقاب هم مي آورد پايين.بيست و هشت صفر بود كه آمد با آقا ضيا و گريه كه ديشب روي ظرفهاي حلوا نقش پنج تن افتاده.مادربزرگ گريه كرد.
غروب تاريكا از پنجره بيرون را نگاه ميكردم دايي اشرف روي پله ها نشسته بود دستش را ميماليد كف پايش و ميكرد تو دهنش.عقل درست حسابي كه ندارد.ما میگوییم بیگناه به دنیا می آید و بیگناه هم میرود.شب هم كه رفتم بالا هنوز روي سراميكها تا راه پله كه عمه حلواها را آنجا ميگذاشت عكس پنج تن باقي بود.

چهارشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۳

میروی از رفتن تو گریه بی اثر کنم
آسمان را از غروب تو خبر کنم
میروی من نیستم تا دستت بگیرم
بهر تو نو آشنایی بهر تو دیگر کنم
تا نگردم خفته در خانه بدون تو چو قبر
بار بندم بی تو چندی در جهان سفر کنم
تا بدونی من بدون تو میمیرم
وقتی برگردی دوباره جون میگیرم

چند نامه سوخته در گریان شب
من اتاق و غربت سوزان تب
از در خانه برهنه پا روانم من به سر
چاووشی سان میروی من از عقب
داده ای یک چند وعده که می آیی
نیست من را زینهمه جز تو طلب
تا بدونی من بدون تو میمیرم
وقتی برگردی دوباره جون میگیرم

روز هجران آمدستم از وصال این جهان
وصل تو رویا ولی رفته ز من خواب شبان
تا به کابوس نبودن چشم من عادت کند
تیرگی گردد همه انوار روشنگر جهان
کاش میکوبید بر من بی تو دست روزگار
یا مگر دست تو مرهم بود بر درد زمان
تا بدونی من بدون تو میمیرم
وقتی برگردی دوباره جون میگیرم


آرزو دارم از این پس روی این دنیا نبینم
یا مگر در نزد زیباروی دیگر بر بشینم
تا که خاک کوی تو باشد مرا هم خانه یا
سرمه سازم زان نشانمش بر تر دیده گانم
چند خطی شاید شنیدی شرح و بسط عاشقی
من که بیش از چند خط بحر تو میخوانم
تا بدونی من بدون تو میمیرم
وقتی برگردی دوباره جون میگیرم




تابستان و زمستان 83


چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۳

سبز خواهم شد باز
مثل آيينه سپيد
و سيهكاري ي ديروز را
به نگاهي خواهم بخشيد.

كاش نقاش بودم من
يا نه طقلي كه ذغالي بردست نقش ميبنداند:
روي درهاي خيابان و برزن.
نقش يك قلب و يا تيري كه نام يك عشق در او خون مرده است.

ميخواهم دست بردارم از اين طرحهاي سياهي كه به سر ميدارم.كاغذي بردارم ورقي خط دار.
عكس خانه دو سه گل رود پرنده بكشم
دريا را رنگ كنم.
دريايم اگر برموداست.
يا درختهايم جاي ميوه شاخ دارند اگر
اگر اين خانه شبيه خانه هاي خالي بازي نیست
چه خيالي چه عجب
من كه نقاش نيستم
بودم کاش
نقاش ازل بودم اگر
جاي دريا نگاهت را قاب ميكردم.و دو تا طره ي تو
رنگ آميزي ي شبهایم را بس بود.
من چشمهايت را نزد خود ميداشتم.