دوشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۴

مرثیه 1



چه سخته چه سخته چنین جون سپردن
چه تلخه چه تلخه که اینجور شکستن

چه خاموش چه خاموش صدای گرز فرهاد
چه بیدار چه بیدار لب شیرین بیداد

چه آرام چه آرام شهیدان ته گور
چه پر سوز چه پرسوز غم این زخم ناسور

چه بی خواب چه بی خواب زمین از مرگ سهراب
چه بی تاب چه بی تاب پدر در رخوت خواب

چه دلگیر چه دلگیر گلایه های گیتار
چه خندون چه خندون به نعش مرده سردار

چه بی جان چه بی جان تن تو پیکره من
چه پر زور چه پر زور قوای اهرمن تن

چه خالی چه خالی الواح سر شکسته
چه آسون چه آسون به شاخه جغد نشسته

چه تنها چه تنها نشسته شهریار قصه اونجا
چه فریاد چه فریاد شکسته در گلوی خلق تنها

چه بی رنگ چه بی رنگ بهار از کوه جوشید
چه رنگین چه رنگین ز دلها خون خروشید
چه بی نور چه بی نور ز جا برخاست خورشید
چه پر شور چه پر شور عزا را رخت پوشید

چه بی اشک چه بی اشک سر گور بگریید
چه بی شعر چه بی شعر وطن روی خراشید

یکشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۴

وقت گریه



خالی از شعری دوباره
خالی از صدای فردا
دوباره ترانه خالی
بازم آواز خالی از ما

دوباره موقع مویه
وقت خوب گریه کردن
وقت تنهایی خونه
موقع گلایه کردن

دوباره وقت شکستن
موقع خون وقت لاله
موقع سکوت دیگر
حرف آخر بی گلایه

باز قلم شکسته بازو
واسه وقت از تو گفتن
دوباره واستاده چون کوه
توی موقع شکستن

وقت دل دل واسه هق هق
پشت این ابر بهاری
که داره همش میباره
وقشته.... آره بباری

موقع سکوت جاده
وقت همهمه تو کوچه
موقع سکوت و باتون
سر باغچه ها شکنجه

وقت دلگیری غصه
وقتی از غم بدش اومد
وقتی که درد پره درده
همه از هم بدش اومد

موقع چهچهه ی تیر
وسط حنجره ی ساز
تو مراسم شنیدن
دوباره شکست آواز

زیر بارون خیس و خسته
وقت خونه وقت پرسه
چون ستاره بر سر دار
تا وطن همیشه بیدار


تهران/اردیبهشت 84

دوشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۴

در بی سوادی امتحان شهریور
در لحظه ی گرفتن برگ تقلب
در برگه های سفید امتحان جزوه باز
در موقع نوشتن اشتباه نام "خدا"
در ساعت املا
هرگز امام غایبی امدادمان نکرد.

در ابتدای نگاه ممنوع
چشمان جغدی شحنه و سگانش
پیوسته منجیان تیره کرباس کهنه ی ما را بر آب ریختند.
تا شلاق بر دست پیامبران ماند و بر گرده هایمان.
و تا زشتی را آیینه ی دنیا سازند
بر دیده هایمان.

در مهد کودکان گرسنه ی اتیوپی
اندر میان رقص شعله ی پرسپولیس
صف صدید نمازیان بود که به شکرانه ی فتح بکارت خواهرگکان ما
"فتحا مبینا" را شاکر بودند.
تا خورشید تجربه ی تکرار جهان باشد.
هم بیدار دستکاری بی انجام خویش
شرمسار شیطنت هر بار مام خویش
در دام خویش.
و تاریخ تکرار تا به تای ورقهایش را
در واژه ی مقدس فردا نشخوار کند.
و سکوت نفس شکستن باقی ماند.

شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۴

زجرکشی




فکر الان نیست.سالهاست که دارم با خودم این طرف و آنطرف حملش میکنم.در ایستگاههای بد بود مترو خیابانهای پر از لجن صفهای رانندگان طمع کار تاکسی در ادارات و نگاههای مسخراه ی آنهایی که انتظار تحویل گرفته شدن دارند و نفسهای بالازده ی زنها که میخواهند بهشان لبخند بزنی.هیچ کس نمیداند در پشت این نقاب عجیب و غریب چه چیزی در حال حرکت است.و چند سال از عمر واقعی ی آن میگذرد.چه اگر به ریشه های درست و مستندی از سابقه ی آن دست پیدا کنیم شاید به تاریخی برابر.......بله برابر با عمر بشریت یرسیم.البته اگر تعریفمان از بشریت چیزی باشد که هر روز داریم در آن دست و پا میزنیم.در ایستگاههای بد بود مترو خیابانهای پر از لجن صفهای رانندگان طمع کار تاکسی در ادارات...
بادم نمی آید اولین بار کی و چگونه سعی کردم خودم را بکشم.ولی یک بار که سیزده سالم بود یکی از شیشه های آب باتری پدرم را سرکشیدم اما چیزیم نشد.حتا همان لحظه چیزی احساس نکردم.سالها از آن روزها گذشته.من راههای زیادی را امتحان کرده ام.در این چهار ماه راههای زیادی رفته ام.چند روز سوار ماشینهای تهران-چالوس شدم بل که در راه اتفاقی برایم بیفتد.اما هیچی نشد انگار نه انگار که روزانه اینهمه تصادف مرگبار اتفاق می افتد.دو مرتبه از میدان شوش میرفتم پیشوا و از آنجا هم پیاده تا مامازند تا اگر تصادفی هم نشد اقلا زورگیری کسی پیدا شود.اما اتفاقی نیفتاد.یادم امد یک روز از تلوزیون شنیدم هر نخ سیگار یک ساعت عمر را کم میکند.سیگارم را کردم کاپیتان بلاک و تعدادش را هم بیشتر کردم.ولی بعد حساب کردم دیدم روزی سه پاکت هم بکشم تازه میشود روزی یک روز.یعنی هیچ به هیچ.تازه سه پاکت کاپیتان هم کار راحتی نیست.کار راحتی نیست؟همینش خیلی لذت بخش بود.با خودم عهد کردم که هرگز لای انگشتم از سیگار خالی نباشد.
ماه رمضان بود احیا هوس عرق کرده بودم.هیچ جا نداشت.حتما داشتند و نمیدادند.تا از یکی گرفتم.یک آشنایی داشت.گفتم پس بیزحمت دو بطر بدید.خانه که رسیدم یکیش را باز کردم با شربت آبلیمو.خیلی بد مزه میشود.بدترین همراهی که تا به حال با عرق سرکشیدم.بدترین؟همین بدترینش چقدر خوشمزه بود.داغ شدم که تصمیم گرفتم همه ی بطر را بخورم.اگر کسی دیگر بود چه ش میشد؟
سر شب همسایه ها حالا از کجا فهمیده بودند ریخته بودند تو و بردنم شستشوی معده.فرداش دکتر پرسید:آخه چرا اونهمه رو یک جا خوردی کمترش هم گرمت میکرد.چشمت ندیده بود؟؟
چند شب پیش دیدم حالم خوب نیست.تنم داشت داغ میشد.یک ساعت نرفت که افتادم.رفتم زیر لحاف میلرزیدم.با انهمه لحاف را پس زدم و چند دقیقه بعدش با اینکه راه رفتم برایم سخت بود بلند شدم پنجره را باز کردم.نصفه شب با صدای ناله ی خودم از خواب پریدم.یک صدای عجیبی که در گوشم پیچید.صبح حالم بهتر شده بود.
چند وقت است که جواب پری را ندادم حتما تا حالا کلی آف گذاشته.من تصمیم ندارم جوابش رابدهم شاید اگر هم بخواهد صدایم کند مثلا از یک جای خیلی نزدیک بازهم بهش زل بزنم ولی حرفی نزنم من اینجوری به لذت نمیرسم حتا اسرارم هم به خاطر این نیست که کاری که مردم انجام میدهند را انجام ندهم بل که از تمام رنگ ها و زرق و برقهایی که دور و برم هست متنفرم.گفتم متنفرم اما حالم به هم میخورد.چه کار میتوانم بکنم که نمیتوانم مانند بقیه ی مردم به این راحتی وآسودگی از لطف پروردگارشان عجب نداشته باشم مردانی که در روز باید هزاران قسم و آیه بخورندت و از ناموسشان مایه بگذارند تا خلایق گولشان را بخورند و آنها بتوانند یک لقمه نان برای زن و بچه شان ببرند.یا زنان از رده خارجی که چشمشان پسرهای جوان را میگیرد و وقتی دارند از قیافه شان حرف میزنند آب از لب و لوچه شان سرازیر میشود اما مدام میگویند به چشم برادری اما من همه ی انها را هنگامی که دارند مانند یک سگ ماده در زیر آن تکه ها ناله میکنند و به خود میپیچند و به شدت عرق کرده اند میتوانم به خاطر بیاورم.زنانی که نمیتوانند به شوهرشایشان خیانت کنند ولی همیشه به این فکر میکنند که خداوند یک روز پاداش بی دست و پایی یا نبود امکاناتشان را میدهد.امروز دیگر من به این نتیجه رسیده ام که آشغال دانی ی به نام بهشت برازنده ی این انسانهاست.که در لحظه ی نماز به درگاه خدا میگریند و در شبهای ماه رمضان صدای دعا در خانه شان طنین می اندازد اما من که نمیتوانم حتا به بهشتی فکر کنم که یک چنین جانورهایی سعی در جا کردن خود در ان دارند.من فقط یک گوشه ی آرام میخواهم که تویش هیچ یک از این کثافتها وجود نداشته باشد.
خیلی ها برای این زندگی نقشه های رنگ رنگ میکشند و با وجود این نقشه ها میخواهند آینده شان پربارتر بشود ولی من اصولا اینده ی سالمی برای هیچ کدامشان نمیبینم اصلا نمیدانم چرا باید همین اراجیف را اینجا بگذارم.ولی چیزی که بدان اطمینان دارم این است که یک روز زمین دهن باز میکند و تمام این نقشه ها و انسانهای آن را با کثافتها و فسادشان به درون خواهد کشید.گفتم نقشه آخرین بار که دنبالم آمدند سیروس فرستاده بود تا نقشه ی زمین را که با گچ روی زمین مشخص کرده بودند ببینم و زیر برگه ی تاییدییه را امضا کنم گمان کنم یک خانه ی 3 اتاق خوابه بود شاید هم یک جنده خانه ی 4 تخته.اتاقها به هم چسبیده بود و دسشویی در گوشه ی خانه کنار در.من دوست داشتم می آوردندش جلوتر جایی نزدیک هال و پذیرایی شاید هم داخل یکی از اتاقها اما چیزی نگفتم.فکر کنم سیروس مدام داشت حرف میزد.اما من همان موقع ها پایم را بلند کردم و روی نقشه شاشیدم.
افکار پوچ زندگی ی آرام انسانهای بیهوده اما من دیگر نمیتوان از این چیزها به مخیله ام راه بدهم.درست مثل نزع وحشتناک هنگام سینه پهلو یا خفگی.گاه می اندیشم تمام دغدغه های دست یافتنی ی بشر همین است.
چه خوب بود من هم از همین دغدغه های معمولی داشتم: بعد از اینکه در سیزده چهارده سالگی طغیان بلوغ را با جلق زدن و کون دادن و انگشت کردن میگذراندم.چند سال بعد دل به چند تا دختر میبستم برایش چند خط مزخرف سرهم میکردم و آخر سر ولشان میکردم میرفتم پی کار تا سر بست به یکی از همان دیروزی ها که معلوم نیست چند نفر زیر و رویش کرده اند ازدواج میکردم.سر سال اولین کره مان را پس می انداختیم.من مثل یک یابو کار میکردم تا زندگی یه خوبی داشته باشیم و احساس خوشبختی بکنیم.آنوقت ماه عسل یا سر یک برنامه ی دیگر یرویم مشهد.هر هفته هم برویم قم.اسممان را هم بنویسیم برای مکه.سر یک فرصت مناسب هم مرخصی میگرفتم میرفتیم کربلا.بعد از بیست سال زنم میمرد.و من به کارهای دیگر میرسیدم.یا اینکه اصلا همان سالها یکی را صیغه میکردم و تمام سعیم این بود که او متوجه نشود.
اما دریغا که همه ی دردهای بشر در این چند خط خلاصه نمیشوند و ما هر روز شاهد تلفات دوباره ای هستیم.


یادداشتهایی که روی صندلی ی اتوبوس پیدا کرده بودم در این جا به پایان میرسید.


مارچ 2004و 2005
جون 2005

پنجشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۴

تاریخ سلسله ی هاشمیه



وقتی سربازان فیروزالملک برای اخذ مالیاتهای عقب افتاده به روستای کلین وارد شدند که سه سالی بود قحطی دهقانان آن را به فقر شدیدی کشانده بود. اهالی بر آنها یاغی شدند.و تمام انها را کشتند.فوج دهقانان که از روی ناچاری و وحشت از قتل عام شدن یا به گرو رفتن دختران و زنانشان دست بدین حرکت زده بودند طولی نکشید در زی گروهی نامرتب و بدون تجربه ی جنگی به طرف فراک تختگاه حکومت راهی شدند و چون در میانه های راه چند روستای دیگری نیز علیه حکومت شوریده بودند به کمک یکدیگر پایتخت را محاصره کرده در نبردی که با اردشیر تاج پسر فیروز الملک نمودند علیرغم قلت نیرو به پیروزی رسیدند و اردشیرخان فراری شد.به این ترتیب وارد عمارت سلطنتی شدند فیروزالملک را کور و سپس کشتند.
به این ترتیب حکومت به دست مردم افتاد.زینب بیگم همسر عقدی فیروزالملک که پس از مرگ شوهر متواری شده بود در زیرزمین خانه پیدا شد و پس از آنکه سربازان نیروی تازه به او تجاوز کردند دستگیر و در یک دادگاه نظامی به جرم فساد و فحشا به اعدام محکوم شد.و در دم دو نفر طنابی به گردنش انداختند و انقدر کشدند تا به مجازات رسید.سایر دهات و شهرکهای اطراف نیز به تدریج به حرکت در امدند و به انقلاب تازه پیپوستند.تا اینکه به دستگیری و اعدام تمام وزیران و صاحب نفوذان انقراض رسمی حکومت اعلام شد و شاه پیرمراد صنعوی که در برانگیختن و شوریدن مردم در واقعه ی کلین نقش به سزایی داشت و پیشترها پسرش بهرام میلاد به دست بزن بهادرهای فیروزالملک کشته شده بود به عنوان مسوول حکومت جدید به کار مشغول شد.او به خودش عنوان پادشاه نداد و تنها به نام مرشد مردم قناعت نمود.پیرمراد حکومت سلسله ی فرزیان را منقرض اعلام نمود آن گاه دستور داد تمامی ی منصوبین حکومت دستگیر و اعدام شوند.روستاییان مرز را که ارشاد او را قبول نداشتند سرکوب و بازمانده گان را مجازات نمود.آن گاه نیروهای سپاهش را به مرز کشور همسایه روانه نمود.سپاه او که از لحاظ تعداد نفرات و آشنایی به فنون مبارزه در سطع بسیار ابتدایی قرار داشت در دره گزبر شکست سختی خورد و مجبور به عقب نشینی گشت.نیروهای دشمن آنها را تعقیب کرند و در جنگی دیگر باز قوای پیرمراد را شکست دادند.جنگ مغلوبه بود و نیروهای دشمن تا ده کیلومتری فراک رسیدند.در نبرد دیگری که به منزله ی آوردگاه سرنوشت ساز بود نیروهای دشمن در برابر دشمن ناشناسی که بدانها هجوم آورده بود شکست سختی خوردند و نیروهای پیر مراد کامیاب از پیروزی بدست امده اینباره به تعقیب ان پرداختند.
در شب نبرد باران سنگینی باریدن گرفت.از انجا که ارتش دشمن در دشت های اطراف فراک خیمه زده بود در گل و لای سنگین بوجود امده اسیر شد به طوریکه بیشتر سلاحهای سنگین به جای مانده و خود مجبور به فرار شدند.نیروهای پیرمراد تمام اراضی از دست داده را پس گرفتند و تدریجا وارد خاک دشمن شدند.در روزهای اول با توجه به آشفتگی ی اوضاع پیشرفت به آسانی میسور شد.قوا از دشتها و دره های مرز گذشتند و چند شهر مهم مرزی را به تصرف درآوردند.تا اینکه بالاخره جنبش میهنی به حرکت در امد و نبرد به حالت متعادلی دنبال شد.و تبدیل به عملیاتی از جمله زد و خوردهای بی نتیجه و استهلاکی گردید.تا اینکه سران همسایه به عنوان میانجی وارد مهلکه و اشتی دادن دو نیروی متخاصم شدند.نیروهای دشمن آتش بس را پذیرفت ولی پیرمراد در یک نطق گرم و پرشور چنان وجدی به خرج داد که همه گان با او هم رای به ادامه ی جنگ رضایت دادند.او در بخشی از سخنرانی ی خود با شوق بی اختیاری با بغضی ترکیده گفت:مخیر کرد خدای بزرگ قومی را که جهاد کنند و آنان را که قلبهاشان سنگ شده دسته دسته به دین خدای وارد کنند.آن گاه چون فکر خدای بر زمین مستولی میشود دستهای شیطان میخواهند آن را دور کنند.اما خدای بر همه چیز تواناست.
صبح روز بعد نیروهای ارتش پیرمراد در چهار نقطه به مواضع داخل دشمن حمله بردند.قوای مدافع در سه نقطه به شدت نیروهای پیرمراد را شکست و به عقب نشینی واداشت و در منطقه ی دیگر جنگ طولانی و فرسایشی ادامه یافت.همسایه گان اینباره وارد ماجرا شدند اما برای تجهیز و تقویت دو طرف و به این ترتیب خرید و فروش اسلحه و بازار تسلیحاتی رونق بسیار گرفت.سروار حاکم جنوبی کشور به عنوان واسطه پول فراوانی از دلالان پیرمراد برای تهیه اسحه به جیب زد.نبرد ادامه داشت تا اینکه در چند نقطه ی جبهه سربازان شورش کردند و از مناطق جنگی گریختند پیرمراد که جنگ را مغلوبه میدید و شکست را نزدیک با پیشنهاد صلح موافقت کرد.او در حالیکه میگریست گفت:به خدا قسم دیگ سرگین میخورم.
در روزپایانی ی نبرد اردشیرخان پسر فیروزالملک با سپاهی که تدارک دیده بود به جنگ با نیروهای پیرمراد امد.بین دو سپاه نبرد کوچکی رخ داد که در همان ساعات نخستین زد و خورد قوای پیرمراد شکست سختی به دشمن تحمیل نمودند.و تقریبا تمام نفرات حریف را از دم تیغ گذراندند.اما اردشیرخان این باره نیز از مهلکه جان سالم به در برد.
اما چون جنگ به روزهای پایانی ی خود رسید پیرمراد نیز پس از یک دوره بیماری ی طولانی سرانجام درگذشت.پیرمراد جمعا ده سال حکومت کرد.با اینکه خود را شاه یا پادشاه نخواند اما به صورت حاکم مطلق یک حکومت بر سر کار پس از انقراض فرزیان باقی ماند.وی فرمانداری مطلق و مستبد بود که تمام دستورات و فرمانهای مملکت باید به تایید او میرسید.او از خطای دشمنان نمیگذشت و به سختی انها را کیفر میداد.یک بار در روزهای نخستین حکومتش دستور داد زنی ا که در ذم او قصیده ای سروده بود با نام مفسده سنگسار کنند. به دستور او کمیته ای تشکیل شد تا کسانی که در کشورهای دیگر علیه وی و حکومتش فعالیت میکدند کشته شوند.اما دوران حکومت سراسر پر از جنجال و تحریک و جنگ او در عین حال از قدرت و جاذبه ی کافی برای بقا برخوردار بود.از طرفی وی عقیده داشت باید ثروت را از طبقه ی خاص گرفت و بین مردم تقسیم نمود.سرمایه داری در زمان او ملغا و به دست طبقه ی دولت به عنوان تقسیم کننده ی ان افتاد.
با اعلام پخش خبر درگذشت او تحرکاتی در اکناف نواحی ی تحت سلطه ی او ایجاد شد.از جمله مردم مرز بار دیگر شوریدند و به رهبری مردی با نام اردلان پیروز علم استقلال برافراشتند.کار اردلان پیروز بالا گرفت و چند شهرک و روستای اطراف که قدرت وی را دیدند با او از درب مسالمت در امدند.اردلان از مردم روستاهای تسلیم شده لشکری فراهم آورد که به کمک آن شهر نیو که اهمیتی استراتژیک داشت را به تصرف خود در آورد.
در همین روزها اردشیرخان که دوباره نیرو و سپاهی برای خود فراهم نموده بود به مرزهای حکومت حمله کرد و بخشی از نواحی شمال غربی آن را به تصرف خود در آورد.
بحث بر سر جانشین پیرمراد ادامه داشت و تمام متصرفات و خطوطحکومت در حال از دست رفتن بود.طبق وصیت پیرمراد شورایی پنج نفره ملزم بود از میان خود فردی را به عنوان جانشین انتخاب کند.تا اینکه برمان میرزا از نزدیکان پیرمراد که مخنثی با هوش و بسیار زیرک بود و در این شورا حضور نداشت نامه ای از قول پیرمراد نوشت که محتوی مطالبی بود که یکی از اعضای شورا با نام خزوان لیاقت بیشتری از دیگران دارد.خزوان نیز از دوستان پیرمراد بود که در جریان شورش کلین از این روستا گریخت و به جای دیگری پناه برده بود ولی چون اوازه ی قدرت گرفتن پیرمراد را شنید به خدمت او رفت و به دستور او چندی با نام سرداراعظم دست به سرکوب شورشهای مخالفین زد.وی که در یکی از این جنگها هر دو دست خود را از دست داده بود مردی قسی القلب و بی اراده بود که نقش آلت دست برمان میرزا را داشت.اما برمان میرزا از زمین داران بزرگ قمین در زمان سلسله ی مرزیان صاحب مکنت و قدرت فراوانی در منطقه ی خود بود.پدرش یاسر اربابی بزرگ و پدربزرگش هاشم نام دارای درجه ی اجتهاد بود و به این ترتیب مخالفان خود را با حکم خدا به قتل میرساند.وقتی مردی که زنش هوش از سر او برده بود را به جرم ندادن نفقه در اتاقی که مار داشت زندان کرد و یک بار هم شورش تعدادی از مردم روستا را که توانایی دادن مالیات به او را نداشتند سرکوب کرد و آنان را که از سرکوبی جان به در برده بودند به عنوان محارب در اتش انداخت.او یک بار هم علیه حکومت وقت طغیان کرد که شکست خورد در ان نبرد برمان میرزا دستگیر و چندی به زندان افتاد انگاه با قول همکاری و سعی در شناساندن مخالفان آزاد و در تختگاه به تحصیل علوم نقلی پرداخت.
وی پس از اگاهی از شورش پیرمراد به نزد او رفت و از حرکات و قدرت او اگاهی پیدا کرد یک چند به قمین باز گشت و سعی کرد با شناخت و محک زدن شرایط اوضاع خود را بسنجد یک بار هم سعی کرد تا علم طغیان برفرازد که از این کار منصرف شد.و به صف موافقان وی در امد.
وقتی خزوان به جانشینی ی پیرمراد نشست که اردشیرخان به نواحی ی دیگری از مملکت دست درازی میکرد.نخست سپاهی تجهیز و به جنگ با او فرستاده شد در ان نبرد اردشیرخان پیروز شد.و چند شهر و روستای دیگر را متصرف شد.از طرفی اردلان پیروز که قدرت خود را در نواحی ی متصرفه بیشتر کرده بود به عنوان یک قدرت جدی خطرناک تر از قبل شده بود.خزوان با مشورت برمان میرزا بار دیگر لشکری تجهز و به جنگ اردشیرخان فرستاد این لشکر عظیم که از سرتاسر نواحی ی حکومتی سرباز بدان پیوسته بودند در نزدیکی ی شهر ساب با اردشیر خان برخورد کرد.قوای اردشیر خان در این نبرد شکست خورد و مجبور به عقب نشینی شد.در این هنگام به دستور برمان میرزا شبانه در میان سربازان اردشیرخان شب نامه پخش شد که هر کس تا سپیده دم خود را به صف سپاه برساند جانش بخشوده و سلامت خواهد بود.به این ترتیب اردشیر خان در برابر یک توطئه شکست خورد و گریخت.برمان میرزا در گام بعد برای بهبود ساختن اوضاع اقتصادی از کشورهای همسایه وام گرفت و سعی کرد بازار شهر را که در طی سالهای جنگ به خاموشی رفته بود دوباره به راه بیندازد.وی برای اینکه بیشتر به کارها نفوذ داشته باشد پسر ارشد خود جغر را به عنوان وزیر خوان به کار گمارد.و خودش از دور به کارها نظارت میکرد.تا اینکه زمان باز پس دادن بد هی های کشور فرا رسید اما پولی در بساط خزانه نبود.در همین میان کامیونی حاوی طلا که داشت از کشور خارج میشد متوقف و ظبط شد پس از بازجویی های فراوان راننده و دیگران و بازداشت مربوطان واقعه رد پای جخر در این ماجرا پیدا شد.در یک شب گارد کماندوهای جغر برای یافتن و به دست اوردن طلاها عازم منطقه شد نخست تمام نگهبانان را کشت و کامیونهای را برداشت تا باز گردد اما در همین حین از سوی دشمن نامریی مرود حمله قرار گرفتند به طوری حمله سریع و پرقدرت بود که هیچ یک از افراد نتوانتند جان سالم به در ببرند.حمله کننده گان نیروهای تحت فرمان اردلان پیروز و تحت رهبری پسر او شاهان بودند.تمامی ی طلاها به کانون حکومت اردلان میرزا اورده شد و به این ترتیب ضعف حکومت و مشکل مالی انها بیشتر هم شد.برمان در این میان به آبادی کشور برخاسته بود.تعدادی سد و کارگاه و کارخانه و زمینهای اماده ی کشت کشاورزی به دست او افتتاح و راه اندازی شد و خودش نیز در راس یک تیم خبره به بررسی و ایجاد فرصت برای سرمایه گذاری پرداخت.از جمله اینکه زمینهایش را در قمین بین روستاییان تقسیم کرد و در ازا از انها عوارض سالیانه گرفت اما حق صادرات محصولات نیز به عهده ی خودش بود.به این صورت قمین به قدرت بیشتری از لحاظ اقتصادی رسید.برمان میرزا سیاست مبارزه و سرکوب مخالفان داخل و خارج را به خزوان واگذار نمود اما با سفارشهایی که کرده بود همان رویه ی دوران پیرمراد ادامه یافت از جمله سعی و اقدام به ترور اردلان پیروز که ناکام ماند و باعث یاغی تر شدن و چند دست اندازی از طرف وی نیز شد.حکومت با حرکت دوباره ی اردلان پیروز از در صلح وارد شد ولی اردلان پیروز نپذیرفت و در حالی که تصمیم داشت با لشکری که فراهم کرده بود دوباره به نبرد حکومت برود درگذشت.
اردلان میرزا شش فرزند با نامهای ماهان شاهان ماکان سامان بامان و اوسان داشت.ماهان پسر ارشد پس از مرگ پدر زمام امور را در دست گرفت و عازم لشکر کشی شد ولی برمان طی نامه ای که به وی نوشت استقلال سرحدات به دست امده در زمان اردلان پیروز را تایید نمود و به این ترتیب جنگ را بیهوده بر شمرد.ماهان با قبول ماجرا از جنگ امتناع کرد ولی برمان میرزا در سپاه دشمن چو انداخت که ماهان با حکومت متحد شده است.به این ترتیب سپاه علیه او شوریدند و به عقب بازگشتند.و ماهان دستگیر و به اعدام محکوم شد.
با بالا گرفتن نارضاییهای مردم از وضع اقتصادی و بدنا می هایی که بوجود آمده بود برمان میرزا جغر را از وزارت برداشت و جایش را به شماس داد.شماس که چهره ای محبوب در نزد عامه ی مردم داشت سعی کرد آزادی های مردم را بیشتر کند.مردم نیز از او طرفداری کردند.مقصود مردم قدرت گرفتن هرچه بیشتر شماس و ناتوان شدن و ضعیف گردیدن برمان میرزا بود که روز به روز قدرتمند تر میشد.شماس در نقدها و سخنرانی های تند خود با کنایه و ایهام برمان را مورد عتاب قرار داد و تسلط او بر امور را خطرناک خواند.در حالیکه جوانان خندان و خوشحال به سخنان شماس گوش فرا میدادند نیروهای به فرمان برمان به روی جمعیت ریختند و انها را به شدت کتک زدند.بر اثر این واقعه که دو دختر دانشجو نیز در ان کشته شدند خشم مردم برانگیخته شد انان با انجام اعتراض و تحصن خشم خود را از اتفاق افتاده و نفرتشان را از برمان میرزا و عمله و اکله هایش ابراز نمودند.نفرت عمومی روز به روز بیشتر میشد و این به قدرت گرفتن شماس کمک میکرد.شماس که اوضاع خود را مستحکم میدید و از سوی خزوان فرماندهی نیروها را عهده دار شده بود به جنگ شورشی ها که پس از اعدام ماهان شاهان رهبرشان شده بود رفت وارتش او از شاهان شکست سختی خورد و دست خالی و با تلفات فراوان باز گشت.برمان طی سخنرانی ی به خطرات تهدید کننده ی حکومت اشاره کرد و خود را خدمتگزار نامید.و گفت:قبلا پادشاه بود ما آمدیم و مردم را از شر ستم پادشاهان زمان و جورشان نجات دادیم.
مردم باز به طرفداری از شماس پرداختند شماس قول داد که تا احقاق همه ی حقوق مرم عقب نرود و به این ترتیب مبارزه ی او با کارشکنی های برمان ادامه یافت.او قول داد وضع اقتصادی مردم را در طی یک سال آینده بهتر کند و جلوی رشد تورم و کاهش ارزش پول رسمی را بگیرد ولی در پایان موعد مقرر تورم رشد کرد و وضع مردم از قبل هم بدتر شد.اردشیر خان هم که اوضاع را مساعد دید دوباره به مرزها یورش برد و به دست اندازی و مبارزات شبه پارتیزانی ی خود در نواحی ی شمال غریبی و غرب ادامه داد.در این میان شماس نزد مردم رفت و گفت از مشکلات همه ی شما رنج میبرم دستهای پینه بسته ی کارگران و پاهای مادران را میبوسم.حق با ماست.
مردم میدانستند وجود برمان است که کارها را مانع میشود.مشکلات بالا گرفت تا سرانجام به سفارش خروان همه پرسی برای انتخاب تنها یک نفر برای اداره ی امور میان شماس و برمان صورت گرفت.شماس با اکثریت آرا انتخاب شد.
برمان شکست خورده به گوشه ی خودش رفت.اما شماس نخست به جنگ با شاهان رفت اما در نبردی که صورت گرفت هیچ یک از طرفین به پیروزی نرسیدند و ناچار تن به اتش بس دادند.سپس عازم غرب و جنگ با اردشیر خان شد.اما از انجا که اردشیرخان هیچ نقطه ی ثابتی نداشت و یکسره در حال حرکت بود.به دام انداختن خودش و سربازان همراهش کار دشواری بود به خصوص که مردم ان اطراف نیز از وی پشتیبانی میکردند.نبرد در آنجا هم بدون اینکه به نتیجه ی معینی برسد و تنها با دادن تلفات و خساراتی چند پایان یافت.اوضاع اقتصادی افت زیادی کرده بود.و مردم با سختی های فراوانی روبه رو بودند.تا اینکه طی حکمی از سوی خزوان شماس از کار برکنار شد.این بار مردم هم که از شماس نومید شده بودند حمایت خود را از او پس گرفتند.در رایزنی هایی که برای انتخاب وزیر صورت گرفت برمان موفق به جلب رضایت اعضای دیگر شد و به این ترتیب دوباره به عنوان وزیر وارد معرکه شد.این در حالی بود که مردم در فضایی از آرامش و بی توجهی به سر میبردند.او بلافاصله دستور به پیگرد و دستگیری خزوان به عنوان حاکم غیر قانونی داد و آنگاه در مدت کوتاهی خود با نام اکبر شاه اول تاج گذاری کرد.چندی بعد خزوان را به قتل رسانید.شروع پادشاهی ی او با آرامش همراه بود و این او را یاری کرد تا بر سایر مشکلاتش فایق بیاید نخست به نزد شاهان رفت و با او قرار صلح امضا نمود و برای استحکام پیوند ها اوسان را به زنی گرفت اما در مراسم جشن عروسی در حالیکه شاهان و دیگر برادرانش حضور داشتند همه را قتل عام نمود.سپس با ارایه سندهایی اردشیرخان را نه فرزند فیروزالملک بل که نطفه ای از یکی از فاسق های زینب بیگم با نام گر شناساند.به این ترتیب مردم که وی را به عنوان وارث یک پادشاهی میدانستند از وی رو گرداندند و او دوباره از مملکت متواری شد.
اکبر شاه جمعا هژده سال پادشاهی کرد و سرانجام به مرض قولنج درگذشت.
پس از مرگ وی جغر پسر ارشد او با نام یاسر شاه اول به جای پدر بنشست.در زمان او دسترسی به ایالت یاغی شده ی مرز ممکن شد و تمام طلاهای به سرقت رفته توسط اردلان پیروز به خزانه بازگشت.دوران حکومت یاسر شاه دو سال بود و در طی توطئه ی برادر خود جهد به زیر کشیده و به قتل رسید.جهد با نام مهدی شاه اول بیست و هفت سال پادشاهی کرد.مهمترین حادثه ی زمان حکومت او به قدرت رسیدن قبایل وحشی ویو و همسایه شدنشان با مرزهای او بود.که اگرچه گاهی با دست اندازی های چندی همراه میشد ولی روی هم رفته خطر انچنانی ی به حساب نمی آمد.
پس از او میان خواهرش صثته و پسرش اکبر میرزا بر سر حکومت جدال در گرفت که دست اخر اکبر میرزا به یاری ی سردارانش به پادشاهی رسید.اکبرشاه دوم سه سال و نیم حکومت کرد و به تحریک و شاید هم دستور صثته مسموم و به قتل رسید.خود صثته به اسم فائزه شش ماه حکومت کرد و آن گاه به نفع پادشاهی پسرش برمان که بر آمده از رابطه ی او با اکبرمیرزا پسر برادرش بود کنار رفت.برمان با نام بهرمان شاه اول در سن چهار سالگی به تخت نشست و فائزه به عنوان نایب زمام همه ی امور را در دست گرفت.
او رابطه با کشورهای دیگر را گسترده کرد.بر اثر روابط بازگانی ی دوران او که بیشتر جنبه ی نوعی باج و رشوه داشت وضع اقتصادی ی مردم بدتر هم شد.فائزه سرانجام با مردی خارجی ازدواج کرد و چون ازقدرت پسر بیمناک شده بود از کشور گریخت.بهرمان شاه پس از فراغت از نیابت مادر گویی تازه پادشاهی را به عنوان یک تصمیم گیرنده ی بدون بالاسر تجربه میکرد.اگرچه حدود پانزده سال از حکومت را با مادر شریک شده بود.اما سراسر حکومت طولانی ی او فقر و بدبختی و فشار به مردم بود.به خصوص که فشار قبایل وحشی ی همسایه هم بالا گرفته بود.بهرمان شاه شست و دو سال حکومت کرد و سرانجام بر اثر حمله ی قبایل وحشی کشته و سلسله ی هاشمیان منقرض شد.

یکشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۴

21



کوچک است جهان.
در مقیاس مرگ بزرگ اندازه می شود.

شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۴

20



گناه من نیست که اینهمه به تو مشکوکم.
تو خود به قدر تمام باورهای من مشکوکی.

جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۴

نامه های نازبو
20



نازبو!
سلام عزیزم!چطوری؟امیدوارم حضور در داد و بیداد مردم در این ملغمه ی عجیب غریب بهت خوش گذشته باشد.مولانا خوش گفت که:
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
حالا هم این شلوغی مبین همین مطلب است.دختری که دوست دارد(یک عمر دوست داشته) که روسری از سرش بردارد خب حالا بر میدارد.پسری که یک عمر عقده ی رقصیدن در برابر و انظار دخترها داشته حالا میرقصد.میبینی؟هیچکس به فکر کس دیگر نیست هرکسی آنچه خودش دوست میداشته دارد عملی میکند.من بهش میگویم:
نیاز به شادی که ما هزار و چهارصد سال است از آن بی بهره ایم.
بنابراین به نظر من فوتبال مهم نیست.رفتن به جام جهانی تنها یک انگیزه تنها یک ضامن کشیده شده است برای این چیزها.
بگذریم.باید چیزهایی برایت بنویسم.
نازنینکم!من مرتد نیستم.مرتد کسی است که به وجود خدا اعتقاد ندارد.اما من به وجود یک خالق بزرگ توانا مهربان آگاه و قدرتمند باور دارم.بنابراین مشمول این صفت نمیشوم.اما چه چیز تو را برآن داشت که چنین بیندیشی:
ببین عزیزم!همانطور که گفتم خدا یک موجود توانا و مهربان است.حالا اگر بپذیریم که خدا مردم را آزمایش میکند که به دام شیطان می افتند یا خیر یک اشتباه بزرگ کردیم.ما که گفته بودیم خدا آگاه است پس چطور میشود که این خدای آگاه خبر ندارد این بنده ی ناچیز او گول شیطان را میخورد یا نه.و در درجه ی دوم حالا که بنده گول شیطان را خورده و قرار است او را داخل آتش بیندازد و بسوزاند ایراد بعدی بوجود می آید:خدا که مهربان بود.چرا این خدای مهربان بنده اش را میسوزاند.آیا بهتر نبود که جای این کار بدی و شیطان را در آتش میسوزاند؟
جواب مثبت است اما پس چرا خدا اینکار را نکرد؟
من به تو میگویم.چون شیطان دارای قدرتی برابر خداست.خدا تمام خوبی ها مهربانی ها بخشش ها دوست داشتن ها عشق ها را آفریده و شیطان نیز تمام جهل ها زشتی ها دروغ ها بدی ها خیانت ها جنایت ها و مثل این ها را.
همانطور که به تو گفتم قدرت این دو تا یعنی خدا و شیطان با هم برابر است چون اگر قدرت شیطان از قدرت خدا کمتر بود حتما این خدای مهربان دم شیطان را میگرفت و داخل آتش می انداخت تا دیگر نیاز نباشد تا بنده های نازنینش گول بخورند و در آتش گمراهی ی شیطان بسوزند.پس باز میبینی که قدرت این دو تا یکسان است.یا به قول تو با هم (کل)دارند.اما خدای بخشاینده و مهربان آمده است و یک کار زیبایی کرده تا این شیطان بد نهاد پست را شکست بدهد.و آن این بوده که دست به آفرینش انسانها زده انسان!این موجود یک سر و دو گوش که در ظاهر هیچ فرقی با حیوان ندارد.بل که از تمام حیوانات از این لحاظ کمتر و کهتر می باشد.یک گاو گوشت پوست شیر شاخ دارد که به کار م آید ولی هیچ یک از این کارایی ها را انسان ندارد.اسب باری میبرد که انسان از حمل آن عاجز است(حتا قوی ترین مردان دنیا هم نمیتوانند قدر یک یابو استر و الاق یا اسب بار ببرند)یک گربه هر سال یک بار و هر بار حدود 7-8 توله به دنیا می آورد که در طی عمر بارداری اش میشود 24-30 توله که هیچ انسانی نمیتواند انقدر بچه بیاورد!یک گل یک منظره یا دریا سیمایی بس زیباتر و دل رباتر و آرامش بخش تر از چهره ی زیباترین انسانها دارد.
اما خدای بزرگ آمده و برای انسان یک فاکتوری در نظر گرفته که او را ازتمام خلایق متمایز میکند.و آن نیروی عقل است.من عقل را بخشی از وجود بی همانند خدا میدانم که از سر لطف او در هر یک از انسانها به ودیعه گذاشته شده است.چون سرتاسر وجود خدا عقل است.فردوسی بزرگ از همه زیباتر ذات خدا را تصویر کرده است:
به نام خداوند جان و خرد
وقتی هم که به جهان نگاه میکنیم این خردگرایی خدا را همه چیز میبینیم:
گردش زمین به دور خورشید انقدر دقیق و بی نقص است که از روی آن سالها اسنتاج میشود.
گردش زمین به دور خودش دقیقا از قوانین ریاضی پیروی میکند که ما ان را مبدا روز و شب کرده ایم.
پس خدا بزرگترین دانشمند ریاضی و نجوم میباشد.که اصلا چنین سیستم منظم و دقیقی را اختراع کرده است.
قلب انسان یک پمپ است که مقداری خون با دبی مشخص در ساعت به اقصا نقاط بدن میفرستد.اما یک سری سیستم های عصبی به نام اعصاب سمپاتیک و پاراسمپاتیک هم از مغز به قلب وصل شده که این مقدار را در شرایط مختلف تغییر میدهد مثلا وقتی فرد ورزش مکند اعصاب سمپاتیک درست مثل یک دستگاه کنترلر مشتقی-تناسبی مقدار دبی را تشدید میکند.میبینی خدای بزرگ هم مهندسی شیمی میدانسته تا پمپ را طراحی کند و بسازد و هم افت فشار موجود در رگها را و فشار عملیاتی مورد نیاز را طراحی کند.هم مهندسی برق میدانسته که کنترلر را بسازد هم مهندسی مکانیک و متالورژی میدانسته تا رگها را با توجه به افت فشار موجود طراحی کند.
پس خداوند بزرگترین خردمند هاست.
بله این خردمند بزرگ برای اینکه بتواند شیطان بد نهاد پشت را شکست دهد آمده و دست به آفرینش انسان زده است.تا با خرد خود او را یاری دهند تا شیطان در این نبرد شکست خورده و شر آن از سر مردم کم شود.
میبینی؟با این تفاصیل چه دلیلی دارد که او. بیاید و جهنم بسازد؟؟اصلا تو به من بگو:مگر برچ ایفل را خدا ساخته؟؟آیا اهرام ثلاثه مصر تخت جمشید و دیگر بناهای موجود در جهان ساخته ی کار اوست؟؟؟
مگر او ساختمان ساز است؟؟؟؟درست است من گفتم که او خالق توانایی است که بدن انسان و اینهمه عوامل فیزیکی را خلق کرده ولی آیا جز بدن انسان زمین کوه و سایر عوامل طبیعی چیز دیگری هم مستقیما ساخته است؟ آیا او خانه ای هم از خود ساخته است که ما به استناد به آن بگوییم بله او ساختمان ساز خوبی می باشد؟؟
عزیزم!همه ی خانه ها ماشین آلات اتومبیل ها برج ها بناهای بزرگ و زیبا از پرسپولیس بگیریم تا تیسپون و اهرام و معابد خدایان یونان همه را انسانها ساخته اند.که علم امروز تاریخ دقیق ساخت آن را معین کرده است.اصلا وقتی خدا نیروی خرد به مردمش داده تا بتوانند ساختمان بسازند چه دلیلی دارد که خودش هم بیاید و کار مردم را انجام دهد.به این ترتیب به یک دلیل دیگر میرسیم:خدا نمیتواند فضایی به نام جهنم بسازد چون ماموران امنیتی کشورهای مختلف چنینی چیزی را ساخته اند:یک خانه ی مخوف با کوره های آدم سوزی دستگاههای ناخن کشی صندلی های الکتریکی اجاق بریان کردن آدم و غیره...
حالا آیا کار خدا یک جور مسابقه با بندگانش نمیشود؟هیچ کس نمیتواند یک انسان به معنای واقعی ی کلمه با مغز و قلب و اعضا و اعصاب حرکتی بسازد.ولی خدا میتواند.
هیچ کس نمیتواند یک کوه شبیه دماوند یک آتشفشان مانند وزو یک کره مثل کره ی مریخ یا اصلا همین زمین خودمان یا یک منبع گرمایی پر قدرت مانند آفتاب جهان تاب بسازد.پس این یک کار مربوط به خداست که بندگان از ساخت آن عاجزند.ولی یک جایی مثل جهنم ساختن همین طوری که گفتم برای مردم قرن بیست و یکم هیچ کاری ندارد.پس چرا باید یک خدای آگاه و توانا انقدر سطحش پایین باشد و کاری بکند که بندگانش هم میتوانند انجام بدهند.و حتا از این طریق میتوانند او را شکست دهند.
تازه تمام دلیل های بالا برای هنگامی است که ما قبول کنیم خدا انقدر خشن است که حاضر است بنده اش را به خاطر اینکه یک کس دیگر(شیطان)گول زده داخل آتش بیندازد که در این حالت هم دیگر مهربان نمیشود.باز هم میگویم اگر خدا مهربان است پس هیچ چیز بد نیافریده پس دلیلی ندارد مردم را به خاطر اینکه گرفتار بدی هایی شده اند که شیطان بوجود آورده بسوزاند و عذاب دهد.اصلا چگونه می شود که خدا مهربان است ولی دلش می آید و مردم را شکنجه و عذاب میدهد.
در مورد بهشت هم همینطور.در قرن دوم هجری شخصی به نام شداد پسر یوسف که پادشاه عربستان بود چون وصف بهشت را شنید باغی شبیه بهشت ساخت.و نامش را گذارد بهشت شداد یا باغ ارم.تازه کافی است برای رفتن به یک بهشت که آبهای روان دارد و تخت دارد و صدای شرشر آب می آید و بوی خوش گل در فضا پرآکنده میباشد و میوه های خوشمزه در فصل تابستان دارد یک سری به دربند خودمان بزنیم.تازه سواحل کاراییب و انتالیا و بهار شیراز بماند.اما خب منطقی است که خدا به بندگان خوبش که او را در نبرد با شیطان یاری رسانده اند پاداش بدهد.ولی این باید چه پاداشی باشد که در حد و اندازه های خدا باشد؟خب اگر یک جای خوش آب و هوا بدهد که اصلا ندهد چون هر کس در همین دنیا میتواند برود به جاهای خوش آب و هوا و دلش را تازه کند.چند تا روسپی و جنده بدهد چطور است؟؟خب اگر طرف در یک جایی از ان جهان آزاد باشد میرود به سراغ کانالهای روسپیان محلی و شماره ی یکی را یادداشت میکند و با او قرار میگذارد.چه دلیلی دارد که یک مدت با ایستد تا خدا برایش آستین بالا بزند.اگر هم زن باشد و هوس مرد خوشگل کرده باشد همین کافیست که کمی بزک کند و برود در خیابان راه برود.دیگر چه می ماند؟شراب؟ در شیراز خودمان شرابهایی عمل می آید که در فرانسه و ایالات شامپانی نیست.انواع معجون و عسل و زیتون و شیر و شربت هم در این دنیا به وفور پیدا میشود.دیگر کار خوب کردن و سراغ جنده بازی و پسر بازی و دختر بازی نرفتن تا اینکه فردا خدا یک نمونه اش را بدهد نمیتواند توجیه عقلانی صحیحی برای وجود و وجوب بهشت باشد.چون گفتیم خدا کارهایی میکند که انسانها از انجام دادنش عاجز هستند.تازه از قدیم گفته اند سیلی نقد به از حلوای نسیه است.خب حالا که اول و آخر قرار است ما به این چیزها برسیم الان که در این دنیا همه شان حی و حاضر است.پس میبینی عقل نمیتواند بپذیرد که کار خوب کند تا در دنیای دیگر به آن چیزها برسد درحالیکه حتا اگر کار خوب هم نکند همه ی این تفریحات در این دنیا برایش موجود میباشد.حالا پا را فراتر بگذاریم:عزیزم همانطور که قبلا به تو گفتم خداوند بزرگ دیوث جاکش و پاانداز نیست که فی المثل بیاید و بگوید خانم ماری کوری چون شما در دنیا زن خوبی بودید به بشریت خدمت کردید کارهایی نیکی انجام دادید حالا بیا و برو داخل ان اتاق من به پاس همه ی زحمات تو برایت تام کروز استیو مک کویین آلن دولن براد پیت کلارک گیبل پل نیومن و چند تای دیگر از این تکه ها جمع کرده ام برو تا ترتیبت را بدهند.متقابلا هیچ جنده خانه ای هم ندارد تا مردان بزرگ را در آنها جای دهد.این صرفا به این دلیل نیست که ما بگوییم خب چون خانم کوری به حد بالایی از رشد و شعور و کمال رسیده بود دیگر این اعمال پست او را راضی نمیکرد.خیر خدا برای سکینه رختشور محل ما هم چنین پاداشی فراهم نمیکند.چون دلش برای این چیزها غنج میزند.و به شوق رسیدن به این چیزها مثلا به شوهرش وفادار بوده ولی همیشه روزی را مجسم میکرده که در آن دنیا به همه ی آن چیزها میرسیده.اصلا زن و مردی که انقدر کم شعورند که خدا را در این چیز میبیند و اطاعت از امرشان به دلیل رسیدن به جایی است که هر کثافت کاری ی میتوانند بکنند که نمیتوانند جزو یاران پروردگار شوند.یعنی خدای آگاه از اینکه این افراد چیزی را میخواستند و به ان عمل نکردند چون بد بوده به هوای اینکه بعدا در بهشت خدا از خجالتشان در می آید خوشحال میشود؟نه!معیار یاری رساندن به خدا نیت باطن و عقل میباشد نه اعمالی که انجام نداده ایم یا میخواستیم انجام دهیم.چون سر خدا را نمیتوان شیره مالید.
به نظر من این یکی از کارکردهای مثبت دین است که می آید و قشر کم سواد که خردشان را به کار نمی اندازند را میترساند یا نوید میدهد تا از این طریق و دادن چند وعده وعید آنها را از انجام دادن کارهای بد بازدارند.این یک روش خوبی است اما به شرط اینکه عده ای سودجو پیدا نشوند و سوار ما و ناموسمان و زنده گی مان شوند و ما هم بگوییم بسیار خوب بگذار آنها هر بلایی خواستند سرمان بیاورند وقتی مردیم همه چیز جبران میشود.اگر هیچ پیشوا مبلغ مذهبی یا رهبر دینی نداشتیم این جور ترسها و وعده های دینی مناسب بود ولی تاریخ ثابت کرده که آقایان مبلغ به یاری قدرتمندان امده اند و این ترسها را به جان مردم انداخته اند و وعده های مسخ کننده ای هم بهشان داده اند و خودشان اموال مردم را غارت کرده اند و به این ترتیب حاضر شده اند به جهنم بروند!
در مورد یاران نزدیک خدا باز هم بحث دارم که در ادامه بدان میپردازم ما حالا بگذار چیز دیگری برایت بگویم:
گفتیم که خدا به انسانها عقل داده تا او را در نبرد با شیطان یاری دهند.خب به بعضی ها هم این عقل را نداده است پس مسوولیتی هم از انها نمیخواهد.شاید یک عده فلج یا معلول به دنیا بیایند.بله ولی متقابلا خدا به انسانها خرد هم داده که بتوانند یک روزی به علت و عوامل این نارسایی ها پی ببرند و ان را درمان کنند.امروز هیچ کس نمیتواند از داشتن بچه ای معلول شکایت کند چون علم ژنتیک و سونوگرافی همه چیز را معلوم میکند.پس این دو پدر و مادر میتوانند از آوردن یک بچه ای که احیانا قرار است زجر بکشد جلوگیری کنند.حالا تو شاید بگویی کسانی که در پانصد سال پیش به این مشکلات گرفتار بودند در حالیکه علم پیشرفتی نکرده بود تا آنها را یاری کند چی؟به نظر تو برآنها ظلمی رفته؟؟البته که نه.به دنیا آمدن بچه دست پدر و مادر است نه خدا.یعنی اینطور نبوده که پدر و مادر نخواهند ولی خدا بخواهد و یک دفعه زن باردار شود.یعنی خواست خداوند در جهت خواست بندگانش است.یعنی وقتی زن و مرد تصمیم بگیرند که بچه دار شوند خدا هم میخواهد.وقتی من درس بخوانم خدا میخواهد که من کنکور قبول شوم.وقتی تو تصمیم میگیری بروی اصفهان خدا هم میخواهد که سوار ماشین شوی و بروی.و هیچوقت هم عکس این موضوع اتفاق نمی افتد مثلا نمیشود زن و مرد بدون هیچ فکری شب بخوابند و صبح زن بیدار شود و بگوید من ویار کردم.یا من درس نخوانم آن وقت به لطف خداوند کنکور قبول بشوم یا دیگر چیزها...پس خواست خدا پیرو خواست و کوشش بنده گانش است.هیچ وقت هم به کسی آن چیزی را که برایش سعی نکرده یا زحمت نکشیده نمیدهد.بنابراین این که یک بچه پانصد سال پیش عقب مانده به دنیا آمده دال بر ظلم خدا نیست چون این پدر و مادر بودند که بچه را به دنیا آوردند.نه خدا.اگرچه من پا را از این فراتر میگذارم و میگویم تمام آنها مربوط به یک دوران جهالت بوده تا مردم از آن روزهای سخت به تنگ بیایند و خردشان را به کار بیندازند و به دنبال یک راه چاره بگردند.
اما مورد بعدی که تو میگفتی حق انسانها با پایان زنده گانی ضایع میشود حق آنها که زیر بار ظلم بوده اند.و یا کسانی که ستم کرده اند اینطوری به سزای کارهای زشتشان نمیرسند.عزیزم!مگر ما نگفتیم که انسان خرد دارد؟انسانی که خرد دارد آیا به زیر ظلم و ستم کسی میرود؟؟وقتی کسی می اندیشد و میبیند حاکم بر سر کار او را اذیت میکند از گرده اش سواری میگیرد خب اگر بنشیند و بسوزد و بسازد این دیگر خواست خودش است اصلا تو به من بگو خداوند چرا باید به یک چنین انسانی کمک کند و بگوید تو عقلت را به کار انداختی فهمیدی روزگار درستی بر تو نمیرود اما با اینهمه نشستی و چیزی نگفتی حالا بیا من جبران میکنم برو توی بهشت؟؟؟به نظر من چنین انسان اخته و بیخاصیتی را باید داخل چاه مبال انداخت و سیفون را هم به رویش کشید.کسی هم که اصلا فکر نکند تکلیفش معلوم است.از خرد این وجه تمایز انسان و حیوان استفاده نکرده پس سزاوار است به سرنوشت حیوانات در بیاید.پس میبینی که اگر یک به قول تو پادشاه ستمگر در تاریخ بود مردم میتوانستند برخیزند و پدرش را در بیاورند و از شر ظلم او خلاص شوند.که البته در طول تاریخ کم نبودند این جنبشها:مثل حرکت کاوه و مبارزه ی او با ضحاک و به پادشاهی رساندن فریدون دادگر....مانند حرکت بسطام و بندویه در سرنگون کردن بهرام چوبینه و به تخت نشاندن دوباره ی خسروپرویز....مانند نهضت سربداران....مانند انقلاب مشروطه...مانند انقلاب اکتبر...مانند انقلاب کبیر فرانسه....مانند انقلاب پرتقالی ی اوکراین..مانند حرکت مردم گرجستان....مانند حرکت مردم لبنان و هزاران حرکت دیگر از این دست که مردم احساس کرند باید تغییری در وضع خود بدهند چون حکومت فعلی مناسب نیست و برخاستند وحالا با این تفاصیل اگر خدا بخواهد یک پادشاه ستمگر (مثلا پادشاه کشور ایکس) را عذاب دهد آیا این تبعیض به حال مردم فرانسه نیست که خودشان با دستان خودشان پادشاه ستمگرشان را برداشتند و به عقوبت دچار کرند؟
متاسفانه بسیاری از ادیان چنین طرز تفکری را القا میکردند که بله ای مردم!شما با این درد و فلاکتی که دارید بسازید و شکر خدا را بکنید و نا شکری نکنید که این مشیت الهی بوده که شما بدبخت باشید شما صاحب کوخ و ویرانه ای محقر و آلونکی بی سقف باشید ولی در عوض به عده ای دیگر از مردم ثروت فراوان داده شده و انها سرور شما شده اند و از کار شما استفاده میکنند و ثروتمند تر و پروارتر میشوند.بله ای مردم!بگذارید آنها با این متاع بی ارزش و پست با این جیفه ی دنیوی مشغول باشندودر عوض شما پس از مرگ به جای بهتری میروید و به یک خوشبختی ی جاودانه میرسید.که این از هر ثروت دنیوی ی بهتر و برتر است.و هیچ کس هم در طول تاریخ نگفت خب بیاید و لطف کنید و این زندگی ی خوش و خرم اخروی را بدهید به ثروتمندان در عوض ثروت پست این دنیای آنها را ازشان بگیرید و بدهید به ما بدبخت بیچاره ها.برعکسی همواره حکومتهای جور از وجود چنین تعالیمی که مردم را منتظر و چشم به راه و دلخوش و رو به آسمان بار می آورد حمایت میکردند و درصدد تقویت ان بر می آمدند.از جمله امپراتوران روم که چون به عمق مفاهیم برده داری و ضد انسانی مسیح پی بردند آن را مذهب رسمی مملکت کردند و به تبلیغ آن پرداختند.ما از بیانات مسیح میخوانیم:
هر یک از شما باید به حرف ارباب خود گوش کند وگرنه تازیانه بسیار خواهد خورد.
یا اینکه:
آن کس که از سخنان سرور خود سرپیچی کند به جایی فرستاده میشود که سیاهچال است و تاریکی و سرما.
یا:
ای مردم به حرف شبان خود گوش دهید.
که در اینجا خیلی راحت مقام انسان عاقل در حد گوسفند تنزل پیدا کرده است.
میبینی در هیچکدام از سخنان این پیام اور نیامده که مردم برخیزید و به فلاکت خودتان با دست خودتان خاتمه بدهید.آنها که شما را خار و برده و حقیر و گله میخوانند را از کاخهایشان بیرون بکشید و ریشه ی ستم را از بن قطع کنید.نه! آنجا فقط آمده که صبر کنید با همه ی بدبختی ها رنجها کثافتها و محرومیتهایی که دارید باز مانند گله به خدمت اربابان بروید خدا خودش کارتان را درست خواهد کرد.برایتان فرستاده ای میفرستد و او همه چیز را درست میکند.و طبیعی است که خدا برای کسی که چیزی نمیخواهد و یا برای رسیدن به هدفش تلاش نمیکند هیچ کمک برکت و فرستاده ای اعزام نخواهد کرد.و اصلا آیا فرستاده ای بالاتر از خرد و خواستن انسان سراغ داریم؟کسی که برای یاری اهورامزدا در کارزارش با نیروهای شر شیطان کمکی نمیکند خدا هم از او قطع امید خواهد کرد.و او را با تمام شوربختی هایش تنها خواهد گذاشت.اصلا مگر نه اینکه خدا تمام نیروهای لازم را با انسان داده و اصلا او باید یاریگر پروردگار شود.موجودی با این عظمت که باید تواناییهای خود را درک کند و درجهت درست حرکت کند حالا چشم به آسمان میدوزد و اربابانی به متاع پست دنیوی قناعت کرده اند! مال و اموال و خواهر مادر او را میگیرند و میبرند.
به قول یکی از مبارزان آفریقایی راه آزادی:
هنگامی که مبلغین مسیح به سرزمین ما وارد شدند هیچ چیز نداشتند و در آن هنگام ما همه چیز داشتیم مگر کتاب مقدس.و وقتی که آنان سرزمینمان را ترک میگفتند همه چیز داشتند و ما هیچ چیز نداشتیم مگر کتاب مقدس....
میبینی عزیزم!خدا تمام آنچه که انسان به آن نیاز داشته به دست او سپرده این انسان مسلح دیگر میل خودش است که چگونه زنده گی کند.میتواند به قول سعدی:
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
باشد یا به چنان حضیضی فرو رود که مولانا گفته:
لنگری از گنج مادون بسته ای بر پای جان
تا فروتر میروی همراه با قارون خویش
اما حالا بگذار دوباره برویم سراغ بهشت خداوند و از همه مهمتر زنده گی ی پس از مرگ.همانطوری که تو هم بدان اشاره کردی اگر پس از این حیات زنده گی دیگری نباشد زنده گانی بس پوچ و بسیار تلخ خواهد شد.ولی باید دید که چه جور زنده گانی ی باید پس از مرگ باشد.بسیار خب بیا پله به پله حالتهای گوناگون را بررسی کنیم:
فرض کنیم پس از مرگ دوباره قرار باشد انسان زنده شود.یعنی جسمش زنده شود.انسان نخست می میرد.سپس خاک میشود آن گاه دوباره تبدیل به انسان قبلی شود.آیا این به نظر تو منطقی است؟اگر قرار باشد انسان دوباره پس از مرگش به هیبت نخستین برگردد چه نیازی بود که بمیرد و از همه مهمتر چه دلیلی داشت که خاک شود تا از حالت خاک دوباره انسان شود آنهم همان انسان قبلی.این با خرد و دوراندیشی ی خداوند منافات دارد.چه خداوند خیلی راحت میتوانست انسان را نکشد میگذاشت این حیات تا ابد ادامه یابد.حالا که قرار است انسان یک بار دیگر زنده باشد پس حالا که زنده هست پس چرا بمیرد خاک شود آن وقت دوباره به شکل اولیه برگردد.قبول این نظریه قبول این است که خدا لقمه را دور سرش میچرخاند آن وقت قورت میدهد.تازه یک راه ساده تر هم بود.هر کس که موقع مرگش فرا میرسید می آوردش و میگفت مثلا باید سوار این قایق شوی تا از دنیای زنده گان به دنیای مرده گان نقل مکان کنی.با همین جسم و همین قیافه.مثل باوری که برخی مصریان قدیم و همینطور سرخ پوستان داشتند.چه دلیلی دارد که خدا این همه کار اضافی انجام بدهد در حالی که اگر بنا بود جسم دوباره زنده شود مردن و خاک شدنش یک کار عبث بود.در حالی که میدانیم هیچ یک از کارهای خداوند عبث نیست.
اما حالا بیاییم و بگوییم زنده گی ی پس از مرگ تنها یک حرکت روحی-خاطره ای میباشد.برای مثال اینهمه انسان آمدند زنده گی کردند و رفتند ما خیلی از آنها را به یاد نمی آوریم چون کار مهمی در زنده گی نکرده اند.گروهی مانند فردوسی خیام حافظ مولانا بیرونی رازی باربد بامشاد نکیسا بیهقی سعدی امیرکبیر جبار باغچه بان کوپرنیک گالیله جوردانو برونو ادیسون گراهام بل خانواده ی کوری بکرل نیوتن لابنیتز اینشتین مندلیف پاستور هگل بتهون باخ چایکوفسکی واشنگتن گاندی و...هستند که ما نامشان را با احترام به لب می آوریم برای یادشان و کارهای خوبی که انجام داده اند و خدمات ارزنده شان به نوع بشر از آنها سپاسگزاری میکنیم.به خاطر اینکه اگرچه برخی از انان بیش از هزار سال است که از دنیا رخت بسته اند و خیلی هایشان اصلا در روزگار ما نمیزیسته اند و باز بسیار دیگریشان را اصلا افتخار آشنایی از نزدیک نداشتیم ولی خدماتشان در سراسر زنده گی ما موج میزندوما از حاصل زحمات انها استفاده میکنیم و به سوی جهان بهتری قدم می گذاریم بنابر این تا روزگار چنین است و جهان بدین منوال باشد یاد این بزرگان نیز در اذهان انسانهای جویای حقیقت زنده و بیدار و خوشنام است.اما در حالت دیگر دنیا چهره هایی به خود دیده است همچون:آتیلا اسکندر چنگیز تیمور تراژان محمود غزنوی ناصرالدین قاجار ظل السلطان عین الدوله ضحاک هیتلر موسولینی صدام حسین استالین ملا محمد عمر بن لادن معمر قذافی حافظ اسد و.... که بشریت را به نابودی کشیدند و میخواستند نام انسان را از صحنه ی روزگار محو سازند.نظر تو چیست؟؟چند تا شاعر مداح و کاسه لیس و دریوزه در مدح محمود غزنوی شعر گفتند و صله گرفتند.تعدادشان بسیار زیاد است.آیا امروز محمود غزنوی را ما فردی ارجمند و خوب میدانیم؟خیر تاریخ در مورد او قضاوت کرده اعمال و رفتارش را توزین کرده و رای داده که او موجودی بوده مضر برای بشریت....چه بسیار تارخ نویسان مزدوری که از ناصرالدین قاجار خواستند چهره ی یک شاه روشنفکر و دلسوز وطن بسازند.ولی نتیجه چه شد؟همه میدانند که او چه عیاش و تن پروری بوده و مایه ی چه لطمات جبران ناپذیری به خاک ایران زمین شده است.بنابراین تاریخ یک روز در مورد همه ی انسانها به داوری خواهد نشست و نتیجه را به همگان اعلان خواهد نمود.که چه کسانی از محکمه ی او نمره ی قبولی گرفتند و چه کسانی محکوم به ننگ ابدی شدند.از این گذشته میتوانیم تصور کنیم کسانی که به راه پروردگار رفته اند(او را در نبرد با شیطان یاری دادند)در پایان زنده گی به عنوان سربازان اهورامزدا به نزد او بیایند.البته نه به صورت جسمی بل که روحی:
میدانیم که خدا کمال مطلق است.از این رهگذر میتوانیم او را حقیقت محض هم بدانیم.ما به عنوان انسان به حقیقت محض دسترسی نداریم چون دانش ما نسبی است پس حقیقت ما هم نسبی میباشد.و از طرفی امکان رسیدن به حقیقت مطلق برای یک انسان میسر نیست.حالا انسان راستین را میتوان در لحظه ی مرگ به کسی تشبیه نمود که به کمال حقیقت که خدا باشد دست پیدا کرده باشد.با این توضیح میتوان مرگ انسان مورد نظر اهورامزدا را به کشف حقیقت محض توصیف کرد.این عاقلانه تر هم می آید.چون نه دیگر به بریز و به پاش یک زنده گی ی دوباره و توجیه ان نیازی هست که به هیچ وجه مورد تایید عقل نیست و نه با روح مبارزه ی همیشگی ی خیر(خدا) و شر(شیطان)تناقص دارد.مولانا هم زیبا این مورد را شعر نموده:
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردن به حیوان سر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم؟کی ز مردن کم شوم؟؟
حمله ی دیگر بمیرم از بشر
از ملایک سر درآرم بال و پر
از ملک هم بایدم جستن ز جو
کل شی هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچه که در وهم ناید آن شوم.
به این ترتیب ما در مرگ یک انسان راستین با تکامل و نزدیک شدنش به ذات پروردگار روبه رو هستیم و چون خدا یک جسم نیست بل که روح(معنا) است این نزدیکی هم باید به صورت روحی یا معنوی صورت پذیرد.که فردوسی بزرگ هم زیبا به همین موضوع اشارت کرده است:
نیاری همان رفته را بازجای
روانش کهن دان به دیگر سرای
میبینی که فردوسی هم گفته روانش نه جسمش.
امیدوارم از این همه روده درازی ی من خسته نشده باشی.من که از مصاحبت با تو سرمست و خرسند میشوم دوستت دارم و
بهت فکر میکنم.

پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۴

19



زنی در هاله ی جوانی ی خود فرورفته بود.
دختری بی اختیار میگریست.
و رهگذری دود سیگار خود را در گلو نهان میکرد.

بعد از ظهر تلخ آهسته آهسته ترک بر می داشت
بغضی اندر صدای خورشید میشکست.و دودهای غلیظی در هیات سایه گان فراری به حرکت در می آمد.

چهارشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۴

18



بر مزار کدامین بهار از دست رفته ضجه میزند این آسمان ابر
به همراهی ی کدامین شکسته ساز
وقتی که مدعوین تشیع جنازه بر می خیزند.

میخواهم برخیزم
-فقط به خاطر این که بروم-
این همان اندازه بایسته استکه شاعری از لجن های جوی کلماتی بشکوه استخراج کرده باشد

سه‌شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۴

17


خمیازه میکشم...
اما قلم هنوز در دستم محکم است.
سرخ شده اند چشمانم...
ولی به دنبال سطری گم شده برای شعرم میگردم.
خوابم می آید...
یک شعر ارزش این همه خود آزاری ندارد.

دوشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۴

16


من و تو سالهای سکوت را با هم گذراندیم.
در ساهچالهای سرد چشم بگشودیم.
و در خالی ترین دالانها گوش فرا دادیم.

همه دیدند ما را
بی انکه ببینیمشان.
و آوازه ی تکفیر های ما همه جا پیچید
بی آنکه بشنویمشان.

یکشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۴

15


خاطره ی من و تو آنجاست.
زیر سفری ی آسمانی که هنوز روشن تر بود.
و قطرات شبنم بر آشیان گنجشکک امروز.
و ما استاده بر سر سنگی

پیچکی بر پایت دست انداخت.
باد از کنارت گذشت و تو را در آغوش بکشید.
آن گاه بر رختخواب خاک به زفافت فرمود.

خاطره ی من و تو انجاست.
وقتی که ماهتاب مهر از فراز کوهبه صحنه های ممنوع سرک میکشد

شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۴

14


جهان مجال ممکن و مقدور آفرینندگی است.
تا به قامت خیال خویش
طرحی بسوده بیفکنیم.

می آفرینیم و آنگاه
پشیمان میشویم.

جمعه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۴

13



آریو خشته است.
تا آزادی را در کمان خویش نهد آرش.
در سرزمین بی صدایی.

دخترکان بیوه صدایش میکنند.
هم از آن گونه که مادران نفرین را
چو دعایی.
و راه میگیرند قطرات اردویسور
به شانه های رستم.
وقتی که تهمینه در برابر آن همه چشم نیاز
برهنه میشود.
تا زاده گان اساطیری
به مرگ حقیقت میهمان بشوند.

جنون رودابه گرفته است.
که در مسیل کم آبش
لت های خون سیاووش به گل نشسته است.
و تهمورث را به بند کشیده اند دیوان ایوان.

در گیسوان کدامین ارنواز مهره های این مار می لولند.
تا جهان
از لبهای شاه توت نجابت
در بستر ابلیس
سیراب شود.

پنجشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۴

12


شال گردن میخواهم
و پالتوی بلند سبز رنگم را.
کلاه ایتالیایی
من از اوایل قرن بیستم آمده ام.
و مانند همه ی مردانی که زنانشان گه گاه
بهشان خیانت میکند موقع راه رفتن سیگار م را به لب میگذارم.

چهارشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۴

11


باران می آید
اما آنقدر به مرگ نزدیک شده ایم
که کنار پنجره بنشسته ایم و قطرات خیسمان نمیکند.