تاریخ سلسله ی هاشمیه
وقتی سربازان فیروزالملک برای اخذ مالیاتهای عقب افتاده به روستای کلین وارد شدند که سه سالی بود قحطی دهقانان آن را به فقر شدیدی کشانده بود. اهالی بر آنها یاغی شدند.و تمام انها را کشتند.فوج دهقانان که از روی ناچاری و وحشت از قتل عام شدن یا به گرو رفتن دختران و زنانشان دست بدین حرکت زده بودند طولی نکشید در زی گروهی نامرتب و بدون تجربه ی جنگی به طرف فراک تختگاه حکومت راهی شدند و چون در میانه های راه چند روستای دیگری نیز علیه حکومت شوریده بودند به کمک یکدیگر پایتخت را محاصره کرده در نبردی که با اردشیر تاج پسر فیروز الملک نمودند علیرغم قلت نیرو به پیروزی رسیدند و اردشیرخان فراری شد.به این ترتیب وارد عمارت سلطنتی شدند فیروزالملک را کور و سپس کشتند.
به این ترتیب حکومت به دست مردم افتاد.زینب بیگم همسر عقدی فیروزالملک که پس از مرگ شوهر متواری شده بود در زیرزمین خانه پیدا شد و پس از آنکه سربازان نیروی تازه به او تجاوز کردند دستگیر و در یک دادگاه نظامی به جرم فساد و فحشا به اعدام محکوم شد.و در دم دو نفر طنابی به گردنش انداختند و انقدر کشدند تا به مجازات رسید.سایر دهات و شهرکهای اطراف نیز به تدریج به حرکت در امدند و به انقلاب تازه پیپوستند.تا اینکه به دستگیری و اعدام تمام وزیران و صاحب نفوذان انقراض رسمی حکومت اعلام شد و شاه پیرمراد صنعوی که در برانگیختن و شوریدن مردم در واقعه ی کلین نقش به سزایی داشت و پیشترها پسرش بهرام میلاد به دست بزن بهادرهای فیروزالملک کشته شده بود به عنوان مسوول حکومت جدید به کار مشغول شد.او به خودش عنوان پادشاه نداد و تنها به نام مرشد مردم قناعت نمود.پیرمراد حکومت سلسله ی فرزیان را منقرض اعلام نمود آن گاه دستور داد تمامی ی منصوبین حکومت دستگیر و اعدام شوند.روستاییان مرز را که ارشاد او را قبول نداشتند سرکوب و بازمانده گان را مجازات نمود.آن گاه نیروهای سپاهش را به مرز کشور همسایه روانه نمود.سپاه او که از لحاظ تعداد نفرات و آشنایی به فنون مبارزه در سطع بسیار ابتدایی قرار داشت در دره گزبر شکست سختی خورد و مجبور به عقب نشینی گشت.نیروهای دشمن آنها را تعقیب کرند و در جنگی دیگر باز قوای پیرمراد را شکست دادند.جنگ مغلوبه بود و نیروهای دشمن تا ده کیلومتری فراک رسیدند.در نبرد دیگری که به منزله ی آوردگاه سرنوشت ساز بود نیروهای دشمن در برابر دشمن ناشناسی که بدانها هجوم آورده بود شکست سختی خوردند و نیروهای پیر مراد کامیاب از پیروزی بدست امده اینباره به تعقیب ان پرداختند.
در شب نبرد باران سنگینی باریدن گرفت.از انجا که ارتش دشمن در دشت های اطراف فراک خیمه زده بود در گل و لای سنگین بوجود امده اسیر شد به طوریکه بیشتر سلاحهای سنگین به جای مانده و خود مجبور به فرار شدند.نیروهای پیرمراد تمام اراضی از دست داده را پس گرفتند و تدریجا وارد خاک دشمن شدند.در روزهای اول با توجه به آشفتگی ی اوضاع پیشرفت به آسانی میسور شد.قوا از دشتها و دره های مرز گذشتند و چند شهر مهم مرزی را به تصرف درآوردند.تا اینکه بالاخره جنبش میهنی به حرکت در امد و نبرد به حالت متعادلی دنبال شد.و تبدیل به عملیاتی از جمله زد و خوردهای بی نتیجه و استهلاکی گردید.تا اینکه سران همسایه به عنوان میانجی وارد مهلکه و اشتی دادن دو نیروی متخاصم شدند.نیروهای دشمن آتش بس را پذیرفت ولی پیرمراد در یک نطق گرم و پرشور چنان وجدی به خرج داد که همه گان با او هم رای به ادامه ی جنگ رضایت دادند.او در بخشی از سخنرانی ی خود با شوق بی اختیاری با بغضی ترکیده گفت:مخیر کرد خدای بزرگ قومی را که جهاد کنند و آنان را که قلبهاشان سنگ شده دسته دسته به دین خدای وارد کنند.آن گاه چون فکر خدای بر زمین مستولی میشود دستهای شیطان میخواهند آن را دور کنند.اما خدای بر همه چیز تواناست.
صبح روز بعد نیروهای ارتش پیرمراد در چهار نقطه به مواضع داخل دشمن حمله بردند.قوای مدافع در سه نقطه به شدت نیروهای پیرمراد را شکست و به عقب نشینی واداشت و در منطقه ی دیگر جنگ طولانی و فرسایشی ادامه یافت.همسایه گان اینباره وارد ماجرا شدند اما برای تجهیز و تقویت دو طرف و به این ترتیب خرید و فروش اسلحه و بازار تسلیحاتی رونق بسیار گرفت.سروار حاکم جنوبی کشور به عنوان واسطه پول فراوانی از دلالان پیرمراد برای تهیه اسحه به جیب زد.نبرد ادامه داشت تا اینکه در چند نقطه ی جبهه سربازان شورش کردند و از مناطق جنگی گریختند پیرمراد که جنگ را مغلوبه میدید و شکست را نزدیک با پیشنهاد صلح موافقت کرد.او در حالیکه میگریست گفت:به خدا قسم دیگ سرگین میخورم.
در روزپایانی ی نبرد اردشیرخان پسر فیروزالملک با سپاهی که تدارک دیده بود به جنگ با نیروهای پیرمراد امد.بین دو سپاه نبرد کوچکی رخ داد که در همان ساعات نخستین زد و خورد قوای پیرمراد شکست سختی به دشمن تحمیل نمودند.و تقریبا تمام نفرات حریف را از دم تیغ گذراندند.اما اردشیرخان این باره نیز از مهلکه جان سالم به در برد.
اما چون جنگ به روزهای پایانی ی خود رسید پیرمراد نیز پس از یک دوره بیماری ی طولانی سرانجام درگذشت.پیرمراد جمعا ده سال حکومت کرد.با اینکه خود را شاه یا پادشاه نخواند اما به صورت حاکم مطلق یک حکومت بر سر کار پس از انقراض فرزیان باقی ماند.وی فرمانداری مطلق و مستبد بود که تمام دستورات و فرمانهای مملکت باید به تایید او میرسید.او از خطای دشمنان نمیگذشت و به سختی انها را کیفر میداد.یک بار در روزهای نخستین حکومتش دستور داد زنی ا که در ذم او قصیده ای سروده بود با نام مفسده سنگسار کنند. به دستور او کمیته ای تشکیل شد تا کسانی که در کشورهای دیگر علیه وی و حکومتش فعالیت میکدند کشته شوند.اما دوران حکومت سراسر پر از جنجال و تحریک و جنگ او در عین حال از قدرت و جاذبه ی کافی برای بقا برخوردار بود.از طرفی وی عقیده داشت باید ثروت را از طبقه ی خاص گرفت و بین مردم تقسیم نمود.سرمایه داری در زمان او ملغا و به دست طبقه ی دولت به عنوان تقسیم کننده ی ان افتاد.
با اعلام پخش خبر درگذشت او تحرکاتی در اکناف نواحی ی تحت سلطه ی او ایجاد شد.از جمله مردم مرز بار دیگر شوریدند و به رهبری مردی با نام اردلان پیروز علم استقلال برافراشتند.کار اردلان پیروز بالا گرفت و چند شهرک و روستای اطراف که قدرت وی را دیدند با او از درب مسالمت در امدند.اردلان از مردم روستاهای تسلیم شده لشکری فراهم آورد که به کمک آن شهر نیو که اهمیتی استراتژیک داشت را به تصرف خود در آورد.
در همین روزها اردشیرخان که دوباره نیرو و سپاهی برای خود فراهم نموده بود به مرزهای حکومت حمله کرد و بخشی از نواحی شمال غربی آن را به تصرف خود در آورد.
بحث بر سر جانشین پیرمراد ادامه داشت و تمام متصرفات و خطوطحکومت در حال از دست رفتن بود.طبق وصیت پیرمراد شورایی پنج نفره ملزم بود از میان خود فردی را به عنوان جانشین انتخاب کند.تا اینکه برمان میرزا از نزدیکان پیرمراد که مخنثی با هوش و بسیار زیرک بود و در این شورا حضور نداشت نامه ای از قول پیرمراد نوشت که محتوی مطالبی بود که یکی از اعضای شورا با نام خزوان لیاقت بیشتری از دیگران دارد.خزوان نیز از دوستان پیرمراد بود که در جریان شورش کلین از این روستا گریخت و به جای دیگری پناه برده بود ولی چون اوازه ی قدرت گرفتن پیرمراد را شنید به خدمت او رفت و به دستور او چندی با نام سرداراعظم دست به سرکوب شورشهای مخالفین زد.وی که در یکی از این جنگها هر دو دست خود را از دست داده بود مردی قسی القلب و بی اراده بود که نقش آلت دست برمان میرزا را داشت.اما برمان میرزا از زمین داران بزرگ قمین در زمان سلسله ی مرزیان صاحب مکنت و قدرت فراوانی در منطقه ی خود بود.پدرش یاسر اربابی بزرگ و پدربزرگش هاشم نام دارای درجه ی اجتهاد بود و به این ترتیب مخالفان خود را با حکم خدا به قتل میرساند.وقتی مردی که زنش هوش از سر او برده بود را به جرم ندادن نفقه در اتاقی که مار داشت زندان کرد و یک بار هم شورش تعدادی از مردم روستا را که توانایی دادن مالیات به او را نداشتند سرکوب کرد و آنان را که از سرکوبی جان به در برده بودند به عنوان محارب در اتش انداخت.او یک بار هم علیه حکومت وقت طغیان کرد که شکست خورد در ان نبرد برمان میرزا دستگیر و چندی به زندان افتاد انگاه با قول همکاری و سعی در شناساندن مخالفان آزاد و در تختگاه به تحصیل علوم نقلی پرداخت.
وی پس از اگاهی از شورش پیرمراد به نزد او رفت و از حرکات و قدرت او اگاهی پیدا کرد یک چند به قمین باز گشت و سعی کرد با شناخت و محک زدن شرایط اوضاع خود را بسنجد یک بار هم سعی کرد تا علم طغیان برفرازد که از این کار منصرف شد.و به صف موافقان وی در امد.
وقتی خزوان به جانشینی ی پیرمراد نشست که اردشیرخان به نواحی ی دیگری از مملکت دست درازی میکرد.نخست سپاهی تجهیز و به جنگ با او فرستاده شد در ان نبرد اردشیرخان پیروز شد.و چند شهر و روستای دیگر را متصرف شد.از طرفی اردلان پیروز که قدرت خود را در نواحی ی متصرفه بیشتر کرده بود به عنوان یک قدرت جدی خطرناک تر از قبل شده بود.خزوان با مشورت برمان میرزا بار دیگر لشکری تجهز و به جنگ اردشیرخان فرستاد این لشکر عظیم که از سرتاسر نواحی ی حکومتی سرباز بدان پیوسته بودند در نزدیکی ی شهر ساب با اردشیر خان برخورد کرد.قوای اردشیر خان در این نبرد شکست خورد و مجبور به عقب نشینی شد.در این هنگام به دستور برمان میرزا شبانه در میان سربازان اردشیرخان شب نامه پخش شد که هر کس تا سپیده دم خود را به صف سپاه برساند جانش بخشوده و سلامت خواهد بود.به این ترتیب اردشیر خان در برابر یک توطئه شکست خورد و گریخت.برمان میرزا در گام بعد برای بهبود ساختن اوضاع اقتصادی از کشورهای همسایه وام گرفت و سعی کرد بازار شهر را که در طی سالهای جنگ به خاموشی رفته بود دوباره به راه بیندازد.وی برای اینکه بیشتر به کارها نفوذ داشته باشد پسر ارشد خود جغر را به عنوان وزیر خوان به کار گمارد.و خودش از دور به کارها نظارت میکرد.تا اینکه زمان باز پس دادن بد هی های کشور فرا رسید اما پولی در بساط خزانه نبود.در همین میان کامیونی حاوی طلا که داشت از کشور خارج میشد متوقف و ظبط شد پس از بازجویی های فراوان راننده و دیگران و بازداشت مربوطان واقعه رد پای جخر در این ماجرا پیدا شد.در یک شب گارد کماندوهای جغر برای یافتن و به دست اوردن طلاها عازم منطقه شد نخست تمام نگهبانان را کشت و کامیونهای را برداشت تا باز گردد اما در همین حین از سوی دشمن نامریی مرود حمله قرار گرفتند به طوری حمله سریع و پرقدرت بود که هیچ یک از افراد نتوانتند جان سالم به در ببرند.حمله کننده گان نیروهای تحت فرمان اردلان پیروز و تحت رهبری پسر او شاهان بودند.تمامی ی طلاها به کانون حکومت اردلان میرزا اورده شد و به این ترتیب ضعف حکومت و مشکل مالی انها بیشتر هم شد.برمان در این میان به آبادی کشور برخاسته بود.تعدادی سد و کارگاه و کارخانه و زمینهای اماده ی کشت کشاورزی به دست او افتتاح و راه اندازی شد و خودش نیز در راس یک تیم خبره به بررسی و ایجاد فرصت برای سرمایه گذاری پرداخت.از جمله اینکه زمینهایش را در قمین بین روستاییان تقسیم کرد و در ازا از انها عوارض سالیانه گرفت اما حق صادرات محصولات نیز به عهده ی خودش بود.به این صورت قمین به قدرت بیشتری از لحاظ اقتصادی رسید.برمان میرزا سیاست مبارزه و سرکوب مخالفان داخل و خارج را به خزوان واگذار نمود اما با سفارشهایی که کرده بود همان رویه ی دوران پیرمراد ادامه یافت از جمله سعی و اقدام به ترور اردلان پیروز که ناکام ماند و باعث یاغی تر شدن و چند دست اندازی از طرف وی نیز شد.حکومت با حرکت دوباره ی اردلان پیروز از در صلح وارد شد ولی اردلان پیروز نپذیرفت و در حالی که تصمیم داشت با لشکری که فراهم کرده بود دوباره به نبرد حکومت برود درگذشت.
اردلان میرزا شش فرزند با نامهای ماهان شاهان ماکان سامان بامان و اوسان داشت.ماهان پسر ارشد پس از مرگ پدر زمام امور را در دست گرفت و عازم لشکر کشی شد ولی برمان طی نامه ای که به وی نوشت استقلال سرحدات به دست امده در زمان اردلان پیروز را تایید نمود و به این ترتیب جنگ را بیهوده بر شمرد.ماهان با قبول ماجرا از جنگ امتناع کرد ولی برمان میرزا در سپاه دشمن چو انداخت که ماهان با حکومت متحد شده است.به این ترتیب سپاه علیه او شوریدند و به عقب بازگشتند.و ماهان دستگیر و به اعدام محکوم شد.
با بالا گرفتن نارضاییهای مردم از وضع اقتصادی و بدنا می هایی که بوجود آمده بود برمان میرزا جغر را از وزارت برداشت و جایش را به شماس داد.شماس که چهره ای محبوب در نزد عامه ی مردم داشت سعی کرد آزادی های مردم را بیشتر کند.مردم نیز از او طرفداری کردند.مقصود مردم قدرت گرفتن هرچه بیشتر شماس و ناتوان شدن و ضعیف گردیدن برمان میرزا بود که روز به روز قدرتمند تر میشد.شماس در نقدها و سخنرانی های تند خود با کنایه و ایهام برمان را مورد عتاب قرار داد و تسلط او بر امور را خطرناک خواند.در حالیکه جوانان خندان و خوشحال به سخنان شماس گوش فرا میدادند نیروهای به فرمان برمان به روی جمعیت ریختند و انها را به شدت کتک زدند.بر اثر این واقعه که دو دختر دانشجو نیز در ان کشته شدند خشم مردم برانگیخته شد انان با انجام اعتراض و تحصن خشم خود را از اتفاق افتاده و نفرتشان را از برمان میرزا و عمله و اکله هایش ابراز نمودند.نفرت عمومی روز به روز بیشتر میشد و این به قدرت گرفتن شماس کمک میکرد.شماس که اوضاع خود را مستحکم میدید و از سوی خزوان فرماندهی نیروها را عهده دار شده بود به جنگ شورشی ها که پس از اعدام ماهان شاهان رهبرشان شده بود رفت وارتش او از شاهان شکست سختی خورد و دست خالی و با تلفات فراوان باز گشت.برمان طی سخنرانی ی به خطرات تهدید کننده ی حکومت اشاره کرد و خود را خدمتگزار نامید.و گفت:قبلا پادشاه بود ما آمدیم و مردم را از شر ستم پادشاهان زمان و جورشان نجات دادیم.
مردم باز به طرفداری از شماس پرداختند شماس قول داد که تا احقاق همه ی حقوق مرم عقب نرود و به این ترتیب مبارزه ی او با کارشکنی های برمان ادامه یافت.او قول داد وضع اقتصادی مردم را در طی یک سال آینده بهتر کند و جلوی رشد تورم و کاهش ارزش پول رسمی را بگیرد ولی در پایان موعد مقرر تورم رشد کرد و وضع مردم از قبل هم بدتر شد.اردشیر خان هم که اوضاع را مساعد دید دوباره به مرزها یورش برد و به دست اندازی و مبارزات شبه پارتیزانی ی خود در نواحی ی شمال غریبی و غرب ادامه داد.در این میان شماس نزد مردم رفت و گفت از مشکلات همه ی شما رنج میبرم دستهای پینه بسته ی کارگران و پاهای مادران را میبوسم.حق با ماست.
مردم میدانستند وجود برمان است که کارها را مانع میشود.مشکلات بالا گرفت تا سرانجام به سفارش خروان همه پرسی برای انتخاب تنها یک نفر برای اداره ی امور میان شماس و برمان صورت گرفت.شماس با اکثریت آرا انتخاب شد.
برمان شکست خورده به گوشه ی خودش رفت.اما شماس نخست به جنگ با شاهان رفت اما در نبردی که صورت گرفت هیچ یک از طرفین به پیروزی نرسیدند و ناچار تن به اتش بس دادند.سپس عازم غرب و جنگ با اردشیر خان شد.اما از انجا که اردشیرخان هیچ نقطه ی ثابتی نداشت و یکسره در حال حرکت بود.به دام انداختن خودش و سربازان همراهش کار دشواری بود به خصوص که مردم ان اطراف نیز از وی پشتیبانی میکردند.نبرد در آنجا هم بدون اینکه به نتیجه ی معینی برسد و تنها با دادن تلفات و خساراتی چند پایان یافت.اوضاع اقتصادی افت زیادی کرده بود.و مردم با سختی های فراوانی روبه رو بودند.تا اینکه طی حکمی از سوی خزوان شماس از کار برکنار شد.این بار مردم هم که از شماس نومید شده بودند حمایت خود را از او پس گرفتند.در رایزنی هایی که برای انتخاب وزیر صورت گرفت برمان موفق به جلب رضایت اعضای دیگر شد و به این ترتیب دوباره به عنوان وزیر وارد معرکه شد.این در حالی بود که مردم در فضایی از آرامش و بی توجهی به سر میبردند.او بلافاصله دستور به پیگرد و دستگیری خزوان به عنوان حاکم غیر قانونی داد و آنگاه در مدت کوتاهی خود با نام اکبر شاه اول تاج گذاری کرد.چندی بعد خزوان را به قتل رسانید.شروع پادشاهی ی او با آرامش همراه بود و این او را یاری کرد تا بر سایر مشکلاتش فایق بیاید نخست به نزد شاهان رفت و با او قرار صلح امضا نمود و برای استحکام پیوند ها اوسان را به زنی گرفت اما در مراسم جشن عروسی در حالیکه شاهان و دیگر برادرانش حضور داشتند همه را قتل عام نمود.سپس با ارایه سندهایی اردشیرخان را نه فرزند فیروزالملک بل که نطفه ای از یکی از فاسق های زینب بیگم با نام گر شناساند.به این ترتیب مردم که وی را به عنوان وارث یک پادشاهی میدانستند از وی رو گرداندند و او دوباره از مملکت متواری شد.
اکبر شاه جمعا هژده سال پادشاهی کرد و سرانجام به مرض قولنج درگذشت.
پس از مرگ وی جغر پسر ارشد او با نام یاسر شاه اول به جای پدر بنشست.در زمان او دسترسی به ایالت یاغی شده ی مرز ممکن شد و تمام طلاهای به سرقت رفته توسط اردلان پیروز به خزانه بازگشت.دوران حکومت یاسر شاه دو سال بود و در طی توطئه ی برادر خود جهد به زیر کشیده و به قتل رسید.جهد با نام مهدی شاه اول بیست و هفت سال پادشاهی کرد.مهمترین حادثه ی زمان حکومت او به قدرت رسیدن قبایل وحشی ویو و همسایه شدنشان با مرزهای او بود.که اگرچه گاهی با دست اندازی های چندی همراه میشد ولی روی هم رفته خطر انچنانی ی به حساب نمی آمد.
پس از او میان خواهرش صثته و پسرش اکبر میرزا بر سر حکومت جدال در گرفت که دست اخر اکبر میرزا به یاری ی سردارانش به پادشاهی رسید.اکبرشاه دوم سه سال و نیم حکومت کرد و به تحریک و شاید هم دستور صثته مسموم و به قتل رسید.خود صثته به اسم فائزه شش ماه حکومت کرد و آن گاه به نفع پادشاهی پسرش برمان که بر آمده از رابطه ی او با اکبرمیرزا پسر برادرش بود کنار رفت.برمان با نام بهرمان شاه اول در سن چهار سالگی به تخت نشست و فائزه به عنوان نایب زمام همه ی امور را در دست گرفت.
او رابطه با کشورهای دیگر را گسترده کرد.بر اثر روابط بازگانی ی دوران او که بیشتر جنبه ی نوعی باج و رشوه داشت وضع اقتصادی ی مردم بدتر هم شد.فائزه سرانجام با مردی خارجی ازدواج کرد و چون ازقدرت پسر بیمناک شده بود از کشور گریخت.بهرمان شاه پس از فراغت از نیابت مادر گویی تازه پادشاهی را به عنوان یک تصمیم گیرنده ی بدون بالاسر تجربه میکرد.اگرچه حدود پانزده سال از حکومت را با مادر شریک شده بود.اما سراسر حکومت طولانی ی او فقر و بدبختی و فشار به مردم بود.به خصوص که فشار قبایل وحشی ی همسایه هم بالا گرفته بود.بهرمان شاه شست و دو سال حکومت کرد و سرانجام بر اثر حمله ی قبایل وحشی کشته و سلسله ی هاشمیان منقرض شد.
وقتی سربازان فیروزالملک برای اخذ مالیاتهای عقب افتاده به روستای کلین وارد شدند که سه سالی بود قحطی دهقانان آن را به فقر شدیدی کشانده بود. اهالی بر آنها یاغی شدند.و تمام انها را کشتند.فوج دهقانان که از روی ناچاری و وحشت از قتل عام شدن یا به گرو رفتن دختران و زنانشان دست بدین حرکت زده بودند طولی نکشید در زی گروهی نامرتب و بدون تجربه ی جنگی به طرف فراک تختگاه حکومت راهی شدند و چون در میانه های راه چند روستای دیگری نیز علیه حکومت شوریده بودند به کمک یکدیگر پایتخت را محاصره کرده در نبردی که با اردشیر تاج پسر فیروز الملک نمودند علیرغم قلت نیرو به پیروزی رسیدند و اردشیرخان فراری شد.به این ترتیب وارد عمارت سلطنتی شدند فیروزالملک را کور و سپس کشتند.
به این ترتیب حکومت به دست مردم افتاد.زینب بیگم همسر عقدی فیروزالملک که پس از مرگ شوهر متواری شده بود در زیرزمین خانه پیدا شد و پس از آنکه سربازان نیروی تازه به او تجاوز کردند دستگیر و در یک دادگاه نظامی به جرم فساد و فحشا به اعدام محکوم شد.و در دم دو نفر طنابی به گردنش انداختند و انقدر کشدند تا به مجازات رسید.سایر دهات و شهرکهای اطراف نیز به تدریج به حرکت در امدند و به انقلاب تازه پیپوستند.تا اینکه به دستگیری و اعدام تمام وزیران و صاحب نفوذان انقراض رسمی حکومت اعلام شد و شاه پیرمراد صنعوی که در برانگیختن و شوریدن مردم در واقعه ی کلین نقش به سزایی داشت و پیشترها پسرش بهرام میلاد به دست بزن بهادرهای فیروزالملک کشته شده بود به عنوان مسوول حکومت جدید به کار مشغول شد.او به خودش عنوان پادشاه نداد و تنها به نام مرشد مردم قناعت نمود.پیرمراد حکومت سلسله ی فرزیان را منقرض اعلام نمود آن گاه دستور داد تمامی ی منصوبین حکومت دستگیر و اعدام شوند.روستاییان مرز را که ارشاد او را قبول نداشتند سرکوب و بازمانده گان را مجازات نمود.آن گاه نیروهای سپاهش را به مرز کشور همسایه روانه نمود.سپاه او که از لحاظ تعداد نفرات و آشنایی به فنون مبارزه در سطع بسیار ابتدایی قرار داشت در دره گزبر شکست سختی خورد و مجبور به عقب نشینی گشت.نیروهای دشمن آنها را تعقیب کرند و در جنگی دیگر باز قوای پیرمراد را شکست دادند.جنگ مغلوبه بود و نیروهای دشمن تا ده کیلومتری فراک رسیدند.در نبرد دیگری که به منزله ی آوردگاه سرنوشت ساز بود نیروهای دشمن در برابر دشمن ناشناسی که بدانها هجوم آورده بود شکست سختی خوردند و نیروهای پیر مراد کامیاب از پیروزی بدست امده اینباره به تعقیب ان پرداختند.
در شب نبرد باران سنگینی باریدن گرفت.از انجا که ارتش دشمن در دشت های اطراف فراک خیمه زده بود در گل و لای سنگین بوجود امده اسیر شد به طوریکه بیشتر سلاحهای سنگین به جای مانده و خود مجبور به فرار شدند.نیروهای پیرمراد تمام اراضی از دست داده را پس گرفتند و تدریجا وارد خاک دشمن شدند.در روزهای اول با توجه به آشفتگی ی اوضاع پیشرفت به آسانی میسور شد.قوا از دشتها و دره های مرز گذشتند و چند شهر مهم مرزی را به تصرف درآوردند.تا اینکه بالاخره جنبش میهنی به حرکت در امد و نبرد به حالت متعادلی دنبال شد.و تبدیل به عملیاتی از جمله زد و خوردهای بی نتیجه و استهلاکی گردید.تا اینکه سران همسایه به عنوان میانجی وارد مهلکه و اشتی دادن دو نیروی متخاصم شدند.نیروهای دشمن آتش بس را پذیرفت ولی پیرمراد در یک نطق گرم و پرشور چنان وجدی به خرج داد که همه گان با او هم رای به ادامه ی جنگ رضایت دادند.او در بخشی از سخنرانی ی خود با شوق بی اختیاری با بغضی ترکیده گفت:مخیر کرد خدای بزرگ قومی را که جهاد کنند و آنان را که قلبهاشان سنگ شده دسته دسته به دین خدای وارد کنند.آن گاه چون فکر خدای بر زمین مستولی میشود دستهای شیطان میخواهند آن را دور کنند.اما خدای بر همه چیز تواناست.
صبح روز بعد نیروهای ارتش پیرمراد در چهار نقطه به مواضع داخل دشمن حمله بردند.قوای مدافع در سه نقطه به شدت نیروهای پیرمراد را شکست و به عقب نشینی واداشت و در منطقه ی دیگر جنگ طولانی و فرسایشی ادامه یافت.همسایه گان اینباره وارد ماجرا شدند اما برای تجهیز و تقویت دو طرف و به این ترتیب خرید و فروش اسلحه و بازار تسلیحاتی رونق بسیار گرفت.سروار حاکم جنوبی کشور به عنوان واسطه پول فراوانی از دلالان پیرمراد برای تهیه اسحه به جیب زد.نبرد ادامه داشت تا اینکه در چند نقطه ی جبهه سربازان شورش کردند و از مناطق جنگی گریختند پیرمراد که جنگ را مغلوبه میدید و شکست را نزدیک با پیشنهاد صلح موافقت کرد.او در حالیکه میگریست گفت:به خدا قسم دیگ سرگین میخورم.
در روزپایانی ی نبرد اردشیرخان پسر فیروزالملک با سپاهی که تدارک دیده بود به جنگ با نیروهای پیرمراد امد.بین دو سپاه نبرد کوچکی رخ داد که در همان ساعات نخستین زد و خورد قوای پیرمراد شکست سختی به دشمن تحمیل نمودند.و تقریبا تمام نفرات حریف را از دم تیغ گذراندند.اما اردشیرخان این باره نیز از مهلکه جان سالم به در برد.
اما چون جنگ به روزهای پایانی ی خود رسید پیرمراد نیز پس از یک دوره بیماری ی طولانی سرانجام درگذشت.پیرمراد جمعا ده سال حکومت کرد.با اینکه خود را شاه یا پادشاه نخواند اما به صورت حاکم مطلق یک حکومت بر سر کار پس از انقراض فرزیان باقی ماند.وی فرمانداری مطلق و مستبد بود که تمام دستورات و فرمانهای مملکت باید به تایید او میرسید.او از خطای دشمنان نمیگذشت و به سختی انها را کیفر میداد.یک بار در روزهای نخستین حکومتش دستور داد زنی ا که در ذم او قصیده ای سروده بود با نام مفسده سنگسار کنند. به دستور او کمیته ای تشکیل شد تا کسانی که در کشورهای دیگر علیه وی و حکومتش فعالیت میکدند کشته شوند.اما دوران حکومت سراسر پر از جنجال و تحریک و جنگ او در عین حال از قدرت و جاذبه ی کافی برای بقا برخوردار بود.از طرفی وی عقیده داشت باید ثروت را از طبقه ی خاص گرفت و بین مردم تقسیم نمود.سرمایه داری در زمان او ملغا و به دست طبقه ی دولت به عنوان تقسیم کننده ی ان افتاد.
با اعلام پخش خبر درگذشت او تحرکاتی در اکناف نواحی ی تحت سلطه ی او ایجاد شد.از جمله مردم مرز بار دیگر شوریدند و به رهبری مردی با نام اردلان پیروز علم استقلال برافراشتند.کار اردلان پیروز بالا گرفت و چند شهرک و روستای اطراف که قدرت وی را دیدند با او از درب مسالمت در امدند.اردلان از مردم روستاهای تسلیم شده لشکری فراهم آورد که به کمک آن شهر نیو که اهمیتی استراتژیک داشت را به تصرف خود در آورد.
در همین روزها اردشیرخان که دوباره نیرو و سپاهی برای خود فراهم نموده بود به مرزهای حکومت حمله کرد و بخشی از نواحی شمال غربی آن را به تصرف خود در آورد.
بحث بر سر جانشین پیرمراد ادامه داشت و تمام متصرفات و خطوطحکومت در حال از دست رفتن بود.طبق وصیت پیرمراد شورایی پنج نفره ملزم بود از میان خود فردی را به عنوان جانشین انتخاب کند.تا اینکه برمان میرزا از نزدیکان پیرمراد که مخنثی با هوش و بسیار زیرک بود و در این شورا حضور نداشت نامه ای از قول پیرمراد نوشت که محتوی مطالبی بود که یکی از اعضای شورا با نام خزوان لیاقت بیشتری از دیگران دارد.خزوان نیز از دوستان پیرمراد بود که در جریان شورش کلین از این روستا گریخت و به جای دیگری پناه برده بود ولی چون اوازه ی قدرت گرفتن پیرمراد را شنید به خدمت او رفت و به دستور او چندی با نام سرداراعظم دست به سرکوب شورشهای مخالفین زد.وی که در یکی از این جنگها هر دو دست خود را از دست داده بود مردی قسی القلب و بی اراده بود که نقش آلت دست برمان میرزا را داشت.اما برمان میرزا از زمین داران بزرگ قمین در زمان سلسله ی مرزیان صاحب مکنت و قدرت فراوانی در منطقه ی خود بود.پدرش یاسر اربابی بزرگ و پدربزرگش هاشم نام دارای درجه ی اجتهاد بود و به این ترتیب مخالفان خود را با حکم خدا به قتل میرساند.وقتی مردی که زنش هوش از سر او برده بود را به جرم ندادن نفقه در اتاقی که مار داشت زندان کرد و یک بار هم شورش تعدادی از مردم روستا را که توانایی دادن مالیات به او را نداشتند سرکوب کرد و آنان را که از سرکوبی جان به در برده بودند به عنوان محارب در اتش انداخت.او یک بار هم علیه حکومت وقت طغیان کرد که شکست خورد در ان نبرد برمان میرزا دستگیر و چندی به زندان افتاد انگاه با قول همکاری و سعی در شناساندن مخالفان آزاد و در تختگاه به تحصیل علوم نقلی پرداخت.
وی پس از اگاهی از شورش پیرمراد به نزد او رفت و از حرکات و قدرت او اگاهی پیدا کرد یک چند به قمین باز گشت و سعی کرد با شناخت و محک زدن شرایط اوضاع خود را بسنجد یک بار هم سعی کرد تا علم طغیان برفرازد که از این کار منصرف شد.و به صف موافقان وی در امد.
وقتی خزوان به جانشینی ی پیرمراد نشست که اردشیرخان به نواحی ی دیگری از مملکت دست درازی میکرد.نخست سپاهی تجهیز و به جنگ با او فرستاده شد در ان نبرد اردشیرخان پیروز شد.و چند شهر و روستای دیگر را متصرف شد.از طرفی اردلان پیروز که قدرت خود را در نواحی ی متصرفه بیشتر کرده بود به عنوان یک قدرت جدی خطرناک تر از قبل شده بود.خزوان با مشورت برمان میرزا بار دیگر لشکری تجهز و به جنگ اردشیرخان فرستاد این لشکر عظیم که از سرتاسر نواحی ی حکومتی سرباز بدان پیوسته بودند در نزدیکی ی شهر ساب با اردشیر خان برخورد کرد.قوای اردشیر خان در این نبرد شکست خورد و مجبور به عقب نشینی شد.در این هنگام به دستور برمان میرزا شبانه در میان سربازان اردشیرخان شب نامه پخش شد که هر کس تا سپیده دم خود را به صف سپاه برساند جانش بخشوده و سلامت خواهد بود.به این ترتیب اردشیر خان در برابر یک توطئه شکست خورد و گریخت.برمان میرزا در گام بعد برای بهبود ساختن اوضاع اقتصادی از کشورهای همسایه وام گرفت و سعی کرد بازار شهر را که در طی سالهای جنگ به خاموشی رفته بود دوباره به راه بیندازد.وی برای اینکه بیشتر به کارها نفوذ داشته باشد پسر ارشد خود جغر را به عنوان وزیر خوان به کار گمارد.و خودش از دور به کارها نظارت میکرد.تا اینکه زمان باز پس دادن بد هی های کشور فرا رسید اما پولی در بساط خزانه نبود.در همین میان کامیونی حاوی طلا که داشت از کشور خارج میشد متوقف و ظبط شد پس از بازجویی های فراوان راننده و دیگران و بازداشت مربوطان واقعه رد پای جخر در این ماجرا پیدا شد.در یک شب گارد کماندوهای جغر برای یافتن و به دست اوردن طلاها عازم منطقه شد نخست تمام نگهبانان را کشت و کامیونهای را برداشت تا باز گردد اما در همین حین از سوی دشمن نامریی مرود حمله قرار گرفتند به طوری حمله سریع و پرقدرت بود که هیچ یک از افراد نتوانتند جان سالم به در ببرند.حمله کننده گان نیروهای تحت فرمان اردلان پیروز و تحت رهبری پسر او شاهان بودند.تمامی ی طلاها به کانون حکومت اردلان میرزا اورده شد و به این ترتیب ضعف حکومت و مشکل مالی انها بیشتر هم شد.برمان در این میان به آبادی کشور برخاسته بود.تعدادی سد و کارگاه و کارخانه و زمینهای اماده ی کشت کشاورزی به دست او افتتاح و راه اندازی شد و خودش نیز در راس یک تیم خبره به بررسی و ایجاد فرصت برای سرمایه گذاری پرداخت.از جمله اینکه زمینهایش را در قمین بین روستاییان تقسیم کرد و در ازا از انها عوارض سالیانه گرفت اما حق صادرات محصولات نیز به عهده ی خودش بود.به این صورت قمین به قدرت بیشتری از لحاظ اقتصادی رسید.برمان میرزا سیاست مبارزه و سرکوب مخالفان داخل و خارج را به خزوان واگذار نمود اما با سفارشهایی که کرده بود همان رویه ی دوران پیرمراد ادامه یافت از جمله سعی و اقدام به ترور اردلان پیروز که ناکام ماند و باعث یاغی تر شدن و چند دست اندازی از طرف وی نیز شد.حکومت با حرکت دوباره ی اردلان پیروز از در صلح وارد شد ولی اردلان پیروز نپذیرفت و در حالی که تصمیم داشت با لشکری که فراهم کرده بود دوباره به نبرد حکومت برود درگذشت.
اردلان میرزا شش فرزند با نامهای ماهان شاهان ماکان سامان بامان و اوسان داشت.ماهان پسر ارشد پس از مرگ پدر زمام امور را در دست گرفت و عازم لشکر کشی شد ولی برمان طی نامه ای که به وی نوشت استقلال سرحدات به دست امده در زمان اردلان پیروز را تایید نمود و به این ترتیب جنگ را بیهوده بر شمرد.ماهان با قبول ماجرا از جنگ امتناع کرد ولی برمان میرزا در سپاه دشمن چو انداخت که ماهان با حکومت متحد شده است.به این ترتیب سپاه علیه او شوریدند و به عقب بازگشتند.و ماهان دستگیر و به اعدام محکوم شد.
با بالا گرفتن نارضاییهای مردم از وضع اقتصادی و بدنا می هایی که بوجود آمده بود برمان میرزا جغر را از وزارت برداشت و جایش را به شماس داد.شماس که چهره ای محبوب در نزد عامه ی مردم داشت سعی کرد آزادی های مردم را بیشتر کند.مردم نیز از او طرفداری کردند.مقصود مردم قدرت گرفتن هرچه بیشتر شماس و ناتوان شدن و ضعیف گردیدن برمان میرزا بود که روز به روز قدرتمند تر میشد.شماس در نقدها و سخنرانی های تند خود با کنایه و ایهام برمان را مورد عتاب قرار داد و تسلط او بر امور را خطرناک خواند.در حالیکه جوانان خندان و خوشحال به سخنان شماس گوش فرا میدادند نیروهای به فرمان برمان به روی جمعیت ریختند و انها را به شدت کتک زدند.بر اثر این واقعه که دو دختر دانشجو نیز در ان کشته شدند خشم مردم برانگیخته شد انان با انجام اعتراض و تحصن خشم خود را از اتفاق افتاده و نفرتشان را از برمان میرزا و عمله و اکله هایش ابراز نمودند.نفرت عمومی روز به روز بیشتر میشد و این به قدرت گرفتن شماس کمک میکرد.شماس که اوضاع خود را مستحکم میدید و از سوی خزوان فرماندهی نیروها را عهده دار شده بود به جنگ شورشی ها که پس از اعدام ماهان شاهان رهبرشان شده بود رفت وارتش او از شاهان شکست سختی خورد و دست خالی و با تلفات فراوان باز گشت.برمان طی سخنرانی ی به خطرات تهدید کننده ی حکومت اشاره کرد و خود را خدمتگزار نامید.و گفت:قبلا پادشاه بود ما آمدیم و مردم را از شر ستم پادشاهان زمان و جورشان نجات دادیم.
مردم باز به طرفداری از شماس پرداختند شماس قول داد که تا احقاق همه ی حقوق مرم عقب نرود و به این ترتیب مبارزه ی او با کارشکنی های برمان ادامه یافت.او قول داد وضع اقتصادی مردم را در طی یک سال آینده بهتر کند و جلوی رشد تورم و کاهش ارزش پول رسمی را بگیرد ولی در پایان موعد مقرر تورم رشد کرد و وضع مردم از قبل هم بدتر شد.اردشیر خان هم که اوضاع را مساعد دید دوباره به مرزها یورش برد و به دست اندازی و مبارزات شبه پارتیزانی ی خود در نواحی ی شمال غریبی و غرب ادامه داد.در این میان شماس نزد مردم رفت و گفت از مشکلات همه ی شما رنج میبرم دستهای پینه بسته ی کارگران و پاهای مادران را میبوسم.حق با ماست.
مردم میدانستند وجود برمان است که کارها را مانع میشود.مشکلات بالا گرفت تا سرانجام به سفارش خروان همه پرسی برای انتخاب تنها یک نفر برای اداره ی امور میان شماس و برمان صورت گرفت.شماس با اکثریت آرا انتخاب شد.
برمان شکست خورده به گوشه ی خودش رفت.اما شماس نخست به جنگ با شاهان رفت اما در نبردی که صورت گرفت هیچ یک از طرفین به پیروزی نرسیدند و ناچار تن به اتش بس دادند.سپس عازم غرب و جنگ با اردشیر خان شد.اما از انجا که اردشیرخان هیچ نقطه ی ثابتی نداشت و یکسره در حال حرکت بود.به دام انداختن خودش و سربازان همراهش کار دشواری بود به خصوص که مردم ان اطراف نیز از وی پشتیبانی میکردند.نبرد در آنجا هم بدون اینکه به نتیجه ی معینی برسد و تنها با دادن تلفات و خساراتی چند پایان یافت.اوضاع اقتصادی افت زیادی کرده بود.و مردم با سختی های فراوانی روبه رو بودند.تا اینکه طی حکمی از سوی خزوان شماس از کار برکنار شد.این بار مردم هم که از شماس نومید شده بودند حمایت خود را از او پس گرفتند.در رایزنی هایی که برای انتخاب وزیر صورت گرفت برمان موفق به جلب رضایت اعضای دیگر شد و به این ترتیب دوباره به عنوان وزیر وارد معرکه شد.این در حالی بود که مردم در فضایی از آرامش و بی توجهی به سر میبردند.او بلافاصله دستور به پیگرد و دستگیری خزوان به عنوان حاکم غیر قانونی داد و آنگاه در مدت کوتاهی خود با نام اکبر شاه اول تاج گذاری کرد.چندی بعد خزوان را به قتل رسانید.شروع پادشاهی ی او با آرامش همراه بود و این او را یاری کرد تا بر سایر مشکلاتش فایق بیاید نخست به نزد شاهان رفت و با او قرار صلح امضا نمود و برای استحکام پیوند ها اوسان را به زنی گرفت اما در مراسم جشن عروسی در حالیکه شاهان و دیگر برادرانش حضور داشتند همه را قتل عام نمود.سپس با ارایه سندهایی اردشیرخان را نه فرزند فیروزالملک بل که نطفه ای از یکی از فاسق های زینب بیگم با نام گر شناساند.به این ترتیب مردم که وی را به عنوان وارث یک پادشاهی میدانستند از وی رو گرداندند و او دوباره از مملکت متواری شد.
اکبر شاه جمعا هژده سال پادشاهی کرد و سرانجام به مرض قولنج درگذشت.
پس از مرگ وی جغر پسر ارشد او با نام یاسر شاه اول به جای پدر بنشست.در زمان او دسترسی به ایالت یاغی شده ی مرز ممکن شد و تمام طلاهای به سرقت رفته توسط اردلان پیروز به خزانه بازگشت.دوران حکومت یاسر شاه دو سال بود و در طی توطئه ی برادر خود جهد به زیر کشیده و به قتل رسید.جهد با نام مهدی شاه اول بیست و هفت سال پادشاهی کرد.مهمترین حادثه ی زمان حکومت او به قدرت رسیدن قبایل وحشی ویو و همسایه شدنشان با مرزهای او بود.که اگرچه گاهی با دست اندازی های چندی همراه میشد ولی روی هم رفته خطر انچنانی ی به حساب نمی آمد.
پس از او میان خواهرش صثته و پسرش اکبر میرزا بر سر حکومت جدال در گرفت که دست اخر اکبر میرزا به یاری ی سردارانش به پادشاهی رسید.اکبرشاه دوم سه سال و نیم حکومت کرد و به تحریک و شاید هم دستور صثته مسموم و به قتل رسید.خود صثته به اسم فائزه شش ماه حکومت کرد و آن گاه به نفع پادشاهی پسرش برمان که بر آمده از رابطه ی او با اکبرمیرزا پسر برادرش بود کنار رفت.برمان با نام بهرمان شاه اول در سن چهار سالگی به تخت نشست و فائزه به عنوان نایب زمام همه ی امور را در دست گرفت.
او رابطه با کشورهای دیگر را گسترده کرد.بر اثر روابط بازگانی ی دوران او که بیشتر جنبه ی نوعی باج و رشوه داشت وضع اقتصادی ی مردم بدتر هم شد.فائزه سرانجام با مردی خارجی ازدواج کرد و چون ازقدرت پسر بیمناک شده بود از کشور گریخت.بهرمان شاه پس از فراغت از نیابت مادر گویی تازه پادشاهی را به عنوان یک تصمیم گیرنده ی بدون بالاسر تجربه میکرد.اگرچه حدود پانزده سال از حکومت را با مادر شریک شده بود.اما سراسر حکومت طولانی ی او فقر و بدبختی و فشار به مردم بود.به خصوص که فشار قبایل وحشی ی همسایه هم بالا گرفته بود.بهرمان شاه شست و دو سال حکومت کرد و سرانجام بر اثر حمله ی قبایل وحشی کشته و سلسله ی هاشمیان منقرض شد.