زجرکشی
فکر الان نیست.سالهاست که دارم با خودم این طرف و آنطرف حملش میکنم.در ایستگاههای بد بود مترو خیابانهای پر از لجن صفهای رانندگان طمع کار تاکسی در ادارات و نگاههای مسخراه ی آنهایی که انتظار تحویل گرفته شدن دارند و نفسهای بالازده ی زنها که میخواهند بهشان لبخند بزنی.هیچ کس نمیداند در پشت این نقاب عجیب و غریب چه چیزی در حال حرکت است.و چند سال از عمر واقعی ی آن میگذرد.چه اگر به ریشه های درست و مستندی از سابقه ی آن دست پیدا کنیم شاید به تاریخی برابر.......بله برابر با عمر بشریت یرسیم.البته اگر تعریفمان از بشریت چیزی باشد که هر روز داریم در آن دست و پا میزنیم.در ایستگاههای بد بود مترو خیابانهای پر از لجن صفهای رانندگان طمع کار تاکسی در ادارات...
بادم نمی آید اولین بار کی و چگونه سعی کردم خودم را بکشم.ولی یک بار که سیزده سالم بود یکی از شیشه های آب باتری پدرم را سرکشیدم اما چیزیم نشد.حتا همان لحظه چیزی احساس نکردم.سالها از آن روزها گذشته.من راههای زیادی را امتحان کرده ام.در این چهار ماه راههای زیادی رفته ام.چند روز سوار ماشینهای تهران-چالوس شدم بل که در راه اتفاقی برایم بیفتد.اما هیچی نشد انگار نه انگار که روزانه اینهمه تصادف مرگبار اتفاق می افتد.دو مرتبه از میدان شوش میرفتم پیشوا و از آنجا هم پیاده تا مامازند تا اگر تصادفی هم نشد اقلا زورگیری کسی پیدا شود.اما اتفاقی نیفتاد.یادم امد یک روز از تلوزیون شنیدم هر نخ سیگار یک ساعت عمر را کم میکند.سیگارم را کردم کاپیتان بلاک و تعدادش را هم بیشتر کردم.ولی بعد حساب کردم دیدم روزی سه پاکت هم بکشم تازه میشود روزی یک روز.یعنی هیچ به هیچ.تازه سه پاکت کاپیتان هم کار راحتی نیست.کار راحتی نیست؟همینش خیلی لذت بخش بود.با خودم عهد کردم که هرگز لای انگشتم از سیگار خالی نباشد.
ماه رمضان بود احیا هوس عرق کرده بودم.هیچ جا نداشت.حتما داشتند و نمیدادند.تا از یکی گرفتم.یک آشنایی داشت.گفتم پس بیزحمت دو بطر بدید.خانه که رسیدم یکیش را باز کردم با شربت آبلیمو.خیلی بد مزه میشود.بدترین همراهی که تا به حال با عرق سرکشیدم.بدترین؟همین بدترینش چقدر خوشمزه بود.داغ شدم که تصمیم گرفتم همه ی بطر را بخورم.اگر کسی دیگر بود چه ش میشد؟
سر شب همسایه ها حالا از کجا فهمیده بودند ریخته بودند تو و بردنم شستشوی معده.فرداش دکتر پرسید:آخه چرا اونهمه رو یک جا خوردی کمترش هم گرمت میکرد.چشمت ندیده بود؟؟
چند شب پیش دیدم حالم خوب نیست.تنم داشت داغ میشد.یک ساعت نرفت که افتادم.رفتم زیر لحاف میلرزیدم.با انهمه لحاف را پس زدم و چند دقیقه بعدش با اینکه راه رفتم برایم سخت بود بلند شدم پنجره را باز کردم.نصفه شب با صدای ناله ی خودم از خواب پریدم.یک صدای عجیبی که در گوشم پیچید.صبح حالم بهتر شده بود.
چند وقت است که جواب پری را ندادم حتما تا حالا کلی آف گذاشته.من تصمیم ندارم جوابش رابدهم شاید اگر هم بخواهد صدایم کند مثلا از یک جای خیلی نزدیک بازهم بهش زل بزنم ولی حرفی نزنم من اینجوری به لذت نمیرسم حتا اسرارم هم به خاطر این نیست که کاری که مردم انجام میدهند را انجام ندهم بل که از تمام رنگ ها و زرق و برقهایی که دور و برم هست متنفرم.گفتم متنفرم اما حالم به هم میخورد.چه کار میتوانم بکنم که نمیتوانم مانند بقیه ی مردم به این راحتی وآسودگی از لطف پروردگارشان عجب نداشته باشم مردانی که در روز باید هزاران قسم و آیه بخورندت و از ناموسشان مایه بگذارند تا خلایق گولشان را بخورند و آنها بتوانند یک لقمه نان برای زن و بچه شان ببرند.یا زنان از رده خارجی که چشمشان پسرهای جوان را میگیرد و وقتی دارند از قیافه شان حرف میزنند آب از لب و لوچه شان سرازیر میشود اما مدام میگویند به چشم برادری اما من همه ی انها را هنگامی که دارند مانند یک سگ ماده در زیر آن تکه ها ناله میکنند و به خود میپیچند و به شدت عرق کرده اند میتوانم به خاطر بیاورم.زنانی که نمیتوانند به شوهرشایشان خیانت کنند ولی همیشه به این فکر میکنند که خداوند یک روز پاداش بی دست و پایی یا نبود امکاناتشان را میدهد.امروز دیگر من به این نتیجه رسیده ام که آشغال دانی ی به نام بهشت برازنده ی این انسانهاست.که در لحظه ی نماز به درگاه خدا میگریند و در شبهای ماه رمضان صدای دعا در خانه شان طنین می اندازد اما من که نمیتوانم حتا به بهشتی فکر کنم که یک چنین جانورهایی سعی در جا کردن خود در ان دارند.من فقط یک گوشه ی آرام میخواهم که تویش هیچ یک از این کثافتها وجود نداشته باشد.
خیلی ها برای این زندگی نقشه های رنگ رنگ میکشند و با وجود این نقشه ها میخواهند آینده شان پربارتر بشود ولی من اصولا اینده ی سالمی برای هیچ کدامشان نمیبینم اصلا نمیدانم چرا باید همین اراجیف را اینجا بگذارم.ولی چیزی که بدان اطمینان دارم این است که یک روز زمین دهن باز میکند و تمام این نقشه ها و انسانهای آن را با کثافتها و فسادشان به درون خواهد کشید.گفتم نقشه آخرین بار که دنبالم آمدند سیروس فرستاده بود تا نقشه ی زمین را که با گچ روی زمین مشخص کرده بودند ببینم و زیر برگه ی تاییدییه را امضا کنم گمان کنم یک خانه ی 3 اتاق خوابه بود شاید هم یک جنده خانه ی 4 تخته.اتاقها به هم چسبیده بود و دسشویی در گوشه ی خانه کنار در.من دوست داشتم می آوردندش جلوتر جایی نزدیک هال و پذیرایی شاید هم داخل یکی از اتاقها اما چیزی نگفتم.فکر کنم سیروس مدام داشت حرف میزد.اما من همان موقع ها پایم را بلند کردم و روی نقشه شاشیدم.
افکار پوچ زندگی ی آرام انسانهای بیهوده اما من دیگر نمیتوان از این چیزها به مخیله ام راه بدهم.درست مثل نزع وحشتناک هنگام سینه پهلو یا خفگی.گاه می اندیشم تمام دغدغه های دست یافتنی ی بشر همین است.
چه خوب بود من هم از همین دغدغه های معمولی داشتم: بعد از اینکه در سیزده چهارده سالگی طغیان بلوغ را با جلق زدن و کون دادن و انگشت کردن میگذراندم.چند سال بعد دل به چند تا دختر میبستم برایش چند خط مزخرف سرهم میکردم و آخر سر ولشان میکردم میرفتم پی کار تا سر بست به یکی از همان دیروزی ها که معلوم نیست چند نفر زیر و رویش کرده اند ازدواج میکردم.سر سال اولین کره مان را پس می انداختیم.من مثل یک یابو کار میکردم تا زندگی یه خوبی داشته باشیم و احساس خوشبختی بکنیم.آنوقت ماه عسل یا سر یک برنامه ی دیگر یرویم مشهد.هر هفته هم برویم قم.اسممان را هم بنویسیم برای مکه.سر یک فرصت مناسب هم مرخصی میگرفتم میرفتیم کربلا.بعد از بیست سال زنم میمرد.و من به کارهای دیگر میرسیدم.یا اینکه اصلا همان سالها یکی را صیغه میکردم و تمام سعیم این بود که او متوجه نشود.
اما دریغا که همه ی دردهای بشر در این چند خط خلاصه نمیشوند و ما هر روز شاهد تلفات دوباره ای هستیم.
یادداشتهایی که روی صندلی ی اتوبوس پیدا کرده بودم در این جا به پایان میرسید.
مارچ 2004و 2005
جون 2005
فکر الان نیست.سالهاست که دارم با خودم این طرف و آنطرف حملش میکنم.در ایستگاههای بد بود مترو خیابانهای پر از لجن صفهای رانندگان طمع کار تاکسی در ادارات و نگاههای مسخراه ی آنهایی که انتظار تحویل گرفته شدن دارند و نفسهای بالازده ی زنها که میخواهند بهشان لبخند بزنی.هیچ کس نمیداند در پشت این نقاب عجیب و غریب چه چیزی در حال حرکت است.و چند سال از عمر واقعی ی آن میگذرد.چه اگر به ریشه های درست و مستندی از سابقه ی آن دست پیدا کنیم شاید به تاریخی برابر.......بله برابر با عمر بشریت یرسیم.البته اگر تعریفمان از بشریت چیزی باشد که هر روز داریم در آن دست و پا میزنیم.در ایستگاههای بد بود مترو خیابانهای پر از لجن صفهای رانندگان طمع کار تاکسی در ادارات...
بادم نمی آید اولین بار کی و چگونه سعی کردم خودم را بکشم.ولی یک بار که سیزده سالم بود یکی از شیشه های آب باتری پدرم را سرکشیدم اما چیزیم نشد.حتا همان لحظه چیزی احساس نکردم.سالها از آن روزها گذشته.من راههای زیادی را امتحان کرده ام.در این چهار ماه راههای زیادی رفته ام.چند روز سوار ماشینهای تهران-چالوس شدم بل که در راه اتفاقی برایم بیفتد.اما هیچی نشد انگار نه انگار که روزانه اینهمه تصادف مرگبار اتفاق می افتد.دو مرتبه از میدان شوش میرفتم پیشوا و از آنجا هم پیاده تا مامازند تا اگر تصادفی هم نشد اقلا زورگیری کسی پیدا شود.اما اتفاقی نیفتاد.یادم امد یک روز از تلوزیون شنیدم هر نخ سیگار یک ساعت عمر را کم میکند.سیگارم را کردم کاپیتان بلاک و تعدادش را هم بیشتر کردم.ولی بعد حساب کردم دیدم روزی سه پاکت هم بکشم تازه میشود روزی یک روز.یعنی هیچ به هیچ.تازه سه پاکت کاپیتان هم کار راحتی نیست.کار راحتی نیست؟همینش خیلی لذت بخش بود.با خودم عهد کردم که هرگز لای انگشتم از سیگار خالی نباشد.
ماه رمضان بود احیا هوس عرق کرده بودم.هیچ جا نداشت.حتما داشتند و نمیدادند.تا از یکی گرفتم.یک آشنایی داشت.گفتم پس بیزحمت دو بطر بدید.خانه که رسیدم یکیش را باز کردم با شربت آبلیمو.خیلی بد مزه میشود.بدترین همراهی که تا به حال با عرق سرکشیدم.بدترین؟همین بدترینش چقدر خوشمزه بود.داغ شدم که تصمیم گرفتم همه ی بطر را بخورم.اگر کسی دیگر بود چه ش میشد؟
سر شب همسایه ها حالا از کجا فهمیده بودند ریخته بودند تو و بردنم شستشوی معده.فرداش دکتر پرسید:آخه چرا اونهمه رو یک جا خوردی کمترش هم گرمت میکرد.چشمت ندیده بود؟؟
چند شب پیش دیدم حالم خوب نیست.تنم داشت داغ میشد.یک ساعت نرفت که افتادم.رفتم زیر لحاف میلرزیدم.با انهمه لحاف را پس زدم و چند دقیقه بعدش با اینکه راه رفتم برایم سخت بود بلند شدم پنجره را باز کردم.نصفه شب با صدای ناله ی خودم از خواب پریدم.یک صدای عجیبی که در گوشم پیچید.صبح حالم بهتر شده بود.
چند وقت است که جواب پری را ندادم حتما تا حالا کلی آف گذاشته.من تصمیم ندارم جوابش رابدهم شاید اگر هم بخواهد صدایم کند مثلا از یک جای خیلی نزدیک بازهم بهش زل بزنم ولی حرفی نزنم من اینجوری به لذت نمیرسم حتا اسرارم هم به خاطر این نیست که کاری که مردم انجام میدهند را انجام ندهم بل که از تمام رنگ ها و زرق و برقهایی که دور و برم هست متنفرم.گفتم متنفرم اما حالم به هم میخورد.چه کار میتوانم بکنم که نمیتوانم مانند بقیه ی مردم به این راحتی وآسودگی از لطف پروردگارشان عجب نداشته باشم مردانی که در روز باید هزاران قسم و آیه بخورندت و از ناموسشان مایه بگذارند تا خلایق گولشان را بخورند و آنها بتوانند یک لقمه نان برای زن و بچه شان ببرند.یا زنان از رده خارجی که چشمشان پسرهای جوان را میگیرد و وقتی دارند از قیافه شان حرف میزنند آب از لب و لوچه شان سرازیر میشود اما مدام میگویند به چشم برادری اما من همه ی انها را هنگامی که دارند مانند یک سگ ماده در زیر آن تکه ها ناله میکنند و به خود میپیچند و به شدت عرق کرده اند میتوانم به خاطر بیاورم.زنانی که نمیتوانند به شوهرشایشان خیانت کنند ولی همیشه به این فکر میکنند که خداوند یک روز پاداش بی دست و پایی یا نبود امکاناتشان را میدهد.امروز دیگر من به این نتیجه رسیده ام که آشغال دانی ی به نام بهشت برازنده ی این انسانهاست.که در لحظه ی نماز به درگاه خدا میگریند و در شبهای ماه رمضان صدای دعا در خانه شان طنین می اندازد اما من که نمیتوانم حتا به بهشتی فکر کنم که یک چنین جانورهایی سعی در جا کردن خود در ان دارند.من فقط یک گوشه ی آرام میخواهم که تویش هیچ یک از این کثافتها وجود نداشته باشد.
خیلی ها برای این زندگی نقشه های رنگ رنگ میکشند و با وجود این نقشه ها میخواهند آینده شان پربارتر بشود ولی من اصولا اینده ی سالمی برای هیچ کدامشان نمیبینم اصلا نمیدانم چرا باید همین اراجیف را اینجا بگذارم.ولی چیزی که بدان اطمینان دارم این است که یک روز زمین دهن باز میکند و تمام این نقشه ها و انسانهای آن را با کثافتها و فسادشان به درون خواهد کشید.گفتم نقشه آخرین بار که دنبالم آمدند سیروس فرستاده بود تا نقشه ی زمین را که با گچ روی زمین مشخص کرده بودند ببینم و زیر برگه ی تاییدییه را امضا کنم گمان کنم یک خانه ی 3 اتاق خوابه بود شاید هم یک جنده خانه ی 4 تخته.اتاقها به هم چسبیده بود و دسشویی در گوشه ی خانه کنار در.من دوست داشتم می آوردندش جلوتر جایی نزدیک هال و پذیرایی شاید هم داخل یکی از اتاقها اما چیزی نگفتم.فکر کنم سیروس مدام داشت حرف میزد.اما من همان موقع ها پایم را بلند کردم و روی نقشه شاشیدم.
افکار پوچ زندگی ی آرام انسانهای بیهوده اما من دیگر نمیتوان از این چیزها به مخیله ام راه بدهم.درست مثل نزع وحشتناک هنگام سینه پهلو یا خفگی.گاه می اندیشم تمام دغدغه های دست یافتنی ی بشر همین است.
چه خوب بود من هم از همین دغدغه های معمولی داشتم: بعد از اینکه در سیزده چهارده سالگی طغیان بلوغ را با جلق زدن و کون دادن و انگشت کردن میگذراندم.چند سال بعد دل به چند تا دختر میبستم برایش چند خط مزخرف سرهم میکردم و آخر سر ولشان میکردم میرفتم پی کار تا سر بست به یکی از همان دیروزی ها که معلوم نیست چند نفر زیر و رویش کرده اند ازدواج میکردم.سر سال اولین کره مان را پس می انداختیم.من مثل یک یابو کار میکردم تا زندگی یه خوبی داشته باشیم و احساس خوشبختی بکنیم.آنوقت ماه عسل یا سر یک برنامه ی دیگر یرویم مشهد.هر هفته هم برویم قم.اسممان را هم بنویسیم برای مکه.سر یک فرصت مناسب هم مرخصی میگرفتم میرفتیم کربلا.بعد از بیست سال زنم میمرد.و من به کارهای دیگر میرسیدم.یا اینکه اصلا همان سالها یکی را صیغه میکردم و تمام سعیم این بود که او متوجه نشود.
اما دریغا که همه ی دردهای بشر در این چند خط خلاصه نمیشوند و ما هر روز شاهد تلفات دوباره ای هستیم.
یادداشتهایی که روی صندلی ی اتوبوس پیدا کرده بودم در این جا به پایان میرسید.
مارچ 2004و 2005
جون 2005