سه‌شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۴

تو را دیدم که میرفتی
کنارت یار دیگر بود
نگات کردم تو خندیدی
تو فکرت کار دیگر بود

تو با او هم قدم از من گذشتی
نبسته بوده ای عهدی
که حالا گویمت آن را شکستی

گناه از آن من بوده
که با چشمان تو عهد نظر بستم
بدان بی بار تصویر ثمر بستم
هزاران بند بر پا و دست این دل
نه دل بل بی پا و سر بستم
همان با تو به سر کردم

تو با من گفته بودی دل نمیبندی
در آن اندیشه گشتم سنگ قلبت با نگاهی نرم خواهد شد
نه آن که چشم تو اندر تباهی شرم خواهد شد
ولی من غیر تو هر دیگری از دل به در کردم

تو با او هم قدیم از من گذشتی
تو را میدیدم و خورشید خاموشی
که با تو هم قدم با توست
تو که خورشید من بودی

دریغا چشم تو آیینه ی من بود
گناه از آن من بوده
عبورت جشن ویرانی یه این دل داده تن بوده.