شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۴

پد نامی یزدان
این نسک(نوشته) را به مردمان آگاه و خردگرایی پیشکش میکنم که در اندرون دادگرانه شان یگانه واژه ی اسپنتا (مقدس) انسان است.

افسانه ی بزرگ
( نمایش نامه در چار پرده )




چهره ها به ترتیب ورود:

- اوستا کریم
- دختر در نقش خورشید
- پسر در نقش ماه
- جمع فرشته ها متشکل از:
جبراییل میرزا (با لباس جاهل های تهران و یک لنگ به گردن)
مکاییل میرزا (با سبیل نازک و آویزان از آب خورها)
عزراییل میرزا (با سبل های کلفت و لبی که معمولا خنده ای تلخ بر آن دارد.)
اسرافیل میرزا (نوجوانی که لکنت زبان دارد.)
شیطان میرزا (با کلاه بوقی قرمز رنگ که یک منگوله بر نوک آن هست.)
روسپی خیابانی
بابا آدم
الاق گاو میمون سگ اسب و چند نوع حیوان دیگر.(ترجیحا انسانهایی که لباس این حیوانات را پوشیده اند این بازی هم را انجام دهند.)
حوریه
ننه حوا
قابیل
ابراهیم بیک
اسماعیل پسر
هاجر
لوط بیک
کارگر قایق ساز
جماعت درب خانه ی لوط بیک(متشکل از هفت مرد)
زن لوط بیک
دختر لوط بیک
کاپیتان نوح
پیشکار نوح
گروه طرفداران کاپیتان نوح(متشکل از ده پانزده مرد و زن)
گروه مردم معمولی(متشکل از پانزده بیست مرد و زن)
قبیله ی آفریقایی با لباس و اسلحه و فرم معمول(متشکل از هفت هشت مرد و زن)

صدا:
خاک(صدای یک مرد)








پرده ی اول


صحنه ی اول

یک نور دایره ای شکل وسط صحنه را روشن ساخته است.
دست راست اوستا کریم چار زاند روی زمین نشسته است.
دست چپ جمع فرشته ها در یم فضای خاموش دور هم روی زمین نشسته اند.
هوا دارد تاریک میشود.خورشید از گوشه ی سمت راست تصویر حرکت کرده آرام آرام به سمت چپ میرود و از آن جا از دایره ی روشن خارج شده به داخل حوض آبی که آن جا هست رفته و داخلش می شود.آنگاه به سمت اوستا کریم میرود.
خورشید:اوستا کریم قربونه قدرتت برم تو چقدر توانایی.
اوستا کریم لبخندی به او میزند.
ماه آرام آرام وارد صحنه میشود.و داخل دایره ی نورانی میشود.
جبراییل برمیخیزد به سویش میرود و پر خود را به او میکشد.
اوستا کریم جبراییل را دارد صدا میکند.
اوستاکریم:جبراییل!جبراییل!....کجایی؟بیا ببینم.
جبراییل به سمتش می آید.
جبراییل:بله اوستا؟
اوستا کریم:میری همه ی فرشته ها رو خبر میکنی بیان اینجا کاره مهمی باهاشون دارم.
جبراییل:خیره اوستا..همین الانه صداشون میکنم.
جبراییل دستی به گوشه ی دستمال یزدی اش میکشد و به سمت دیگر صحنه که نیمه تارک است میرود و با چهره های خاموش صحبت میکند.آنها سر بلند میکنند.جایی که هستند روشن تر میشود.
همه گی بر میخیزند و به سوی اوستا کریم می آیند.
جمع فرشته ها با هم:سلام اوستا كريم!قربونه قدرتت بريم.تو به همه چیز توانایی و زورت از همه ی ما بیشتره.
اوستا کریم آرام سر تکان میدهد.
اوستا کریم:بنشینید.
جمع فرشته ها رو به روی اوستا کریم مینشینند.
اوستا کریم:خب چه خبر؟مکاییل میرزا!!برای بهشت آوردی کسی رو کانال کشی بکنه؟
مکاییل میرزا:اوستا کریم صحبت کردم.فردا قراره یکی بیاد.
اوستا کریم:حواست باشه کارش رو درست انجام بده.از این لوله ها قراره آب جو رد بشه اگه جنسه لوله ها الکی باشه زود خورده میشه و میپوسه تازه گاز هم دره.گازم که خدت میدونی یعنی دی اکسید کربی که خرنده س..اصلا یک کاری بکن.صبح که اومد و مسیر رو برای لوله کشی دید بفرستش پهلوی من خودم بگم چه جنس لوله بخره.
مکاییل میرزا:چشم اوستا کریم.
مکاییل میرزا دست به سینه سینه اش را خم میکند.
اوستا کریم:عرزاییل میرزا!کاری که بهت گفتم رو انجام دادی؟
عرزاییل میرزا:کدوم کار............آهان...........بله قربان از صبح روش کار کردیم دو تا استخر کندیم هر کدوم یکی سه متر ارتفاع دارن.یک ساختمونه هفت طبقه هم ساختیم.عصری نقاشی اش هم تموم شد.چند نفر رو هم فرستادم برن از تو بیابون هیزم جمع کنن.دو تا بچه های غلمان بهشت هم که از همه قوی تر بودن رو آوردم تا آتیش درست کنن الان دارن آتیش رو فوت میکنن.
اوستا کریم:خوبه...
و سرش را تکان می دهد.
اوستا کریم (ادامه میدهد) :فقط مواظب باش خایه هاشون باد نکنه از کار اصلی که بهشون محول میشه بمونن.
عزراییل دست به سینه سرش را جلوی اوستا کریم خم می کند.
اوستا کریم:خب اسرافیل تو تعریف کن.
اسرافیل:او.......او...اوستا کریم....م م من متاسفم.پ پلی که شما م می خواین رو ن نتونستیم نقشه اش و در بیاریم.خ خیلی مشکل بود.آخ خه میدونین هم م ط طولش...ز زیاده و هم عرضش ب با این وض ضعیت ما نمیتونیم ن نگهش داریم.آ آخه باید زیرش س ستون زد ئ ولی با این ع عرض 1 میکرونی که شما خواستین نمیشه ستون براش زد.م من گفتم اصلا پل معلق بزنیم.با ی یه چیزی از جنش پلی اورتان ولی نتونستیم جواب بگیریم.
اوستا کریم:ای بی عرضه ها!حتما خودم باید کارها رو انجام بدم.یه مشت بی عرضه دور و ورم جمع شدن.هیچ کاری هم از دستشون بر نمیاد اصلا اگه یه روز من دست رو دست بذارم که همه چیز به هم میریزه.
اسرافیل:ب........
اوستا کریم وسط حزفش می آید.
اوستا کریم:فردا یادم میندازی کارش رو درست کنم.یادت نمیره ها
اسرافیل:چ چشم اوستا کریم.
اسرافیل دست به سینه سرش را در برابر اوستا کریم خم می کند.
اوستا کریم:خب شیطون تو به گو.
شیطان میرزا:اوستا کریم به سلامت بادا!قربان کاری که خواستین رو انجام دادم.
اوستا کریم:آره دیمشون چیزهای بدی نبودن.ولی چند تا لاغر رو بدون گوشت هم باید بیاری.آخه سلیقه ی همه که دخترهای شاسی بلند نمیپسنده.
شیطان میرزا:به روی چشم قربان...اما اوستا کریم یک چیزی هم باید خدمتتون بگم.
اوستا کریم:خب بگو
شیطان میرزا:آخه این جا نمیشه اگه اجازه میدین توی گوشتون بگم.
اوستا کریم:بیا بگو.
شیطان بلند میشود طرف اوستا کریم میرود.و در گوشش چیزی زمزمه میکند.
اوستا کریم:این که حقته.کی به تو گفت همچین غلطی بکنی.
شیطان:اوستا کریم جونه خودت این دفعه رو فقط....
اوستا کریم:تو بدونه اجازه ی من چرا همچی غلطی کردی.حالا هم حقته احمق بی شعور.ولی خوب شد حالا همه شونو یک معاینه میکنم اگه مشکل داشتن درمونشون کنم.
شیطان میرزا:قربان یک رحمی هم به حاله این چاکر بکنین از ظهر تا حالا نتونستم مبال برم دارم آتیش میگیرم.
اوستا کریم: تا تو باشی دیگه دست به چیزی که ماله تو نیست نزنی.اگه دختر میخواستی می اومدی پیشه خودم از خودم میخواستی بدونه اجازه چرا به چیزی که ماله تو نبود دست زدی.
شیطان میرزا:غلط کردم قربان.
اوستا کریم:حالا چه طور بود؟
شیطان میرزا:من اینا رو از بهترین نجیب خونه ها گیر آوردم.فقط این مرضه لعنتی بدجور زهره مارم کرد.
اوستا کریم:خب حالا برو بشین تا یه فکری به حالت بکنم.
شیطان برمیگردد سره جایش می نشیند.
اوستا کریم:خیله خوب بچه ها!امشب خواستم این جا بیاین چون کاره بسیار مهمی باهاتون دارم.یک چند وقتیه دارم روی یک موضوع مهم فکر میکنم.نمیدونم تا حالا از خودتون پرسیدین چرا این همه ما این جا داریم کارهای ساختمونی تاسیساتی و خدماتی رفاهی انجام میدیم؟خب من بهتون میگم.ببینین تصمیم دارم یه کاره مهم انجام بدم و اون اینه که کلی چیزه دیگه درست بکنم.اما نه اینجا...
عزراییل میرزا:پس کجا قربان؟
اوستا کریم:اگه ساکت بشی میگم.میخوام یک جای دیگه ای رو درست بکنم و اون رو کلی چیز میز بذارم.
شیطان میرزا:میشه بیشتر توضیح بدین قربان؟
اوستا کریم:فکر نکنم فعلا متوجه بشین خودتون به مرور زمان میبینین دارم چه کار میکنم.ولی همینقدر بدونین که پروژه ی بزرگی در کاره.واسه همین هم از الان تا اطلاع ثانوی از هر گونه مرخصی خبری نیست.حواستونم باشه که از زیر کار در نرین.چون براتون بد میشه.عجالتا فردا ساعت ده صبح این جا باشین.تا بهتون بگم چه کار باید بکنین.خب...............
اوستا کریم نگاهی به ساعتش میکند.
ادامه میدهد:دیگه دیر وقته(خمیازه ی بلندی میکشد)بهتره جلسه رو تعطیل کنیم.میتونین برین.
همه برمیخیزند.
جمع فرشته گان:شب خوش اوستا کریم.
اوستا کریم سر تکان میدهد.
فرشته ها در حال رفتن هستند.
اوستا کریم:هی!جبراییل!!تو بیا کارت دارم.
جبراییل:بله اوستا کریم؟
اوستا کریم:ببینم جبراییل تو هر شب میری دستملت رو به ماه میشکی کاره دیگه ای هم میکنی؟
جبراییل میرزا:بله اوستا کریم؟یعنی چی؟؟
اوستا کریم:حروم لقمه حواست باشه اگه یه دفعه دیگه به این پسره نظر داشته باشی بلایی به سرت می یارم که هیچ وقت از سرت نره.فهمیدی؟
جبراییل میرزا:بله اوستا کریم.
اوستا کریم:برو
جبراییل میرود.
ماه از سر جایش حرکت میکند.و به سمت دیگر میرود و از انجا از دایره ی نورانی خارج شده و به سمت حوض آب میرود.داخلش میشود و انگاه به سمت اوستا کریم میرود.
ماه: اوستا کریم قربونه قدرتت برم تو چقدر توانایی.
اوستا کریم لبخندی میزند.خورشید از سمت دیگر وارد دایره ی نورانی میشود.دایره با آمدنه خورشید نورانی تر از قبل میگردد.
صحنه ی دوم

فرشته ها به سوی اوستا کریم می آیند.
جمع فرشته ها:سلام اوستا کریم!تو قدرت بزرگی. هیچ کسی زور و توانایی تو رو نداره ما همه بنده ی توییم.
اوستا کریم سر تکان میدهد.
اوستا کریم:بچه ها خیلی کار داریم باید دست بجنبونیم.
جبراییل میرزا:چه کاری از دست ما ساخته است اوستا کریم.
اوستا کریم:از دست شما ها فعلا هیچی ولی بایس دم دست باشین شاید لازم شدین.
اوستا کریم سر جایش تکانی میخورد.آن وقت رو به جبراییل میکند.
اوستا کریم:راستی جبراییل میرزا!امروز چند شنبه ست؟
جبراییل میرزا:امروز یک شنبه ست اوستا کریم.
اوستا کریم:خب خوبه پس همه چیز درسته.هی جبراییل میرزا تو یادت باشه زمان رو به من اعلام کنی.هر روز.
جبراییل میرزا:به روی چشم اوستا کریم.
اوستا کریم دوباره تکانی میخورد.دستی به ریشش میکشد و کمی فکر میکند و با همان حالت ادامه میدهد.
اوستا کریم:اجی.........................مجی.................... لا ترجی...
صدای مهیبی به گوش میرسد و روشنایی صحنه کم نور میشود.به طوری که وضوح بسیار ناچیزی از صحنه داریم.
جبراییل میرزا:امروز دوشنبه ست اوستا کریم.
اوستا کریم:اجی.................مجی..............لا ترجی
صدای مهیبی به گوش میرسد.
صحنه روشن میشود.یک کره ی جغرافیایی بزرگ به اندازه ی دایره ی نورانی در وسط آن دایره ی نورانی قرار گرفته است.
اوستا کریم(دستی به ریشش میکشد.):خوبه..........میتونین بریم واسه امروز بسه.
جمع فرشته ها تعظیم میکنند و به جاب خودشان برمیکردند.
خورشید از جایش حرکت میکند.به سمت دیگر میرود.وارد حوض آب میشود و آن گاه به نزد اوستا کریم می آید.
خورشید: اوستا کریم قربونه قدرتت برم تو چقدر توانایی.
ماه وارد دایره ی نورانی میشود.و یک گوشه ثابت می ایستد.جبراییل به طرفش میرود و پر خود را روی آن میکشد.نور دایره ی نورانی کمتر میشود.
صحنه ی سوم

جبراییل به نزد اوستا کریم میرود.
جبراییل میرزا:اوستا کریم حالا فکر کنم وقتشه همه ی بچه ها خوابن.
اوستا کریم:مطمئنی صداش در نمیاد؟
جبراییل میرزا:بله اوستا.خیالتون راحت.
جبراییل میرزا به تندی از صحنه خارج میشود و ان گاه با کمی مکث وارد صحنه میشود با یک زن جوان زیبارو و بزک کرده(روسپی خیابانی).
جبراییل میرزا:اوستا کریم اینم چیزی که خدمتتون عرض کرده بودم.
روسپی خیابانی جلو اوستا کریم کمرش را دو تا کرده و تعظیم میکند.
اوستا کریم نگاه خریداری ی به وی می اندازد.
اوستا کریم:بگو ببینم اسمت چیه؟
جبراییل میرزا:کنیزه شماس اوستا.
اوستا کریم:از تو نپرسیدم خودش زبون داره.
جبراییل میرزا:اوستا از بس تو منکرات ترسوندنش دیگه اسمش رو خودشم یادش رفته.هر بار که می گرفتنش یه اسمی میگفته.
اوستا کریم:خب مگه سجل نداره؟
جبراییل میرزا:نه اوستا اون که براش مشتری می آورده ازش گرفته بود.
اوستا کریم:آهان...تا جایی نره؟
جبراییل میرزا:همینطوره اوستا.
اوستا کریم (رو به روسپی خیابانی) :بگو ببینم کجا کار می کردی؟
روسپی خیابانی:بیشتر کناره پارک ملت.
اوستا کریم:چقدر درآمد داشتی؟
روسپی خیابانی:بد نبود.میگذشت.
اوستا کریم:از این جا راضی هستی؟
روسپی خیابانی (انگشت به لب میگذارد با کرشمه) :خب این جا مزایاش بیشتره.ناسلامتی آدم توی بهشت کار میکنه واسه ی رضای خدا یه اجرا معنوی هم داره.ولی در آمده اونجا بهتر بود.تازه هر چیزی هم که میخواستم با پوله خودم می خریدم.
اوستا کریم:حالا چرا این شغل رو انتخاب کردی؟
روسپی خیابانی:(با یک حالنی همراه با ناز و کرشمه و در عین حال دعوا) :برای شما که بد نیست.کارتون رو میکنید.

اوستا کریم مکث میکند.آخر نمیداند باید چه کار کند.
جبراییل میرزا (رو به روسپی خیابانی) :خیله خب برو آماده شو.
روسپی خیابانی از صحنه خارج میشود.
جبراییل میرزا:قربان بفرمایید.اول شما برید.(و دستانش را از فرط خوشحالی بهم می مالد.)اوستا کریم از جایش نیم خیز میشود که برود.و
در ان لحظه که هنوز روسپی خیابانی در حال خروج از صحنه است عزراییل میرزا به سمت اوستا کریم می آید.او بوهایی برده.
اوستا کریم (خشمگین) :تو این جا چه غلطی میکنی؟
عزراییل یمرزا:قربان مباله اونطورف خرابه.اومدم دست به آب.
اوستا کریم (به جبراییل چشمک میزند) :جبراییل برو ببین به حقه این خانم همونطوری که میخواست داوری شده یا نه.
جبراییل میرزا نخست دوهزاریش نمی افتد ولی بعد از کمی گیج بازی ملتفت موضوع میشود.
جبراییل میرزا:آها..چشم اوستا کریم........به روی چشم.
اوستا کریم (رو به عزراییل میرزا) :تو هم زود کارت رو بکن و برو بخواب فردا خواب نمونی.
عزراییل میرزا:چشم.
و به پشت صحنه میرود.
جبراییل میرزا هم سرش را پایین انداخته و به سمت جمع فرشته ها میرود.
ماه به سمت دیگر می آید.از آنجا از دایره ی نورانی خارج میشود.داخل حوض میشود.و بعد به سمت اوستا کریم می رود.
ماه: اوستا کریم قربونه قدرتت برم تو چقدر توانایی.
اوستا کریم برایش سر تکان می دهد.خورشید از سمت دیگر صحنه وارد دایره ی نورانی میشود.نور دایره ی نورانی روشن تر مبشود.
صحنه ی چهارم

جمع فرشته ها به سمت اوستا کریم می آیند.
جمع فرشته ها: سلام اوستا کریم!تو قدرت بزرگی هیچ کسی زور و توانایی تو رو نداره ما همه بنده ی توییم.
اوستا کریم سر تکان میدهد.
اوستا کریم:خب بچه ها کجا بودیم؟
جبراییل به سمت اوستا کریم میرود.دفتری که زیر بغل دارد به او نشان میدهد.
جبراییل میرزا:قربان این دفتره صورت جلسه است.
اوستا کریم دارد دفتر را ورق میزند.
جبراییل میرزا:اوستا کریم امروز سه شنبه است.
اوستا کریم دستی به ریشش میکشد و کمی فکر میکند.
اوستا کریم:خیله خب بریم سره کاره مون.
اوستا کریم کمی مکث میکند.
اوستا کریم:اجی...............مجی...............لا ترجی...
صدای مهیبی به گوش میرسد و روشنایی صحنه کم نور میشود به طوریکه تصویر واضحی نداریم.
بعد از کمی مکث دوباره صحنه روشن میشود.
از ان دایره ی نورانی کره ی جغرافیا برداشته شده و چند تا کوه در گوشه ی آن(دایره ی نورانی)قرار گرفته است.
اوستا کریم کمی فکر میکند.دستی به ریشش میکشد.
اوستا کریم:خوبه
خورشید از جایش حرکت میکند.به سمت دیگر میرود.وارد حوض آب میشود و آن گاه به نزد اوستا کریم می آید.
خورشید: اوستا کریم قربونه قدرتت برم تو چقدر توانایی.
ماه وارد دایره ی نورانی میشود.و یک گوشه ثابت می ایستد.جبراییل به طرفش میرود و پر خود را روی آن میکشد.نور دایره ی نورانی کمتر میشود.
شیطان میرزا در مکانی که جمع فرشته گان در ان جا هستند.از جای(جایی که همه ی فرشته گان آن جا یک حلقه تشکیل داده اند برخاسته.سیگاری از جیبش در می آورد و آتش میزند.و مشغول کشیدن آن میشود.
جبراییل میرزا به سمت او میرود.
شیطان میرزا:چه کار میکنی جبری؟
جبراییل میرزا:مخلصم.
شیطان میرزا:این میخواد چه کار بکنه؟(به اوستا کریم اشاره میکند.)
جبراییل میرزا:میبینی دیگه.
شیطان میرزا پک غلیظی به سیگارش میزند و دودش را بیرون میدهد.
جبراییل میرزا:منظورت چیه؟داره کار به این قشنگی میکنه.
شیطان میرزا:مسخره ست بابا.
جبراییل میرزا یک خنده ای میکند.
جبرایل میرزا:چرا؟
شیطان میرزا دود سیگارش را بیرون میدهد.
شیطان میرزا:کس شعره دیگه.
جبراییل میرزا میخندد.
شیطان میرزا:میخواد چی رو ثابت کنه.خب این جا که این همه دم و دستگاه هست.دیگه چی؟این همه بهشت و جهنم ساخته و ما ها رو دیگه میخواد چه کار کنه؟
جبراییل میرزا دارد گوش میکند.
شیطان میرزا:منم اگه زور و قدرت اونو داشتم خب میتونستم همه ی این کارها رو بکنم.اما این خودش انقدر بی عرضه س که اگه ما نباشیم کارهاش همه ش لنگ میمونه.
جبراییل میرزا میخواهد یک چیزی بگوید.اما شیطان میرزا که مکث کرده و پک به سیگارش میز.بدون توجه با طمانینه حرفش را ادامه می دهد.
شیطان میرزا:تحویلمون که نمیگیره همین روزها هست که دیگه ادمم حسابمون نکنه.
جبراییل میرزا:نه بابا اینجوری ها هم نیست.میبینی که سرش شلوغه.
شیطان میرزا دود سیگارش را بیرون میدهد.
شیطان میرزا:حالا وقتی زد در کونمون پرتمون کرد از پیش خودش بیرون میفهمی چی میگم.
جبراییل میرزا:مگه الان که پیششیم نمیزنه؟
شیطان میرزا از صحنه خارج میشود.
جبراییل میرزا کمی مکث میکند و آن گاه میرود در جمع فرشته گان مینشیند.
ماه از سر جایش حرکت میکند.و به سمت دیگر میرود و از انجا از دایره ی نورانی خارج شده و به سمت حوض آب میرود.داخلش میشود و انگاه به سمت اوستا کریم میرود.
ماه: اوستا کریم قربونه قدرتت برم تو چقدر توانایی.
اوستا کریم سرش را تکان میدهد.


صحنه ی پنجم:

خورشید از سمت دیگر وارد دایره ی نورانی میشود.دایره با آمدن خورشید نورانی تر از قبل میگردد.
فرشته ها به سوی اوستا کریم می آیند.
جمع فرشته ها:سلام اوستا کریم!تو قدرت بزرگی هیچ کسی زور و توانایی تو رو نداره ما همه بنده ی توییم.
اوستا کریم سر تکان میدهد.
اوستا کریم:جبراییل اون دفتر رو بیار ببینم.
جبراییل میرزا:اطاعت اوستا کریم.اما اوستا کریم دیروز یادتون رفت دفتر رو امضا کنین.
اوستا کریم دفتر را ورق میزند و به نوشته هایش نگاه میکند.
جبراییل میرزا:اوستا کریم امروز چار شنبه است.
اوستا کریم هیچ عکس العملی نشان نمیدهد.مشغول مطالعه ی دفتر است.آن گاه دفتر را می بندد.
جبراییل میرزا دفتر را از او میگیرد.
اوستا کریم حواسش نیست.یک دفعه به خود تکانی میدهد.
اوستا کریم:خب.اجی..................مجی.................لاترجی
صدای مهیبی به گوش می رسد. و روشنایی صحنه کم نور میشود به طوریکه تصویر واضحی نداریم.
بعد از کمی مکث دوباره صحنه روشن میشود.
در دایره ی روشن و کنار کوه دو درخت نخل قرار گرفته است.
اوستا کریم دستی به ریشش میکشد.
اوستا کریم:خوبه
کمی مکث میکند.
اوستا کریم:خب برای امروز بسه.میتونین برین.
جمع فرشته ها برمیخیزند و جایی که قبلا بودند در کنار هم میروند.
خورشید از جایش حرکت میکند.به سمت دیگر میرود.وارد حوض آب میشود و آن گاه به نزد اوستا کریم می آید.
خورشید: اوستا کریم قربونه قدرتت برم تو چقدر توانایی.
ماه وارد دایره ی نورانی میشود.و یک گوشه ثابت می ایستد.جبراییل به طرفش میرود و پر خود را روی آن میکشد.نور دایره ی نورانی کمتر میشود.
کمی مکث.
اسرافیل به سمت اوستا کریم می آید.در دستش یک نی لبک است.
اسرافیل: ق ق قربان اجازه هست.
اوستا کریم حرکتی نمی کند.به قول بهتر تحویلش نمی گیرد.
اسرافیل نزدیک تر می آید.در برابر اوستا کریم خم میشود و تعظیم می کند.
اسرافیل:ای اوستا کریم تو توانای مطلقی و هیچ چیز و هیچ کس قدرت تو را ندارد.
اوستا کریم:چی میخوای اسرافیل؟
اسرافیل:ق ق قربان برای مشق کردن خدمتتون اومدم.
اوستا کریم همانطور سر پایین.
اوستا کریم:بزن ببینم.
اسرافیل نی لبک را به دهانش می گذارد به بدی مینوازد.
اوستا کریم:هیچ تا حالا تمرین کردی؟
اسرافیل:ب ب بله قربان همیشه تمرین میکنم.
اوستا کریم: دوباره بزن
اسرافیل:چشم ق ق قربان.
اسرافیل دوباره شروع به نواختن میکند.به بدی.
اوستا کریم:اسرافیل!خارج میزنی حواست رو جمع کن این طوری نمی شه.
اسرافیل کمی مکث می کند دوباره مینوازد.باز هم بد.
اوستا کریم:نمیخواد بزنی سرم رفت خودم اون مغزت رو برنامه ریزی میکنم.تو چیزی تو کله ت نمیتونی فرو کنی.حالا برو دیگه.
اسرافیل خم میشود.و انگاه عقب عقب از اوستا کرم دور شده به جایی که فرشته ها هستند میرسند.
کمی مکث.
ماه به سمت دیگر می آید.از آنجا از دایره ی نورانی خارج میشود.داخل حوض میشود.و بعد به سمت اوستا کریم می رود.
ماه: اوستا کریم قربونه قدرتت برم تو چقدر توانایی.
اوستا کریم برایش سر تکان می دهد.
خورشید از سمت دیگر صحنه وارد دایره ی نورانی میشود.نور دایره ی نورانی روشن تر مبشود.
جمع فرشته ها به سمت اوستا کریم می آیند.
جمع فرشته ها: :سلام اوستا کریم!تو قدرت بزرگی هیچ کسی زور و توانایی تو رو نداره ما همه بنده ی توییم.
اوستا کریم سرش پایین است.همینطور سر پایین سرش را چند بار تکان میدهد.
اوستا کریم:جبراییل میرزا!گزارش بده.
جبراییل میرزا:اطاعت اوستا کریم.قربان کار جهنم تموم شده.عرزاییل ساختمون رو رنگ زده.قرار داد خرید کوره ها هم امضا شد و الان که خدمت شما می اومدم اومده بودن نصبش کنن.پنج میلیون تا کوره ی آدم پزیه با درجه حرارت هرکدوم نه هزاردرجه ی فارنهایت.هرکدوم هم ظرفیت یک میلیون نفر را داره.مشعل ها رو هم خریدیم.قدرتشون صدوپنجاه هزار اسبه.الان تو سالنه فقط مونده نصبش کنیم.بقیه ی چیزا رو هم که قبلا خدمتتون عرض کردم.دیگه با این حساب کاری نمونده.
اوستا کریم:اتاق هایی که گفتمو چه کار کردی؟
جبراییل میرزا:اوستا کریم اونا هم آماده س.خانوما رو هم بردم تو هر کدوم گذاشتم.خیلی دردسر داشتیم.خیلی هاشون تو نمیرفتن.آخه یه لنگشون تو شرق بود یکیش تو غرب این رو که میکردیم اون یکی پاش میموند بیرون.تازه متوجه شدیم اینطوری نمیشه.سقفا رو ورداشتیم از بالا گذاشتیمشون تو.
اوستا کریم:همه رو تو اتاق نذارین چند تا هم بذارین تو فضای باز باشه.شاید یه عده این جوری بخوان.
جبراییل میرزا:اطاعت اوستا کریم.
اوستا کریم:دیگه چه کار کردین؟
جبراییل میرزا:اوستا کریم غلمان ها رو هم سر و سامون دادیم.همه شون همون شکلی هستن که شما گفته بودین.ولی اوستا کریم یه مشکلی داشتیم.این حوریه ها چشمشمون افتاده بود پی غلمان ها.هی به هم امار میدادن.اول چند نفر رو گذاشتم تا سر و گوش آب بدن ولی خب اگه میخواستن کاری بکنن که دیگه اون موقع کار از کار گذشته بود.گفتم فعلا توی غذاشون کافور بریزن.
اوستا کریم سرش را تکان میدهد.
اوستا کریم:دفتر رو بده ببینم.
جبراییل دفتری که زیر بغل دارد را به اوستا کریم می دهد.
جبراییل:اوستا کریم امروز پنج شنبه ست.
اوستا کریم دفتر را میبندد.
اوستا کریم:خیله خب شروع میکنیم.اجی..................مجی...................لا ترجی
صدای مهیبی به گوش میرسد و روشنایی صحنه کم نور میشود به طوریکه تصویر واضحی نداریم.
بعد از کمی مکث دوباره صحنه روشن میشود.
کنار نخل یک رود در حال جریان است و ما صدای آب را مشنویم.و چند ماهی در ان هستند که گاهی از آب بیرون میپرند.روی نخل ها هم چند پرنده آواز میخوانند.
کمی مکث
خورشید از جایش حرکت میکند.به سمت دیگر میرود.وارد حوض آب میشود و آن گاه به نزد اوستا کریم می آید.
خورشید: اوستا کریم قربونه قدرتت برم تو چقدر توانایی.
ماه وارد دایره ی نورانی میشود.و یک گوشه ثابت می ایستد.جبراییل میرزا به طرفش میرود و پر خود را روی آن میکشد.نور دایره ی نورانی کمتر میشود.
ماه به سمت دیگر می آید.از آنجا از دایره ی نورانی خارج میشود.داخل حوض میشود.و بعد به سمت اوستا کریم می رود.
ماه: اوستا کریم قربونه قدرتت برم تو چقدر توانایی.
اوستا کریم برایش سر تکان می دهد.
خورشید از سمت دیگر صحنه وارد دایره ی نورانی میشود.نور دایره ی نورانی روشن تر مبشود.
جبراییل میرزا:اوستا کریم امروز جمعه است.
اوستا کریم:جبراییل خیلی کار دارم یادت باشه از این به بعد ساعت رو هم اعلام کنی.
جبراییل میرزا:اطلاعت اوستا کریم.
اوستا کریم:اجی........................ مجی...................... لا ترجی
صدای مهیبی به گوش میرسد و روشنایی صحنه کم نور میشود به طوریکه تصویر واضحی نداریم.
بعد از کمی مکث دوباره صحنه روشن میشود.
به تن ماه یک لباس دایره ای مانند با هاله ی ماه کشیده شده است و در صحنه روی دایره ی نورانی قرار دارد.
به تن خورشید یک لباس دایره ای با هاله ی خورشید کشیده شده است. و در صحنه روی دایره ی نورانی آن سمت ماه قرار دارد.
اوستا کریم:خوبه
جبراییل میرزا:عالیه
مکاییل میرزا:اوستا کریم این چیزایی که درست کردین اسمشون چیه؟
اوستا کریم:زمین و کاینات
مکاییل میرزا سری از روی نفهمی تکان میدهد.
مکاییل میرزا:آهان
اوستا کریم:حالا که این طور شد مکاییل خودت برو روی زمین یه کم خاک برای من بیار.
مکاییل میرزا:چشم قربان
مکاییل میرزا وارد دایره ی نورانی که همان زمین هست میشود.به کنار نهر روان میرود خم میشود و دست به سوی خاک دراز میکند.
صدای خاک:نه...........نه............نه..........تو رو به بزرگی یه اون اوستا کریم این کار رو نکن.ازت خواهش میکنم.
مکاییل میرزا:تو کی هستی؟
صدای گل:من این خاک بی نوا هستم.من میدونم اوستا کریم میخواد چه کار بکنه.من نمیخوام عامل مرگ و کشت و کشتار باشم.تو رو به بزرگیه یه اوستا کریم منو نبر.
مکاییل می ایستد.کمی مکث میکند و بعد میرود به سمت اوستا کریم.
اوستا کریم:پس چی شد؟
مکاییل میرزا:قربان نشد.
اوستا کریم:یعنی چی نشد؟مگه نگفتم برو برای من خاک بیار پدر سوخته ی بی شرف از حرف من سرپیچی میکنی؟؟
مکاییل میرزا:نه قربان اخه خاک منو به بزرگیه شما سوگند داد که نیارمش.
اوستا کریم هاج و واج نگاه میکند.
اوستا کریم:اسرافیل تو برو ببینم.
اسرافیل:ا ا اطاعت م میشه قربان.
اسرافیل داخل دایره ی نورانی میشود.به سمت خاک میرود.خم میشود.تا خاک را بردارد.
صدای خاک: نه...........نه............نه..........تو رو به بزرگی یه اون اوستا کریم این کار رو نکن.ازت خواهش میکنم.
اسرافیل کمی ترسیده.
اسرافیل:ت تو ک کی هستی؟
صدای گل:من این خاکه بد بختم که تو میخوای ببریش پیش اوستا کریم.اونوقت من میشم سرچشمه ی تمومه بدبختی های زمین و کاینات.ازت خواهش میکنم به بزرگیه اوستا کریم از من بگذر و نرو.
اسرافیل برمیخیزد و به سمت اوستا کریم میرود.
اوستا کریم:چی شد پس؟خاک کو؟؟
اسرافیل:ق ق قربان م من نتونستم خاک بیارم.آ آخه اون منو به بزرگیه شما سوگند داد.
اوستا کریم مبهوت مانده است.
جبراییل:اوستا کریم این کاره خودمه اگه اجازه بدین میرم و الساعه بر میگردم.
اوستا کریم سری تکان میدهد.جبراییل با چابکی به سوی دایره ی نورانی میرود.به سمت نهر میرود خم میشود و دست به خاک دراز میکند.
صدای خاک:نه...........نه............نه..........تو رو به بزرگی یه اون اوستا کریم این کار رو نکن.ازت خوا هش میکنم.
جبراییل میرزا:جونم؟چی گفتی؟؟
صدای خاک:ازت خواهش کردم به بزرگیه اوستا کریم از من بگذر و برو.
جبراییل میرزا:چرا؟
صدای خاک :آخه اینطوری من سرچشمه ی همه ی بدبختی ها و تاریکی های این زمین و کاینات میشم.نگاه بکن این جا رو.چقدر همه چیز باصفاست.همه چیز سر جایه خودشه همه چیز قشنگه و دل رباست.حالا قراره از من یه چیزی ساخته بشه که همه ی این مناظر زیبا رو از بین میبره.
جبراییل میرزا خنده ی تمسخر آمیزی میکند.
صدای خاک:به من نخند.اون حتا تو رو حتا اوستا کریم رو هم به زیر می کشه و خودش جای همه میشینه.اون میشه قدرت مطلق و اون وقت دیگه اوستا کریم هم حتا زورش بهش نمیرسه.
جبراییل میرزا:این چه حرفهاییه که میزنی؟یعنی میخوای بگی از اوستا کریم بیشتر میفهمی؟؟
صدای خاک:من فقط سرنوشت خودم رو میدونم.
جبراییل میرزا در حال جمع کردن مشتی خاک است.
صدای خاک:من که نمیتونم جلوی اراده ی اوستا کریم رو بگیرم اقلا از یه چیز دیگه این بدبختی ها رو میساخت.آخه چرا من؟
جبراییل میرزا دوباره خنده ی تمسخرآمیزش را میند.
جبراییل میرزا:غم نخور رفیق.
و برمیخیزد خاک به دست نزد اوستا کریم بر میگردد.
صدای خاک:کجا میری؟منو نبر؟؟وایسا..............آهای!با توام!
جمع فرشته ها از آمدن جبراییل خرسند میشوند و هورا میکشند.و صدای نواختن دف به گوش میرسد.در میان این صدا و شادی ها شیطان از گوشه ی حوض یک تشت برداشته و زمین جلوی اوستا کریم میگذارد.جبراییل میرزا خاک را داخل تشت میگذارد.صدای موسیقی دف هنوز برجاست.اندک اندک اوستا کریم از جایش با طانی برمیخیزد.عزراییل میرزا به سمت حوض میرود و از داخلش کمی آب برداشته توی حوض میریزد.
اوستا کریم پاچه هایش را میزند بالا.فرشته ها او را دوره کرده و دست هم را میگیرند.نوای موسیقی به گوش میرسد.اوستا کریم داخل تشت میشود و با پا شوع میکند به لگد کردن گل.
صدای موسیقی همچنان به گوش میرسد.اوستا کریم از تشت بیرون می آید.و با دست شروع به ورز دادن گل میکند.آن گاه آن را از تشت خارج کرده بالا تر می آورد.
صدای موسیقی قطع میشود.نور صحنه کم و کمتر شده به طوری که تصویر واضحی از چهره ها نداریم.
صدای وزش شدید باد میآید.(زوزه ی باد)
صحنه دوباره روشن میشود.
بابا آدم روبه روی اوستا کریم استاده است.
دوباره صدای موسیقی برمیخیزد.
اوستا کریم به جمع فرشته ها:سجده کنید.زود باشین.
جمع فرشته ها در برابر بابا آدم خم میشوند و سجده میکنند.

پرده می افتد.
پایان پرده ی اول.