سه‌شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۴

به نام آن که نماید ز خامه قرطاسی
مگر که جان بفداید بر دموکراسی
سوابقی است هر کشور دموکرات را
همان حکومت لیبرال راست اساسی
جهاز مملکت از پایه چون بود لنگان
بالانس ناید بر کار چرخ زاپاسی
ز کار بخت نشد خانه مهد آزادی
نه هر که آمد و بنشست بدین کریاسی
چو آمد و نشد اندیشه ی گذر او را
چه تیغ برکشد و تیر چه زهر و چه داسی
مطاع مملکت حره رایگان نبود
که نیست منزلت آن هیچ الماسی
بگویمت که بدانی که ارز ان از چیست؟
چه استخوان که شکسته ست چه سر که با داسی
رجا به قانون عهد حجر خطای بدیست
خرد نمای نیندازد این چنین تاسی
وزان بتر که به تفسیر کند ثواب زیرا
که بر رسولش نبود خود چنین وسواسی
کمی برابری و ذره ی فرج باید
مگر فرو شود این عقده های آماسی
یکی هزار یک آید معامله بهره
یکی به شام جگر گوشه نیست پاپاسی
امور چرخ به دانش روا کنند و گذشت
نه کار دین بود کار لیر و عباسی
شنیده ای که شبانی به روبهان ندهند
کسی به دزد دهد هیچ چماق عطاسی1؟
وطن کهن شد و پوسید ز جهل و جور چرا
فسانه های دروغین یوسف الیاسی
نه یک خبر ز حوالات حضرت انیشتین
همی چه گفت بریره چه کرده عداسی2
به چامه های من آن بین ز مملکت فرهاد
که دیده تیز نمودم بسان عکاسی

تهران/امرداد هشتاد و چار

1-عطاس:شب گرد.آن که قدیم ترها چوب به دست میگرفت و شبانگاهان در کوچه ها پرسه میزد و سوت میزد تا مردم از دزد آسوده بخوابند.آن گاه پایان هر ماه مبلغی به نام ماهانه به او میدادند تا بدان گذر زنده گانی کند.و غالبا از نفرات بی درآمد محله می بود.

2-
- بریره بن خضاب:پیرمردی که با روایاتی چند از حاضرین در واقعه ی کربلا به حسابش می آورند و از جوان مردی هایش افسانه هایی همسنگ هرکول و آژاکس بر زبان می رانند!
عداس:غلامی که میگویند محمد بن عبد الله در سفری که به طایف داشت وی را مسلمان کرده بود.این همه دقت که حتا نام یک غلام و صاحبانش در تاریخ به این پررنگی امده خود از افسانه های بی سروته و غریب و حتا خنده دار است.

دوشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۴

دست های آلوده



ببین که تو دستای من
بذر ترانه خالیه
این پیله های فاصله
پروانه ی خیالیه

وقتی که تو صدای تو
ترانه هام پیدا میشد
با این شبای سوگوار
ستاره آشنا می شد

من توی خواب رو پشته بون
بختکه سنگسار میدیدم
رو چوبه های بند رخت
ریسمونای دار میدیم

ببین که تو دستای من
جفت پرنده مردنی ست
که مرگ این پرنده ها
چون سرگذشته زنده گیست

دنیا برام پیله شده
انگار که بوی مرگ میاد
دستای آلوده ی من
سایه تو سر پناه میخواد

دوشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۴

یکی از بزرگان روشن روان
حکایت کند از انوشیروان
که وقتی گذر کرد از سوی کوی
نمایان شدی طفل بر پیش روی
که بر شاخ سیبی شده دست بر
کند مام او را از آن بر حذر
کند طفل گریان ابرام باز
ولی عزم مادر همان گام باز
بپرسید خسرو ز مادر دلیل
که از چون گشتست بر این سبیل
بگفتا که شاها همان این درخت
به جا مانده از ماترکان ز بخت
که هر چیز بد بحر تو ظبط شد
ز ما بود و بر خانه ی شه بشد
همین نیز عشرش هم از آن توست
که اموال رعیت به فرمان توست
کجا تا دبیری کند سرشمار
مبادا کنیم دست اندر ثمار
چو بشنید خسرو همه رای او
هم انداخت سر بر فروپای او
پراندیشه گشت و به خود گفت آی!
چه فرمود من را زن کدخدای؟
نشستم به ایوان و سر در خمار
پرآسوده تن نقل من نوبهار
نبینم همی موقع مردمی
که دی گشته موسم بر آنان همی
که بر سفره گشتم ز دهقان به
ستاند طعامش خداوند ده
چو من پاشاه و چنو پارسای
سر مردمی آخر آید به پای
بفرمود تا دفتر آرند چست
نویسند انجام ملت درست
کجا آن که در دهر ده گان بود
به ملک مشاعش خریدار بود
نبشت و بزرگان پذیره شدند
به آگاهیش بر تبیره زدند
مگر تا بیاموزی آیین چنین
که راه خرد باشد و رای دین

یکشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۴

پایان دیو


تیغ رو ترانه می کشه
مهتابو خاموش میکنه
ستاره رو می سوزونه
می گن که جاش جهنمه

رو رنگ روز گل می پاشه
می خواد که تاریکی باشه
رو صورت خورشید خانوم
میاد و دیوار می کشه

انگار که دیوونه شده
شاید دیگه رفتنیه
تو جشن آزادیه ما
دست و پاهاش بستنیه
آخ! که چقدر خواستنیه

میگن که دیو رفتنیه
کشتنیه ، بردنیه
تو خونه ی مادر بزرگ
آخر قصه همینه

شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۴

دنیای یه جوری
چندی پیش در یکی از شبهای گرم کوشش بسیاری برای گذشتن از فیلتر و پروکسی های موجود و ورود به سایت یار مهربانم سیاووش اوستا مینمودم.غافل از این که این تلاش ها یک سر بی فایده است.چه دوستان(!) تمام راههای شکستن فیلتر را در نظر گرفته و بسته بودند. ناگاه به یاد این موضوع افتادم که این افراد نه چندان محترم(!) چه تلاش فراوانی برای معصوم و بی گناه بودن و ماندن ما امت و رساندن صحیح و سالم و بی هیچ عیب و علت ما به فردوس برین مینمایند.این ها حتا برای این که نخستین تجربه و بیان عشقیمان در آن دنیا باشد کلمه ی عشق و مشتقات ان همچون عاشقی را نیز فیلتر کرده اند.
این ترانه در همان هنگامه ی پر زحمت عبور از فیلتر به خاطرم خطور کرد.



دنیا خوبه ولی این جوری نمیخوام
تو بسی غیر تو حوری نمیخوام
من میگم اصلا حجابی نباشه
و لیکن چادر توری نمیخوام
بهشت زوری نمیخوام


مگه بد میگم فقط خنده خوبه؟
خنده روی لبای زنده خوبه
دل از عشق همه اکنده خوبه
ماتم و گریه و شوری نمیخوام
بهشت زوری نمیخوام

نمیخوام برم بهشت
بکنم کارهای زشت
هی حوری بلند کنم
بخوابونم روی خشت
هیچم از می هاش طهوری نمیخوام
بهشت زوری نمیخوام

این جهان ویرونه بسه
توش هم یک خونه بسه
مثله تو هم خونه بسه
اونجام دنیاست آخه؟
جا به اون دوری نمی خوام
بهشت زوری نمی خوام.




تهران/ تیر ماه 84

جمعه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۴

پرده ی چهارم


صحنه ی اول


در یک گوشه ی صحنه یک قایق قرار دارد.و مردی در آن با چکش و اره در حال کار است.در اصل او دارد قایق را می سازد.
در گوشه ی دیگر صحنه منظره ی یک اتاق را داریم.یعنی یک در.برای ورود.و بعد فضایی که سامان منزل در آن است.و یک رختخواب هم در گوشه ای پهن است.ولی ما دیوار نداریم.پس داخل خانه برای تماشاگران قابل دیدن است.لوط بیک در کنار دختر جوانی در رختخواب خوابیده است.و زنش در گوشه ی خانه نشسته است.
جبراییل میرزا عرزاییل میرزا و اسرافیل میرزا وارد صحنه میشوند.و به سمت درب خانه ی لوط بیک میروند.
گروهی که بیرون منزل ایستاده اند نگاه بدی به آنها می اندازند.نگاهی خریداری و پر از لذت و شهوت.به طریکه میخواهند همین الان با آنها نزدیکی بکنند.
جبراییل میرزا در میزند.
جبراییل میرزا:صاب خونه؟مهمون نمیخوای؟؟
زن لوط بیک:کی هستی؟
جبراییل میرزا:سلام همشیره سلامتی؟
زن لوط:ممنونم بفرمایید؟
جبراییل میرزا:لوط بیک هستش؟
زن لوط:جنابعالی؟
جبراییل میرزا:غریبه نیستیم.من جبراییلم.از طرفه اوستا کریم اومدیم.
زن لوط:لوط دستش بنده.باید صبر کنی تا صداش کنم.
جبراییل:عجب.....امروز خونه بود دیگه تصمیم گرفته که یک کم تو کاره خونه کمک حال بشه.حتما الان داره ظرف ها رو میشوره....یا نه شرط میبندم که گذاشتینش گرد گیری بکنه.
زن لوط:نه داره خاک تو سری میکنه.
جبراییل میرزا خجالت میکشد.اهالی کوچه این سه نفر را دوره کرده اند و نگاههای بد جوری به آنها میکنند.یکی شان جلو می آید و میخواهد انگشتش را به پشت اسرافیل میرزا برساند که اسرافیل کمی تکان میخورد و دور میشودوبقیه نیز همین مشکلات را دارند.
زن لوط (رو به لوط بیک) : لوط!پاشو برو دمه در میخوانت.
لوط تکانی میخورد.
لوط بیک:کی هست؟
زن لوط:چه میدونم از همین رفقات که با هم معرکه گرفتین.جبراییل مبراییل و اوستا موستاهاش.
لوط بیک سریع از جا بر میخیزد.پیرهنش را بر میدارد و به تنش میکند و از رختخواب بیرون می آید.و به طرف در میرود.
لوط بیک (رو به زن لوط) :خانوم پاشو این جا رو یه کم تمیز کن.مهمون داریم آخه ناسلامتی.
زن لوط:صد دفعه بهت گفتم که مهمون دعوت نکن.
لوط بیک درب را باز میکند.
لوط بیک:سلام!به به به خوش اومدین صفا آوردین.بفرمایین بفرمایین.و با یک یک انها دست میدهد.
در این میان زن لوط هم برخاسته خانه را تمیز میکند.و رختخواب را از گوشه ی خانه جمع میکند.دختر لوط هم میرود به گوشه ای از خانه پنهان میشود.
جبراییل میرزا:سلام رفیق چه طوری؟چه کار میکنی؟دیگه زنگ نزدی.بابا اوستا کریم سرش شلوغه یه خبری از ما که میتونستی بگیری.
لوط بیک:راستش شما که میدونین من چقدر گرفتارم.دیگه با این وضعیت فرصت واسه سرخارندن هم برام نمونده...خوبی اسرافیل میرزا؟
اسرافیل میرزا:م م ممنونم
لوط بیک:مخلصه آقا عزراییل میرزا هم هستیم.
عرزاییل میرزا:قربونت لوط بیک دیگه طرف های ما نیومدی.از مرگه ما بیزاری؟
لوط بیک:دیگه چوب کاریمون نکن.ما که هر جا باشیم زیره سایه ی شما ها هستیم.راستی از اوستا کریم چه خبر؟
جبراییل میرزا:اونم خوبه.سلام میرسونه.
لوط بیک:بفرمایین داخل دمه در بده.خواهش میکنم.بفرمایین.
جبراییل میرزا وارد خانه میشود.
لوط بیک:اسرافیل میرزا جان بفرما بفرما خونه ی خودته
اسرافیل:م م متشکرم للوط ببیک
اسرافیل میرزا وارد خانه میشود.
لوط بیک:عرزاییل میرزا خان بفرما.
عزراییل بیک:ممنونم.زنده باشی.
عزراییل میرزا و لوط بیک برای داخل شدن با هم تعارف میکنند.عزراییل دستش را روی شانه ی لوط بیک میگذارد تا اول او برود.لوط بیک اصرار میکند و اول عزراییل بیک وارد میشود.
مهمانان هر سه جلو تر وارد سرسرای خانه میشوند.لوط بیک پشت انها است.
مهمانان زن لوط را در روبه روشان میبینند.
جبراییل میرزا:سلام عرض شد خانم.حالتون چطوره؟ببخشید ما مزاحم شدیم.
اسرفیل میرزا و عزراییل میرزا هم سلام میکنند.
زن لوط:سلام خواهش میکنم.خوش اومدین.بفرمایین منزله خودتونه.(و خودش به گوشه ی اتاق میرود.جایی که مثل آشپزخانه است و او آنجا مشغول آماده کردن چای میشود.)
لوط بیک:بچه ها خواهش میکنم بنشینین.چرا تعارف می کنین ای بابا خونه ی خودتونه.
اسرافیل میرزا:خ خ خواهش میکنم.خ خونه ی ا ا امیده م مونه.
لوط بیک تعارفشان میکند و هر سه در گوشه ای روی زمین مینشینند.لوط بیک هم رو به روشان روی زمین مینشیند.
لوط بیک:خب چه عجب از این طرف ها.صفا اوردین.آفتاب از کدوم طرف در اومده؟.ببینم چی شده؟؟راه گم کردین؟؟
جبراییل میرزا:ای بابا برادر این چه حرفیه من که همیشه مزاحم میشم.شب تو رختخواب هر جا که فکرش رو بکنی.
لوط بیک:قدمت سر چشم.
کمی مکث.
لوط بیک (رو به عزراییل میرزا) :خب شما چطورین؟ببینم اومدی که جونه منو بگیری؟ (این را با خنده میگوید.)
عزراییل میرزا:اختیار دارین.این چه فرمایشیه.جون که قابله شما رو نداره.
لوط بیک (رو به اسرافیل میرزا) :شما چه کار می کنی؟
اسرافیل میرزا:ه هستیم ممنون.
لوط بیک:هنوز ساز میزنی؟
اسرفیل میرزا:ب ب بله
جبراییل میرزا:بله هنوز ساز میزنه نمیدونین چقدر پیشرفت کرده.
عرزاییل میرزا:فقط باید وقتی تمرین کنه که کسی خونه نباشه.
جبراییل میرزا . اسرافیل میرزا و لوط بیک یک خنده ی مختصر میکنند.
زن لوط وارد میشود با یک سینی چای.به ترتیب جبوی عزراییل میرزا جبراییل اسرافیل میرزا و لوط بیک میگیرد و تعارف میکند.و ان ها تشکر میکنند.تا به لوط بیک میرسد.
لوط بیک:ممنونم من نمیخورم.
زن از به همان آشپزخانه بر میگردد.
دختر لوط به نزد مهمانان می آید.
دختر لوط:سلام
عزراییل میرزا و جبراییل میرزا و اسرافیل میرزا هر سه از جای برمیخیزند.
جمع سه نفر:سلام حال شما.
دختر لوط:ممنونم.بفرمایید.خوش اومدید.
جبراییل میرزا (رو به لوط بیک) : به به....به سلامتی تجدید فراش کردین؟
لوط بیک:نه این دخترمه.
جبراییل میرزا (آرام) :پس شیطون خانم آورده بودی خونه؟با کی مشغول بودی؟؟
لوط بیک:نه بابا همینه که میبینین.میدونی؟تو که غریبه نیستی میترسم این لامذهبای ناکس (اشاره به بیرون در میکند) جونم رو بگیرن و هیچ ذریتی ازم باقی نمونه که تو دنیا پراکنده بشه.
جبراییل میرزا:صحیح
کمی مکث
عرزاییل میرزا:خب جبراییل بهتره بری سره اصله مطلب تا هم زحمتو کم کنیم و هم بریم به بقیه ی کارامون برسیم.
لوط بیک:ا............این چه حرفیه.ناهار مهمونمونین.
جبراییل میرزا:دستت درد نکنه برادر.ولی همونطور که اسرافیل گفت باید چند جای دیگه بریم خیلی کار داریم فقط اومدیم خدمت برسیم بگیم اوستا به شکایتت رسیده گی کرد ما رو فرستاد که بگیم اون موضوع حله.خود اوستا کریم ظرفه امروز فردا ترتیبش رو میده.
لوط بیک (خوشحال) :ا.....دستس درد نکنه.دسته شما هم درد نکنه.چه خوب.ازتون ممنونم.خب حالا باید چه کار کنیم؟
صدای در دوباره به گوش می رسد.یکی از جمع بیرون در دارد به در می کوبد.
زن لوط:لوط من دستم بنده خودت برو درو باز کن.
لوط بیک (به جمع فرشته ها) :ببخشید.الان خدمت میرسم.
و بر میخیزد.
سه فرشته به احترام او نیم خیز میشوند.
لوط به سمت در رفته.در را باز میکند.
مرد پشت در:سلام.حالت چطوری لوط عزیزه ما؟
لوط بیک:سلام افندی ممنونم.تو چه طوری؟
مرد پشت در:ممنون از احوال پرسی های شما.ببینم حالا دیگه تنها تنها میخوری؟
لوط بیک:چی؟
مرد پشت در:خودتو به اون راه نزن.خودت میدونی من چی میگم.
لوط بیک:منظورتو نمیفهمم .واضح تر بگو چی شده؟
مرد پشت در:اون سه تا تیکه ای که اومدن خونه ت رو میگم.شیطون. (یک نیم خنده ای میکند.)

لوط بیک:ای بابا این چه حرفیه میزنی افندی؟این جوری ها نیست.
مرد پشت در:برو خودتو رنگ کن.لوطی ما خودمون یه عمر شاگرد ذغال فروش بودیم حالا تو داری ما رو سیاه میکنی؟سه تا تیکه آوردی تو خونه ت اونوقت میخوای مارو بپیچونی؟
لوط بیک:گفتم که از اون خبرایی که تو فکر میکنی نیست.
مرد پشت در (با خنده) :آره آره آره تو گفتی ما هم باور کردیم.
لوط بیک:میخوای باور کن میخوای باور نکن.
مرد پشت در کمی خود را جا به جا می کند تا حرفش را بزند.
مرد پشت در:ببین لوطی؟خب رفتی تیکه پیدا کردی از هر جایی هم که کردی دستت درد نکنه نوشه جونه ت ولی بذار یه سیخ هم ما بزنیم خب.
لوط بیک:افندی حرف تو کله ی تو فرو نمیره؟
مرد پشت در:انگار تو کله ی تو فرو نمی ره.بهت میگم ما اینجا تنها خوری نداریم.حالا میخوای نامردی کنی؟
لوط بیک:برو بابا حرف آدمیزاد نمیفهمی.
در را میبندد.و به داخل نزد میهمانان بر میگردد.
سه فرشته دوباره به احترام وی نیم خیز میشوند.
لوط بیک:خواهش میکنم بفرمایید.
کمی مکث
لوط بیک:عجب.خب میفرمودین.
جبراییل میرزا:بله.کجا بودیم؟..............آهان.............آره دیگه قرار شد که...
صدای در سخن جبراییل میرزا را قطع میکند.همان مرد پشت در دوباره دارد در می زند.
لوط بیک (با لیخند) :ببخشید الان خدمت میرسم.
و بر میخیزد و میرود به سمت در.و در را باز می کند.
لوط بیک:دیگه چی میخوای افندی؟
مرد پشت در:اومدم باهان اتمام حجت کنم یا ما هم شریک یا این که هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.
لوط بیک (بر افروخته) :مثلا چه کار میکنی؟
مرد پشت در:حالا
لوط بیک:نه میخوام بدونم اصلا چه کار میتونی بکنی.
مرد پشت در:چند نفری به زور میریزیم خونه ت.
لوط بیک (کمی آرام تر شده) :ببین افندی هنوزم دیر نشده این دختره من (به داخل منزل اشاره میکند.) ماله تو.اگه هم نخواستیش بعدا پسش بیار.اما جونه من از این کار دست بکش.آخه نمیشه.اینا از طرف اوستا کریم اومدن.
مرد پشت در:ببین الکی کس شعر هایی که قبلا به هم می بافتی رو دوباره تکرار نکن.اوستا موستا هم تو کته ما نمیره.همین که گفتیم.
جمعی که پشت مرد پشت در هستند با هم یک صدا حرف او را تایید می کنند.
جمع پشت در:آره همین که افندی می گه.
لوط بیک در را می بندد و داخل خانه میشود.و به سمت مهمانان میرود.
مهمانان به احترام او نیم خیز میشوند.
جبراییل میرزا:مشکلی پیش اومده لوط بیک؟
لوط بیک سخت متفکر است.
مینشیند.
سه مهمان هم می نشینند.
لوط بیک سعی میکند حواسش را جمع بکند و حرف زدن را از سر بگیرد.
لوط بیک (پس از کمی تاخیر) :شرمنده آقا.خب می فرمودی.
جبراییل میرزا:بله.............
جمع پشت در دارند به در ضربه می زنند تا ان را بشکنند.
جمع پشت در:یک..........دو..........سه..........
در میشکند و همه داخل خانه میشوند.
لوط بیک و سه مهمان ترسان بر میخیزند.
لوط بیک جلوی سه مهمان می ایستد انگار که بخواهد از انها محافظت کند.
لحظه ای مکث.
لوط بیک (رو به افندی) :افندی بالاغیرتا بی خیال شو.
افندی:بچه بگیرنشون......
جمع حمله میکند به جبراییل میرزا عزراییل میرزا و اسرافیل میرزا.این سه متوجه موضوع میشوند و میخواهند فرار کنند.تعقیب و گریز ادامه می یابد جمع مردان و سه فرشته از صحنه خارج میشوند.
ما فریاد جبراییل میرزا عزراییل میرزا و اسرافیل میرزا را میشنویم.


صحنه ی دوم


لوط بیک ناراحت از اتفاقی که افتاده زمین نشسته و سرش را روی زانوانش گذارده است.کاپیتان نوح وارد صحنه شده.و از کنار خانه ی لوط بیک میگذرد.که چشمش به درب باز ان می افتد.
جلو می آید و به داخل سرک میکشد.
کاپیتان نوح:صاب خونه؟خونه ای؟؟چه شده؟؟؟میتونم کمکت کنم؟؟؟؟
صدایی از داخل خانه به گوش نمی رسد.
کاپیتان نوح:لوط بیک!هستی؟من نوحم دارم یواش یواش راه می افتم.اگه میخوای با ما بیای باید دست بجنبونی.تا یک ساعته دیگه بمب اتمی منفجر میشه.
لوط بیک سرش را بالا میکند.
لوط بیک (به دختر لوط) :دخترم اسباب اثاثیه ت رو جمع کن.باید دیگه راه بیفتیم.
دختر لوط:بابا لوط مامان هم میاد.
لوط بیک:نه مامانت همین جا میمونه.
دختر لوط:چرا بابا لوط؟
لوط بیک:از مامانت دیگه خوشم نمیاد.اون باید همین جا بمونه با فک و فامیلش از بین بره.
کاپیتان نوح:صاب خونه زود باش.داره دیر میشه.
لوط بیک:ما الان میایم.
کاپیتان نوح به سمت کشتی حرکت میکند.
پیشکار کاپیتان نوح وارد صحنه میشود.به طرف کاپیتان نوح میرود.
پیشکار:قربان همه چیز آماده س.
کاپیتان نوح:لیسته کسایی که براشون بلیط کشتی صادر شده کجاس؟
پیشکار:قربان اومدم یک برآورده مجدد با شما بکنم بعد همه رو صادر میکنم.قربان یه آقایی به نام آبراهام لینکن اومده اونم میخواد بلیط بگیره سواره کشتی بشه.
کاپیتان نوح:کی هست؟
پیشکار:آدمه خوبیه.اهله کارهای خوبه.فکر کنم دیدینش.یه مرده تقریبا میونه اندامه سیاهپوسته.
کاپیتان نوح:سیاهپوست؟خب معلومه که نباید بهش اجازه بدی.چند بار باید بهت حرف بزنم؟مگه نگفتم سیاهپوست ها رو راه نمیدیم.اون که توله ی پسر قرمساقه خودم بود مونده چه برسه به تخم و ترکه هاش.فقط سفیدپوستها.فقط نژاد برتر میتونن سواره کشتیه من بشن و از مهلکه جونه سالم به در ببرن.
پیشکار:اطاعت میشه قربان.بعدش.....یه چیزه دیگه قربان.میشه ظرفیته نهایی کشتی رو بگید؟
کاپیتان نوح:تو لیست رو تهیه کن من خودم به حد نصاب میرسونمش.
پیشکار:اطاعت میشه قربان.
در این لحظه جمعی از مردم وارد صحنه میشوند.و به سمت کشتی میروند.
پیشکار:قربان اینا طرفدارهای شما هستن.که اومدن سوراه کشتی بشن.حالا مونده حیوانات.اونا رو هم فرستادم تا بیارن.
کاپیتان نوح:خوبه.
صدای انفجار بمب به گوش میرسد.
کاپیتان نوح نگاهی با آسمان میکند.
کاپیتان نوح:دیگه وقتش داره می رسه.باید عجله کنیم.زودتر همه رو جمع کن.
پیشکار:اطاعت.
و با عجله از صحنه خارج می شود.
کاپیتان نوح به سمت کشتی میرود.آنجا که جمعی از مردم ایستاده اند.
کاپیتان نوح:خب.شما گفتین کی از همه بهتره؟
جمع مردم:البته شما کاپیتان.
کاپیتان نوح:کی از همه قوی تره؟
جمع مردم:البته شما.
در این مدت لوط بیک و دخترش هم اثاث جمع کرده اندو حالا به طرف کاپیتان نوح می آیند.و به او میرسند.
کپیتان نوح:کی زورش از همه بیشتره که هرکاری بخواد میتونه انجام بده؟
جمع مردم:البته شما کاپیتان.التماس میکنیم به ما پناه بده ما رو تو کشتی ات جا بده.
کاپیتان نوح:سوار شید.
جمع مردم حمله میکنند و بالاخره سوار کشتی میشوند.
پیشکار وارد صحنه میشود.دو راس گاو.دو راس گوسفند دو راس الاق دو قلاده سگ گربه شیر و...........به همراه .و چند قفس پرنده هم به دست دارد.(برای سهولت میتوانند نقش حیوانات را انسانها با لباس این حیوانات بازی کنند.)و به این ترتیب نزدیک کشتی میشود.
صدای چند انفجار به گوش میرسد.
پیشکار:قربان منفجر شد؟
کاپیتان نوح:نه اینها انفجارهای معمولیه.تا انفجاره اصلی حالا مونده.
پیشکار:قربان همه سوار شدن.
کاپیتان نوح:آدولف که هنوز نیومده.
پیشکار:آدولف کیه کاپیتان؟
کاپیتان نوح:آدولف هیتلر.اون مسوول انفجارهاس.کارش رو که انجام داد میاد اینجا و به ما می پیونده.ما باید منتظر اونم باشیم.
گروه زیادی از مردم وارد صحنه میشوند.و به سمت کشتی هجوم می آورند.
کاپیتان نوح (مات و مبهوت) :اینا چی میخوان؟
یکی از افراد گروه:ما رو هم سواره کشتی کنید.
یکی دیگر از افرا گروه:ما هم به شما پیوستیم تو رو به اوستا کریم ما رو هم سواره کشتی کنید آقای کاپیتان.
یکی دیگر از افراد گروه:آره..........ما پشیمونیم به ما هم پناه بدین.
پیشکار:دیگه دیر شده امکانش نیست.
نفر اول گروه:ما همه پشیمون شدیم و به جناب کاپیتان پیوستیم تو رو به اوستا کریم تو رو به جونه کاپیتان ما رو هم نجات بدین.
پیشکار (رو به کاپیتان نوح) :کاپیتان چی دستور میدین؟
کاپیتان نوح:ابله مگه نمیبینی ظرفیته کشتی چقدره؟همین افرادی که قراره بلیط بگیرن بسه.بقیه هم باید نابود بشن.
گروه مردم همچنان سر و صدا میکنند.
ان عده که در حال سوار شدن بودند سوار شده اند و مستقر شده اند.
ولی همچنان گروهی که اجازه ی سوار شدن ندارند دارند اصرار و ابرام میکنند.و پیشکار به آنها توهین میکند و اجازه ی سوار شدن نمیدهد.
صدای انفجار به گوش میرسد.و این صدا این گروه را بیشتر وحشت زده میکند.
یک دسته سیاهپوست بومی.با صدا های خاص قبیله های آفریقایی و لباس خاص و نیزه هایشان وارد صحنه شده به طرف کشتی حمله میبرند.این گروه به داخل کشتی حمله میکند و هر جور هست میخواهد داخل کشتی بشود.آن گروه زیاد هم از انها تاسی میکند و تلاش میکند که داخل کشتی شود.خلاصه ملغمه ای به پا میشود.
پیشکار:کاپیتان وقتشه باید حرکت کنیم. (این را با صدای بلند میگوید)
اما جنجال فراوانی سر سوار شدن به کشتی به راه است.کسانی که داخل گروه بودند.قبیله ی سیاهپوستان و جمع فراوان مخالفان سابق کاپیتان نوح.
سرانجام بر اثر این کشمکش کشتی برمیگردد و باژگون میگردد.
صدای داد و فریاد مردم به لهجه و صور گونه گون به گوش می رسد.
بمب منفجر میشود.با یک صدای مهیب.
و همه می میرند.
سکوت محض همه جا را فرا میگیرد.
اوستا کریم وارد صحنه میشود.
اوستا کریم:عجب چیزی شد.قرار بود چی بشه چی شد.اصلا فکرش رو نکرده بودم که قراره این طوری بشه.نه نه من اینو نمیخواستم.
کمی مکث میکند.یک دستش را به ریشش میکشد.
اوستا کریم:اجی.............مجی................لا ترجی..........
چراغ ها خاموش میشوند و صحنه را سکوت و خاموشی در بر میگیرد.
سکوت
سکوت محض
سکوت بی انتها

پرده می افتد.
پایان پرده ی چهارم.


پایان






تهران/ تیرماه 1384
کی خسرو زاد مهر

چهارشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۴

پرده ی سوم

صحنه ی اول



ما فقط زمین را داریم.یک خیمه ی کوچک هست.پسر دارد زمین را بیل میزند.زنی گوشه ای نشسته دارد نان میپزد.در آن سوی صحنه یک کنده قرار دارد.
ابراهیم وارد میشود.
ابراهیم بیک:اسماعیل پسر!بیا کارت دارم.
اسماعیل پسر:بله پدر؟
ابراهیم بیک دست روی شانه ی اسماعیل میگذارد و او را به گوشه میبرد.
ابراهیم بیک:چه کار میکنی پسر؟
اسماعیل:پدر زمین رو شخم زدم.حالا میخوام نشا بکارم.
ابراهیم بیک:کاره خوبی میکنی.
اسماعیل بیک متوجه نگرانی ی ابراهیم شده است.
اسماعیل بیک:پدر چی شده؟چرا انقدر مضطربی؟؟
ابراهیم بیک:چیز مهمی نیست.راستی نشا از کجا آوردی اسماعیل؟
اسماعیل بیک:هنوز نیاوردم.باید برم پیدا کنم.
ابراهیم بیک:خب الان بریم.چطوره؟دیگه باید زودتر کاشت رو شروع بکنی.
اسماعیل بیک:عالیه پدر.
ابراهیم بیک:پس معطل چی هستی را بیفت بریم.
اسماعیل: بریم پدر
اسماعیل آماده ی رفتن شده.
ابراهیم بیک:یه لحظه صبر کن.
ابراهیم بیک سرش را داخل چادر میکند و با یک کارد بیرون می آید.
هاجر:آقا!کارد برای چی میبری؟
ابراهیم بیک:خب نشا رو ببریم دیگه
اسماعیل بیک:نشا رو ببریم؟پدر؟؟خوبیی؟؟؟
ابراهیم بیک:نه...........چیز..........شاید لازم بشه.
اسماعیل نگاهی به او میکند.متعجب است.
ابراهیم بیک:بهتره راه بیفتیم.هوا تاریک مشه خطرناکه.ممکنه شیطون بهمون حمله کنه.
اسماعیل:شیطون؟
ابراهیم بیک:منظورم چیزه............
هاجر:گرگ
ابراهیم بیک:آره همون که تو گفتی................خب بریم دیگه دیر میشه.تو اماده ای؟؟
اسماعیل بیک:بله پدر.من اماده م بریم.
ابراهیم بیک و اسماعیل پسر راه می افتند.
اسماعیل پسر:خداحافظ مادر
و هر دو میروند.
هاجر جلو می آید.نگران است.
هاجر:اوستا کریم!دیگه میخوای چی به سرم بیاری؟؟کلفت بودم..............دادی منو با این پیر مرد بخوابونن.بعد با یک پسر آواره ی بیابونم کردی.......منم زن بودم.مگه چی کم داشتم که باید میشدم کنیزه یکی مثله خودم تا اون بزن هم تو سر من و هم بچه ش بزنه تو سر بچه ی من.حالا هم تا اومد همه چیز درست بشه دوباره سر و کله ی این پیرمرد پیدا شد.تو نمیدونی پیری برای اطرافیان چقدر بده.خوشش میاد ریش زبر و بلندش رو بماله به شونه های من.اونوقت میفته روم.و همونطوری خوابش میبره.و نفسهاش میخوره به صورته من .دیگه میخوای بهم چه کار کنی؟


صحنه ی دوم



ابراهیم و اسماعیل در راه هستند.از یک سوی صحنه به ان سو به سمت کنده میروند.
لوط بیک وارد صحنه شده.از جایی که ابراهیم بیک و اسماعیل پسر حرکت میکنند.

لوط بیک:سلام عمو جون چطوری؟عقر بخیر..چه خبر کجا داری میری؟به! پسر عمو هم که اینجاس.خوبی اسماعیل؟؟زن عمو چطوره کجاس چه کارا میکنین؟؟
ابراهیم بیک جلوتر می آید.لوط بیک و ابراهیم بیک هم را بغل میکنند.
ابراهیم بیک:سلام لوط بیک !تو چه طوری پسرم؟؟اومدی این جا چه کار؟؟؟
اسماعیل بیک:سلام پسر عمو.
اسماعیل و لوط بیک هم را بغل میکنند.
لوط بیک:اومده بودم سری به شما بزنم.ببینم چه کارها میکنین.عمو جون شما که سایه تون سنگین شده طرف های ما نمیاین.من وظیفه ی خودم دونستم که بیام خدمتتون و سلام و ادبی بهتون عرض بکنم.شما و زن عمو خیلی به من لطف دارین.
ابراهیم بیک:ممنونم پسرم.خب تعریف کن چه طوری؟؟اوضاع و احوال چه طور پیش میره؟؟؟
لوط بیک (آه عمیقی میکشد) :هی...........عمو....دست روی دلم نگذار که خیلی خونه.
اسماعیل پسر:بد نبینی پسر عمو.چی شده؟؟
لوط بیک:ای بابا درد و بد بختی که یکی دو تا نیست.راستش امتم خیلی منو اذیت میکنن.
ابراهیم بیک لبخندی پدرانه میزند از سر دلسوزی.
ابراهیم بیک:پسرکم! تا بوده همین بوده.تو که تازه اوله راهی.نباید از این چیزها کم بیاری.
لوط بیک:می دونم عمو جون ولی دیگه کار از کار گذشته.دیشب با اوستا کریم تماس گرفتم.گفت سرم شلوغه الان ولی سریعا ترتیب اثر میدم.
اسماعیل پسر:پس پدر با این حساب خیلی پسرعمو اذیت شده.
لوط بیک:بله پسر عمو از شما چه پنهون آخه میدونین از اوستا کریم که پنهون نیست.این مردم حرفه منو گوش نمیدن هیچ کار خودشونو هم میکنن هیچ حالا افتادن به جونه من.عمو جون شما فکرش رو بکن من به یکی از گردن کلفتای بی ناموسشون میگم بیا دختره منو بگیر با هم فامیل بشیم حرفمون برو بشه به همدیگه.اومدن شام خونمون مهمونی پا شدم برم دست به آب مرتیکه دنبالم اومده میخواد بچپه تو مبال.میگم اگه تو هم میخوای بری خب برو.من میام بیرون اول تو برو.دستشو میکشه روی پام.میگه اگه الان معذبی برای یک وقته دیگه قرار بذاریم.میگم من اهله این چیزا نیستم.میگه حالا یه دفعه اصلا وایسا تماشا کن.من خودم همه ی کارها رو میکنم.اگه بد بود خب دیگه بی خیال میشیم.بعدش دیدم هم به زور داره خودشو میرسونه پشته من.......بعد هم یه نگاه کرده و میگه همه اولش این کاره نیستن.کافیه مزه ی گوشت زیره زبونشون بیاد.
ابراهیم بیک و اسماعیل پسر متعجب نگاه میکنند.
ابراهیم بیک:اونوقت این چیزا رو به اوستا کریم گفتی؟
لوط بیک:آره همه رو به طور مفصل براش ایمیل کردم.
اسماعیل پسر:ایمیل چیه پسر عمو لوط؟
ابراهیم بیک:تو نمیدونی پسرم از اسبابه وحیه.
لوط بیک:راستی عمو جون سارا جون کجاس؟حتما هنوز پیشه فرعونه که تو off گرفتی بیای اینجا.
ابراهیم بیک میان حرفش می دود.
او را به کناری میکشد دور از اسماعیل پسر.
ابراهیم بیک:ا..........مگه به تو نگفته بودم که جلوی اسماعیل و مادرش از این حرف ها نزن.ناسلامتی اینو فقط تو می دونی که تو خونه ی ما بودی.اگه این مردم بفهمم که دیگه حرفه منو نمیخونن.
لوط بیک میخندد.خنده پهنای صورتش را پرمی کند.آن گاه دستش را به شانه ی ابراهیم بیک میگذارد.
لوط بیک:یه روز می فهمن عمو.نگران نباش که واسه ت حرف در آرن.یه دفعه جبراییل میرزا بهم گفت مردم همه چیز رو خواهن دونست ولی چیزی نمیفهمن.
ابراهیم بیک:چه کار کنم خب.زنده گی خرج داره.مگه تو این خشکسالی و بی آبی میتونم خرج و مخارج رو با دخلم یکی بکنم.گفتم دخل نه؟ای بابا چه دخلی چه کشکی.تو که غریبه نیستی اگه سارا این هیکل و بر و رو رو نداشت از گشنه گی مرده بودیم.اسحاق هم بزرگ شده دیگه داره از آب و گل در میاد.فکره بچه آدم رو دیوونه میکنه.باید بزاریمش مدرسه.اونم غیر انتفاعی.تازه بزرگ تر هم بشه دانشگاه آزاد مونده.میبینی که چاره نداریم.اموراته تو چه طوری میگذره؟
لوط بیک:هی راضی هستیم.فقط مردم اذیت میکنن.این جوریش رو دیگه آدم نمیتونه تحمل کنه.
ابراهیم بیک میزند زیر خنده.
ابراهیم بیک:به..............حالا راستش رو بگو.چند دفعه کاویدنت؟
لوط بیک یک خنده ی سرسری برای گذشتن از پرسش میکند.
لوط بیک:ای بابا عمو جون منظورت چیه؟
ابراهیم بیک:خب دیگه واضح تر میگم.چند بار انگشتت کردن عمو جون؟(و بلند میخندد.)
لوط بیک:ای بابا...........
ابراهیم بیک:تو داری با عموت رودروایسی میکنی؟خوبه که همه ی پته مته ی من واسه ی تو رو آبه....
لوط بیک:عمو جون دیگه باید برم فقط اومده بودم بهت سربزنم.
ابراهیم بیک و لوط بیک به سمت اسماعیل پسر می روند.
ابراهیم بیک:بازم از این کارها بکن خوشحال شدیم.لوط بیک و ابراهیم بیک دست به گردن هم انداخته اند.
لوط بیک طرف اسماعیل میرود و او را بغل میکند.
لوط بیک:پسر عمو از دیدنه تو هم خوشحال شدم.امیدوارم بازم ببینمت.(رو به ابراهیم بیک میکند)راستی عمو جون طرف من اومدی اسماعیل رو هم بیار.
ابراهیم بیک:دیگه که نمیشه.........
اسماعیل پسر و لوط بیک متعجب به ابراهیم بیک نگاه میکنند.
لوط بیک و اسماعیل پسر با هم:نمیشه؟
ابراهیم بیک:منظورم...........اینه..........چیز.............باشه باشه.حتما..........تو هم این طرف ها بیا لوط.
لوط از اسماعیل پسر و ابراهیم بیک جدا میشود.و از صحنه خارج میشود.
ابراهیم بیک و اسماعیل پسر به راه ادامه میدهند.


صحنه ی سوم

ابراهیم بیک و اسماعیل پسر به طرف گوشه ی صحنه که کنده در ان جا قرار دارد میروند.
شیطان میرزا وارد صحنه میشود.او نگران است و دارد با خودش حرف میزند.
شیطان میرزا به خودش:این پیرمرده احمق الان کاره خودش رو میکنه.باید بجنبم.این خیلی کله خره اصلا چیزی حالیش نیست.آخه یک آدم..........نه یک انسان................نه یک پیرمرد میاد بچه ش رو با چاقو بکشه؟این دیگه کیه؟باید بجنبم.باید یک کاری بکنم.......جلوشو میگیرم نمیذارم...نه اون چاقو داره بهم حمله میکنه.....خودمو شکله مار میکنم نیشش میزنم.....نه اون وقت همه میگن این احمق کودن شهید شد.در راه دستور اوستا کریم...........چطوره برم به خوده اوستا کریم بگم..............نه اون که منو راه نمیده تازه ماموراش سایه مو هم با تیر میزنن...............آهان میرم پیش هاجر به اون همه چیز رو میگم.بعد ورش مدارم با هم میریم جلوی پیرمرد رو میگیریم.
شیطان میرزا به سمت هاجر میرود.
هاجر همانجور روبه روی تنور نشسته و دارد اشک میریزد.و با خودش زمزمه میکند.
هاجر:اوستا کریم این چه وضعیه که برای من درست کردی.من چیم از اون زنیکه ی بد کاره کمتر بود که منو کنیزه اون کردی تا دسته آخر بچه م رو شوهره بی غیرتم بده دستم و آواره ی بیابونم کنه.حالا هم نمیدونم چه مرگش شده.(صدای ناله و بغض و گریه)
شیطان میرزا:صاب خونه!مهمون نمیخوای؟؟
هاجر خودش را جمع و جور میکند.و اشک هایش را پاک میکند.
هاجر:بفرمایید.
شیطان به سمتش میرود.رو به رویش می ایستد.
هاجر:صفا اوردی ای مهمان.خوش امدی بشین تا ازت پذیرایی کنم.ما را سرافراز کردی که به کلبمون سر زدی.
شیطان میرزا:از لطفه شما ممنونم.ولی خانم الان وقته نشستن و پذیرایی نیست.برایت خبره مهمی دارم.که باید خوب گوش کنی.
هاجر:بفرما گوش میکنم.
شیطان میرزا:شما هاجر مادر اسماعیل هستی؟
هاجر:هستم.
شیطان میرزا: اگر کنیز سارا نیستی بگو آگاه نیستی.
هاجر:هستی
شیطان میرزا:و ابراهیم بیک شوی توست؟
هاجر:هست.
شیطان میرزا:پس خانم چه نشسته ای ابراهیم شوی تو دست بچه ات را گرفته و داره میبره یه جایی تا سرش رو ببره.اونم با چاقو.
هاجر:ابراهیم چرا باید سره اسماعیل رو ببره؟مگه اسماعیل حق اون یکی پسرش رو خورده؟؟
شیطان میرزا:میگه خواب دیدم.
هاجر:اگه اینجوریه پس بذار بکنه.
شیطان میرزا:تو شنیدی من چی گفتم؟شوهرت میخواد سره تنها پسرت رو ببره.تو فهمیدی؟
هاجر:ای مهمان؟نکنه تو همون شیطون بدی که اوستا کریم تو رو بیرون کرده؟؟باور بکن که من گوله تو رو نمیخورم.تو مهمانه این خونه هستی پس نمیتونم بیرونت کنم.اما با من سخنه گزافه نگو.
شیطان که میبیند حرف زدن با هاجر بی اثر هست از پیش او میرود.


صحنه ی چهارم


شیطان با خودش:حالا چه کار کنم.الان پیرمرد کارش رو انجام میده.باید سریع تر دست بجنبونم.حالا چه کار کنم................آره...........میرم پیشه خودش شاید فکرش برگشت.
شیطان میرزا به سمت ابراهیم بیک و اسماعیل پسر میرود.
شیطان میرزا به ابراهیم بیک:آهای افندی سلام!حالت چطوره؟
ابراهیم بیک:سلام بر تو ای مسافر.ممنونم.
شیطان میرزا:آقای ابراهیم؟
ابراهیم بیک:جونم؟خودمم
شیطان لبخندی میزند.و دست روی شانه ی ابراهیم بیک گذاشته او را از اسماعیل پسر دور میکند.
ابراهیم بیک:با من کاری داشتی؟
شیطان میرزا:کار که نه..........فقط باید بهت یه چیزی بگم.
ابراهیم بیک:بفرما گوشم با شماست.
شیطان میرزا:به سلامتی با آقازاده گردش تشریف میبرین؟
ابرهایم بیک: (به لکنت می افتد)ا............گ گ گردش ............آره..........یعنی نه ک کاری داریم.
شیطان میرزا:به سلامتی.
لحظه ای مکث
شیطان میرزا:ابراهیم جون؟
ابراهیم میرزا:بله؟
شیطان میرزا:اصلا به کاری که میخوای بکنی فکر کردی؟میدونی می خوای چه کار کنی؟؟ببین عزیزه من هنوز دیر نشده دسته پسرت رو بگیر برش گردون پیش هاجر.این کارو نکن.
ابراهیم بیک جا خورده است.
ابراهیم بیک:ولی تو....
شیطان حرفش را قطع میکند.
شیطان میرزا:من از همه چیز خبر دارم.میدونم میخوای چه کار بکنی.
ابراهیم میرزا:ولی من خواب دیدم.نمیتونم این کارو نکنم.
شیطان میرزا:این چه حرفیه که میزنی.
ابراهیم میرزا:خب اگه تو جای من بودی چه کار میکردی؟من خواب دیدم که دارم پسرم رو قربونی میکنم.خب الان باید این کارو بکنم دیگه.
شیطان میرزا:حالا بیا و از این خوابه لعنتی بگذر.چیزی نمیشه که.ها؟انگار که اصلا ندیدیش.
ابراهیم میرزا:ببینم مسافر!تو شیطون نیستی؟؟چرا خودشی من مطمئنم.یه جورایی برام آشنا میزنی.ببین شیطون تو نمیتونی نظره منو تغییر بدی.من این کارو میکنم.تو هم برو و وقته خودتو تلف نکن.
ابراهیم بیک به سمت اسماعیل پسر میرود.
اسماعیل پسر:بابا!نمیریم؟؟
ابراهیم بیک:چرا پسرم راه بیفت دیگه باید بریم.
ابراهیم بیک و اسماعیل پسر راه می افتند.


صحنه ی پنجم


ابراهیم بیک و اسماعیل پسر به نزدیکی ی کنده رسیده اند.
ابراهیم بیک کمی مکث میکند.او دارد با خودش فکر میکند.و چند قدمی از اسماعیل پسر فاصله گرفته است.
اسماعیل پسر:بابا!نمیریم؟داره دیر میشه ها.
ابراهیم بیک:رسیدیم دیگه.کجا باید بریم.
اسماعیل پسر:اما بابا این جا که نشا نیست.
ابراهیم بیک:یه لحظه صبر کن.
ابراهیم بیک به سمت اسماعیل می آید.
ابراهیم بیک:میدونی چیه پسرم اسماعیل پسر؟؟
اسماعیل پسر:نه پدر چی شده؟
ابراهیم بیک:راستش رو بخوای من دیشب خواب دیدم که تو رو آوردمت اینجا و دارم سرت رو با این چاقو میبرم.تو نمیدونی عزیزم من چه حالی دارم.الان هم برای اینه که اومدیم اینجا.حالا پسرم اسماعیل پسر تو چی میگی نظرت چیه؟
اسماعیل پسر با دقت به حرفهای ابراهیم بیک گوش میکند.
اسماعیل پسر:خب این که چیزی نیست اگه خواب دیدی که داری سره منو میبری خب پس این کارو بکن.
ابراهیم از این حرف اسماعیل خوشحال شده است.میپرد با خوشحالی او را بغل میکند و میبوسد.
ابراهیم بیک:قربونه تو پسره چیز فهم برم.
ابراهیم بیک:پس بیا سرت رو بزار روی این کنده تا من زودتر سرت رو ببرم.
اسماعیل پسر:چشم پدر.
اسماعیل به سمت کنده میرود خم میشود و سرش را رو به آسمان روی کنده میگذارد.
ابراهیم کمی از او فاصله گرفته و مشغول تیز کردن چاقوست.
شیطان از آن جایی که استاده بود دارد حرکت میکند و به سمت این دو می آید.و با خودش حرف میزند.
شیطان میرزا با خودش:ای بابا این پیرمرد هم که گوشش بدهکار نیست.حالا من چه کار کنم.الان پسره ی بدبخت رو عینهو گوسفند سر میبره.اونم سره یه خوابی که دیده.این پیرمرد اگه خوب ببینه که داره پستانهای خواهرشو میلیسه.صبح بلند میشه میره این کارو می کنه...........اهان..........فهمیدم.میرم پیش خوده پسره.شاید اون به خودش بیاد.
شیطان میرزا نزدیک اسماعیل پسر میشود.
شیطان میرزا به اسماعیل پسر:سلام اسماعیل پسر چه طوری؟
اسماعیل سر میچرخاند شیطان را میبیند.
اسماعیل پسر:سلام رهگذر.ممنونم تو چه طوری؟
شیطان میرزا:چه کار داری میکنی اسماعیل پسر؟
اسماعیل پسر:منتظرم
شیطان میرزا:منتظر چی؟
اسماعیل پسر:پدرم ابراهیم بیک.
شیطان میرزا (با حالتی از خنده ی ناشی از تعجب) :خب حالا چرا اینجوری منتظر شدی؟
اسماعیل پسر:آخه میدونی؟ پدرم خواب دیده که داره سره منو با چاقو میبره.الان هم منو اورده این جا که این کارو انجام بده.حالام رفته تا چاقو رو تیز کنه.
شیطان میرزا:خب بابات چرا باید این کارو بکنه؟
اسماعیل پسر:گفتم که خواب دیده.
شیطان میرزا:خب مگه آدم هر چی رو خواب دید باید بیاد بهش عمل کنه؟
اسماعیل پسر:آره دیگه.
شیطان میرزا:این که نمیشه پس فکر برای چیه؟
اسماعیل پسر:فکر دیگه چیه؟؟
شیطان میرزا:مگه تو وقتی میخوای کاری بکنی با خودت فکر نمیکنی اون کار درسته یا نه؟
اسماعیل پسر:هر چی اوستا کریم بگه همون درسته.
شیطان میرزا:بگو ببینم اوستا کریم چی گفته؟
اسماعیل پسر:من نمی دونم.ولی میگن یه چیزایی گفته.
شیطان میرزا:ولی تو نمیدونی چی گفته؟؟اصلا بگو ببینم نمیخوای روی همین گفته ها فکر کنی؟؟
اسماعیل پسر :ببینم اگه اشتباه نکنم تو همون شیطونی.....ببین شیطون تو نمیتونی منو با فکر کردن و این چیزها گول بزنی.من گوله تو رو نمیخورم.پس الکی وقتت رو اینجا تلف نکن.
ابراهیم چاقو به یک دست و سنگی به دست دیگر نزدیک اسماعیل و کنده میشود.یک لحظه نگاهی میکند و بعد نزدیک تر می آید.دارد سنگ و چاقو را مثل قصاب ها برای تیز کردن چاقو به هم می مالد و صدای خش خش آن به گوش می رسد.
شیطان میرزا از صحنه خارج میشود.
ابراهیم بیک نزدیک اسماعیل پسر میشود.


پرده می افتد.
پایان پرده ی سوم.

دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۴

پرده ی دوم


صحنه ی اول



دایره ی نورانی در وسط هست.با همان شمایل قبلی اش.قسمتی هم که اوستا کریم نشته بود به همان حال قرار دارد.اوستا کریم زمین نشسته است و جمع فرشته ها این بار در برابر او بر زمین نشسته اند.جایی که در پرده ی قبل جمع فرشته ها ان جا نشسته بودند اکنون دو تا تخت گذاشته اند.بر فراز تخت درخت است و صدای شرشر آب می اید.و خواندن بلبل.این جا بهشت است.
بابا آدم بر روی تخت نشسته و دارد غلیان میکشد.
جبراییل میرزا:اوستا کریم به سلامت بادا!با ما امری داشتین؟
و جلوی اوستا کریم تعظیم میکند.
اوستا کریم:اون دفتر رو بده ببینم.
جبراییل دفتری که زیر بغل دارد را به اوستا کریم میدهد.
اوستا کریم مشغول نگاه کردن است.و ورق زدن.
جبراییل میرزا:قربان طبق لیست کاره آفرینش تموم شده.جز همون یه مورد که شما فرمودین بعدا یادآوری کنم بهتون.
اوستا کریم محو ورق زدن است.
جبراییل میرزا:اوستا کریم راستی این چیزهایی که خلق کردین هنوز اسم ندارن.ما نمیدونیم با چه اسم یا نشونی وارد دفترشون کنیم.
اوستا کریم:کدوما رو میگی؟
جبراییل میرزا:همونا که یه طورین......چه طوری بگم....مثلا چند تاشون چهارتا پا دارن گوشاشونم درازه.............
اوستا کریم متوجه منظور جبراییل میرزا شده است.
اوستا کریم:اهان حیوونا رو میگی................جبراییل! اونا رو باید ببری پیش آدم اون میدونه چه اسمی واسه هرکدومش بذاره....
جبراییل میرزا:پس ببرم پیش بابا آدم.
اوستا کریم:آره ببر.
جبراییل میرزا:کی ببرم اوستا کریم؟
اوستا کریم:هر چی زودتر.دفترت ناقصه باید زودتر مرتبش کنی.
جبراییل میرزا:اطاعت میشه اوستا کریم.
کمی مکث.
اوستا کریم:د.............بجنب دیگه...........واساده منو نگاه میکنه.
جبرایل میرزا به چابکی حرکت کرده و از صحنه خارج میشود.
اوستا کریم (با صدای بلند) جبراییل؟
جبراییل صدا را نشنیده است.
اوستا کریم:مکاییل میرزا برو جبراییل رو صداش کن کارش دارد.
مکاییل میرزا:چشم قربان.
مکاییل به دنبال جبراییل میرزا از صحنه خارج میشود.
اوستا کریم:عزراییل میرزا بیا ببینم.
عزراییل میرزا جلوتر می آید و تعظیم میکند.
عزراییل میرزا:بله قربان در خدمتم.
اوستا کریم:ببینم واسه آدم همه چیز رو شرح دادی؟
عرزاییل میرزا:نه قربان الساعه میرم و همه چیز رو بهش توضیح میدم.
اوستا کریم:یادت که مونده باید چه بهش بگی؟
عرزاییل میرزا:بله قربان میدونم.
اوستا کریم:دقیق؟
عزراییل میرزا:دقیق دقیق.....................قربان الان میتونم برم؟
اوستا کریم کمی فکر میکند.
اوستا کریم:نه صبر کن جبراییل بیاد بعد بهت میگم کی بری....فعلا برو یه دوش بگیر وقتی پیشه آدم میری تر و تمیز باشی.
عزراییل یمرزا:چشم قربان.
عزراییل از صحنه خارج میشود.
اوستا کریم دستی به ریشش می کشد و کمی فکر میکند.
اوستا کریم:خب دیگه کاری ندارم میتونین برین دیگه.
اسرافیل میرزا و شیطان میرزا تعظیمی در برابره اوستا کریم می کنند.
و از صحنه خارج میشوند.



صحنه ی دوم


جبراییل با دو راس الاق گاو گوسفند میمون گوریل فیل شر پلنگ و...............وارد صحنه میشود.(برای سهولت کار میتوان از افرادی استفاده کرد که لباس این حیوانات را به تن کرده اند.
جبراییل میرزا در برابر اوستا کریم کمی مکث میکند.
جبراییل میرزا:اوستا کریم اگه اجازه بدین من اینا رو ببرم پیشه بابا آدم تا نامگذاری کنه.
اوستا کریم:خوبه برو.
جبراییل میرزا:اوستا کریم اون دفتر رو میشه لطف کنین.
اوستا کریم دفتر را میدهد.
جبراییل حرکت میکند به سمت بابا آدم.
به صحنه ی بابا آدم رسیده و نزدیکش میشود.
جبراییل میرزا:بابا آدم...............سلام.....مهمون نمیخوای...........
بابا آدم:سلام جبراییل چه طوری؟ بیا بشین خسته گی در کن.
جبراییل میرزا نزدیکش امده و روی تخت کنار بابا آدم مینشیند.
جبراییل میرزا:به به به حسابی حال میکنی ها.ببینم بد نگذره چیزی که کم و کسر نداری؟
بابا آدم:نه ای.....بدک نیست همه چزم هست خوبه.
جراییل میرزا:کم کسری نداری؟
بابا آدم:نه..........فقط کی چیزایی که قول داده بودی رو برام میاری؟
جبراییل میرزا:چی ارو؟
باباآدم:تو قرار بود واسه م چی ردیف کنی؟
جبراییل میرزا:آهان........خانوما رو میگی؟
باباآدم:آره دیگه آی کیو!
جبراییل میرزا:باشه.ببین بذار اصلا برم به اوستا کریم بگم بعد دیگه کلیده جنده خونه رو میدم دستت خودت هر وقت خواستی برو توش.
بابا آدم:حالا نمیشه همین جوری برم؟
جبراییل میرزا:همیم جوری یعنی چی؟
بابا آدم:منظورم اینه که حالا چی میشه اوستا کریم نفهمه؟
جبراییل میرزا:نه فکر نکنم براش مشکلی باشه.فقط بدونه بهتره.
باباآدم:خب اگه بهش گفتی گفت نه که خیلی بده دیگه اصلا نمیتونم برم.
جبراییل میرزا:گفتم که بعید میدونم بگه نه.آخه میدونی؟اون خیلی هوای تو رو داره تو که نبودی ما همه شاهد بودیم چقدر واسه درست کردنه اینجا زحمت کشید سعی کرد همه چیزش درجه یک باشه.بابا این اوستا کریم خیلی خاطره تو رو می خواد.
باباآدم:حالا کی باهاش صحبت میکنی؟
جبراییل میرزا:بهش میگم.
بابا آدم:حالا میخوای تا بهش بگی برو دو تا وردار بیار این جا دو تایی با هم یک کم صفا کنیم.
جبراییل میرزا:باشه حالا بذار کارای اصلی رو انجام بدیم.بعدش.ببین اوستا کریم اسمه اینا رو بلد نبود گفت بیارم پیشه تو تو واسه شون اسم بذاری. (حیوانات را نشان میدهد.)
بابا آدم:این اوستا کریمم یه بار ما رو آفرید ازمون این همه کار میکشه.حالا اینا چی هستن که ما باید واسه شون اسم بذارم.
جبراییل میرزا:اینا حیوونن.قراره هر کدوم یه کاری بکنن.مثلا اینو میبینی (به الاق اشاره میکند.)قراره بار ببره.یا این یکی(گاو را نشان میدهد)قراره شیر بده میدونی شیر چیه؟
بابا آدم:همون شیرموزه؟
جبراییل:نه اون چیز سفیده س که تو شیرموزه هست.
بابا آدم:ا..............خوردنیه؟
جبراییل میرزا:آره بابا!چه طور نخوردی؟(و دستش را چند بار به هم میکوبد.)
یک حوریه ی زیبا رو و خوش هیکل با لباس سپید حاضر میشود.
حوریه:در خدمتگراری آماده هستم. (و تعظیم میکند به سبک بانوان البته.)
جبرایل میرزا:میپری واسه ی بابا آدم شیر میاری بخوره.
حوریه (رو به بابا آدم با لحن کشدا و شهوت انگیز) :اطاعت سرورم.
و دوباره تعظیم میکند و از صحنه خارج می شود.
جبراییل میرزا:خب کی کارمونو شروع کنیم؟
بابا آدم:خانم بازی؟
جبراییل میرزا:نه بابا جونه! من گفتم که تو باید واسه اینا اسم بذاری.
بابا آدم (با بی حوصله گی) :باشه خب حالا میذارم.
جبراییل میرزا:الان بیا یه چیزی روشون بذار دیگه.که تا من هستم اسماشونو اینجا یادداشت کنم صورت جلسه بشه ببرم اوستا کریم امضا کنه هم کاره تو تموم بشه هم یه بار از رو دوشه من ورداشته بشه.به اوستا کریم خیلی کار دارم.
باباآدم اصلا حوصله ی این کار را ندارد.با کش دادن بدنش تکان خوردن بی تفاوتی و سرگرم شدن با غلیانش این موضوع را نشان میدهد.
کمی مکث.
جبراییل میرزا:بابا!بابا آدم!!
بابا آدم:چیه؟
جبرایل میرزا:اسما رو میگی؟
بابا آدم کمی مث میکند.
بابا آدم:کشتی ما رو خب بنویس.
جبراییل:یه لحظه اجازه بده من دفترمو وا کنم.
و دفترش را باز می کند.
جبراییل میرزا:بگو.
بابا آدم:اینو بنویس اوگ avag)) (به گاو اشاره میکند.)
جبراییل دارد مینویسد و حین نوشتن با خودش تکرار میکند.
بابا آدم:نوشتی؟
جبراییل میرزا:آره بعدی رو بگو.
بابا آدم:اینو بنویس لاقا(به الاق اشاره میکند.)
حوریه وارد صحنه میشود.با یک سینی که روی ان یک لیوان شیر داغ قرار دارد که بخارش به چشم می خورد.
حوریه (با همان لحن پر از غمزه) :بفرمایید بنوشید سروره من.
و سینی را جلوی بابا آدم میگیرد.
بابا آدم لیوان را برمیدارد.بو میکند و کمی از آن مینوشد.شیر داغ است و او سعی میکند مزه ی آن را بفهمد.
باز هم از آن مینوشد.
بابا آدم:این که داغه نمیشه خوردش.
جبراییل میرزا:خب سرد میشه.
بابا ادم:نه اصلا طعمه بدی هم داره.ازش خوشم نیومد.
جبراییل میرزا (رو به حوریه) :برو واسه ی بابا آدم شیر سرد بیار.اصلا کی به تو گفته بود شیرو بجوشونی؟
حوریه:اطاعت سرورم.
بابا آدم لیوان را روی سینی میگذارد.
حوری تعظیم میکند و صحنه را ترک میکند.
بابا آدم:شیر که میگفتی پس این بود؟
جبراییل میرزا:حالا شاید از گرمش خوشت نیومده.ولی چیزه خوبیه...................راستی بابا آدم:ننه حوا کجاس ازش خبری نیست؟
بابا آدم:رفته خرید.
جبراییل میرزا:خب چطوریه؟ ازش راضی هستی؟؟
بابا آدم:خوبه............ولی من نمیدونم این اوستا کریم که می خواس واسه من جفت درست کنه چرا یکی از این حوریه های اینجا رو بهم نداد؟
جبراییل میرزا:چه طو مگه؟
بابا آدم:اینا هم خوشگل ترن هم شاسی شون بهتره هم هیکلشون قشنگ تره...............وااااااااااااااااااای................جبراییل تا حالا سراغ اون گنده ها نرفتی؟
جبراییل میرزا:کدوما رو میگی؟
بابا آدم:اون که هر کدومشون هشتاد برابره منن............
جبراییل میرزا:تو کی رفتی سراغشون؟
بابا آدم:اون روز که در ها رو وا گذاشته بودین تا مامورای اماکن اوستا کریم بیان ببینن............نمیدونی چی بود مگه من حریفش میشدم.یک لنگش مغرب بود یه لنگه دیگه ش مشرق کلی باهاش کشتی گرفتم تا تونستم بزنمش زمین.و فتیله پیچش کنم.ولی بعدش هم مگه به این راحتی ها میتونستم اصله کاری رو شروع کنم.هی حساب کار از دستم در میرفت.........
جبراییل حرفش را قطع میکند.
جبراییل میرزا:خیله خب بسه دیگه.
بابا آدم:جبراییل!چرا یکی از همین تیکه ها رو به من نداد اوستا کریم؟مگه ننه حوا چی داشت؟؟
جبراییل میزند زیر خنده.
بابا آدم:چیه؟
جبراییل دارد می خندد.
بابا آدم:خب بگو به چی داری میخندی؟
جبراییل میرزا:آخه ننه حوا هم همین حرفا رو در مورده تو میزنه.اون روزی اومده بود پیشه من میگفت اون غلمانه رو که اونروز به من معرفی کردی کجا میتونم پیداش کنم.
و به خنده ادامه میدهد.
بابا آدم:کی مگه بهش معرفی کردی؟
جبراییل میرزا:یه روز او.مدم اینجا کار داشتم نمیدونم تو نبودی خواب بودی جریان چی بود که خلاصه نبودی.بعد ننه حوا گفت من این جاها رو بلد نیستم بیا یه چند تا خیابونو نشونم بده برا خرید میخوام برم گم نشم.بعد تو یکی از این خیابونا چشمش اقتاد به یکی از این غلمانا.گفت به چشم پسری عجب پسره خوشگلیه........بازوهاشو نگاه کن سه تای ماله بابا آدمه.....موهاشم که بلنده..........خلاصه ازش تعریف کرد و از این چیزا من بهش گفتم اوستا کریم اینا رو میده به تو.گفت منظورت چیه.گفتم میخوایش؟ چیزی نگفت.گفتم برو توی این اتاق.یه اتاق نشونش دادم.بعد هم رفتم اون ور خیابون با غلمانه صحبت کردم اونم رفت تو اتاق.
بابا آدم کنف شده.و احساس خوبی ندارد.
جبراییل میرزا (با طعنه کنایه) :چی شد بابا!غم نخور عزیزه من.دنیا همینه.
بابا آدم جواب نمیدهد.
جبراییل میرزا:آخه عزیزه من وقتی تو خودت از این کارا میکنی؟از یکی دیگه میخوای نکنه؟اصلا تقصیره این اوستا کریمه که شما دو تا رو درست کرده زن و شوهرم کرده ولی باز چند تا تیکه از خودتون خشگل تر هم دور و ورتون ساخته.
کمی مکث.
ننه حوا و شیطان وارد صحنه میشوند.ننه حوا خرید کرده سبزی و چند کیسه میوه.و شیطان میرزا دارد آنها را برایش حمل میکند.
ننه حوا:سلام! سلام به همه!!
شیطان میرزا:سلام.
جبراییل میرزا:سلام خسته نباشید. (و از جا بر میخیزد.)
بابا آدم هم زیر لب سلام کیند.
ننه حوا نزدیک بابا آدم میشود و او را میبوسد.
ننه حوا:خوبی عزیزم!از صبح چه کارا کردی؟
بابا آدم روی تخت لم داده است.
بابا آدم:هیچی.تو چی کار کردی عزیزم؟
ننه حوا (با ناز و مهربانانه) :رفتم خرید.شیطان میرزا رو هم تو راه دیدم زحت کشید و چیزایی که خریده بودم رو برام اورد.
بابا آدم (با لحن تمسخرگونه) :دستش درد نکنه چشم پسرتون نبود؟
ننه حوا:نه عزیزم میخواس بیاد پیشه تو کلاس تیکه.ببینم اقا جبراییل اینا چین؟ (به حیوانات اشاره میکند.)
جبراییل میرزا:یه زحمتی واسه بابا آدم داشتیم.که مثله اینکه باید بذارم واسه یه وقته دیگه.
(رو به شیطان میرزا) :شیطون اگه موافقی زحمت رو کم کنیم.
شیطان میرزا (با بدجنسی) :زحمت رو؟مگه داریم زحمت میدیم؟نشستیم دیگه.داریم گپ میزنیم.
جبراییل میرزا (چشمک و اشاره میکند) :پاشئو پاشو دیگه باید بریم کلی کار داریم ناسلامتی جناب شیطون میرزا.
شیطوان میرزا:باشه باشه بریم.
شیطان میرزا و جبراییل میرزا برمیخیزند خداحافظی میکنند و صحنه را ترک میکنند.
ننه حوا:حالت خوبه عزیزم؟
بابا آدم:خوبم.
حوریه وارد صحنه میشود.
نزدیک بابا آدم میشود.با سینی محتوی ی یک لیوان شیر.تعظیم میکند
حوریه:بفرمایید سروره من.
بابا آدم لیوان را بر میدارد و از ان مینوشد.
ننه حوا:این دیگه چیه؟آدمی؟؟
بابا آدم:شیر
ننه حوا:شیر دیگه چیه؟
بابا آدم:همینه کی میبینی.خوشمزه س....
باقی لیوان را به ننه حوا میدهد.
ننه حوا از ان مینوشد.
حوریه لبخندی می زند.
حوریه:با من امری ندارید سروره من؟
ننه حوا(با حالت شکایت):نه برو.
حوریه تعظیم میکند و از صحنه خارج میشود.
ننه حوا نزدیک بابا آدم شده است.روی تخت.
ننه حوا:راستی عزیزم!این جناب شیطون میرزا هم خیلی چیزا میدونه ها..........
بابا آدم:مثلا چی میدونه؟
ننه حوا:مثلا یک بازاره تره باری بلد بود که میوه هاش خیلی عالی بودن.آقای میوه فروش هم میذاشت میوه ها رو سوا کنیم.قیمتش هم مناسب بود.
بابا آدم:دیگه؟
ننه حوا:میدونی؟حرفای قشنگی هم میزنه.
بابا آدم:چی میگه مثلا؟
ننه حوا:میگه.......این طوری که شما زنده گی میکنین و همه چیز واسه تون حی و حاضره به هیچ دردی نمیخوره.دو تا کف میزنین همه جیز واسه تون قطار قطار ردیف میکنن.خب این دیگه چه زنده گیه؟هر چیزی حتا درخت هم جای شما باشه باز همین وضع رو خواهد داشت....
بابا آدم:یعنی چی؟
ننه حوا:یک دفعه بهم گفت در یک کلام شما نه فکر میکنین نه کاری میکنین.پس واسه چی زنده گی میکنین؟میگفه اوستا کریم نمذاره شما فکر کنین.
بابا آدم:مگه ما خودمون اومدیم؟
ننه حوا:اون میگه اومدنتون به این جا اساسا اشتباه بود.شما باید میرفتین روی زمین.
بابا آدم:زمین کیه؟
ننه حوا (با خنده) :کیه نه چیه.....زمینم یه جاییه.............نمیدونم................راستش توضیح داد من نفهمیدم.
میدونی؟ میگفت..............
بابا آدم:چی میگفت؟
ننه حوا:هیچی ولش کن.خودمم درست متوجه نشدم چی گفت........
کمی مکث
ننه حوا:عزیزم اگه موافق باشی بریم............(مکث میکند خجالت میگشد بگوید.)
بابا آدم:کجا بریم؟
ننه حوا در گوش بابا آدم چیزی میگوید.
بابا آدم و ننه حوا بر میخیزند و از صحنه خارج میشوند.
صدای ناله ی شهوتناک ننه حوا به گوش می رسد.


صحنه ی سوم


جبراییل میرزا وارد صحنه میشود و به نزد اوستا کریم می رود.
جبراییل میرزا:سلام اوستا کریم.به فرمان شما حاضرم.
اوستا کریم:چه خبر؟
جبراییل میرزا:همه چیز درسته اوستا کریم.
اوستا کریم:همه چیز؟
جبراییل (کمی مکث میکند و فکر میکند) :بله اوستا کریم همه چیز روبه راهه.
اوستا کریم:ولی اینطوری نیست.جبراییل میرزا.
جبراییل میرزا:چی شده اوستا کریم؟
اوستا کریم:این زنک داره سر و گوشش میجنبه.
جبراییل میرزا:کدوم زنک رو می فرمایید اوستا کریم؟؟
اوستا کریم:همین حوا لکاته رو میگم.که داره یه کارایی میکنه.
جبراییل میرزا:چه کارهایی؟
اوستا کریم:چه کارهایی؟تازه میپرسی چه کارهایی؟؟داره فکرش رو به کار میندازه.میخواد خودش ببینه چی خوبه چی بده................تازه تو از من می پرسی چه کارهایی؟؟؟
جبراییل میرزا:اوستا کریم حالا باید چه کار بکنم؟
اوستا کریم:همه ش زیره سره این شیطون میرزاس.اول اونو صداش کن بیاد اینجا ببینم.
جبراییل میرزا:اطاعت اوستا کریم.
جبراییل میرزا از صحنه خارج میشود.
کمی مکث.
شیطان میرزا وارد صحنه میشود.
نزدیک اوستا کریم میرود و تعظیم میکند.
شیطان میرزا:قربان با بنده امری داشتید؟
اوستا کریم:ببینم تو داری چه کارمیکنی؟
شیطان میرزا:مگه چی شده قربان؟
اوستا کریم:حروم لقمه تو این چند وقته که با این زنک میگردی چی تو گوشش میخونی؟
شیطان میرزا:قربان منظورتون حواس؟
اوستا کریم:آره.......این چند وقته هی داری باهاش میپری بگو ببینم داری چه کار میکنی؟
شیطان میرزا:هیچی قربان قسم میخورم.
اوستا کریم:خفه شو حروم لقمه تو چشمای من نگاه میکنی و دروغ میگی؟داری زیره گوش زنه چی میخونی؟که شر بشه؟؟که یاغی بشه فردا تو روی من وایسه؟؟؟؟منی که درستش کردم؟؟؟؟؟
شیطان میرزا:قربان من چیزی در این مورد بهش نگفتم.
اوستا کریم:اگه یک کلمه دیگه دروغ بگی.پشکلت میکنم.همه ی دوربین های مدار بسته رو آوردن من نگاه کردم.صدات رو هم ظبط کردن.تو داری اونو میشورونی.لابد خیال کردی که عقلش از اون ادم بی خیال بیشتره راحت تر میشه رو مخش کار کرد.
شیطان میرزا:ولی قربان...
اوستا کریم:خفه شو خیانت کار.برو گم شو دیگه نبینمت.
شیطان میرزا:ولی قربان اجازه بدین من حرفم رو بزنم.
اوستا کریم:اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی خودم پوستت رو میکنم.برو..........
جبراییل میرزا وارد صحنه میشود.
جبراییل میرزا:اوستا کریم خبری شده؟
اوستا کریم:جبراییل!اینو زود بیرونش کن.
جبراییل نزدیک شیطان میرزا می رود و دستش را میگیرد.
شیطان میرزا (به آرامی) :یه لحظه
و چیزی به آرامی در گوش جبراییل میرزا میگوید.
جبراییل میرزا (به اوستا کریم) :اوستا کریم اگه اجازه بدین شیطان میرزا قبل از رفتن میخواد یه چیزی بهتون بگه.
اوستا کریم:خب بگه.
شیطان میرزا:قربان من میخواستم چشم و گوش این ها باز بشه تا بعد ببینیم چه کار میکنن.حالا هم به روی مبارک سوگند همه شون رو از راه به در میکنم...چطوره قربان؟موافقین؟؟
اوستا کریم کمی فکر می کند و لبخندی میزند.
اوستا کریم:خوبه..برو بکن ببینم.
شیطان میرزا تعظیم بلندی میکند و از صحنه خارج میشود.
اوستا کریم:جبراییل برو یک لیوان آب واسه م بیار.
و از جیبش قرصش را بیرون می آورد.
جبراییل:چشم همین الساعه اوستا کریم.
اوستا کریم:در ضمن میری این ازگلا رو از تو بهشت پرت میکنی بیرون.
جبراییل میرزا (در حال رفتن) :چی فرمودین قربان؟
اوستا کریم ( با خشم) :همون که شنیدی.
و دستش را روی قلبش می گذارد.
جبراییل میرزا:اطاعت اوستا کریم.
جبراییل میرزا از صحنه خارج میشود.




صحنه ی چهارم

اسرافیل میرزا وارد صحنه میشود.در بهشت.
بابا آدم و ننه حوا نیستند.
اسرافیل میرزا:ب ب بابا آدم..............ن ن نیستی؟
صدایی به گوش نمی رسد.
اسرافیل میرزا:ن ننه ح ح وا!کجایی؟
صدایی به گوش نمیرسد.
اسرافیل طرف تخت میرود و با دست روی تخت چند ضربه مینوازد.
اسرافیل میرزا:ص ص صاب خونه؟ک ک کجایی؟؟
بابا آدم با حالتی بی هم ریخته ناشی از هم خوابه گی با ننه حوا وارد صحنه میشود.
بابا آدم:جونم؟چی شده عزیز؟؟
اسرافیل:س س سلام بابا!خوبی؟
بابا آدم:زنده باشی جونم...........کاری داشتی؟
اسرافیل میرزا:ر ر راستش او اوس...
بابا آدم حرفش را قطه میکند.
بابا آدم:اوستا کریم؟
اسرافیل میرزا:ب ب بل له....م م مننننن......
بابا آدم (حرفش را قطع میکند.) :تو رو؟
اسرافیل میرزا:ب ب بله م م مننو ف ف ف ف ف ف ...........
بابا آدم (حرفش را قطع میکند.) :فرستاده؟
اسرافیل میرزا:ب ب بله.
بابا آدم:خب اوستا کریم تو فرستاده چه کار؟
اسرافیل میرزا:ک ک که ش ش ش ما رو ب ب بیر ر ر ون کنم.
بابا آدم:بیرون کنی؟
اسرافیل میرزا: ب ب ب ل ل ل ..........
بابا آدم (حرفش را قطع میکند.) :بله؟
اسرافیل میرزا سر تکان میدهد.
بابا آدم:از کجا؟
اسرافیل میرزا:ه ه هم م مین جا..........
بابا آدم (با لحن مسخره آمیز) :ببینم از تو فصیح تر واسه وکیل وصی ی اوستا کریم پیدا نشد؟
ننه حوا با یک ملافه که روی تنش پیچیده وارد صحنه میشود.
ننه حوا:چی شده عزیزم؟
بابا آدم:این اومده ما رو از این جا بیرون کنه؟
ننه حوا:کی؟
بابا آدم به اسرافیل میرزا اشاره میکند.
ننه حوا:ا...اسی جون............مشکلی پیش اومده؟
اسرافیل میرزا:م م من....ف ف ف ق ق ط ا اومد دم ه ه همی ن ن نو بگ گم.
ننه حوا مبهوت به بابا آدم نگاه میکند.
بابا آدم:زبونه اینو که ما نمیفهمیم.(کمی مکث میکند تا فکر نماید.)............تو همراهه جبراییل رو نداری؟
ننه حوا:نه
بابا آدم:تو دفتر تلفن نوشته بودی که...
ننه حوا:نه اون ماله شیطونه.................همونو بگیرم؟
بابا آدم:بگیر.
ننه حوا از صحنه خارج میشود.
بابا آدم:حالا میخوای چه کار کنی اسرافیل؟
اسرافیل میرزا:اوس س تا ک کر..........
بابا آدم (حرفش را قطه میکند) :خیله خب اوستا کریم...
اسرافیل میرزا :ب ب بله گ گ گفت........ب باید برین ب ب رون.........
بابا آدم:گفت بریم بیرون؟
اسرافیل میرزا:آ آره
بابا آدم:خیله خب تو باید چه کار کنی؟
اسرافیل میرزا:م م من ف ف ققط ب باید م میگفت تم.
بابا ادم:خب گفتی دیگه.....................میتونی بری.
اسرافیل بابا آدم را نگاه میکند.
بابا آدم:برو دیگه.........خوش اومدی
اسرافیل:خ خ دافظ
بابا آدم:خوش گلدی.
اسارفیل میرزا از صحنه خارج می شود.
بابا آدم سر جایش استاده و در فکر غرق شده است.
ننه حوا وارد صحنه میشود با یک تلفن بی سیم در دستش.
ننه حوا:آدمی!هر چی زنگ میزنم به گوشی ی شیطون میگه خط واگذار شده.
هر دو سکوت میکنند.
ننه حوا:حالا میگی چه کار کنیم؟
بابا آدم:باید ببینیم اصلا چرا همچی چیزی اوستا کریم گفته.اصلا راسته شاید خواسته امتحانمون کنه....
ننه حوا:ولی اگه راست باشه چی؟
بابا آدم:بازم باید دید چقدر جدیده.من که بعید میدونم بخوان دو سوته پرتمون کنن بیرون.در ثانی میخوان کجا ببرنمون؟
ننه حوا:جهنم.
بابا ادم:جهنم کیه؟
ننه حوا:جهنم یه جاییه که توش پره عقرب و آتیشه اوستا کریم از هرکی خوشش نیاد میبرتش اونجا شکنجه ش میده.
بابا آدم:تو این اطلاعات رو از کجا داری؟
ننه حوا:شیطون میرزا بهم گفته.
بابا آدم:حالا این ......اسمش چی بود؟
ننه حوا:جهنم؟
بابا دم:آره همون که تو میگی کجا هس؟
ننه حوا:نمیدونم فک کنم یه جاییه مثلا تو همسایه گیه همین بهشته خودمون.
بابا آدم:بهتره صبر کنیم ببنیم چی میشه...............راستی بگو ببینم شیطون میرزا دیگه چی بهت گفته؟
ننه حوا:چیزه خاصی نگفته همینا که بهت گفتم اون میگه اگه ما ها فکر نکنیم دیگه هر چی هم تو زنده گی بهمون بدن به هیج دردی نمیخوره........
بابا ادم:میشه بیشتر توضیح بدی؟
ننه حوا:راستش همین قدر ها هم من فهمیدم.ولی چیز............میگه خب چرا ما ها یعنی من و تو باید توی بهشت باشیم و خوش بگذرونیم ولی جبراییل میرزا یا کسای دیگه از صبح تا شوم برای یه لقمه نون سگ دو بزنن.میگه ارزشه هر کسی به سعی و تلاشیه که تو زنده گیش میکنه..........سعی و تلاش هم وقتی به درد میخوره که آدم فکرش رو به کار انداخته باشه.........
بابا آدم:خب؟
ننه حوا:میگه ما اینجا نمیتونیم فکرمون رو به کار بندازیم.
بابا آدم:کجا میتونیم فکرمون رو به کار بندازیم؟
ننه حوا:ا................یه لحظه صبر کن(دارد فکر میکند)گفت یه جایی که آقا بالا سر نباشه تا جای آدم فکر کنه و خودمون بتونیم فکز کنیم.بعد هم یه چیزی گفت که ازم کلی قول گرفا تا به کسی نگم.
بابا آدم:چی؟
ننه حوا:گفت اگه به کسی بگم ممکنه تحت پیگرد قرار بگیرم.
بابا آدم:پیگرده چی؟
ننه حوا:وای عزیزم چی نه این دفعه باید میگفتی کی..........پیگرده اوستا کریم.
بابا آدم چیزی نمیگوید.
ننه حوا:میگفت اوستا کریم نمیخواد شما فکر کنین.چون اگه فکر کنین خودتون میتونین یه جایی درست کنین بهتر از این بهشت که اون ساخته.
بابا آدم:حالا چه کار کنیم؟
ننه حوا:شیطون میگه وقتی که اینجوری قراره زنده گی کنین پس اقلا زنده گی کنین.
بابا ادم:چه طوری؟
ننه حوا نزدیک بابا ادم میشود.دستش را میگیرد و با خود میکشد.
ننه حوا:اینجوری.
و از صحنه خارج میشوند.


صحنه ی پنجم

اوستا کریم منتظره اسرافیل میرزا است.ولی از او خبری نیست.
اوستا کریم:اسرافیل!اسرافیل!!کجا موندی بیا ببینم؟
اسرافیل میرزا وارد صحنه میشود.نزد اوستا کریم میرود و تعظیم میکند.
اوستا کریم:چه کار کردی اسرافیل؟
اسرافیل میرزا:ک ک کاری که گ گفته ب بودین ر رو ا ا نجام دادم.
اوستا کریم:خب چی شد؟
اسرافیل میرزا:ه ه هیچی......گ گفتن تو ب ب برو.
اوستا کریم:اونوقت.............هیچی ولش کن..........عرزاییل!عرزاییل میرزا!!
عرزاییل میرزا وارد صحنه میشود.در برابر اوستا کریم تعظیم میکند.
عزراییل یمرزا:بله قربان!در خدمتگزاری حاضرم.
اوستا کریم:عزراییل!اسرافیل رو میبری جعبه سیاهش رو در میاری میدی بازخونی کنن ببینم چه اتفاقاتی افتاده.
عرزاییل میرزا:اطاعت میشه قربان.(رو به اسرافیل میرزا):بریم.
عرزاییل میرزا و اسرافیل میرزا از صحنه خارج میشوند.



صحنه ی ششم

ننه حوا و بابا آدم در بهشت وارد صحنه میشوند.انها دارند با هم میخندند.ننه حوا خود را به بابا آدم می مالد.
اوستا کریم نیز از جا بر خاسته به بهشت میرود.
ننه حوا (با خنده) :عزیزم نظرت چیه که امشب شام بیرون بخوریم؟
بابا ادم:هر چی تو بگی.
ننه حوا:راستی آدمی......
اوستا کریم در برابرشان هویدا میشود.
ننه حوا ساکت میشود.
بابا آدم:س سلام اوستا کریم!
ننه حوا:سلام بر شما اوستا کریم.
و دستش را از گردن بابا آدم باز میکند و از او فاصله میگیرد.
اوستا کریم عصبانی است.
بابا ادم:مشکلی پیش اومده اوستا کریم؟
اوستا کریم ساکت است.
ننه حوا:اوستا کریم بابا ادم پرسید مشکلی پیش اومده؟
اوستا کریم (رو به بابا آدم) :کثافت نمک به حروم.تو واسه ی من داری شاخ میشی؟
بابا آدم:مگه چی شده اوستا؟
اوستا کریم:دیگه میخواستی چی بشه؟هر کاری که بهت گفتم نکن رو تو داری میکنی.
بابا آدم:مگه من چه کار کردم اوستا کریم؟
اوستا کریم:احمق بیشعور مگه من بهت نگفتم هر گهی این جا میخوای بخوری بخور منتها فکر نکن؟
بابا آدم:مگه من فکر کردم؟
اوستا کریم:آره تو و این زنت دارین فکرتونو به کار میندازین.میدونین که من از یه چیز هیچ خوشم نمیاد.نمیدونستین؟
بابا آدم:به جونه خودت ما قصدمون این نبود که کاری بکنبم که شما خوشتون نیاد.
اوستا کریم:حرف نزن.
بابا ادم ساکت میشود.
ننه حوا (با لحن پر از کرشمه) :اوستا کریم جون! ما که خودمون این کارو نکردیم این شیطون باعث شد.
اوستا کریم:الکی بهونه تراشی نکنین.
ننه حوا:به خدا راست میگم شیطون همه ی این چیزایی که شما رو ناراحت کرده رو به ما گفت.
بابا ادم:آره اوستا کریم راست میگه.
اوستا کریم:شما چرا گوله شیطونو خوردین؟
ننه حوا:گول؟گول برای چی؟؟
اوستا کریم:احمقهای کودن من اونو فرستاده بودم تا ببینم شما گولش رو میخورین یا نه.
ننه حوا:ولی اون چرا باید ما رو گول بزنه؟
اوستا کریم:برای این که من میخواستم ببینم.
بابا ادم:یعنی شما خودتون میخواستین ما رو گول بزنین؟
اوستا کریم:و شما هم گول خوردین.
ننه حوا:ولی اوستا کریم مگه گناهه ما چیه؟این که فکرکردیم در مورده خودمون؟
اوستا کریم:مگه این کم گناهیه؟
ننه حوا:ولی ما قصدمون این بود که با فکر به همه ی این چیزایی که شما درست کردین پی ببریم.
بابا دم:بله اوستا کریم راست میگه.
اوستا کریم:نیازی به این چیزها نیست.من توی بهشتم این جور آدمای کله خراب رو راه نمیدم.من از شما خواستم که این جا به خوبی و خوشی زنده گی کنین فقط فکر نکنین.ولی شما این کارو نکردین.و حالا باید از این جا برین بیرون.
بابا آدم:بریم کجا؟
اوستا کریم:فکرش رو کردم سوتتون میکنم یه جای دیگه.یه جایی دور از بهشت....یالله راه بیفتین.
یقه ی بابا آدم را میگیرد و به سمت زمین هل میدهد.بابا آدم دادی میزند و روی دایره ی نورانی که زمن است زمین میخورد.
اوستا کریم (به ننه حوا) :تو هم بجنب.نامحرمی نمیخوام دست بهت بزنم خودت با زبونه خوش برو وگرنه با لگد پرتت میکنم.
ننه حوا به سمت زمین پیش میرود.
اوستا کریم:زود باش.............د.....میگم زود باش.....
ننه حوا هم دادی میزند و به داخل دایره ی نورانی ی زمین سقوط میکند.
اوستا کریم:من از کسایی که بخوان درمورد من و کارهام فکر کنن خوشم نمیاد.ولی کسایی که سرشون رو بندازن پایین و کارهایی که من بهشون دیکته کردم رو انجوم بدن میارمشون بهشت.اگه شما هم خودتونو اصلاح کردین میارمتون اینجا و گرنه بد بلایی به سرتون میارم.
کمی مکث.
اوستا کریم از صحنه خارج میشود.



صحنه ی هفتم

زمین.
باباآدم و ننه حوا از جا برخاسته و رو به روی هم ایستاده اند.
قابیل وارد صحنه میشود.
قابیل:سلام.
ننه حوا:سلام پسرم....خسته نباشی.
قابیل:مرسی.مامان ناهارو بکش که خیلی گشنمه.....
ننه حوا دارد سفره پهن میکند و مخلفات مربوط به ناهار را در سر سفره میگذارد.
ننه حوا:قابیل جون؟پس برادرت کجاس؟مگه صبح با تو نیومد؟؟؟
قابیل سر سفره نشسته و دارد نان میخورد.
قابیل:چرا.
ننه حوا:پس چرا صبر نکردی با هم بیاین خونه؟
قابیل:نمیشد.
ننه حوا:کار داشت؟
قابیل:نه..........(دست از خوردن میکشد و مکث می کند.) کشتمش.
ظرف غذا از دسته ننه حوا می افتد زمین.
بابا آدم:تو چه کار کردی؟
قابیل:کشتمش.........خیلی دوست دارین بدونین چرا؟چون هی می خواس خودش رو عزیز دردونه کنه.منم حالم داشت ازش بهم میخورد چون با این کاراش نونه منو آجر میکرد.دیروز میدونین اوستا کریم چه کار کرد؟ جلوی اون همه عمله اکله ش شتیله اونو قبول کرد کلی هم ازش تعریف کرد ولی به من گفت کاسه کوزه م رو جمع کنم برم گرو رو گم کنم.
بابا آدم:اونوقت تو باید برادرت رو می کشتی؟
به طرفه قابیل حمله میکند.
اوستا کریم وارد صحنه میشود.
اوستا کریم:هش..............چه کار داری میکنی؟اگه دست روش بلند کنی هر چی دیدی از چشمه خودت دیدی.
ننه حوا:اون پسره ما رو کشته.
اوستا کریم:کشته که کشته.
بابا آدم:اصلا تو چی میگی.ما رو از خونه ت بیرون کردی الانم این زده هابیله مارو کشته تو ازش طرفداری میکنی؟
اوستا کریم:آره.
بابا آدم (به قابیل) :پاشو از خونه ی من گورت رو گم کن.
اوستا کریم:مگه این خونه ی تو؟که داری هارت و پورت میکنی؟اینجا رو هم خودم درست کردم.همه ش کاره خودمه.به قدرته خودم سوگند که اگه دست روش بلند کنین یا هر اتفاقی واسه ش بیفته هفت برابر کاری که باهاش کردین من شما را تنبیه میکنم.
به سمت قابیل میرود از جیبش یک ماژیک در می آورد و روی پیشانی ی قابیل یک علامت ضرب در میکشد.
اوستا کریم:اینم نشونی ی من که بعدا نگین نشناختیمش و اشتباه شد و از این جور حرفها.
قابیل و باباآدم و ننه حوا حیران به اوستا کریم نگاه میکنند.
اوستا کریم بر میگردد و از همان جایی که امده بود از صحنه خارج میشود.
قابیل:این خله.چرا هر دفعه یک کاری میکنه.نه به اون که اون جوری جلوی آدماش منو سکه ی یه پول کرد و باعث شد من داداشم رو بکشم نه به این که الان نمیذاره کسی منو بکشه...........اصلا اون خودش باعث کشتن هابیل شد.(میزند زیر گریه)اگه اون کارو با من نمیکد.اگه آبروی منو نمیریخت....(مینشیند زمین و های های گریه میکند.)
ننه حوا:ما هر چی می کشیم از دسته اینه.
بابا آدم:کی میشه این بذاره ما خودمون فکر کنیم.اصلا چیزی هم ازش نخوایم.
سکوت

پرده می افتد
پایان پرده ی دوم