یکشنبه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۳

بهاریه



سحرم دولت اقبال ضیافت فرمود:
"نو بهار آمد و گل بس دگر این گفت و شنود
رونق باده و تمکین عذار یار است
عهد کام آوری و دوره ی اثبات وجود
نفس سوسن مشعوف بهاری برخاست
گل یکی مشک فشان امده بر عنبر و عود
با چمن باب رفاقت بگشودست چمن
لاله از چنته ی خاک امده در چتر صعود
به رواق خم ابروی صبا ژاله سراست
پافشان امده پروانه بدین بزم وجود"
گفت با من به در میکده لولی هوشیار
"بزم ناز است نگارین رباب آید و رود
به هوا دست هواداری دنیا کردی
زان هواداری بی حاصلت امروز چه سود
به گلستان شو و بر چهره ی گل شبنم بین
که بهین باده ی احسان و مروت آن بود
دل ململ زده ی طارم اعلا زنده
مل و چرخشت به ایوان طریقت مشهود
عذر جانان بر افروخته از باده ی شکر
بی وفایی است به گلشن نگرایی مسعود"
گرچه نارفته خم چرخ به کام فرهاد
دیده اش خوش که نگاهی به طبیعت بگشود.