چهارشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۳

بهار
یه شهیار قنبری و ریحانه





دوباره باز بهار می یاد
سوار روزگار می یاد
با عاشقای راست راسی
سوغاتی هاش نگار می یاد

اونا که قلبشون غمه
تو بزم شادی ی زمون
دستای بسته باز میشه
میگذره باز هم این خزون

چارسوقمون مثل قدیم
وقت غروب قرق میشه
مست میکنیم تو کوچه مون
وقتی که خوب قرق میشه

از توی گود زورخونه
صدای داش آکل می یاد
گوزنها باز راه افتادن
ممدلی با اتول میاد

تنگ غروب تابستونا
پشت بون آب پاشی میشه
تو سفره ی عصرونمون
نونای خشخاشی میشه

از تو خونه ی همسایه
صدای خوب تار می یاد
مرضیه آواز میخونه
صداش توی نوار می یاد

تمام سنگها ساز میشه
سنفونی ها آغاز میشه
بعد سکوت سنگسار
ترانه دلنواز میشه

تو خواب این خرابه خشت
نسیم آزادی می یاد
آباد میشن کلبه هامون
سرای آبادی مییاد

بذار که مار شیخ بد
سرها رو لف لف بخوره
تیغ بزنه خواهرتو
خونشو مک مک بدوشه

غصه ی ضحاک رو نخور
کاوه ی قصه به هوشه
بذار خونه ت خراب بشه
شاهنومه آخرش خوشه

ببین که چارشنبه سوری
موقع من موقع توست
موقع قاشق زدنت
وقت نگاه رو به روست

بگو بگو بازم بگو
قصه ها رو بازم بگو
که وفت خوب گفتنه
زمونه تازه شدنه
باید تو قصه گم بشیم
خیلی زوده تموم بشیم

بگو که چشمات میشینن
به انتظار خوب من
وقت دوباره خوندن و
موقع بوسه وقت تن

بگو بهار با ناز مییاد
تولدت با ساز مییاد
تو جشن میلاد خونه
سیزده بدر چه خوشگله
آجیل یلدا میخوریم
بختمونو وا میکنیم
رو بخت شب پا میذاریم
طلسم و جادو میشکنیم

حالا که بشکن بشکنه
رهایی ها چه آسونه
زنجیرا شیشه ای شدن
طلسم دیو دستمونه

موقع گرگم به هواست
گرگه رو گله می بره
دستای من تو رو میخواد
کلاغ پره وطن سره

نگو که قصه های من
تو چنته ی زمونه نیست
بهار داره در میزنه
نگو که پشته قصه کیست

بگو بگو ولی نگو
که حرف من همون نه ء
بذار که کابوس سکوت
از خواب بیداری بره

نگو که قصه ها بسه
من از تو خواهش میکنم
چیزی بگو. اما... نگو
میخوام تو رویا بمونم



تهران اسفند 83