به نام آن که نماید ز خامه قرطاسی
مگر که جان بفداید بر دموکراسی
سوابقی است هر کشور دموکرات را
همان حکومت لیبرال راست اساسی
جهاز مملکت از پایه چون بود لنگان
بالانس ناید بر کار چرخ زاپاسی
ز کار بخت نشد خانه مهد آزادی
نه هر که آمد و بنشست بدین کریاسی
چو آمد و نشد اندیشه ی گذر او را
چه تیغ برکشد و تیر چه زهر و چه داسی
مطاع مملکت حره رایگان نبود
که نیست منزلت آن هیچ الماسی
بگویمت که بدانی که ارز ان از چیست؟
چه استخوان که شکسته ست چه سر که با داسی
رجا به قانون عهد حجر خطای بدیست
خرد نمای نیندازد این چنین تاسی
وزان بتر که به تفسیر کند ثواب زیرا
که بر رسولش نبود خود چنین وسواسی
کمی برابری و ذره ی فرج باید
مگر فرو شود این عقده های آماسی
یکی هزار یک آید معامله بهره
یکی به شام جگر گوشه نیست پاپاسی
امور چرخ به دانش روا کنند و گذشت
نه کار دین بود کار لیر و عباسی
شنیده ای که شبانی به روبهان ندهند
کسی به دزد دهد هیچ چماق عطاسی1؟
وطن کهن شد و پوسید ز جهل و جور چرا
فسانه های دروغین یوسف الیاسی
نه یک خبر ز حوالات حضرت انیشتین
همی چه گفت بریره چه کرده عداسی2
به چامه های من آن بین ز مملکت فرهاد
که دیده تیز نمودم بسان عکاسی
تهران/امرداد هشتاد و چار
1-عطاس:شب گرد.آن که قدیم ترها چوب به دست میگرفت و شبانگاهان در کوچه ها پرسه میزد و سوت میزد تا مردم از دزد آسوده بخوابند.آن گاه پایان هر ماه مبلغی به نام ماهانه به او میدادند تا بدان گذر زنده گانی کند.و غالبا از نفرات بی درآمد محله می بود.
2-
- بریره بن خضاب:پیرمردی که با روایاتی چند از حاضرین در واقعه ی کربلا به حسابش می آورند و از جوان مردی هایش افسانه هایی همسنگ هرکول و آژاکس بر زبان می رانند!
عداس:غلامی که میگویند محمد بن عبد الله در سفری که به طایف داشت وی را مسلمان کرده بود.این همه دقت که حتا نام یک غلام و صاحبانش در تاریخ به این پررنگی امده خود از افسانه های بی سروته و غریب و حتا خنده دار است.
مگر که جان بفداید بر دموکراسی
سوابقی است هر کشور دموکرات را
همان حکومت لیبرال راست اساسی
جهاز مملکت از پایه چون بود لنگان
بالانس ناید بر کار چرخ زاپاسی
ز کار بخت نشد خانه مهد آزادی
نه هر که آمد و بنشست بدین کریاسی
چو آمد و نشد اندیشه ی گذر او را
چه تیغ برکشد و تیر چه زهر و چه داسی
مطاع مملکت حره رایگان نبود
که نیست منزلت آن هیچ الماسی
بگویمت که بدانی که ارز ان از چیست؟
چه استخوان که شکسته ست چه سر که با داسی
رجا به قانون عهد حجر خطای بدیست
خرد نمای نیندازد این چنین تاسی
وزان بتر که به تفسیر کند ثواب زیرا
که بر رسولش نبود خود چنین وسواسی
کمی برابری و ذره ی فرج باید
مگر فرو شود این عقده های آماسی
یکی هزار یک آید معامله بهره
یکی به شام جگر گوشه نیست پاپاسی
امور چرخ به دانش روا کنند و گذشت
نه کار دین بود کار لیر و عباسی
شنیده ای که شبانی به روبهان ندهند
کسی به دزد دهد هیچ چماق عطاسی1؟
وطن کهن شد و پوسید ز جهل و جور چرا
فسانه های دروغین یوسف الیاسی
نه یک خبر ز حوالات حضرت انیشتین
همی چه گفت بریره چه کرده عداسی2
به چامه های من آن بین ز مملکت فرهاد
که دیده تیز نمودم بسان عکاسی
تهران/امرداد هشتاد و چار
1-عطاس:شب گرد.آن که قدیم ترها چوب به دست میگرفت و شبانگاهان در کوچه ها پرسه میزد و سوت میزد تا مردم از دزد آسوده بخوابند.آن گاه پایان هر ماه مبلغی به نام ماهانه به او میدادند تا بدان گذر زنده گانی کند.و غالبا از نفرات بی درآمد محله می بود.
2-
- بریره بن خضاب:پیرمردی که با روایاتی چند از حاضرین در واقعه ی کربلا به حسابش می آورند و از جوان مردی هایش افسانه هایی همسنگ هرکول و آژاکس بر زبان می رانند!
عداس:غلامی که میگویند محمد بن عبد الله در سفری که به طایف داشت وی را مسلمان کرده بود.این همه دقت که حتا نام یک غلام و صاحبانش در تاریخ به این پررنگی امده خود از افسانه های بی سروته و غریب و حتا خنده دار است.