چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۳

سبز خواهم شد باز
مثل آيينه سپيد
و سيهكاري ي ديروز را
به نگاهي خواهم بخشيد.

كاش نقاش بودم من
يا نه طقلي كه ذغالي بردست نقش ميبنداند:
روي درهاي خيابان و برزن.
نقش يك قلب و يا تيري كه نام يك عشق در او خون مرده است.

ميخواهم دست بردارم از اين طرحهاي سياهي كه به سر ميدارم.كاغذي بردارم ورقي خط دار.
عكس خانه دو سه گل رود پرنده بكشم
دريا را رنگ كنم.
دريايم اگر برموداست.
يا درختهايم جاي ميوه شاخ دارند اگر
اگر اين خانه شبيه خانه هاي خالي بازي نیست
چه خيالي چه عجب
من كه نقاش نيستم
بودم کاش
نقاش ازل بودم اگر
جاي دريا نگاهت را قاب ميكردم.و دو تا طره ي تو
رنگ آميزي ي شبهایم را بس بود.
من چشمهايت را نزد خود ميداشتم.