سه‌شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۴

10



حکایت این گرما چیست؟
لباس های زیر عرق کرده ی دختری
یا یک درد مسموم
یا لمحه های پشت سر هم پلک
وقتی که بی اراده تکان میخورم.

من ظهرهای گرمایی را به یاد دارم
که این قدر آزار دهنده نبودند.
و در کوچه چشمهای گربه نا به گاه به چشمت زل میزد.
صدای تسمه ی کولر کنار کندو کرمو...
دو پسرک به دنبال جای خلوتی میگشتند.
زنی در بستر شوی بیمارش خسبیده بود.

و عابران بیهوده گی در منظر خواب آلوده ی خورشید بیدار خواهند شد.

دوشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۴

9


چند تایی شعر از من
روی ورقهای کاهی زرد شده مانده.
میخواستم بدهم نمکی با خودش ببرد.

چند تایی شعر از من
روی ورقهای کاهی زرد شده باقی مانده.
بدهید نمکی با خودش ببرد.

یکشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۴

8


ساعت سه بعد از نیمه شب است.
داشتم شعر مینوشتم که گوشی ام زنگ زد.
یک اسم عجیب هم رویش افتاد که نتوانستم بخوانم.
چون بطور وارونه جلویم بود.
گوشی را برداشتم.اما ارتباط قطع شد.

سی ثانیه بعد یک تک زنگ دیگر خورد.
سعی کردم اسم را به خاطر بسپارم.
گمانم نوشته بود:

شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۴

7


امروز به خانه ی پیرزنی دعوت دارم.
خانه ی پیرزن در یک کوچه ی تمیز آبیاری شده است.
درب خانه ی پیرزن سبز رنگ است با لکه های زنگ زده.
خانه ی پیرزن یک حیاط دارد پر از برگهای ریخته ی خزان.
و یک زیر زمین
که سابقا جن سالخورده ای در آن منزل داشت.
جن سالهاست که از دنیای ما رخت بر بسته.
با آن قد کوتاه تن پشمالو و شکم بزرگش.
اتاق پیرزن بالاست.
یازده پله میخورد تا تراس
پیرزن دو اتاق دارد که هر دو دیوار شیشه ای دارند.

درست یادم نیست کی به این مهمانی دعوت شدم.
اما پیرزن مرده است.

جمعه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۴

6


در آستانه ی پر کشیدن تو
در آستانه ی گریستن من
ستاره ای چشمک میزد.
ماه خمیازه ای کشید و گفت:
کاشکی آفتاب امروز زودتر پستش را تحویل میگرفت.ستاره چشمک زد و آستانه از نوع ورق خورد

پنجشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۴

5


پاییز باد را در آستانه ی شب و سرما به میهمانی ما دعوت کرده است.
دخترک دست می اندازد و پشتش را میخاراند.

دخترک هست.
خطوط ضخیم سوتین ش از زیر مانتوی قهوه ای پیداست.
که دارند انارهای بزرگ را دانه میکنند.

دخترک نشسته بود.
دخنرک دارد راه میرود.
دخترک سریع قدم بر میدارد.
دخترک نامزدی دارد که دزدگیر ماشینش ماجیکار است.

دخترک شب میشود و در سرما گم میشود.

چهارشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۴

4


پزشک پزشکی قانونی در ورقه ی گزارش مینویسد:
سیانور
و دستش را در جیبش میکند و از اتاق خارج میشود.

پزشک پزشکی قانونی مفتش نیست تا از خود بپرسد:
آن که کاندوم در جیبش دارد دیگر سیانور به چه کارش می آید.

سه‌شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۴

3


از آن سوی تاریکی کسی مرا میخواند.
نور نازک و مردنی ی چراغ قوه را میاندازد میان فضای بین "ما"
که در ابر فاصله ها گمراه میشود.

می خواهم بدانم آن سوی کهکشانهای تاریک چیست.
چه کسی انوار بی جان راه را به سوی ما حرکت در می آورد؟
کدامین جنبش؟کدامین عشق؟؟کدامین دست؟؟؟
در دنیای تاریکی خاموشی گرم هیاهوست.
در هیبت این تلالو کمرنگ باریک چیست.

دوشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۴

2

من آخرین کسی هستم که این شعر را مینویسم.
و آخرین نفری که از این کوچه گذشته است.

همکلاسهایم همه به خط پایان رسیده اند.
و من آخرین کسی هستم که از خط عبور میکنم.

اما مسیر این مسابقه از کوچه ی بن بستی میگذرد.

یکشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۴

1


وقتی در آیینه مینگرم
تازه آن موقع ملتفت میشوم که
زندگی آنقدر ها هم ارزش زیستن ندارد.

گیج گول شکسته
با جای سوزنهای بی حس شیمی درمانی
همچون تصادف دو اتومبیل از سر اهمال یکی

جهان به امید فردا خسبیده است
و من در انتظار آنچه که خواهد شد بیدار نشسته ام.

شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۴

شعشعه های خونین میلاد



در ملغمه ی شهوت و تردید زاده شدم و
ارضای خواهش دو تن شاید.
وقتی که خرناسه ی خواب خفته گان خزیده به خلوتگهان خلاصی
تعبیر سرنوشت من بود.

روز تولدم را هیچ کس به خاطر نداشت
در مرگم پرسه هم نخواهند گذاشت.

نام کوچکگم دیوانه ایست
که در بعد از ظهری از خوابهای اساطیر تیشه بر صفحات تاریخ نهاد.
ریشه ام عربی است.
جدم مسافری بود که در گذار از دیاری چند
نام کسان بزرگان مینوشت
که چندی پیش بر دار شده بودند.
تا خویش نیز چنان به سرگذشتشان دچار آمد.


کنیه ام با شماری چند به مکاری میرسد
که رسیدن به حق خود را فرمان به قطع قاتق نان فرزندان شتربانی مینمود.
و در خاطره ی آینده گان پنداری نام نیکی میفرمود.

نامم را دوست ندارم
نام فامیلم را دوست ندارم
که یادگار جریمه ها و فلک های کودکی است.
نام کوچکگم را دوست ندارم
تنها وقتی که تو آوازم میدهی بیستون غرورم.


هنوز چهارساله بودم
وقتی که کاخ کودکی بر آوار به هوشی ی من فرو ریخت
از آنچه دیده بودم.
و گوییا سرشت من آنگاه در کوره ی تفاوت و نفرت شکنجه شد.


در یک روز به عمر سنین برده گیمان زیستم.
و به تعداد سربازان قادسیه مثله شدم.
و اعدام شدم.
شراب خوردم و اعدام شدم.
نماز خواندم و اعدام شدم.
دوست داشتم و اعدام شدم.
خواستم و اعدام شدم.
گریستم و اعدام شدم.
برداشتم و اعدام شدم.
فریاد زدم و اعدام شدم.

آنک منزلگاه دیگر و نگاه سخت نامنتظر
که سالهای رفته ی ما را و تو را رقم میزنند.

هنوز در آستانه ی شش سالگی ایستاده ام.
آنجا که تو گذر میکنی
اقرارت میکنم
به تو نگاه میکنم.



تهران بهار 84
وقت ترانه وقت گریه است.موقع شش سالگی ی من .انگار زمان از رفتن باز میماند.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۴

شاپرك





باران مي آيد.نم نم.از نم نم هم نم نم تر.مي خورد روي شاخه هاي گر و از جاهاي خيسي اش ميفهمم دارد ميبارد.هوا هم همينجوري گرفته.مثل آن سالها كه مدرسه ميرفتيم.زير باران.مسابقه گذاشتيم هر كه زودتر برسد خانه.وقتي رسيديم هر دو موش آب كشيده شده بوديم.رفتيم بالا تو اتاق خودمان.تيليك تليك ميلرزيديم.شانه هايمان تكان ميخورد.زديم زير خنده.دور و بر چراغ سايه ي سياهي ميرفت و مي آمد.گفتم:شب پره رو.هر كي گرفتش...
گفت:نه فصل تخم گذاريشه....حشره ي ماده وقتي دور هاله ي نور ميگرده يعني هنوز نطفه دار نشده..
دو سه روزي افتاديم.مادر برگشت كه:ذليل مرده ها.پسر يكي اش هم زياده حالا يك جفت باشد كه ديگر كار ادم زاره.يك لشكر دختر كور سگش مي ارزه به پسر.
عزيز هميشه پشتمان بود.ميگفت خدا زيادشون نبينه.چراغ خونه پسره.
جاي جفتمان را بالا انداختند.تو يك اتاق كنار هم.قرص ها را صديقه مي آورد.صبر ميكرديم تا برود آن وقت دوتايي با هم پرتشان ميكرديم پشت كمد.حميد نشانه گير نبود.يا به ديوار مي خورد يك خود كمد.نمي توانست پشت كمد بيندازد.چند تا از قرص هايش تلمبار شد پاي ديوار.كنار كمد.ان جا كه هر كسي در را باز ميكرد روبه رويش بود.بايد دقيق ميشد از ميان گل هاي قالي تا به چشمش بخورد.خود صديقه چغلي مان را كرده بود.مادر پا شد آمد بالا:به درك.هر غلطي ميكنين بكنين.خودتون از رختخواب پا نميشيد.منو كه نميبرن مريضخونه سوزن بزنن.بغض كرده بود.بيرون در صداي صديقه را هم شنيديم كه ميگفت:ناراحت نشين خانوم.اين دو تا همينن.نفهمن.ولشون كن.چيزيشونم نميشه.میدونین؟بامجونه بمن.
مادر بيشتر بغض آلود شده بود صداش گفت:اگه سينه پهلو كنن چه خاكي تو سرم بريزم؟بابای گور یه گوریشونم نیست.
صديقه گفت:گفتم كه خانوم مثل سگ جون دارن.هيچي شون نميشه.تو رو به خدا گريه نكنين.
به هم نگاه كردم.با اين كه كلفتمان بود راحت هر چه از دهانش در مي امد بارمان ميكرد.حميد گفت:هركدوم يكي از وسايل خودمونو ورميداريم ميبريم ميذاريم جلوي دست و پاش تا اون هم بيفته.
خودش دوباره گفت:نه صبر ميكنيم خودمان بلند شويم بعد.الان مامان دست تنها ميشه.
من گفتم:يه پر ميكنيم تو دماغمون عطسمون كه گرفت دو تايي ميپريم جلوش و فرت هي عطسه ميكنيم تو صورتش.
گفت:اونوقت دوست داره گردنمونو بكنه.با اون صداي ريزه ميزش بهمون فحش ميده.
من گفتم:ولي دير شده بايد بره تو رختخواب.
گفت:براش قرص ببريم؟
گفتم:ميبريم و بهش ياد ميديم چطور بندازه پشت كمد.
فكر كنم فرداي ان روز بود كه حال من خراب شد.سر شب تبم رفت بالا.يك چيزهايي هم انگار هذيان گفته بودم.حرفهاي بي ربط.مادر خودش آمد بالا تا پاشوره ام كند.حالم بهتر نشده بود.فرستاد دنبال دكتر.نبود.وسط شب حميد هم آن طوري شد.
صديقه را مادر فرستاد دنبال عزيز.تا اقلا يكي باشد.بعدا مادر گفت نذر كرده بود آن شب كه به خير گذشت محرم سياه بپوشيم.
هشتم نهم محرم بود.كمك بچه ها ميكرديم.حميد داشت دم در تکیه ديگ هم ميزد.ولي چشم كه برگرداندم نبود.تو دسته هم نديدمش.شب كه تعطيل ميكرديم آمد.حرفي نزد.تا سر كوچه كه گفت:
وحيد؟
-چيه؟؟
-من..عاشق شدم.
برگشتم تا نگاهش كنم.سرش را تكان داد.نتوانستم نخندم.گفتم:حتما چادر گل دار سرش ميكند.موهاي فرق وسطش هم از زيرش معلوم است.يك خال كوچك هم گوشه ي لبش دارد.
گفت:تو از كجا ميدوني؟
-مگر سيما را نميگي؟همسايه ي پشتي.كه خانه شان از روي پشت بام مشرف است.دختر حاج قاسم....ديگه پشت بوم و راه پله و در باز كردن و به هر حال ما هم گوش داريم...چشم داریم...
گفت:تو چي؟
گفتم:نه بابا مال خودت.حالا باهاش حرف زدي؟
-آره.
-پس همين بود يهو غيبت زد.خب چي شد؟
-نميدونم.
-مگه نميگي حرف زدين خب چي گفت؟
-گفت نميدونم.
آن سال هم مثل سالهاي قبل با هم رفتيم جواب بگيريم.طبق معمول قبول شده بود.شاگر دوم.احمد رجبي معروف به احمد دسمال شاگرد اول بود بعد نوبت حمید ما كه درس خوان بود و با ادب.من سه تا تجديد آورده بودم.گفت: بي خيال ناراحت نباش.پدر تابستانها از ماموريت برميگشت.جوابهايمان را ميخواست.ميزد اگر تجديد آورده بوديم.او كه نه من را.گفت:ميخواي جايمان را عوض كنيم؟
گفتم:نه چه فايده.
او بايد كتك ميخورد.دلم ميسوخت.همان يك بار هم كه تو مدرسه جايم خورده بود بس بود.خب مثل هم لباس ميپوشيديم.ناظم ميگفت مثل گهي مي مانيد كه دوچرخه از وسطش رد شده باشد.
با اينهمه خاطر او را خيلي ميخواستند.يك بار مدير جلوي مرا گرفت كه حمید جان تو چشم و چراغ اين مدرسه اي.ببين با اين ارازل و اوباش نشين.همين برادرت و نادري كه ميگردي.خب براي اونا خوبه اقلا بهشون كمك كن تو درسها.
من گفتم:ولي آقا ما حميديم.
يك بار هم سر نمره ي علوم جايمان را عوض كرديم.معلم گفت:وحيد خداوكيلي دستم را بالا بردم.ورقه ي مرا داد به وحيد.بعد هم بردش پاي تخته.شش شده بودم چهار تا شلنگ زد تا به ده رسيد. ولي آن دفعه دستكم مزه ي شاگرد اولي به دهانم مزه كرده بود.ولي ديگر دوست نداشتم وحيد جاي من باشد.
پدر تابستان نيامد دیگر هیچ وقت نیامد..خيالم راحت تر بود.شبها ميرفتم بالا پشت بام براي درس خواندن.اين طور مادر هم نميفهميد.بهش گفته بودم نمره آوردم.آن شب هم رفتم كه صدا آمد:
-آقا وحيد!
بلند شدم.
گفت:حالتون خوب است؟
گفتم:ممنون.
گفت:ببخشيد مزاحم كه نشدم.
-خواهش ميكنم بفرمايين.
-ميتونم باهاتون حرف بزنم؟
-خوشحال ميشم.
-هوا چقدر گرمه امشب.
-خوابتون نميبره؟
-نه......يعني ديدم شما بيدارين اومدم بالا.
-بله از حياط شما پشت بوم ما رو ميشه ديد.
-شما حياط ما رو نگاه ميكنين؟(انگشتش را گاز گرفت.)
-نه نه.....همين جوري گفتم....شما چي؟پشت بوم ما رو ديد ميزنين؟
خنديد.ولي همش يك لبخند بود.
به تندي شايد براي اين كه حرف را عوض كرده باشد پرسيد:
شما چه كار ميكردين؟
-من؟هيچي داشتم آسمونو نگاه ميكردم.
نفهميدم كتابهايم را چطور زيرم قايم كردم.
گفت:عربي هم ميخوندين؟
نگاهش كردم.خنديد.
گفت:ميدونم تجديد آوردين.
گفتم:شما چطور؟
گفت:نه قبول شدم.
براي چند لحظه نگاهمان حل شد درهم.
گفتم:تو خونه مشكلي نداري مياي بالا؟
گفت:فعلا نه بابام و مادرم رفتن خانه ي عزيز.با مادر بزرگم هستم اونم سر شب ميگيره ميخوابه.
-پس ميتونيم بشينيم حرف بزنيم؟
گفت:چي بگيم؟
حس كردم صدايش اهنگ شيطنت دارد.اگر هم درست به لبانش خيره ميشدم شايد خنده اي هم گوشه ي لبش بود.
گفتم:خب....
نميخواستم خاموش باشم.بايد چيزي مي گفتم.هميشه وقتي چيزي از جنس خاموشي روي لبانمان مينشيند هوا هم خاموش ميشود.خاك خاموش ميشود.
گفتم:سيما خانم!من شما رو دوست دارم.
ساكت شد.ولي خاموش نبود.داشت زمين را نگاه ميكرد.
گفتم:ميشه يه چيزي بگي؟اقلا بهم نگاه كن.سرش را بالا آورد.نگاهمان قفل شدباز در هم و باهم.گوشه ي لبانش غنچه ي خنده شكفته بود.
گفت:جواب حميد را چي ميدي؟
گفتم:تو چطو ما را از هم ميشناسي؟
گفت:نمي دانم.اون اولا اشتباه ميكردم ولي الان ميدانم اون كه دوست داره رييس بازي دربياره و خودشو بزرگتر نشون بده تويي.
-چطور اينو فهميدي؟
-خب روزايي كه خرج ميدين.پارسال از لاي نيمه باز در حياطتون ديدم.با هم ديگ رو گرفته بودين ولي انگار همه از تو حساب ميبردن.
-حميد هم؟
جواب نداد فقط سرش را تكان داد.
گفتم:از اين حرفها بيايم بيرون. از آسمان مهتابي صحبت كرديم و اين كه اولين بار كجا هم را ديديم او نگفت.من گفتم.وقتي پدرم ميرفت.سه سال پيش(از آن وقت ديگر برنگشت.) هر دومان بغلش كرده بوديم.او خم كوچه واستاده بود.براي چند لحظه باز نگاهمان قفل شده بود تو هم.
گفتم:ميشه دستاتو بدي به من؟
نگاه نكرد ولي آرام از زير چادر سفيدش آوردشان بيرون.
يك دفعه گفت:آوخ دير شد.من بايد برم.
بلند كه شد حمید را ديدم كه دم در ايستاده و ما را نگاه ميكند.راه گرفت برود پايين.دنبالش رفتم.يادم مي آيد صدايش هم كردم كه جواب نداد.رفت تو اتاق صداش كردم باز جواب نداد.
فرداش هم باهام صحبت نكرد.ديگر هيچ وقت حرف نزد.جلويش را گرفتم فرداي ان روز بود يا پس فردا كه اصلا ما رو با هم اشتباه گرفته بود و من سر به سرش گذاشتم.آمده بود عقب تو.گفتم ببين باشه اصلا ماله خودت.
عيد تازه رفته بود.ميشد اول هاي اردي بهشت كه از محلمان رفتند.رفتم تا سر كوچه سيما پيرهن پوشيده بود با يك توربلند مشكي روي شانه اش.نگاهمان افتاد به هم.ابرويش را بالا انداخت و رفت.
از همان وقت سيگاري شدم.رفتم دكان آقا ذبيح بقال سر كوچه.دو نخ شيراز گرفتم.رفتم تو پارك دو خيابان آن طرف تر از يك رهگذر آتش گرفتم.حمید باز هم حرف نزد.با اين كه اين بار من احتياج داشتم.ميديد لب به غذا نميزنم.ريش تازه در امده ام را نميتراشم.ميديد حرف نميزنم.مادر داشت شك ميكرد كه بين ما چي شده.سر آخر كه بو برد گفت به شرف زهرا نفرينتون ميكنم.برادر گفتن كه پشت برادرش باشه حالا شما...
حمید گفت:نه مامان ناراحت نشو پشت هميم.
آن وقت پا شد و رفت.
چند ماه بعد رفتم سربازي.كامياران.ان طرف سنندج.و او هم پزشكي قبول شد.اهواز.خدمتم كه تمام شد به استخدام يك شركت تحقيقاتي درياي در آمدم.كارش تحقيق روي گونه هاي نهنگ خليج فارس و درياي عمان بود.يك گروه آمريكاي بودند.تا اينكه انقلاب شدو انها مجبور شدند بروند.به من هم گفتند.گفتم مي آيم.
مادر دم در ايستاده بود.تا خداحافظي كنيم.حالا ديگر دربند رنگ گذاشتن به گيس سفيدش هم نبود.صديقه را جواب كرده بود برود ده پيش بچه هاش.ميگفت مگر چند نفرم.همينجوري به همه چيز ميرسم.تو كه نيستي حمید خيلي بكند شش ماه يك بار مي ياد.بعد رو كرد كه تو هيچ بهش سر زدي؟
گفتم:يك بار رفتم اهواز پيشش.
گفت:اونم ميگفت دو سه باري اومده بندر عباس.
شبش زنگ زده بود كه امتحان دارد و نميتواند بيايد.ميدانستم همش به خاطر مادر است.
همين جا ازدواج كردم.يك پسر داريم كه اسمش را گذاشتم پرويز و يك دختر كه مادرش گذاشت جسيكا.من ايران صدايش ميزنم.حالا رفته اند.هر جفتشان.مادرشان هم رفت.گفت: طلاق لازم نيست.ولي فكر نميكنم بشود اين زندگي را ادامه داد بچه ها هم كه رفته اند دنبال كارشان.
تكنسين آزمايشگاه است.
حميد زنگ زد.آرام گفت:مادر...
هنوز گرين كارت نگرفته بودم و ويزايم مشروط بود.آن هم به خاطر ازدواج.نميتوانستم بيايم.گفتم تنهايم نذار.خبرم كن.نميدانستم ديگر چه خبري بايد ميداد.اما میدانستم دیگر زنگ نمیزند.
هفته ي پيش زنگ زدند.يك خانم بود.گفت:شما بايد آقا وحيد باشيد.من سوسن هستم.خانم برادرتون حميد.حميد پريشب....
باران مي آيد نم نم ولي تا اعماق تن آدم فرو ميرود.آن سالها وقتي از اين بارانها ميزد كم كم بوي كاهگل و خاك هم بلند ميشد.و من بچه هايي را ميديدم كه در سايه روشن غروب كيف به دست تا دم خانه هايشان مسابقه گذاشته اند.
از دزاشيب پياده تا خود ميدان تجريش رفته ام.زمين كم كم خيس شده اين مسير را خيلي دويده بوديم.دربان ظهير الدوله راه نميداد.ميگفت پنجشنبه ها فقط وآخرش گفت يك چيزي بده برو تو.همه بودند. عزيز پدر و مادر و حميد......پس براي من ديگر جايي نيست. ظهر شده بود.از آن ظهرهاي دلتنگ.و باران بي موقع روي سنگ هاي سفيد و ساكت.و دردي از دنياي دل.دل که از آسمان پر.مثل دلهاي ما.كه از دوري هاله ی نطفه دار شاپرك يا دست كم شاپرك چيزي پر ميزند و لب پر ميزند.