جنگل
ميون جنگل خاموش سحر
كه پر از اقاقي و رازقيه
جايي كه شب پره اي
شاعر دقايق عاشقيه
ميون جنگل از بيخ بيفتاده درخت
يه درخت كهنه ميجنگه با دستاي تبر با دست بخت
شاخش و خونه ي امن هوبره كرده ولي
سايه ش و براي رهگذار خسته اي جامه و رخت
گاهي با پرنده ها نازكش و طالب عشق
يه زمون دست به گيسوي مسافرها دراز
روي كنده هاي بي شاخه ي افتاده درختها
پر از عكس قلباي تير خوردست
يا به خط كج و معوج و اريب
روز و تاريخ يه عشق خفته و ديرمردست
اما ذهن كهنه ي درخت پير
زين خيالات غريبه دورست
ببين از ريشه ي افتاده درختها
سركشيده شاخه ي تفنگ و ميوه های خشم
گرچه اندكند و هنگ تيشه ها زياد بازم میگن:
"شاخه ام اما یه روز بزرگ میشم."
خواب زير سايش و كنار بزار
سبزه برگاش و دلش از قطران
آخه ريشش داره سيراب ميشه از چشمه ي خون
كه به پاي پير اوست در جريان
نگا كن!خيل درختاي جوون
دل نازشون ز حد بيداد كبود
كه تن از تيشه ي جلاد به خون
توي يك كوير داغ يه هبوط
كه پر از ضيافت خستگيه
يه درخت خسته مونده جا پا بر جا
ولي شاخه اي نداره آشيون باشه واسه فاخته اي
سايه اي نيست واسه چتر نيلوفريه مسافري
زير شنزاراي داغ
كه پر از ترانه ي سخاوته
دست يك نهال تازه افتاده برون
كه تو مشتشش بذر آتش و شهادته
ميون جنگل خاموش سحر
كه پر از اقاقي و رازقيه
جايي كه شب پره اي
شاعر دقايق عاشقيه
ميون جنگل از بيخ بيفتاده درخت
يه درخت كهنه ميجنگه با دستاي تبر با دست بخت
شاخش و خونه ي امن هوبره كرده ولي
سايه ش و براي رهگذار خسته اي جامه و رخت
گاهي با پرنده ها نازكش و طالب عشق
يه زمون دست به گيسوي مسافرها دراز
روي كنده هاي بي شاخه ي افتاده درختها
پر از عكس قلباي تير خوردست
يا به خط كج و معوج و اريب
روز و تاريخ يه عشق خفته و ديرمردست
اما ذهن كهنه ي درخت پير
زين خيالات غريبه دورست
ببين از ريشه ي افتاده درختها
سركشيده شاخه ي تفنگ و ميوه های خشم
گرچه اندكند و هنگ تيشه ها زياد بازم میگن:
"شاخه ام اما یه روز بزرگ میشم."
خواب زير سايش و كنار بزار
سبزه برگاش و دلش از قطران
آخه ريشش داره سيراب ميشه از چشمه ي خون
كه به پاي پير اوست در جريان
نگا كن!خيل درختاي جوون
دل نازشون ز حد بيداد كبود
كه تن از تيشه ي جلاد به خون
توي يك كوير داغ يه هبوط
كه پر از ضيافت خستگيه
يه درخت خسته مونده جا پا بر جا
ولي شاخه اي نداره آشيون باشه واسه فاخته اي
سايه اي نيست واسه چتر نيلوفريه مسافري
زير شنزاراي داغ
كه پر از ترانه ي سخاوته
دست يك نهال تازه افتاده برون
كه تو مشتشش بذر آتش و شهادته