شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۴

شعشعه های خونین میلاد



در ملغمه ی شهوت و تردید زاده شدم و
ارضای خواهش دو تن شاید.
وقتی که خرناسه ی خواب خفته گان خزیده به خلوتگهان خلاصی
تعبیر سرنوشت من بود.

روز تولدم را هیچ کس به خاطر نداشت
در مرگم پرسه هم نخواهند گذاشت.

نام کوچکگم دیوانه ایست
که در بعد از ظهری از خوابهای اساطیر تیشه بر صفحات تاریخ نهاد.
ریشه ام عربی است.
جدم مسافری بود که در گذار از دیاری چند
نام کسان بزرگان مینوشت
که چندی پیش بر دار شده بودند.
تا خویش نیز چنان به سرگذشتشان دچار آمد.


کنیه ام با شماری چند به مکاری میرسد
که رسیدن به حق خود را فرمان به قطع قاتق نان فرزندان شتربانی مینمود.
و در خاطره ی آینده گان پنداری نام نیکی میفرمود.

نامم را دوست ندارم
نام فامیلم را دوست ندارم
که یادگار جریمه ها و فلک های کودکی است.
نام کوچکگم را دوست ندارم
تنها وقتی که تو آوازم میدهی بیستون غرورم.


هنوز چهارساله بودم
وقتی که کاخ کودکی بر آوار به هوشی ی من فرو ریخت
از آنچه دیده بودم.
و گوییا سرشت من آنگاه در کوره ی تفاوت و نفرت شکنجه شد.


در یک روز به عمر سنین برده گیمان زیستم.
و به تعداد سربازان قادسیه مثله شدم.
و اعدام شدم.
شراب خوردم و اعدام شدم.
نماز خواندم و اعدام شدم.
دوست داشتم و اعدام شدم.
خواستم و اعدام شدم.
گریستم و اعدام شدم.
برداشتم و اعدام شدم.
فریاد زدم و اعدام شدم.

آنک منزلگاه دیگر و نگاه سخت نامنتظر
که سالهای رفته ی ما را و تو را رقم میزنند.

هنوز در آستانه ی شش سالگی ایستاده ام.
آنجا که تو گذر میکنی
اقرارت میکنم
به تو نگاه میکنم.



تهران بهار 84
وقت ترانه وقت گریه است.موقع شش سالگی ی من .انگار زمان از رفتن باز میماند.