جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۴

نامه های نازبو
20



نازبو!
سلام عزیزم!چطوری؟امیدوارم حضور در داد و بیداد مردم در این ملغمه ی عجیب غریب بهت خوش گذشته باشد.مولانا خوش گفت که:
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
حالا هم این شلوغی مبین همین مطلب است.دختری که دوست دارد(یک عمر دوست داشته) که روسری از سرش بردارد خب حالا بر میدارد.پسری که یک عمر عقده ی رقصیدن در برابر و انظار دخترها داشته حالا میرقصد.میبینی؟هیچکس به فکر کس دیگر نیست هرکسی آنچه خودش دوست میداشته دارد عملی میکند.من بهش میگویم:
نیاز به شادی که ما هزار و چهارصد سال است از آن بی بهره ایم.
بنابراین به نظر من فوتبال مهم نیست.رفتن به جام جهانی تنها یک انگیزه تنها یک ضامن کشیده شده است برای این چیزها.
بگذریم.باید چیزهایی برایت بنویسم.
نازنینکم!من مرتد نیستم.مرتد کسی است که به وجود خدا اعتقاد ندارد.اما من به وجود یک خالق بزرگ توانا مهربان آگاه و قدرتمند باور دارم.بنابراین مشمول این صفت نمیشوم.اما چه چیز تو را برآن داشت که چنین بیندیشی:
ببین عزیزم!همانطور که گفتم خدا یک موجود توانا و مهربان است.حالا اگر بپذیریم که خدا مردم را آزمایش میکند که به دام شیطان می افتند یا خیر یک اشتباه بزرگ کردیم.ما که گفته بودیم خدا آگاه است پس چطور میشود که این خدای آگاه خبر ندارد این بنده ی ناچیز او گول شیطان را میخورد یا نه.و در درجه ی دوم حالا که بنده گول شیطان را خورده و قرار است او را داخل آتش بیندازد و بسوزاند ایراد بعدی بوجود می آید:خدا که مهربان بود.چرا این خدای مهربان بنده اش را میسوزاند.آیا بهتر نبود که جای این کار بدی و شیطان را در آتش میسوزاند؟
جواب مثبت است اما پس چرا خدا اینکار را نکرد؟
من به تو میگویم.چون شیطان دارای قدرتی برابر خداست.خدا تمام خوبی ها مهربانی ها بخشش ها دوست داشتن ها عشق ها را آفریده و شیطان نیز تمام جهل ها زشتی ها دروغ ها بدی ها خیانت ها جنایت ها و مثل این ها را.
همانطور که به تو گفتم قدرت این دو تا یعنی خدا و شیطان با هم برابر است چون اگر قدرت شیطان از قدرت خدا کمتر بود حتما این خدای مهربان دم شیطان را میگرفت و داخل آتش می انداخت تا دیگر نیاز نباشد تا بنده های نازنینش گول بخورند و در آتش گمراهی ی شیطان بسوزند.پس باز میبینی که قدرت این دو تا یکسان است.یا به قول تو با هم (کل)دارند.اما خدای بخشاینده و مهربان آمده است و یک کار زیبایی کرده تا این شیطان بد نهاد پست را شکست بدهد.و آن این بوده که دست به آفرینش انسانها زده انسان!این موجود یک سر و دو گوش که در ظاهر هیچ فرقی با حیوان ندارد.بل که از تمام حیوانات از این لحاظ کمتر و کهتر می باشد.یک گاو گوشت پوست شیر شاخ دارد که به کار م آید ولی هیچ یک از این کارایی ها را انسان ندارد.اسب باری میبرد که انسان از حمل آن عاجز است(حتا قوی ترین مردان دنیا هم نمیتوانند قدر یک یابو استر و الاق یا اسب بار ببرند)یک گربه هر سال یک بار و هر بار حدود 7-8 توله به دنیا می آورد که در طی عمر بارداری اش میشود 24-30 توله که هیچ انسانی نمیتواند انقدر بچه بیاورد!یک گل یک منظره یا دریا سیمایی بس زیباتر و دل رباتر و آرامش بخش تر از چهره ی زیباترین انسانها دارد.
اما خدای بزرگ آمده و برای انسان یک فاکتوری در نظر گرفته که او را ازتمام خلایق متمایز میکند.و آن نیروی عقل است.من عقل را بخشی از وجود بی همانند خدا میدانم که از سر لطف او در هر یک از انسانها به ودیعه گذاشته شده است.چون سرتاسر وجود خدا عقل است.فردوسی بزرگ از همه زیباتر ذات خدا را تصویر کرده است:
به نام خداوند جان و خرد
وقتی هم که به جهان نگاه میکنیم این خردگرایی خدا را همه چیز میبینیم:
گردش زمین به دور خورشید انقدر دقیق و بی نقص است که از روی آن سالها اسنتاج میشود.
گردش زمین به دور خودش دقیقا از قوانین ریاضی پیروی میکند که ما ان را مبدا روز و شب کرده ایم.
پس خدا بزرگترین دانشمند ریاضی و نجوم میباشد.که اصلا چنین سیستم منظم و دقیقی را اختراع کرده است.
قلب انسان یک پمپ است که مقداری خون با دبی مشخص در ساعت به اقصا نقاط بدن میفرستد.اما یک سری سیستم های عصبی به نام اعصاب سمپاتیک و پاراسمپاتیک هم از مغز به قلب وصل شده که این مقدار را در شرایط مختلف تغییر میدهد مثلا وقتی فرد ورزش مکند اعصاب سمپاتیک درست مثل یک دستگاه کنترلر مشتقی-تناسبی مقدار دبی را تشدید میکند.میبینی خدای بزرگ هم مهندسی شیمی میدانسته تا پمپ را طراحی کند و بسازد و هم افت فشار موجود در رگها را و فشار عملیاتی مورد نیاز را طراحی کند.هم مهندسی برق میدانسته که کنترلر را بسازد هم مهندسی مکانیک و متالورژی میدانسته تا رگها را با توجه به افت فشار موجود طراحی کند.
پس خداوند بزرگترین خردمند هاست.
بله این خردمند بزرگ برای اینکه بتواند شیطان بد نهاد پشت را شکست دهد آمده و دست به آفرینش انسان زده است.تا با خرد خود او را یاری دهند تا شیطان در این نبرد شکست خورده و شر آن از سر مردم کم شود.
میبینی؟با این تفاصیل چه دلیلی دارد که او. بیاید و جهنم بسازد؟؟اصلا تو به من بگو:مگر برچ ایفل را خدا ساخته؟؟آیا اهرام ثلاثه مصر تخت جمشید و دیگر بناهای موجود در جهان ساخته ی کار اوست؟؟؟
مگر او ساختمان ساز است؟؟؟؟درست است من گفتم که او خالق توانایی است که بدن انسان و اینهمه عوامل فیزیکی را خلق کرده ولی آیا جز بدن انسان زمین کوه و سایر عوامل طبیعی چیز دیگری هم مستقیما ساخته است؟ آیا او خانه ای هم از خود ساخته است که ما به استناد به آن بگوییم بله او ساختمان ساز خوبی می باشد؟؟
عزیزم!همه ی خانه ها ماشین آلات اتومبیل ها برج ها بناهای بزرگ و زیبا از پرسپولیس بگیریم تا تیسپون و اهرام و معابد خدایان یونان همه را انسانها ساخته اند.که علم امروز تاریخ دقیق ساخت آن را معین کرده است.اصلا وقتی خدا نیروی خرد به مردمش داده تا بتوانند ساختمان بسازند چه دلیلی دارد که خودش هم بیاید و کار مردم را انجام دهد.به این ترتیب به یک دلیل دیگر میرسیم:خدا نمیتواند فضایی به نام جهنم بسازد چون ماموران امنیتی کشورهای مختلف چنینی چیزی را ساخته اند:یک خانه ی مخوف با کوره های آدم سوزی دستگاههای ناخن کشی صندلی های الکتریکی اجاق بریان کردن آدم و غیره...
حالا آیا کار خدا یک جور مسابقه با بندگانش نمیشود؟هیچ کس نمیتواند یک انسان به معنای واقعی ی کلمه با مغز و قلب و اعضا و اعصاب حرکتی بسازد.ولی خدا میتواند.
هیچ کس نمیتواند یک کوه شبیه دماوند یک آتشفشان مانند وزو یک کره مثل کره ی مریخ یا اصلا همین زمین خودمان یا یک منبع گرمایی پر قدرت مانند آفتاب جهان تاب بسازد.پس این یک کار مربوط به خداست که بندگان از ساخت آن عاجزند.ولی یک جایی مثل جهنم ساختن همین طوری که گفتم برای مردم قرن بیست و یکم هیچ کاری ندارد.پس چرا باید یک خدای آگاه و توانا انقدر سطحش پایین باشد و کاری بکند که بندگانش هم میتوانند انجام بدهند.و حتا از این طریق میتوانند او را شکست دهند.
تازه تمام دلیل های بالا برای هنگامی است که ما قبول کنیم خدا انقدر خشن است که حاضر است بنده اش را به خاطر اینکه یک کس دیگر(شیطان)گول زده داخل آتش بیندازد که در این حالت هم دیگر مهربان نمیشود.باز هم میگویم اگر خدا مهربان است پس هیچ چیز بد نیافریده پس دلیلی ندارد مردم را به خاطر اینکه گرفتار بدی هایی شده اند که شیطان بوجود آورده بسوزاند و عذاب دهد.اصلا چگونه می شود که خدا مهربان است ولی دلش می آید و مردم را شکنجه و عذاب میدهد.
در مورد بهشت هم همینطور.در قرن دوم هجری شخصی به نام شداد پسر یوسف که پادشاه عربستان بود چون وصف بهشت را شنید باغی شبیه بهشت ساخت.و نامش را گذارد بهشت شداد یا باغ ارم.تازه کافی است برای رفتن به یک بهشت که آبهای روان دارد و تخت دارد و صدای شرشر آب می آید و بوی خوش گل در فضا پرآکنده میباشد و میوه های خوشمزه در فصل تابستان دارد یک سری به دربند خودمان بزنیم.تازه سواحل کاراییب و انتالیا و بهار شیراز بماند.اما خب منطقی است که خدا به بندگان خوبش که او را در نبرد با شیطان یاری رسانده اند پاداش بدهد.ولی این باید چه پاداشی باشد که در حد و اندازه های خدا باشد؟خب اگر یک جای خوش آب و هوا بدهد که اصلا ندهد چون هر کس در همین دنیا میتواند برود به جاهای خوش آب و هوا و دلش را تازه کند.چند تا روسپی و جنده بدهد چطور است؟؟خب اگر طرف در یک جایی از ان جهان آزاد باشد میرود به سراغ کانالهای روسپیان محلی و شماره ی یکی را یادداشت میکند و با او قرار میگذارد.چه دلیلی دارد که یک مدت با ایستد تا خدا برایش آستین بالا بزند.اگر هم زن باشد و هوس مرد خوشگل کرده باشد همین کافیست که کمی بزک کند و برود در خیابان راه برود.دیگر چه می ماند؟شراب؟ در شیراز خودمان شرابهایی عمل می آید که در فرانسه و ایالات شامپانی نیست.انواع معجون و عسل و زیتون و شیر و شربت هم در این دنیا به وفور پیدا میشود.دیگر کار خوب کردن و سراغ جنده بازی و پسر بازی و دختر بازی نرفتن تا اینکه فردا خدا یک نمونه اش را بدهد نمیتواند توجیه عقلانی صحیحی برای وجود و وجوب بهشت باشد.چون گفتیم خدا کارهایی میکند که انسانها از انجام دادنش عاجز هستند.تازه از قدیم گفته اند سیلی نقد به از حلوای نسیه است.خب حالا که اول و آخر قرار است ما به این چیزها برسیم الان که در این دنیا همه شان حی و حاضر است.پس میبینی عقل نمیتواند بپذیرد که کار خوب کند تا در دنیای دیگر به آن چیزها برسد درحالیکه حتا اگر کار خوب هم نکند همه ی این تفریحات در این دنیا برایش موجود میباشد.حالا پا را فراتر بگذاریم:عزیزم همانطور که قبلا به تو گفتم خداوند بزرگ دیوث جاکش و پاانداز نیست که فی المثل بیاید و بگوید خانم ماری کوری چون شما در دنیا زن خوبی بودید به بشریت خدمت کردید کارهایی نیکی انجام دادید حالا بیا و برو داخل ان اتاق من به پاس همه ی زحمات تو برایت تام کروز استیو مک کویین آلن دولن براد پیت کلارک گیبل پل نیومن و چند تای دیگر از این تکه ها جمع کرده ام برو تا ترتیبت را بدهند.متقابلا هیچ جنده خانه ای هم ندارد تا مردان بزرگ را در آنها جای دهد.این صرفا به این دلیل نیست که ما بگوییم خب چون خانم کوری به حد بالایی از رشد و شعور و کمال رسیده بود دیگر این اعمال پست او را راضی نمیکرد.خیر خدا برای سکینه رختشور محل ما هم چنین پاداشی فراهم نمیکند.چون دلش برای این چیزها غنج میزند.و به شوق رسیدن به این چیزها مثلا به شوهرش وفادار بوده ولی همیشه روزی را مجسم میکرده که در آن دنیا به همه ی آن چیزها میرسیده.اصلا زن و مردی که انقدر کم شعورند که خدا را در این چیز میبیند و اطاعت از امرشان به دلیل رسیدن به جایی است که هر کثافت کاری ی میتوانند بکنند که نمیتوانند جزو یاران پروردگار شوند.یعنی خدای آگاه از اینکه این افراد چیزی را میخواستند و به ان عمل نکردند چون بد بوده به هوای اینکه بعدا در بهشت خدا از خجالتشان در می آید خوشحال میشود؟نه!معیار یاری رساندن به خدا نیت باطن و عقل میباشد نه اعمالی که انجام نداده ایم یا میخواستیم انجام دهیم.چون سر خدا را نمیتوان شیره مالید.
به نظر من این یکی از کارکردهای مثبت دین است که می آید و قشر کم سواد که خردشان را به کار نمی اندازند را میترساند یا نوید میدهد تا از این طریق و دادن چند وعده وعید آنها را از انجام دادن کارهای بد بازدارند.این یک روش خوبی است اما به شرط اینکه عده ای سودجو پیدا نشوند و سوار ما و ناموسمان و زنده گی مان شوند و ما هم بگوییم بسیار خوب بگذار آنها هر بلایی خواستند سرمان بیاورند وقتی مردیم همه چیز جبران میشود.اگر هیچ پیشوا مبلغ مذهبی یا رهبر دینی نداشتیم این جور ترسها و وعده های دینی مناسب بود ولی تاریخ ثابت کرده که آقایان مبلغ به یاری قدرتمندان امده اند و این ترسها را به جان مردم انداخته اند و وعده های مسخ کننده ای هم بهشان داده اند و خودشان اموال مردم را غارت کرده اند و به این ترتیب حاضر شده اند به جهنم بروند!
در مورد یاران نزدیک خدا باز هم بحث دارم که در ادامه بدان میپردازم ما حالا بگذار چیز دیگری برایت بگویم:
گفتیم که خدا به انسانها عقل داده تا او را در نبرد با شیطان یاری دهند.خب به بعضی ها هم این عقل را نداده است پس مسوولیتی هم از انها نمیخواهد.شاید یک عده فلج یا معلول به دنیا بیایند.بله ولی متقابلا خدا به انسانها خرد هم داده که بتوانند یک روزی به علت و عوامل این نارسایی ها پی ببرند و ان را درمان کنند.امروز هیچ کس نمیتواند از داشتن بچه ای معلول شکایت کند چون علم ژنتیک و سونوگرافی همه چیز را معلوم میکند.پس این دو پدر و مادر میتوانند از آوردن یک بچه ای که احیانا قرار است زجر بکشد جلوگیری کنند.حالا تو شاید بگویی کسانی که در پانصد سال پیش به این مشکلات گرفتار بودند در حالیکه علم پیشرفتی نکرده بود تا آنها را یاری کند چی؟به نظر تو برآنها ظلمی رفته؟؟البته که نه.به دنیا آمدن بچه دست پدر و مادر است نه خدا.یعنی اینطور نبوده که پدر و مادر نخواهند ولی خدا بخواهد و یک دفعه زن باردار شود.یعنی خواست خداوند در جهت خواست بندگانش است.یعنی وقتی زن و مرد تصمیم بگیرند که بچه دار شوند خدا هم میخواهد.وقتی من درس بخوانم خدا میخواهد که من کنکور قبول شوم.وقتی تو تصمیم میگیری بروی اصفهان خدا هم میخواهد که سوار ماشین شوی و بروی.و هیچوقت هم عکس این موضوع اتفاق نمی افتد مثلا نمیشود زن و مرد بدون هیچ فکری شب بخوابند و صبح زن بیدار شود و بگوید من ویار کردم.یا من درس نخوانم آن وقت به لطف خداوند کنکور قبول بشوم یا دیگر چیزها...پس خواست خدا پیرو خواست و کوشش بنده گانش است.هیچ وقت هم به کسی آن چیزی را که برایش سعی نکرده یا زحمت نکشیده نمیدهد.بنابراین این که یک بچه پانصد سال پیش عقب مانده به دنیا آمده دال بر ظلم خدا نیست چون این پدر و مادر بودند که بچه را به دنیا آوردند.نه خدا.اگرچه من پا را از این فراتر میگذارم و میگویم تمام آنها مربوط به یک دوران جهالت بوده تا مردم از آن روزهای سخت به تنگ بیایند و خردشان را به کار بیندازند و به دنبال یک راه چاره بگردند.
اما مورد بعدی که تو میگفتی حق انسانها با پایان زنده گانی ضایع میشود حق آنها که زیر بار ظلم بوده اند.و یا کسانی که ستم کرده اند اینطوری به سزای کارهای زشتشان نمیرسند.عزیزم!مگر ما نگفتیم که انسان خرد دارد؟انسانی که خرد دارد آیا به زیر ظلم و ستم کسی میرود؟؟وقتی کسی می اندیشد و میبیند حاکم بر سر کار او را اذیت میکند از گرده اش سواری میگیرد خب اگر بنشیند و بسوزد و بسازد این دیگر خواست خودش است اصلا تو به من بگو خداوند چرا باید به یک چنین انسانی کمک کند و بگوید تو عقلت را به کار انداختی فهمیدی روزگار درستی بر تو نمیرود اما با اینهمه نشستی و چیزی نگفتی حالا بیا من جبران میکنم برو توی بهشت؟؟؟به نظر من چنین انسان اخته و بیخاصیتی را باید داخل چاه مبال انداخت و سیفون را هم به رویش کشید.کسی هم که اصلا فکر نکند تکلیفش معلوم است.از خرد این وجه تمایز انسان و حیوان استفاده نکرده پس سزاوار است به سرنوشت حیوانات در بیاید.پس میبینی که اگر یک به قول تو پادشاه ستمگر در تاریخ بود مردم میتوانستند برخیزند و پدرش را در بیاورند و از شر ظلم او خلاص شوند.که البته در طول تاریخ کم نبودند این جنبشها:مثل حرکت کاوه و مبارزه ی او با ضحاک و به پادشاهی رساندن فریدون دادگر....مانند حرکت بسطام و بندویه در سرنگون کردن بهرام چوبینه و به تخت نشاندن دوباره ی خسروپرویز....مانند نهضت سربداران....مانند انقلاب مشروطه...مانند انقلاب اکتبر...مانند انقلاب کبیر فرانسه....مانند انقلاب پرتقالی ی اوکراین..مانند حرکت مردم گرجستان....مانند حرکت مردم لبنان و هزاران حرکت دیگر از این دست که مردم احساس کرند باید تغییری در وضع خود بدهند چون حکومت فعلی مناسب نیست و برخاستند وحالا با این تفاصیل اگر خدا بخواهد یک پادشاه ستمگر (مثلا پادشاه کشور ایکس) را عذاب دهد آیا این تبعیض به حال مردم فرانسه نیست که خودشان با دستان خودشان پادشاه ستمگرشان را برداشتند و به عقوبت دچار کرند؟
متاسفانه بسیاری از ادیان چنین طرز تفکری را القا میکردند که بله ای مردم!شما با این درد و فلاکتی که دارید بسازید و شکر خدا را بکنید و نا شکری نکنید که این مشیت الهی بوده که شما بدبخت باشید شما صاحب کوخ و ویرانه ای محقر و آلونکی بی سقف باشید ولی در عوض به عده ای دیگر از مردم ثروت فراوان داده شده و انها سرور شما شده اند و از کار شما استفاده میکنند و ثروتمند تر و پروارتر میشوند.بله ای مردم!بگذارید آنها با این متاع بی ارزش و پست با این جیفه ی دنیوی مشغول باشندودر عوض شما پس از مرگ به جای بهتری میروید و به یک خوشبختی ی جاودانه میرسید.که این از هر ثروت دنیوی ی بهتر و برتر است.و هیچ کس هم در طول تاریخ نگفت خب بیاید و لطف کنید و این زندگی ی خوش و خرم اخروی را بدهید به ثروتمندان در عوض ثروت پست این دنیای آنها را ازشان بگیرید و بدهید به ما بدبخت بیچاره ها.برعکسی همواره حکومتهای جور از وجود چنین تعالیمی که مردم را منتظر و چشم به راه و دلخوش و رو به آسمان بار می آورد حمایت میکردند و درصدد تقویت ان بر می آمدند.از جمله امپراتوران روم که چون به عمق مفاهیم برده داری و ضد انسانی مسیح پی بردند آن را مذهب رسمی مملکت کردند و به تبلیغ آن پرداختند.ما از بیانات مسیح میخوانیم:
هر یک از شما باید به حرف ارباب خود گوش کند وگرنه تازیانه بسیار خواهد خورد.
یا اینکه:
آن کس که از سخنان سرور خود سرپیچی کند به جایی فرستاده میشود که سیاهچال است و تاریکی و سرما.
یا:
ای مردم به حرف شبان خود گوش دهید.
که در اینجا خیلی راحت مقام انسان عاقل در حد گوسفند تنزل پیدا کرده است.
میبینی در هیچکدام از سخنان این پیام اور نیامده که مردم برخیزید و به فلاکت خودتان با دست خودتان خاتمه بدهید.آنها که شما را خار و برده و حقیر و گله میخوانند را از کاخهایشان بیرون بکشید و ریشه ی ستم را از بن قطع کنید.نه! آنجا فقط آمده که صبر کنید با همه ی بدبختی ها رنجها کثافتها و محرومیتهایی که دارید باز مانند گله به خدمت اربابان بروید خدا خودش کارتان را درست خواهد کرد.برایتان فرستاده ای میفرستد و او همه چیز را درست میکند.و طبیعی است که خدا برای کسی که چیزی نمیخواهد و یا برای رسیدن به هدفش تلاش نمیکند هیچ کمک برکت و فرستاده ای اعزام نخواهد کرد.و اصلا آیا فرستاده ای بالاتر از خرد و خواستن انسان سراغ داریم؟کسی که برای یاری اهورامزدا در کارزارش با نیروهای شر شیطان کمکی نمیکند خدا هم از او قطع امید خواهد کرد.و او را با تمام شوربختی هایش تنها خواهد گذاشت.اصلا مگر نه اینکه خدا تمام نیروهای لازم را با انسان داده و اصلا او باید یاریگر پروردگار شود.موجودی با این عظمت که باید تواناییهای خود را درک کند و درجهت درست حرکت کند حالا چشم به آسمان میدوزد و اربابانی به متاع پست دنیوی قناعت کرده اند! مال و اموال و خواهر مادر او را میگیرند و میبرند.
به قول یکی از مبارزان آفریقایی راه آزادی:
هنگامی که مبلغین مسیح به سرزمین ما وارد شدند هیچ چیز نداشتند و در آن هنگام ما همه چیز داشتیم مگر کتاب مقدس.و وقتی که آنان سرزمینمان را ترک میگفتند همه چیز داشتند و ما هیچ چیز نداشتیم مگر کتاب مقدس....
میبینی عزیزم!خدا تمام آنچه که انسان به آن نیاز داشته به دست او سپرده این انسان مسلح دیگر میل خودش است که چگونه زنده گی کند.میتواند به قول سعدی:
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
باشد یا به چنان حضیضی فرو رود که مولانا گفته:
لنگری از گنج مادون بسته ای بر پای جان
تا فروتر میروی همراه با قارون خویش
اما حالا بگذار دوباره برویم سراغ بهشت خداوند و از همه مهمتر زنده گی ی پس از مرگ.همانطوری که تو هم بدان اشاره کردی اگر پس از این حیات زنده گی دیگری نباشد زنده گانی بس پوچ و بسیار تلخ خواهد شد.ولی باید دید که چه جور زنده گانی ی باید پس از مرگ باشد.بسیار خب بیا پله به پله حالتهای گوناگون را بررسی کنیم:
فرض کنیم پس از مرگ دوباره قرار باشد انسان زنده شود.یعنی جسمش زنده شود.انسان نخست می میرد.سپس خاک میشود آن گاه دوباره تبدیل به انسان قبلی شود.آیا این به نظر تو منطقی است؟اگر قرار باشد انسان دوباره پس از مرگش به هیبت نخستین برگردد چه نیازی بود که بمیرد و از همه مهمتر چه دلیلی داشت که خاک شود تا از حالت خاک دوباره انسان شود آنهم همان انسان قبلی.این با خرد و دوراندیشی ی خداوند منافات دارد.چه خداوند خیلی راحت میتوانست انسان را نکشد میگذاشت این حیات تا ابد ادامه یابد.حالا که قرار است انسان یک بار دیگر زنده باشد پس حالا که زنده هست پس چرا بمیرد خاک شود آن وقت دوباره به شکل اولیه برگردد.قبول این نظریه قبول این است که خدا لقمه را دور سرش میچرخاند آن وقت قورت میدهد.تازه یک راه ساده تر هم بود.هر کس که موقع مرگش فرا میرسید می آوردش و میگفت مثلا باید سوار این قایق شوی تا از دنیای زنده گان به دنیای مرده گان نقل مکان کنی.با همین جسم و همین قیافه.مثل باوری که برخی مصریان قدیم و همینطور سرخ پوستان داشتند.چه دلیلی دارد که خدا این همه کار اضافی انجام بدهد در حالی که اگر بنا بود جسم دوباره زنده شود مردن و خاک شدنش یک کار عبث بود.در حالی که میدانیم هیچ یک از کارهای خداوند عبث نیست.
اما حالا بیاییم و بگوییم زنده گی ی پس از مرگ تنها یک حرکت روحی-خاطره ای میباشد.برای مثال اینهمه انسان آمدند زنده گی کردند و رفتند ما خیلی از آنها را به یاد نمی آوریم چون کار مهمی در زنده گی نکرده اند.گروهی مانند فردوسی خیام حافظ مولانا بیرونی رازی باربد بامشاد نکیسا بیهقی سعدی امیرکبیر جبار باغچه بان کوپرنیک گالیله جوردانو برونو ادیسون گراهام بل خانواده ی کوری بکرل نیوتن لابنیتز اینشتین مندلیف پاستور هگل بتهون باخ چایکوفسکی واشنگتن گاندی و...هستند که ما نامشان را با احترام به لب می آوریم برای یادشان و کارهای خوبی که انجام داده اند و خدمات ارزنده شان به نوع بشر از آنها سپاسگزاری میکنیم.به خاطر اینکه اگرچه برخی از انان بیش از هزار سال است که از دنیا رخت بسته اند و خیلی هایشان اصلا در روزگار ما نمیزیسته اند و باز بسیار دیگریشان را اصلا افتخار آشنایی از نزدیک نداشتیم ولی خدماتشان در سراسر زنده گی ما موج میزندوما از حاصل زحمات انها استفاده میکنیم و به سوی جهان بهتری قدم می گذاریم بنابر این تا روزگار چنین است و جهان بدین منوال باشد یاد این بزرگان نیز در اذهان انسانهای جویای حقیقت زنده و بیدار و خوشنام است.اما در حالت دیگر دنیا چهره هایی به خود دیده است همچون:آتیلا اسکندر چنگیز تیمور تراژان محمود غزنوی ناصرالدین قاجار ظل السلطان عین الدوله ضحاک هیتلر موسولینی صدام حسین استالین ملا محمد عمر بن لادن معمر قذافی حافظ اسد و.... که بشریت را به نابودی کشیدند و میخواستند نام انسان را از صحنه ی روزگار محو سازند.نظر تو چیست؟؟چند تا شاعر مداح و کاسه لیس و دریوزه در مدح محمود غزنوی شعر گفتند و صله گرفتند.تعدادشان بسیار زیاد است.آیا امروز محمود غزنوی را ما فردی ارجمند و خوب میدانیم؟خیر تاریخ در مورد او قضاوت کرده اعمال و رفتارش را توزین کرده و رای داده که او موجودی بوده مضر برای بشریت....چه بسیار تارخ نویسان مزدوری که از ناصرالدین قاجار خواستند چهره ی یک شاه روشنفکر و دلسوز وطن بسازند.ولی نتیجه چه شد؟همه میدانند که او چه عیاش و تن پروری بوده و مایه ی چه لطمات جبران ناپذیری به خاک ایران زمین شده است.بنابراین تاریخ یک روز در مورد همه ی انسانها به داوری خواهد نشست و نتیجه را به همگان اعلان خواهد نمود.که چه کسانی از محکمه ی او نمره ی قبولی گرفتند و چه کسانی محکوم به ننگ ابدی شدند.از این گذشته میتوانیم تصور کنیم کسانی که به راه پروردگار رفته اند(او را در نبرد با شیطان یاری دادند)در پایان زنده گی به عنوان سربازان اهورامزدا به نزد او بیایند.البته نه به صورت جسمی بل که روحی:
میدانیم که خدا کمال مطلق است.از این رهگذر میتوانیم او را حقیقت محض هم بدانیم.ما به عنوان انسان به حقیقت محض دسترسی نداریم چون دانش ما نسبی است پس حقیقت ما هم نسبی میباشد.و از طرفی امکان رسیدن به حقیقت مطلق برای یک انسان میسر نیست.حالا انسان راستین را میتوان در لحظه ی مرگ به کسی تشبیه نمود که به کمال حقیقت که خدا باشد دست پیدا کرده باشد.با این توضیح میتوان مرگ انسان مورد نظر اهورامزدا را به کشف حقیقت محض توصیف کرد.این عاقلانه تر هم می آید.چون نه دیگر به بریز و به پاش یک زنده گی ی دوباره و توجیه ان نیازی هست که به هیچ وجه مورد تایید عقل نیست و نه با روح مبارزه ی همیشگی ی خیر(خدا) و شر(شیطان)تناقص دارد.مولانا هم زیبا این مورد را شعر نموده:
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردن به حیوان سر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم؟کی ز مردن کم شوم؟؟
حمله ی دیگر بمیرم از بشر
از ملایک سر درآرم بال و پر
از ملک هم بایدم جستن ز جو
کل شی هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچه که در وهم ناید آن شوم.
به این ترتیب ما در مرگ یک انسان راستین با تکامل و نزدیک شدنش به ذات پروردگار روبه رو هستیم و چون خدا یک جسم نیست بل که روح(معنا) است این نزدیکی هم باید به صورت روحی یا معنوی صورت پذیرد.که فردوسی بزرگ هم زیبا به همین موضوع اشارت کرده است:
نیاری همان رفته را بازجای
روانش کهن دان به دیگر سرای
میبینی که فردوسی هم گفته روانش نه جسمش.
امیدوارم از این همه روده درازی ی من خسته نشده باشی.من که از مصاحبت با تو سرمست و خرسند میشوم دوستت دارم و
بهت فکر میکنم.