جمعه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۳

عاشقی




قشنگه با تو بودن و
دوباره دیونه شدن
مثله روزای بچگی
اسیر این خونه شدن

قشنگه باز مثه قدیم
قایم موشک تو کودکی
ترسیدن از گریه ی تو
بوسیدنت یواشکی

قشنگه پیدا شدنت
گم شدنم توی سکوت
تا تن تو رسیدن و
شبانه های رو به روت

چقدر قشنگه سادگی
مثله ترانه مثل تو
تا اونور ستاره هات
یکی به من میگه برو

بازم باید تازه بشم
مثله حضور اسم تو
تو سینه هات جاری بشم
با یک بغل صدای نو




اسفند 83
با ریحانه به اینجا رسیده ام. شاید با خود اصلیم فاصله داشته باشم.اما اینجا منزلگاه خوبی است.خانه ی حضور و خواستن و گریه است.حالا من میتوانم تا آن سوی همه ی ستاره ها بروم.من پر از ترانه شده ام.