پرده ی دوم
صحنه ی اول
دایره ی نورانی در وسط هست.با همان شمایل قبلی اش.قسمتی هم که اوستا کریم نشته بود به همان حال قرار دارد.اوستا کریم زمین نشسته است و جمع فرشته ها این بار در برابر او بر زمین نشسته اند.جایی که در پرده ی قبل جمع فرشته ها ان جا نشسته بودند اکنون دو تا تخت گذاشته اند.بر فراز تخت درخت است و صدای شرشر آب می اید.و خواندن بلبل.این جا بهشت است.
بابا آدم بر روی تخت نشسته و دارد غلیان میکشد.
جبراییل میرزا:اوستا کریم به سلامت بادا!با ما امری داشتین؟
و جلوی اوستا کریم تعظیم میکند.
اوستا کریم:اون دفتر رو بده ببینم.
جبراییل دفتری که زیر بغل دارد را به اوستا کریم میدهد.
اوستا کریم مشغول نگاه کردن است.و ورق زدن.
جبراییل میرزا:قربان طبق لیست کاره آفرینش تموم شده.جز همون یه مورد که شما فرمودین بعدا یادآوری کنم بهتون.
اوستا کریم محو ورق زدن است.
جبراییل میرزا:اوستا کریم راستی این چیزهایی که خلق کردین هنوز اسم ندارن.ما نمیدونیم با چه اسم یا نشونی وارد دفترشون کنیم.
اوستا کریم:کدوما رو میگی؟
جبراییل میرزا:همونا که یه طورین......چه طوری بگم....مثلا چند تاشون چهارتا پا دارن گوشاشونم درازه.............
اوستا کریم متوجه منظور جبراییل میرزا شده است.
اوستا کریم:اهان حیوونا رو میگی................جبراییل! اونا رو باید ببری پیش آدم اون میدونه چه اسمی واسه هرکدومش بذاره....
جبراییل میرزا:پس ببرم پیش بابا آدم.
اوستا کریم:آره ببر.
جبراییل میرزا:کی ببرم اوستا کریم؟
اوستا کریم:هر چی زودتر.دفترت ناقصه باید زودتر مرتبش کنی.
جبراییل میرزا:اطاعت میشه اوستا کریم.
کمی مکث.
اوستا کریم:د.............بجنب دیگه...........واساده منو نگاه میکنه.
جبرایل میرزا به چابکی حرکت کرده و از صحنه خارج میشود.
اوستا کریم (با صدای بلند) جبراییل؟
جبراییل صدا را نشنیده است.
اوستا کریم:مکاییل میرزا برو جبراییل رو صداش کن کارش دارد.
مکاییل میرزا:چشم قربان.
مکاییل به دنبال جبراییل میرزا از صحنه خارج میشود.
اوستا کریم:عزراییل میرزا بیا ببینم.
عزراییل میرزا جلوتر می آید و تعظیم میکند.
عزراییل میرزا:بله قربان در خدمتم.
اوستا کریم:ببینم واسه آدم همه چیز رو شرح دادی؟
عرزاییل میرزا:نه قربان الساعه میرم و همه چیز رو بهش توضیح میدم.
اوستا کریم:یادت که مونده باید چه بهش بگی؟
عرزاییل میرزا:بله قربان میدونم.
اوستا کریم:دقیق؟
عزراییل میرزا:دقیق دقیق.....................قربان الان میتونم برم؟
اوستا کریم کمی فکر میکند.
اوستا کریم:نه صبر کن جبراییل بیاد بعد بهت میگم کی بری....فعلا برو یه دوش بگیر وقتی پیشه آدم میری تر و تمیز باشی.
عزراییل یمرزا:چشم قربان.
عزراییل از صحنه خارج میشود.
اوستا کریم دستی به ریشش می کشد و کمی فکر میکند.
اوستا کریم:خب دیگه کاری ندارم میتونین برین دیگه.
اسرافیل میرزا و شیطان میرزا تعظیمی در برابره اوستا کریم می کنند.
و از صحنه خارج میشوند.
صحنه ی دوم
جبراییل با دو راس الاق گاو گوسفند میمون گوریل فیل شر پلنگ و...............وارد صحنه میشود.(برای سهولت کار میتوان از افرادی استفاده کرد که لباس این حیوانات را به تن کرده اند.
جبراییل میرزا در برابر اوستا کریم کمی مکث میکند.
جبراییل میرزا:اوستا کریم اگه اجازه بدین من اینا رو ببرم پیشه بابا آدم تا نامگذاری کنه.
اوستا کریم:خوبه برو.
جبراییل میرزا:اوستا کریم اون دفتر رو میشه لطف کنین.
اوستا کریم دفتر را میدهد.
جبراییل حرکت میکند به سمت بابا آدم.
به صحنه ی بابا آدم رسیده و نزدیکش میشود.
جبراییل میرزا:بابا آدم...............سلام.....مهمون نمیخوای...........
بابا آدم:سلام جبراییل چه طوری؟ بیا بشین خسته گی در کن.
جبراییل میرزا نزدیکش امده و روی تخت کنار بابا آدم مینشیند.
جبراییل میرزا:به به به حسابی حال میکنی ها.ببینم بد نگذره چیزی که کم و کسر نداری؟
بابا آدم:نه ای.....بدک نیست همه چزم هست خوبه.
جراییل میرزا:کم کسری نداری؟
بابا آدم:نه..........فقط کی چیزایی که قول داده بودی رو برام میاری؟
جبراییل میرزا:چی ارو؟
باباآدم:تو قرار بود واسه م چی ردیف کنی؟
جبراییل میرزا:آهان........خانوما رو میگی؟
باباآدم:آره دیگه آی کیو!
جبراییل میرزا:باشه.ببین بذار اصلا برم به اوستا کریم بگم بعد دیگه کلیده جنده خونه رو میدم دستت خودت هر وقت خواستی برو توش.
بابا آدم:حالا نمیشه همین جوری برم؟
جبراییل میرزا:همیم جوری یعنی چی؟
بابا آدم:منظورم اینه که حالا چی میشه اوستا کریم نفهمه؟
جبراییل میرزا:نه فکر نکنم براش مشکلی باشه.فقط بدونه بهتره.
باباآدم:خب اگه بهش گفتی گفت نه که خیلی بده دیگه اصلا نمیتونم برم.
جبراییل میرزا:گفتم که بعید میدونم بگه نه.آخه میدونی؟اون خیلی هوای تو رو داره تو که نبودی ما همه شاهد بودیم چقدر واسه درست کردنه اینجا زحمت کشید سعی کرد همه چیزش درجه یک باشه.بابا این اوستا کریم خیلی خاطره تو رو می خواد.
باباآدم:حالا کی باهاش صحبت میکنی؟
جبراییل میرزا:بهش میگم.
بابا آدم:حالا میخوای تا بهش بگی برو دو تا وردار بیار این جا دو تایی با هم یک کم صفا کنیم.
جبراییل میرزا:باشه حالا بذار کارای اصلی رو انجام بدیم.بعدش.ببین اوستا کریم اسمه اینا رو بلد نبود گفت بیارم پیشه تو تو واسه شون اسم بذاری. (حیوانات را نشان میدهد.)
بابا آدم:این اوستا کریمم یه بار ما رو آفرید ازمون این همه کار میکشه.حالا اینا چی هستن که ما باید واسه شون اسم بذارم.
جبراییل میرزا:اینا حیوونن.قراره هر کدوم یه کاری بکنن.مثلا اینو میبینی (به الاق اشاره میکند.)قراره بار ببره.یا این یکی(گاو را نشان میدهد)قراره شیر بده میدونی شیر چیه؟
بابا آدم:همون شیرموزه؟
جبراییل:نه اون چیز سفیده س که تو شیرموزه هست.
بابا آدم:ا..............خوردنیه؟
جبراییل میرزا:آره بابا!چه طور نخوردی؟(و دستش را چند بار به هم میکوبد.)
یک حوریه ی زیبا رو و خوش هیکل با لباس سپید حاضر میشود.
حوریه:در خدمتگراری آماده هستم. (و تعظیم میکند به سبک بانوان البته.)
جبرایل میرزا:میپری واسه ی بابا آدم شیر میاری بخوره.
حوریه (رو به بابا آدم با لحن کشدا و شهوت انگیز) :اطاعت سرورم.
و دوباره تعظیم میکند و از صحنه خارج می شود.
جبراییل میرزا:خب کی کارمونو شروع کنیم؟
بابا آدم:خانم بازی؟
جبراییل میرزا:نه بابا جونه! من گفتم که تو باید واسه اینا اسم بذاری.
بابا آدم (با بی حوصله گی) :باشه خب حالا میذارم.
جبراییل میرزا:الان بیا یه چیزی روشون بذار دیگه.که تا من هستم اسماشونو اینجا یادداشت کنم صورت جلسه بشه ببرم اوستا کریم امضا کنه هم کاره تو تموم بشه هم یه بار از رو دوشه من ورداشته بشه.به اوستا کریم خیلی کار دارم.
باباآدم اصلا حوصله ی این کار را ندارد.با کش دادن بدنش تکان خوردن بی تفاوتی و سرگرم شدن با غلیانش این موضوع را نشان میدهد.
کمی مکث.
جبراییل میرزا:بابا!بابا آدم!!
بابا آدم:چیه؟
جبرایل میرزا:اسما رو میگی؟
بابا آدم کمی مث میکند.
بابا آدم:کشتی ما رو خب بنویس.
جبراییل:یه لحظه اجازه بده من دفترمو وا کنم.
و دفترش را باز می کند.
جبراییل میرزا:بگو.
بابا آدم:اینو بنویس اوگ avag)) (به گاو اشاره میکند.)
جبراییل دارد مینویسد و حین نوشتن با خودش تکرار میکند.
بابا آدم:نوشتی؟
جبراییل میرزا:آره بعدی رو بگو.
بابا آدم:اینو بنویس لاقا(به الاق اشاره میکند.)
حوریه وارد صحنه میشود.با یک سینی که روی ان یک لیوان شیر داغ قرار دارد که بخارش به چشم می خورد.
حوریه (با همان لحن پر از غمزه) :بفرمایید بنوشید سروره من.
و سینی را جلوی بابا آدم میگیرد.
بابا آدم لیوان را برمیدارد.بو میکند و کمی از آن مینوشد.شیر داغ است و او سعی میکند مزه ی آن را بفهمد.
باز هم از آن مینوشد.
بابا آدم:این که داغه نمیشه خوردش.
جبراییل میرزا:خب سرد میشه.
بابا ادم:نه اصلا طعمه بدی هم داره.ازش خوشم نیومد.
جبراییل میرزا (رو به حوریه) :برو واسه ی بابا آدم شیر سرد بیار.اصلا کی به تو گفته بود شیرو بجوشونی؟
حوریه:اطاعت سرورم.
بابا آدم لیوان را روی سینی میگذارد.
حوری تعظیم میکند و صحنه را ترک میکند.
بابا آدم:شیر که میگفتی پس این بود؟
جبراییل میرزا:حالا شاید از گرمش خوشت نیومده.ولی چیزه خوبیه...................راستی بابا آدم:ننه حوا کجاس ازش خبری نیست؟
بابا آدم:رفته خرید.
جبراییل میرزا:خب چطوریه؟ ازش راضی هستی؟؟
بابا آدم:خوبه............ولی من نمیدونم این اوستا کریم که می خواس واسه من جفت درست کنه چرا یکی از این حوریه های اینجا رو بهم نداد؟
جبراییل میرزا:چه طو مگه؟
بابا آدم:اینا هم خوشگل ترن هم شاسی شون بهتره هم هیکلشون قشنگ تره...............وااااااااااااااااااای................جبراییل تا حالا سراغ اون گنده ها نرفتی؟
جبراییل میرزا:کدوما رو میگی؟
بابا آدم:اون که هر کدومشون هشتاد برابره منن............
جبراییل میرزا:تو کی رفتی سراغشون؟
بابا آدم:اون روز که در ها رو وا گذاشته بودین تا مامورای اماکن اوستا کریم بیان ببینن............نمیدونی چی بود مگه من حریفش میشدم.یک لنگش مغرب بود یه لنگه دیگه ش مشرق کلی باهاش کشتی گرفتم تا تونستم بزنمش زمین.و فتیله پیچش کنم.ولی بعدش هم مگه به این راحتی ها میتونستم اصله کاری رو شروع کنم.هی حساب کار از دستم در میرفت.........
جبراییل حرفش را قطع میکند.
جبراییل میرزا:خیله خب بسه دیگه.
بابا آدم:جبراییل!چرا یکی از همین تیکه ها رو به من نداد اوستا کریم؟مگه ننه حوا چی داشت؟؟
جبراییل میزند زیر خنده.
بابا آدم:چیه؟
جبراییل دارد می خندد.
بابا آدم:خب بگو به چی داری میخندی؟
جبراییل میرزا:آخه ننه حوا هم همین حرفا رو در مورده تو میزنه.اون روزی اومده بود پیشه من میگفت اون غلمانه رو که اونروز به من معرفی کردی کجا میتونم پیداش کنم.
و به خنده ادامه میدهد.
بابا آدم:کی مگه بهش معرفی کردی؟
جبراییل میرزا:یه روز او.مدم اینجا کار داشتم نمیدونم تو نبودی خواب بودی جریان چی بود که خلاصه نبودی.بعد ننه حوا گفت من این جاها رو بلد نیستم بیا یه چند تا خیابونو نشونم بده برا خرید میخوام برم گم نشم.بعد تو یکی از این خیابونا چشمش اقتاد به یکی از این غلمانا.گفت به چشم پسری عجب پسره خوشگلیه........بازوهاشو نگاه کن سه تای ماله بابا آدمه.....موهاشم که بلنده..........خلاصه ازش تعریف کرد و از این چیزا من بهش گفتم اوستا کریم اینا رو میده به تو.گفت منظورت چیه.گفتم میخوایش؟ چیزی نگفت.گفتم برو توی این اتاق.یه اتاق نشونش دادم.بعد هم رفتم اون ور خیابون با غلمانه صحبت کردم اونم رفت تو اتاق.
بابا آدم کنف شده.و احساس خوبی ندارد.
جبراییل میرزا (با طعنه کنایه) :چی شد بابا!غم نخور عزیزه من.دنیا همینه.
بابا آدم جواب نمیدهد.
جبراییل میرزا:آخه عزیزه من وقتی تو خودت از این کارا میکنی؟از یکی دیگه میخوای نکنه؟اصلا تقصیره این اوستا کریمه که شما دو تا رو درست کرده زن و شوهرم کرده ولی باز چند تا تیکه از خودتون خشگل تر هم دور و ورتون ساخته.
کمی مکث.
ننه حوا و شیطان وارد صحنه میشوند.ننه حوا خرید کرده سبزی و چند کیسه میوه.و شیطان میرزا دارد آنها را برایش حمل میکند.
ننه حوا:سلام! سلام به همه!!
شیطان میرزا:سلام.
جبراییل میرزا:سلام خسته نباشید. (و از جا بر میخیزد.)
بابا آدم هم زیر لب سلام کیند.
ننه حوا نزدیک بابا آدم میشود و او را میبوسد.
ننه حوا:خوبی عزیزم!از صبح چه کارا کردی؟
بابا آدم روی تخت لم داده است.
بابا آدم:هیچی.تو چی کار کردی عزیزم؟
ننه حوا (با ناز و مهربانانه) :رفتم خرید.شیطان میرزا رو هم تو راه دیدم زحت کشید و چیزایی که خریده بودم رو برام اورد.
بابا آدم (با لحن تمسخرگونه) :دستش درد نکنه چشم پسرتون نبود؟
ننه حوا:نه عزیزم میخواس بیاد پیشه تو کلاس تیکه.ببینم اقا جبراییل اینا چین؟ (به حیوانات اشاره میکند.)
جبراییل میرزا:یه زحمتی واسه بابا آدم داشتیم.که مثله اینکه باید بذارم واسه یه وقته دیگه.
(رو به شیطان میرزا) :شیطون اگه موافقی زحمت رو کم کنیم.
شیطان میرزا (با بدجنسی) :زحمت رو؟مگه داریم زحمت میدیم؟نشستیم دیگه.داریم گپ میزنیم.
جبراییل میرزا (چشمک و اشاره میکند) :پاشئو پاشو دیگه باید بریم کلی کار داریم ناسلامتی جناب شیطون میرزا.
شیطوان میرزا:باشه باشه بریم.
شیطان میرزا و جبراییل میرزا برمیخیزند خداحافظی میکنند و صحنه را ترک میکنند.
ننه حوا:حالت خوبه عزیزم؟
بابا آدم:خوبم.
حوریه وارد صحنه میشود.
نزدیک بابا آدم میشود.با سینی محتوی ی یک لیوان شیر.تعظیم میکند
حوریه:بفرمایید سروره من.
بابا آدم لیوان را بر میدارد و از ان مینوشد.
ننه حوا:این دیگه چیه؟آدمی؟؟
بابا آدم:شیر
ننه حوا:شیر دیگه چیه؟
بابا آدم:همینه کی میبینی.خوشمزه س....
باقی لیوان را به ننه حوا میدهد.
ننه حوا از ان مینوشد.
حوریه لبخندی می زند.
حوریه:با من امری ندارید سروره من؟
ننه حوا(با حالت شکایت):نه برو.
حوریه تعظیم میکند و از صحنه خارج میشود.
ننه حوا نزدیک بابا آدم شده است.روی تخت.
ننه حوا:راستی عزیزم!این جناب شیطون میرزا هم خیلی چیزا میدونه ها..........
بابا آدم:مثلا چی میدونه؟
ننه حوا:مثلا یک بازاره تره باری بلد بود که میوه هاش خیلی عالی بودن.آقای میوه فروش هم میذاشت میوه ها رو سوا کنیم.قیمتش هم مناسب بود.
بابا آدم:دیگه؟
ننه حوا:میدونی؟حرفای قشنگی هم میزنه.
بابا آدم:چی میگه مثلا؟
ننه حوا:میگه.......این طوری که شما زنده گی میکنین و همه چیز واسه تون حی و حاضره به هیچ دردی نمیخوره.دو تا کف میزنین همه جیز واسه تون قطار قطار ردیف میکنن.خب این دیگه چه زنده گیه؟هر چیزی حتا درخت هم جای شما باشه باز همین وضع رو خواهد داشت....
بابا آدم:یعنی چی؟
ننه حوا:یک دفعه بهم گفت در یک کلام شما نه فکر میکنین نه کاری میکنین.پس واسه چی زنده گی میکنین؟میگفه اوستا کریم نمذاره شما فکر کنین.
بابا آدم:مگه ما خودمون اومدیم؟
ننه حوا:اون میگه اومدنتون به این جا اساسا اشتباه بود.شما باید میرفتین روی زمین.
بابا آدم:زمین کیه؟
ننه حوا (با خنده) :کیه نه چیه.....زمینم یه جاییه.............نمیدونم................راستش توضیح داد من نفهمیدم.
میدونی؟ میگفت..............
بابا آدم:چی میگفت؟
ننه حوا:هیچی ولش کن.خودمم درست متوجه نشدم چی گفت........
کمی مکث
ننه حوا:عزیزم اگه موافق باشی بریم............(مکث میکند خجالت میگشد بگوید.)
بابا آدم:کجا بریم؟
ننه حوا در گوش بابا آدم چیزی میگوید.
بابا آدم و ننه حوا بر میخیزند و از صحنه خارج میشوند.
صدای ناله ی شهوتناک ننه حوا به گوش می رسد.
صحنه ی سوم
جبراییل میرزا وارد صحنه میشود و به نزد اوستا کریم می رود.
جبراییل میرزا:سلام اوستا کریم.به فرمان شما حاضرم.
اوستا کریم:چه خبر؟
جبراییل میرزا:همه چیز درسته اوستا کریم.
اوستا کریم:همه چیز؟
جبراییل (کمی مکث میکند و فکر میکند) :بله اوستا کریم همه چیز روبه راهه.
اوستا کریم:ولی اینطوری نیست.جبراییل میرزا.
جبراییل میرزا:چی شده اوستا کریم؟
اوستا کریم:این زنک داره سر و گوشش میجنبه.
جبراییل میرزا:کدوم زنک رو می فرمایید اوستا کریم؟؟
اوستا کریم:همین حوا لکاته رو میگم.که داره یه کارایی میکنه.
جبراییل میرزا:چه کارهایی؟
اوستا کریم:چه کارهایی؟تازه میپرسی چه کارهایی؟؟داره فکرش رو به کار میندازه.میخواد خودش ببینه چی خوبه چی بده................تازه تو از من می پرسی چه کارهایی؟؟؟
جبراییل میرزا:اوستا کریم حالا باید چه کار بکنم؟
اوستا کریم:همه ش زیره سره این شیطون میرزاس.اول اونو صداش کن بیاد اینجا ببینم.
جبراییل میرزا:اطاعت اوستا کریم.
جبراییل میرزا از صحنه خارج میشود.
کمی مکث.
شیطان میرزا وارد صحنه میشود.
نزدیک اوستا کریم میرود و تعظیم میکند.
شیطان میرزا:قربان با بنده امری داشتید؟
اوستا کریم:ببینم تو داری چه کارمیکنی؟
شیطان میرزا:مگه چی شده قربان؟
اوستا کریم:حروم لقمه تو این چند وقته که با این زنک میگردی چی تو گوشش میخونی؟
شیطان میرزا:قربان منظورتون حواس؟
اوستا کریم:آره.......این چند وقته هی داری باهاش میپری بگو ببینم داری چه کار میکنی؟
شیطان میرزا:هیچی قربان قسم میخورم.
اوستا کریم:خفه شو حروم لقمه تو چشمای من نگاه میکنی و دروغ میگی؟داری زیره گوش زنه چی میخونی؟که شر بشه؟؟که یاغی بشه فردا تو روی من وایسه؟؟؟؟منی که درستش کردم؟؟؟؟؟
شیطان میرزا:قربان من چیزی در این مورد بهش نگفتم.
اوستا کریم:اگه یک کلمه دیگه دروغ بگی.پشکلت میکنم.همه ی دوربین های مدار بسته رو آوردن من نگاه کردم.صدات رو هم ظبط کردن.تو داری اونو میشورونی.لابد خیال کردی که عقلش از اون ادم بی خیال بیشتره راحت تر میشه رو مخش کار کرد.
شیطان میرزا:ولی قربان...
اوستا کریم:خفه شو خیانت کار.برو گم شو دیگه نبینمت.
شیطان میرزا:ولی قربان اجازه بدین من حرفم رو بزنم.
اوستا کریم:اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی خودم پوستت رو میکنم.برو..........
جبراییل میرزا وارد صحنه میشود.
جبراییل میرزا:اوستا کریم خبری شده؟
اوستا کریم:جبراییل!اینو زود بیرونش کن.
جبراییل نزدیک شیطان میرزا می رود و دستش را میگیرد.
شیطان میرزا (به آرامی) :یه لحظه
و چیزی به آرامی در گوش جبراییل میرزا میگوید.
جبراییل میرزا (به اوستا کریم) :اوستا کریم اگه اجازه بدین شیطان میرزا قبل از رفتن میخواد یه چیزی بهتون بگه.
اوستا کریم:خب بگه.
شیطان میرزا:قربان من میخواستم چشم و گوش این ها باز بشه تا بعد ببینیم چه کار میکنن.حالا هم به روی مبارک سوگند همه شون رو از راه به در میکنم...چطوره قربان؟موافقین؟؟
اوستا کریم کمی فکر می کند و لبخندی میزند.
اوستا کریم:خوبه..برو بکن ببینم.
شیطان میرزا تعظیم بلندی میکند و از صحنه خارج میشود.
اوستا کریم:جبراییل برو یک لیوان آب واسه م بیار.
و از جیبش قرصش را بیرون می آورد.
جبراییل:چشم همین الساعه اوستا کریم.
اوستا کریم:در ضمن میری این ازگلا رو از تو بهشت پرت میکنی بیرون.
جبراییل میرزا (در حال رفتن) :چی فرمودین قربان؟
اوستا کریم ( با خشم) :همون که شنیدی.
و دستش را روی قلبش می گذارد.
جبراییل میرزا:اطاعت اوستا کریم.
جبراییل میرزا از صحنه خارج میشود.
صحنه ی چهارم
اسرافیل میرزا وارد صحنه میشود.در بهشت.
بابا آدم و ننه حوا نیستند.
اسرافیل میرزا:ب ب بابا آدم..............ن ن نیستی؟
صدایی به گوش نمی رسد.
اسرافیل میرزا:ن ننه ح ح وا!کجایی؟
صدایی به گوش نمیرسد.
اسرافیل طرف تخت میرود و با دست روی تخت چند ضربه مینوازد.
اسرافیل میرزا:ص ص صاب خونه؟ک ک کجایی؟؟
بابا آدم با حالتی بی هم ریخته ناشی از هم خوابه گی با ننه حوا وارد صحنه میشود.
بابا آدم:جونم؟چی شده عزیز؟؟
اسرافیل:س س سلام بابا!خوبی؟
بابا آدم:زنده باشی جونم...........کاری داشتی؟
اسرافیل میرزا:ر ر راستش او اوس...
بابا آدم حرفش را قطه میکند.
بابا آدم:اوستا کریم؟
اسرافیل میرزا:ب ب بل له....م م مننننن......
بابا آدم (حرفش را قطع میکند.) :تو رو؟
اسرافیل میرزا:ب ب بله م م مننو ف ف ف ف ف ف ...........
بابا آدم (حرفش را قطع میکند.) :فرستاده؟
اسرافیل میرزا:ب ب بله.
بابا آدم:خب اوستا کریم تو فرستاده چه کار؟
اسرافیل میرزا:ک ک که ش ش ش ما رو ب ب بیر ر ر ون کنم.
بابا آدم:بیرون کنی؟
اسرافیل میرزا: ب ب ب ل ل ل ..........
بابا آدم (حرفش را قطع میکند.) :بله؟
اسرافیل میرزا سر تکان میدهد.
بابا آدم:از کجا؟
اسرافیل میرزا:ه ه هم م مین جا..........
بابا آدم (با لحن مسخره آمیز) :ببینم از تو فصیح تر واسه وکیل وصی ی اوستا کریم پیدا نشد؟
ننه حوا با یک ملافه که روی تنش پیچیده وارد صحنه میشود.
ننه حوا:چی شده عزیزم؟
بابا آدم:این اومده ما رو از این جا بیرون کنه؟
ننه حوا:کی؟
بابا آدم به اسرافیل میرزا اشاره میکند.
ننه حوا:ا...اسی جون............مشکلی پیش اومده؟
اسرافیل میرزا:م م من....ف ف ف ق ق ط ا اومد دم ه ه همی ن ن نو بگ گم.
ننه حوا مبهوت به بابا آدم نگاه میکند.
بابا آدم:زبونه اینو که ما نمیفهمیم.(کمی مکث میکند تا فکر نماید.)............تو همراهه جبراییل رو نداری؟
ننه حوا:نه
بابا آدم:تو دفتر تلفن نوشته بودی که...
ننه حوا:نه اون ماله شیطونه.................همونو بگیرم؟
بابا آدم:بگیر.
ننه حوا از صحنه خارج میشود.
بابا آدم:حالا میخوای چه کار کنی اسرافیل؟
اسرافیل میرزا:اوس س تا ک کر..........
بابا آدم (حرفش را قطه میکند) :خیله خب اوستا کریم...
اسرافیل میرزا :ب ب بله گ گ گفت........ب باید برین ب ب رون.........
بابا آدم:گفت بریم بیرون؟
اسرافیل میرزا:آ آره
بابا آدم:خیله خب تو باید چه کار کنی؟
اسرافیل میرزا:م م من ف ف ققط ب باید م میگفت تم.
بابا ادم:خب گفتی دیگه.....................میتونی بری.
اسرافیل بابا آدم را نگاه میکند.
بابا آدم:برو دیگه.........خوش اومدی
اسرافیل:خ خ دافظ
بابا آدم:خوش گلدی.
اسارفیل میرزا از صحنه خارج می شود.
بابا آدم سر جایش استاده و در فکر غرق شده است.
ننه حوا وارد صحنه میشود با یک تلفن بی سیم در دستش.
ننه حوا:آدمی!هر چی زنگ میزنم به گوشی ی شیطون میگه خط واگذار شده.
هر دو سکوت میکنند.
ننه حوا:حالا میگی چه کار کنیم؟
بابا آدم:باید ببینیم اصلا چرا همچی چیزی اوستا کریم گفته.اصلا راسته شاید خواسته امتحانمون کنه....
ننه حوا:ولی اگه راست باشه چی؟
بابا آدم:بازم باید دید چقدر جدیده.من که بعید میدونم بخوان دو سوته پرتمون کنن بیرون.در ثانی میخوان کجا ببرنمون؟
ننه حوا:جهنم.
بابا ادم:جهنم کیه؟
ننه حوا:جهنم یه جاییه که توش پره عقرب و آتیشه اوستا کریم از هرکی خوشش نیاد میبرتش اونجا شکنجه ش میده.
بابا آدم:تو این اطلاعات رو از کجا داری؟
ننه حوا:شیطون میرزا بهم گفته.
بابا آدم:حالا این ......اسمش چی بود؟
ننه حوا:جهنم؟
بابا دم:آره همون که تو میگی کجا هس؟
ننه حوا:نمیدونم فک کنم یه جاییه مثلا تو همسایه گیه همین بهشته خودمون.
بابا آدم:بهتره صبر کنیم ببنیم چی میشه...............راستی بگو ببینم شیطون میرزا دیگه چی بهت گفته؟
ننه حوا:چیزه خاصی نگفته همینا که بهت گفتم اون میگه اگه ما ها فکر نکنیم دیگه هر چی هم تو زنده گی بهمون بدن به هیج دردی نمیخوره........
بابا ادم:میشه بیشتر توضیح بدی؟
ننه حوا:راستش همین قدر ها هم من فهمیدم.ولی چیز............میگه خب چرا ما ها یعنی من و تو باید توی بهشت باشیم و خوش بگذرونیم ولی جبراییل میرزا یا کسای دیگه از صبح تا شوم برای یه لقمه نون سگ دو بزنن.میگه ارزشه هر کسی به سعی و تلاشیه که تو زنده گیش میکنه..........سعی و تلاش هم وقتی به درد میخوره که آدم فکرش رو به کار انداخته باشه.........
بابا آدم:خب؟
ننه حوا:میگه ما اینجا نمیتونیم فکرمون رو به کار بندازیم.
بابا آدم:کجا میتونیم فکرمون رو به کار بندازیم؟
ننه حوا:ا................یه لحظه صبر کن(دارد فکر میکند)گفت یه جایی که آقا بالا سر نباشه تا جای آدم فکر کنه و خودمون بتونیم فکز کنیم.بعد هم یه چیزی گفت که ازم کلی قول گرفا تا به کسی نگم.
بابا آدم:چی؟
ننه حوا:گفت اگه به کسی بگم ممکنه تحت پیگرد قرار بگیرم.
بابا آدم:پیگرده چی؟
ننه حوا:وای عزیزم چی نه این دفعه باید میگفتی کی..........پیگرده اوستا کریم.
بابا آدم چیزی نمیگوید.
ننه حوا:میگفت اوستا کریم نمیخواد شما فکر کنین.چون اگه فکر کنین خودتون میتونین یه جایی درست کنین بهتر از این بهشت که اون ساخته.
بابا آدم:حالا چه کار کنیم؟
ننه حوا:شیطون میگه وقتی که اینجوری قراره زنده گی کنین پس اقلا زنده گی کنین.
بابا ادم:چه طوری؟
ننه حوا نزدیک بابا ادم میشود.دستش را میگیرد و با خود میکشد.
ننه حوا:اینجوری.
و از صحنه خارج میشوند.
صحنه ی پنجم
اوستا کریم منتظره اسرافیل میرزا است.ولی از او خبری نیست.
اوستا کریم:اسرافیل!اسرافیل!!کجا موندی بیا ببینم؟
اسرافیل میرزا وارد صحنه میشود.نزد اوستا کریم میرود و تعظیم میکند.
اوستا کریم:چه کار کردی اسرافیل؟
اسرافیل میرزا:ک ک کاری که گ گفته ب بودین ر رو ا ا نجام دادم.
اوستا کریم:خب چی شد؟
اسرافیل میرزا:ه ه هیچی......گ گفتن تو ب ب برو.
اوستا کریم:اونوقت.............هیچی ولش کن..........عرزاییل!عرزاییل میرزا!!
عرزاییل میرزا وارد صحنه میشود.در برابر اوستا کریم تعظیم میکند.
عزراییل یمرزا:بله قربان!در خدمتگزاری حاضرم.
اوستا کریم:عزراییل!اسرافیل رو میبری جعبه سیاهش رو در میاری میدی بازخونی کنن ببینم چه اتفاقاتی افتاده.
عرزاییل میرزا:اطاعت میشه قربان.(رو به اسرافیل میرزا):بریم.
عرزاییل میرزا و اسرافیل میرزا از صحنه خارج میشوند.
صحنه ی ششم
ننه حوا و بابا آدم در بهشت وارد صحنه میشوند.انها دارند با هم میخندند.ننه حوا خود را به بابا آدم می مالد.
اوستا کریم نیز از جا بر خاسته به بهشت میرود.
ننه حوا (با خنده) :عزیزم نظرت چیه که امشب شام بیرون بخوریم؟
بابا ادم:هر چی تو بگی.
ننه حوا:راستی آدمی......
اوستا کریم در برابرشان هویدا میشود.
ننه حوا ساکت میشود.
بابا آدم:س سلام اوستا کریم!
ننه حوا:سلام بر شما اوستا کریم.
و دستش را از گردن بابا آدم باز میکند و از او فاصله میگیرد.
اوستا کریم عصبانی است.
بابا ادم:مشکلی پیش اومده اوستا کریم؟
اوستا کریم ساکت است.
ننه حوا:اوستا کریم بابا ادم پرسید مشکلی پیش اومده؟
اوستا کریم (رو به بابا آدم) :کثافت نمک به حروم.تو واسه ی من داری شاخ میشی؟
بابا آدم:مگه چی شده اوستا؟
اوستا کریم:دیگه میخواستی چی بشه؟هر کاری که بهت گفتم نکن رو تو داری میکنی.
بابا آدم:مگه من چه کار کردم اوستا کریم؟
اوستا کریم:احمق بیشعور مگه من بهت نگفتم هر گهی این جا میخوای بخوری بخور منتها فکر نکن؟
بابا آدم:مگه من فکر کردم؟
اوستا کریم:آره تو و این زنت دارین فکرتونو به کار میندازین.میدونین که من از یه چیز هیچ خوشم نمیاد.نمیدونستین؟
بابا آدم:به جونه خودت ما قصدمون این نبود که کاری بکنبم که شما خوشتون نیاد.
اوستا کریم:حرف نزن.
بابا ادم ساکت میشود.
ننه حوا (با لحن پر از کرشمه) :اوستا کریم جون! ما که خودمون این کارو نکردیم این شیطون باعث شد.
اوستا کریم:الکی بهونه تراشی نکنین.
ننه حوا:به خدا راست میگم شیطون همه ی این چیزایی که شما رو ناراحت کرده رو به ما گفت.
بابا ادم:آره اوستا کریم راست میگه.
اوستا کریم:شما چرا گوله شیطونو خوردین؟
ننه حوا:گول؟گول برای چی؟؟
اوستا کریم:احمقهای کودن من اونو فرستاده بودم تا ببینم شما گولش رو میخورین یا نه.
ننه حوا:ولی اون چرا باید ما رو گول بزنه؟
اوستا کریم:برای این که من میخواستم ببینم.
بابا ادم:یعنی شما خودتون میخواستین ما رو گول بزنین؟
اوستا کریم:و شما هم گول خوردین.
ننه حوا:ولی اوستا کریم مگه گناهه ما چیه؟این که فکرکردیم در مورده خودمون؟
اوستا کریم:مگه این کم گناهیه؟
ننه حوا:ولی ما قصدمون این بود که با فکر به همه ی این چیزایی که شما درست کردین پی ببریم.
بابا دم:بله اوستا کریم راست میگه.
اوستا کریم:نیازی به این چیزها نیست.من توی بهشتم این جور آدمای کله خراب رو راه نمیدم.من از شما خواستم که این جا به خوبی و خوشی زنده گی کنین فقط فکر نکنین.ولی شما این کارو نکردین.و حالا باید از این جا برین بیرون.
بابا آدم:بریم کجا؟
اوستا کریم:فکرش رو کردم سوتتون میکنم یه جای دیگه.یه جایی دور از بهشت....یالله راه بیفتین.
یقه ی بابا آدم را میگیرد و به سمت زمین هل میدهد.بابا آدم دادی میزند و روی دایره ی نورانی که زمن است زمین میخورد.
اوستا کریم (به ننه حوا) :تو هم بجنب.نامحرمی نمیخوام دست بهت بزنم خودت با زبونه خوش برو وگرنه با لگد پرتت میکنم.
ننه حوا به سمت زمین پیش میرود.
اوستا کریم:زود باش.............د.....میگم زود باش.....
ننه حوا هم دادی میزند و به داخل دایره ی نورانی ی زمین سقوط میکند.
اوستا کریم:من از کسایی که بخوان درمورد من و کارهام فکر کنن خوشم نمیاد.ولی کسایی که سرشون رو بندازن پایین و کارهایی که من بهشون دیکته کردم رو انجوم بدن میارمشون بهشت.اگه شما هم خودتونو اصلاح کردین میارمتون اینجا و گرنه بد بلایی به سرتون میارم.
کمی مکث.
اوستا کریم از صحنه خارج میشود.
صحنه ی هفتم
زمین.
باباآدم و ننه حوا از جا برخاسته و رو به روی هم ایستاده اند.
قابیل وارد صحنه میشود.
قابیل:سلام.
ننه حوا:سلام پسرم....خسته نباشی.
قابیل:مرسی.مامان ناهارو بکش که خیلی گشنمه.....
ننه حوا دارد سفره پهن میکند و مخلفات مربوط به ناهار را در سر سفره میگذارد.
ننه حوا:قابیل جون؟پس برادرت کجاس؟مگه صبح با تو نیومد؟؟؟
قابیل سر سفره نشسته و دارد نان میخورد.
قابیل:چرا.
ننه حوا:پس چرا صبر نکردی با هم بیاین خونه؟
قابیل:نمیشد.
ننه حوا:کار داشت؟
قابیل:نه..........(دست از خوردن میکشد و مکث می کند.) کشتمش.
ظرف غذا از دسته ننه حوا می افتد زمین.
بابا آدم:تو چه کار کردی؟
قابیل:کشتمش.........خیلی دوست دارین بدونین چرا؟چون هی می خواس خودش رو عزیز دردونه کنه.منم حالم داشت ازش بهم میخورد چون با این کاراش نونه منو آجر میکرد.دیروز میدونین اوستا کریم چه کار کرد؟ جلوی اون همه عمله اکله ش شتیله اونو قبول کرد کلی هم ازش تعریف کرد ولی به من گفت کاسه کوزه م رو جمع کنم برم گرو رو گم کنم.
بابا آدم:اونوقت تو باید برادرت رو می کشتی؟
به طرفه قابیل حمله میکند.
اوستا کریم وارد صحنه میشود.
اوستا کریم:هش..............چه کار داری میکنی؟اگه دست روش بلند کنی هر چی دیدی از چشمه خودت دیدی.
ننه حوا:اون پسره ما رو کشته.
اوستا کریم:کشته که کشته.
بابا آدم:اصلا تو چی میگی.ما رو از خونه ت بیرون کردی الانم این زده هابیله مارو کشته تو ازش طرفداری میکنی؟
اوستا کریم:آره.
بابا آدم (به قابیل) :پاشو از خونه ی من گورت رو گم کن.
اوستا کریم:مگه این خونه ی تو؟که داری هارت و پورت میکنی؟اینجا رو هم خودم درست کردم.همه ش کاره خودمه.به قدرته خودم سوگند که اگه دست روش بلند کنین یا هر اتفاقی واسه ش بیفته هفت برابر کاری که باهاش کردین من شما را تنبیه میکنم.
به سمت قابیل میرود از جیبش یک ماژیک در می آورد و روی پیشانی ی قابیل یک علامت ضرب در میکشد.
اوستا کریم:اینم نشونی ی من که بعدا نگین نشناختیمش و اشتباه شد و از این جور حرفها.
قابیل و باباآدم و ننه حوا حیران به اوستا کریم نگاه میکنند.
اوستا کریم بر میگردد و از همان جایی که امده بود از صحنه خارج میشود.
قابیل:این خله.چرا هر دفعه یک کاری میکنه.نه به اون که اون جوری جلوی آدماش منو سکه ی یه پول کرد و باعث شد من داداشم رو بکشم نه به این که الان نمیذاره کسی منو بکشه...........اصلا اون خودش باعث کشتن هابیل شد.(میزند زیر گریه)اگه اون کارو با من نمیکد.اگه آبروی منو نمیریخت....(مینشیند زمین و های های گریه میکند.)
ننه حوا:ما هر چی می کشیم از دسته اینه.
بابا آدم:کی میشه این بذاره ما خودمون فکر کنیم.اصلا چیزی هم ازش نخوایم.
سکوت
پرده می افتد
پایان پرده ی دوم
صحنه ی اول
دایره ی نورانی در وسط هست.با همان شمایل قبلی اش.قسمتی هم که اوستا کریم نشته بود به همان حال قرار دارد.اوستا کریم زمین نشسته است و جمع فرشته ها این بار در برابر او بر زمین نشسته اند.جایی که در پرده ی قبل جمع فرشته ها ان جا نشسته بودند اکنون دو تا تخت گذاشته اند.بر فراز تخت درخت است و صدای شرشر آب می اید.و خواندن بلبل.این جا بهشت است.
بابا آدم بر روی تخت نشسته و دارد غلیان میکشد.
جبراییل میرزا:اوستا کریم به سلامت بادا!با ما امری داشتین؟
و جلوی اوستا کریم تعظیم میکند.
اوستا کریم:اون دفتر رو بده ببینم.
جبراییل دفتری که زیر بغل دارد را به اوستا کریم میدهد.
اوستا کریم مشغول نگاه کردن است.و ورق زدن.
جبراییل میرزا:قربان طبق لیست کاره آفرینش تموم شده.جز همون یه مورد که شما فرمودین بعدا یادآوری کنم بهتون.
اوستا کریم محو ورق زدن است.
جبراییل میرزا:اوستا کریم راستی این چیزهایی که خلق کردین هنوز اسم ندارن.ما نمیدونیم با چه اسم یا نشونی وارد دفترشون کنیم.
اوستا کریم:کدوما رو میگی؟
جبراییل میرزا:همونا که یه طورین......چه طوری بگم....مثلا چند تاشون چهارتا پا دارن گوشاشونم درازه.............
اوستا کریم متوجه منظور جبراییل میرزا شده است.
اوستا کریم:اهان حیوونا رو میگی................جبراییل! اونا رو باید ببری پیش آدم اون میدونه چه اسمی واسه هرکدومش بذاره....
جبراییل میرزا:پس ببرم پیش بابا آدم.
اوستا کریم:آره ببر.
جبراییل میرزا:کی ببرم اوستا کریم؟
اوستا کریم:هر چی زودتر.دفترت ناقصه باید زودتر مرتبش کنی.
جبراییل میرزا:اطاعت میشه اوستا کریم.
کمی مکث.
اوستا کریم:د.............بجنب دیگه...........واساده منو نگاه میکنه.
جبرایل میرزا به چابکی حرکت کرده و از صحنه خارج میشود.
اوستا کریم (با صدای بلند) جبراییل؟
جبراییل صدا را نشنیده است.
اوستا کریم:مکاییل میرزا برو جبراییل رو صداش کن کارش دارد.
مکاییل میرزا:چشم قربان.
مکاییل به دنبال جبراییل میرزا از صحنه خارج میشود.
اوستا کریم:عزراییل میرزا بیا ببینم.
عزراییل میرزا جلوتر می آید و تعظیم میکند.
عزراییل میرزا:بله قربان در خدمتم.
اوستا کریم:ببینم واسه آدم همه چیز رو شرح دادی؟
عرزاییل میرزا:نه قربان الساعه میرم و همه چیز رو بهش توضیح میدم.
اوستا کریم:یادت که مونده باید چه بهش بگی؟
عرزاییل میرزا:بله قربان میدونم.
اوستا کریم:دقیق؟
عزراییل میرزا:دقیق دقیق.....................قربان الان میتونم برم؟
اوستا کریم کمی فکر میکند.
اوستا کریم:نه صبر کن جبراییل بیاد بعد بهت میگم کی بری....فعلا برو یه دوش بگیر وقتی پیشه آدم میری تر و تمیز باشی.
عزراییل یمرزا:چشم قربان.
عزراییل از صحنه خارج میشود.
اوستا کریم دستی به ریشش می کشد و کمی فکر میکند.
اوستا کریم:خب دیگه کاری ندارم میتونین برین دیگه.
اسرافیل میرزا و شیطان میرزا تعظیمی در برابره اوستا کریم می کنند.
و از صحنه خارج میشوند.
صحنه ی دوم
جبراییل با دو راس الاق گاو گوسفند میمون گوریل فیل شر پلنگ و...............وارد صحنه میشود.(برای سهولت کار میتوان از افرادی استفاده کرد که لباس این حیوانات را به تن کرده اند.
جبراییل میرزا در برابر اوستا کریم کمی مکث میکند.
جبراییل میرزا:اوستا کریم اگه اجازه بدین من اینا رو ببرم پیشه بابا آدم تا نامگذاری کنه.
اوستا کریم:خوبه برو.
جبراییل میرزا:اوستا کریم اون دفتر رو میشه لطف کنین.
اوستا کریم دفتر را میدهد.
جبراییل حرکت میکند به سمت بابا آدم.
به صحنه ی بابا آدم رسیده و نزدیکش میشود.
جبراییل میرزا:بابا آدم...............سلام.....مهمون نمیخوای...........
بابا آدم:سلام جبراییل چه طوری؟ بیا بشین خسته گی در کن.
جبراییل میرزا نزدیکش امده و روی تخت کنار بابا آدم مینشیند.
جبراییل میرزا:به به به حسابی حال میکنی ها.ببینم بد نگذره چیزی که کم و کسر نداری؟
بابا آدم:نه ای.....بدک نیست همه چزم هست خوبه.
جراییل میرزا:کم کسری نداری؟
بابا آدم:نه..........فقط کی چیزایی که قول داده بودی رو برام میاری؟
جبراییل میرزا:چی ارو؟
باباآدم:تو قرار بود واسه م چی ردیف کنی؟
جبراییل میرزا:آهان........خانوما رو میگی؟
باباآدم:آره دیگه آی کیو!
جبراییل میرزا:باشه.ببین بذار اصلا برم به اوستا کریم بگم بعد دیگه کلیده جنده خونه رو میدم دستت خودت هر وقت خواستی برو توش.
بابا آدم:حالا نمیشه همین جوری برم؟
جبراییل میرزا:همیم جوری یعنی چی؟
بابا آدم:منظورم اینه که حالا چی میشه اوستا کریم نفهمه؟
جبراییل میرزا:نه فکر نکنم براش مشکلی باشه.فقط بدونه بهتره.
باباآدم:خب اگه بهش گفتی گفت نه که خیلی بده دیگه اصلا نمیتونم برم.
جبراییل میرزا:گفتم که بعید میدونم بگه نه.آخه میدونی؟اون خیلی هوای تو رو داره تو که نبودی ما همه شاهد بودیم چقدر واسه درست کردنه اینجا زحمت کشید سعی کرد همه چیزش درجه یک باشه.بابا این اوستا کریم خیلی خاطره تو رو می خواد.
باباآدم:حالا کی باهاش صحبت میکنی؟
جبراییل میرزا:بهش میگم.
بابا آدم:حالا میخوای تا بهش بگی برو دو تا وردار بیار این جا دو تایی با هم یک کم صفا کنیم.
جبراییل میرزا:باشه حالا بذار کارای اصلی رو انجام بدیم.بعدش.ببین اوستا کریم اسمه اینا رو بلد نبود گفت بیارم پیشه تو تو واسه شون اسم بذاری. (حیوانات را نشان میدهد.)
بابا آدم:این اوستا کریمم یه بار ما رو آفرید ازمون این همه کار میکشه.حالا اینا چی هستن که ما باید واسه شون اسم بذارم.
جبراییل میرزا:اینا حیوونن.قراره هر کدوم یه کاری بکنن.مثلا اینو میبینی (به الاق اشاره میکند.)قراره بار ببره.یا این یکی(گاو را نشان میدهد)قراره شیر بده میدونی شیر چیه؟
بابا آدم:همون شیرموزه؟
جبراییل:نه اون چیز سفیده س که تو شیرموزه هست.
بابا آدم:ا..............خوردنیه؟
جبراییل میرزا:آره بابا!چه طور نخوردی؟(و دستش را چند بار به هم میکوبد.)
یک حوریه ی زیبا رو و خوش هیکل با لباس سپید حاضر میشود.
حوریه:در خدمتگراری آماده هستم. (و تعظیم میکند به سبک بانوان البته.)
جبرایل میرزا:میپری واسه ی بابا آدم شیر میاری بخوره.
حوریه (رو به بابا آدم با لحن کشدا و شهوت انگیز) :اطاعت سرورم.
و دوباره تعظیم میکند و از صحنه خارج می شود.
جبراییل میرزا:خب کی کارمونو شروع کنیم؟
بابا آدم:خانم بازی؟
جبراییل میرزا:نه بابا جونه! من گفتم که تو باید واسه اینا اسم بذاری.
بابا آدم (با بی حوصله گی) :باشه خب حالا میذارم.
جبراییل میرزا:الان بیا یه چیزی روشون بذار دیگه.که تا من هستم اسماشونو اینجا یادداشت کنم صورت جلسه بشه ببرم اوستا کریم امضا کنه هم کاره تو تموم بشه هم یه بار از رو دوشه من ورداشته بشه.به اوستا کریم خیلی کار دارم.
باباآدم اصلا حوصله ی این کار را ندارد.با کش دادن بدنش تکان خوردن بی تفاوتی و سرگرم شدن با غلیانش این موضوع را نشان میدهد.
کمی مکث.
جبراییل میرزا:بابا!بابا آدم!!
بابا آدم:چیه؟
جبرایل میرزا:اسما رو میگی؟
بابا آدم کمی مث میکند.
بابا آدم:کشتی ما رو خب بنویس.
جبراییل:یه لحظه اجازه بده من دفترمو وا کنم.
و دفترش را باز می کند.
جبراییل میرزا:بگو.
بابا آدم:اینو بنویس اوگ avag)) (به گاو اشاره میکند.)
جبراییل دارد مینویسد و حین نوشتن با خودش تکرار میکند.
بابا آدم:نوشتی؟
جبراییل میرزا:آره بعدی رو بگو.
بابا آدم:اینو بنویس لاقا(به الاق اشاره میکند.)
حوریه وارد صحنه میشود.با یک سینی که روی ان یک لیوان شیر داغ قرار دارد که بخارش به چشم می خورد.
حوریه (با همان لحن پر از غمزه) :بفرمایید بنوشید سروره من.
و سینی را جلوی بابا آدم میگیرد.
بابا آدم لیوان را برمیدارد.بو میکند و کمی از آن مینوشد.شیر داغ است و او سعی میکند مزه ی آن را بفهمد.
باز هم از آن مینوشد.
بابا آدم:این که داغه نمیشه خوردش.
جبراییل میرزا:خب سرد میشه.
بابا ادم:نه اصلا طعمه بدی هم داره.ازش خوشم نیومد.
جبراییل میرزا (رو به حوریه) :برو واسه ی بابا آدم شیر سرد بیار.اصلا کی به تو گفته بود شیرو بجوشونی؟
حوریه:اطاعت سرورم.
بابا آدم لیوان را روی سینی میگذارد.
حوری تعظیم میکند و صحنه را ترک میکند.
بابا آدم:شیر که میگفتی پس این بود؟
جبراییل میرزا:حالا شاید از گرمش خوشت نیومده.ولی چیزه خوبیه...................راستی بابا آدم:ننه حوا کجاس ازش خبری نیست؟
بابا آدم:رفته خرید.
جبراییل میرزا:خب چطوریه؟ ازش راضی هستی؟؟
بابا آدم:خوبه............ولی من نمیدونم این اوستا کریم که می خواس واسه من جفت درست کنه چرا یکی از این حوریه های اینجا رو بهم نداد؟
جبراییل میرزا:چه طو مگه؟
بابا آدم:اینا هم خوشگل ترن هم شاسی شون بهتره هم هیکلشون قشنگ تره...............وااااااااااااااااااای................جبراییل تا حالا سراغ اون گنده ها نرفتی؟
جبراییل میرزا:کدوما رو میگی؟
بابا آدم:اون که هر کدومشون هشتاد برابره منن............
جبراییل میرزا:تو کی رفتی سراغشون؟
بابا آدم:اون روز که در ها رو وا گذاشته بودین تا مامورای اماکن اوستا کریم بیان ببینن............نمیدونی چی بود مگه من حریفش میشدم.یک لنگش مغرب بود یه لنگه دیگه ش مشرق کلی باهاش کشتی گرفتم تا تونستم بزنمش زمین.و فتیله پیچش کنم.ولی بعدش هم مگه به این راحتی ها میتونستم اصله کاری رو شروع کنم.هی حساب کار از دستم در میرفت.........
جبراییل حرفش را قطع میکند.
جبراییل میرزا:خیله خب بسه دیگه.
بابا آدم:جبراییل!چرا یکی از همین تیکه ها رو به من نداد اوستا کریم؟مگه ننه حوا چی داشت؟؟
جبراییل میزند زیر خنده.
بابا آدم:چیه؟
جبراییل دارد می خندد.
بابا آدم:خب بگو به چی داری میخندی؟
جبراییل میرزا:آخه ننه حوا هم همین حرفا رو در مورده تو میزنه.اون روزی اومده بود پیشه من میگفت اون غلمانه رو که اونروز به من معرفی کردی کجا میتونم پیداش کنم.
و به خنده ادامه میدهد.
بابا آدم:کی مگه بهش معرفی کردی؟
جبراییل میرزا:یه روز او.مدم اینجا کار داشتم نمیدونم تو نبودی خواب بودی جریان چی بود که خلاصه نبودی.بعد ننه حوا گفت من این جاها رو بلد نیستم بیا یه چند تا خیابونو نشونم بده برا خرید میخوام برم گم نشم.بعد تو یکی از این خیابونا چشمش اقتاد به یکی از این غلمانا.گفت به چشم پسری عجب پسره خوشگلیه........بازوهاشو نگاه کن سه تای ماله بابا آدمه.....موهاشم که بلنده..........خلاصه ازش تعریف کرد و از این چیزا من بهش گفتم اوستا کریم اینا رو میده به تو.گفت منظورت چیه.گفتم میخوایش؟ چیزی نگفت.گفتم برو توی این اتاق.یه اتاق نشونش دادم.بعد هم رفتم اون ور خیابون با غلمانه صحبت کردم اونم رفت تو اتاق.
بابا آدم کنف شده.و احساس خوبی ندارد.
جبراییل میرزا (با طعنه کنایه) :چی شد بابا!غم نخور عزیزه من.دنیا همینه.
بابا آدم جواب نمیدهد.
جبراییل میرزا:آخه عزیزه من وقتی تو خودت از این کارا میکنی؟از یکی دیگه میخوای نکنه؟اصلا تقصیره این اوستا کریمه که شما دو تا رو درست کرده زن و شوهرم کرده ولی باز چند تا تیکه از خودتون خشگل تر هم دور و ورتون ساخته.
کمی مکث.
ننه حوا و شیطان وارد صحنه میشوند.ننه حوا خرید کرده سبزی و چند کیسه میوه.و شیطان میرزا دارد آنها را برایش حمل میکند.
ننه حوا:سلام! سلام به همه!!
شیطان میرزا:سلام.
جبراییل میرزا:سلام خسته نباشید. (و از جا بر میخیزد.)
بابا آدم هم زیر لب سلام کیند.
ننه حوا نزدیک بابا آدم میشود و او را میبوسد.
ننه حوا:خوبی عزیزم!از صبح چه کارا کردی؟
بابا آدم روی تخت لم داده است.
بابا آدم:هیچی.تو چی کار کردی عزیزم؟
ننه حوا (با ناز و مهربانانه) :رفتم خرید.شیطان میرزا رو هم تو راه دیدم زحت کشید و چیزایی که خریده بودم رو برام اورد.
بابا آدم (با لحن تمسخرگونه) :دستش درد نکنه چشم پسرتون نبود؟
ننه حوا:نه عزیزم میخواس بیاد پیشه تو کلاس تیکه.ببینم اقا جبراییل اینا چین؟ (به حیوانات اشاره میکند.)
جبراییل میرزا:یه زحمتی واسه بابا آدم داشتیم.که مثله اینکه باید بذارم واسه یه وقته دیگه.
(رو به شیطان میرزا) :شیطون اگه موافقی زحمت رو کم کنیم.
شیطان میرزا (با بدجنسی) :زحمت رو؟مگه داریم زحمت میدیم؟نشستیم دیگه.داریم گپ میزنیم.
جبراییل میرزا (چشمک و اشاره میکند) :پاشئو پاشو دیگه باید بریم کلی کار داریم ناسلامتی جناب شیطون میرزا.
شیطوان میرزا:باشه باشه بریم.
شیطان میرزا و جبراییل میرزا برمیخیزند خداحافظی میکنند و صحنه را ترک میکنند.
ننه حوا:حالت خوبه عزیزم؟
بابا آدم:خوبم.
حوریه وارد صحنه میشود.
نزدیک بابا آدم میشود.با سینی محتوی ی یک لیوان شیر.تعظیم میکند
حوریه:بفرمایید سروره من.
بابا آدم لیوان را بر میدارد و از ان مینوشد.
ننه حوا:این دیگه چیه؟آدمی؟؟
بابا آدم:شیر
ننه حوا:شیر دیگه چیه؟
بابا آدم:همینه کی میبینی.خوشمزه س....
باقی لیوان را به ننه حوا میدهد.
ننه حوا از ان مینوشد.
حوریه لبخندی می زند.
حوریه:با من امری ندارید سروره من؟
ننه حوا(با حالت شکایت):نه برو.
حوریه تعظیم میکند و از صحنه خارج میشود.
ننه حوا نزدیک بابا آدم شده است.روی تخت.
ننه حوا:راستی عزیزم!این جناب شیطون میرزا هم خیلی چیزا میدونه ها..........
بابا آدم:مثلا چی میدونه؟
ننه حوا:مثلا یک بازاره تره باری بلد بود که میوه هاش خیلی عالی بودن.آقای میوه فروش هم میذاشت میوه ها رو سوا کنیم.قیمتش هم مناسب بود.
بابا آدم:دیگه؟
ننه حوا:میدونی؟حرفای قشنگی هم میزنه.
بابا آدم:چی میگه مثلا؟
ننه حوا:میگه.......این طوری که شما زنده گی میکنین و همه چیز واسه تون حی و حاضره به هیچ دردی نمیخوره.دو تا کف میزنین همه جیز واسه تون قطار قطار ردیف میکنن.خب این دیگه چه زنده گیه؟هر چیزی حتا درخت هم جای شما باشه باز همین وضع رو خواهد داشت....
بابا آدم:یعنی چی؟
ننه حوا:یک دفعه بهم گفت در یک کلام شما نه فکر میکنین نه کاری میکنین.پس واسه چی زنده گی میکنین؟میگفه اوستا کریم نمذاره شما فکر کنین.
بابا آدم:مگه ما خودمون اومدیم؟
ننه حوا:اون میگه اومدنتون به این جا اساسا اشتباه بود.شما باید میرفتین روی زمین.
بابا آدم:زمین کیه؟
ننه حوا (با خنده) :کیه نه چیه.....زمینم یه جاییه.............نمیدونم................راستش توضیح داد من نفهمیدم.
میدونی؟ میگفت..............
بابا آدم:چی میگفت؟
ننه حوا:هیچی ولش کن.خودمم درست متوجه نشدم چی گفت........
کمی مکث
ننه حوا:عزیزم اگه موافق باشی بریم............(مکث میکند خجالت میگشد بگوید.)
بابا آدم:کجا بریم؟
ننه حوا در گوش بابا آدم چیزی میگوید.
بابا آدم و ننه حوا بر میخیزند و از صحنه خارج میشوند.
صدای ناله ی شهوتناک ننه حوا به گوش می رسد.
صحنه ی سوم
جبراییل میرزا وارد صحنه میشود و به نزد اوستا کریم می رود.
جبراییل میرزا:سلام اوستا کریم.به فرمان شما حاضرم.
اوستا کریم:چه خبر؟
جبراییل میرزا:همه چیز درسته اوستا کریم.
اوستا کریم:همه چیز؟
جبراییل (کمی مکث میکند و فکر میکند) :بله اوستا کریم همه چیز روبه راهه.
اوستا کریم:ولی اینطوری نیست.جبراییل میرزا.
جبراییل میرزا:چی شده اوستا کریم؟
اوستا کریم:این زنک داره سر و گوشش میجنبه.
جبراییل میرزا:کدوم زنک رو می فرمایید اوستا کریم؟؟
اوستا کریم:همین حوا لکاته رو میگم.که داره یه کارایی میکنه.
جبراییل میرزا:چه کارهایی؟
اوستا کریم:چه کارهایی؟تازه میپرسی چه کارهایی؟؟داره فکرش رو به کار میندازه.میخواد خودش ببینه چی خوبه چی بده................تازه تو از من می پرسی چه کارهایی؟؟؟
جبراییل میرزا:اوستا کریم حالا باید چه کار بکنم؟
اوستا کریم:همه ش زیره سره این شیطون میرزاس.اول اونو صداش کن بیاد اینجا ببینم.
جبراییل میرزا:اطاعت اوستا کریم.
جبراییل میرزا از صحنه خارج میشود.
کمی مکث.
شیطان میرزا وارد صحنه میشود.
نزدیک اوستا کریم میرود و تعظیم میکند.
شیطان میرزا:قربان با بنده امری داشتید؟
اوستا کریم:ببینم تو داری چه کارمیکنی؟
شیطان میرزا:مگه چی شده قربان؟
اوستا کریم:حروم لقمه تو این چند وقته که با این زنک میگردی چی تو گوشش میخونی؟
شیطان میرزا:قربان منظورتون حواس؟
اوستا کریم:آره.......این چند وقته هی داری باهاش میپری بگو ببینم داری چه کار میکنی؟
شیطان میرزا:هیچی قربان قسم میخورم.
اوستا کریم:خفه شو حروم لقمه تو چشمای من نگاه میکنی و دروغ میگی؟داری زیره گوش زنه چی میخونی؟که شر بشه؟؟که یاغی بشه فردا تو روی من وایسه؟؟؟؟منی که درستش کردم؟؟؟؟؟
شیطان میرزا:قربان من چیزی در این مورد بهش نگفتم.
اوستا کریم:اگه یک کلمه دیگه دروغ بگی.پشکلت میکنم.همه ی دوربین های مدار بسته رو آوردن من نگاه کردم.صدات رو هم ظبط کردن.تو داری اونو میشورونی.لابد خیال کردی که عقلش از اون ادم بی خیال بیشتره راحت تر میشه رو مخش کار کرد.
شیطان میرزا:ولی قربان...
اوستا کریم:خفه شو خیانت کار.برو گم شو دیگه نبینمت.
شیطان میرزا:ولی قربان اجازه بدین من حرفم رو بزنم.
اوستا کریم:اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی خودم پوستت رو میکنم.برو..........
جبراییل میرزا وارد صحنه میشود.
جبراییل میرزا:اوستا کریم خبری شده؟
اوستا کریم:جبراییل!اینو زود بیرونش کن.
جبراییل نزدیک شیطان میرزا می رود و دستش را میگیرد.
شیطان میرزا (به آرامی) :یه لحظه
و چیزی به آرامی در گوش جبراییل میرزا میگوید.
جبراییل میرزا (به اوستا کریم) :اوستا کریم اگه اجازه بدین شیطان میرزا قبل از رفتن میخواد یه چیزی بهتون بگه.
اوستا کریم:خب بگه.
شیطان میرزا:قربان من میخواستم چشم و گوش این ها باز بشه تا بعد ببینیم چه کار میکنن.حالا هم به روی مبارک سوگند همه شون رو از راه به در میکنم...چطوره قربان؟موافقین؟؟
اوستا کریم کمی فکر می کند و لبخندی میزند.
اوستا کریم:خوبه..برو بکن ببینم.
شیطان میرزا تعظیم بلندی میکند و از صحنه خارج میشود.
اوستا کریم:جبراییل برو یک لیوان آب واسه م بیار.
و از جیبش قرصش را بیرون می آورد.
جبراییل:چشم همین الساعه اوستا کریم.
اوستا کریم:در ضمن میری این ازگلا رو از تو بهشت پرت میکنی بیرون.
جبراییل میرزا (در حال رفتن) :چی فرمودین قربان؟
اوستا کریم ( با خشم) :همون که شنیدی.
و دستش را روی قلبش می گذارد.
جبراییل میرزا:اطاعت اوستا کریم.
جبراییل میرزا از صحنه خارج میشود.
صحنه ی چهارم
اسرافیل میرزا وارد صحنه میشود.در بهشت.
بابا آدم و ننه حوا نیستند.
اسرافیل میرزا:ب ب بابا آدم..............ن ن نیستی؟
صدایی به گوش نمی رسد.
اسرافیل میرزا:ن ننه ح ح وا!کجایی؟
صدایی به گوش نمیرسد.
اسرافیل طرف تخت میرود و با دست روی تخت چند ضربه مینوازد.
اسرافیل میرزا:ص ص صاب خونه؟ک ک کجایی؟؟
بابا آدم با حالتی بی هم ریخته ناشی از هم خوابه گی با ننه حوا وارد صحنه میشود.
بابا آدم:جونم؟چی شده عزیز؟؟
اسرافیل:س س سلام بابا!خوبی؟
بابا آدم:زنده باشی جونم...........کاری داشتی؟
اسرافیل میرزا:ر ر راستش او اوس...
بابا آدم حرفش را قطه میکند.
بابا آدم:اوستا کریم؟
اسرافیل میرزا:ب ب بل له....م م مننننن......
بابا آدم (حرفش را قطع میکند.) :تو رو؟
اسرافیل میرزا:ب ب بله م م مننو ف ف ف ف ف ف ...........
بابا آدم (حرفش را قطع میکند.) :فرستاده؟
اسرافیل میرزا:ب ب بله.
بابا آدم:خب اوستا کریم تو فرستاده چه کار؟
اسرافیل میرزا:ک ک که ش ش ش ما رو ب ب بیر ر ر ون کنم.
بابا آدم:بیرون کنی؟
اسرافیل میرزا: ب ب ب ل ل ل ..........
بابا آدم (حرفش را قطع میکند.) :بله؟
اسرافیل میرزا سر تکان میدهد.
بابا آدم:از کجا؟
اسرافیل میرزا:ه ه هم م مین جا..........
بابا آدم (با لحن مسخره آمیز) :ببینم از تو فصیح تر واسه وکیل وصی ی اوستا کریم پیدا نشد؟
ننه حوا با یک ملافه که روی تنش پیچیده وارد صحنه میشود.
ننه حوا:چی شده عزیزم؟
بابا آدم:این اومده ما رو از این جا بیرون کنه؟
ننه حوا:کی؟
بابا آدم به اسرافیل میرزا اشاره میکند.
ننه حوا:ا...اسی جون............مشکلی پیش اومده؟
اسرافیل میرزا:م م من....ف ف ف ق ق ط ا اومد دم ه ه همی ن ن نو بگ گم.
ننه حوا مبهوت به بابا آدم نگاه میکند.
بابا آدم:زبونه اینو که ما نمیفهمیم.(کمی مکث میکند تا فکر نماید.)............تو همراهه جبراییل رو نداری؟
ننه حوا:نه
بابا آدم:تو دفتر تلفن نوشته بودی که...
ننه حوا:نه اون ماله شیطونه.................همونو بگیرم؟
بابا آدم:بگیر.
ننه حوا از صحنه خارج میشود.
بابا آدم:حالا میخوای چه کار کنی اسرافیل؟
اسرافیل میرزا:اوس س تا ک کر..........
بابا آدم (حرفش را قطه میکند) :خیله خب اوستا کریم...
اسرافیل میرزا :ب ب بله گ گ گفت........ب باید برین ب ب رون.........
بابا آدم:گفت بریم بیرون؟
اسرافیل میرزا:آ آره
بابا آدم:خیله خب تو باید چه کار کنی؟
اسرافیل میرزا:م م من ف ف ققط ب باید م میگفت تم.
بابا ادم:خب گفتی دیگه.....................میتونی بری.
اسرافیل بابا آدم را نگاه میکند.
بابا آدم:برو دیگه.........خوش اومدی
اسرافیل:خ خ دافظ
بابا آدم:خوش گلدی.
اسارفیل میرزا از صحنه خارج می شود.
بابا آدم سر جایش استاده و در فکر غرق شده است.
ننه حوا وارد صحنه میشود با یک تلفن بی سیم در دستش.
ننه حوا:آدمی!هر چی زنگ میزنم به گوشی ی شیطون میگه خط واگذار شده.
هر دو سکوت میکنند.
ننه حوا:حالا میگی چه کار کنیم؟
بابا آدم:باید ببینیم اصلا چرا همچی چیزی اوستا کریم گفته.اصلا راسته شاید خواسته امتحانمون کنه....
ننه حوا:ولی اگه راست باشه چی؟
بابا آدم:بازم باید دید چقدر جدیده.من که بعید میدونم بخوان دو سوته پرتمون کنن بیرون.در ثانی میخوان کجا ببرنمون؟
ننه حوا:جهنم.
بابا ادم:جهنم کیه؟
ننه حوا:جهنم یه جاییه که توش پره عقرب و آتیشه اوستا کریم از هرکی خوشش نیاد میبرتش اونجا شکنجه ش میده.
بابا آدم:تو این اطلاعات رو از کجا داری؟
ننه حوا:شیطون میرزا بهم گفته.
بابا آدم:حالا این ......اسمش چی بود؟
ننه حوا:جهنم؟
بابا دم:آره همون که تو میگی کجا هس؟
ننه حوا:نمیدونم فک کنم یه جاییه مثلا تو همسایه گیه همین بهشته خودمون.
بابا آدم:بهتره صبر کنیم ببنیم چی میشه...............راستی بگو ببینم شیطون میرزا دیگه چی بهت گفته؟
ننه حوا:چیزه خاصی نگفته همینا که بهت گفتم اون میگه اگه ما ها فکر نکنیم دیگه هر چی هم تو زنده گی بهمون بدن به هیج دردی نمیخوره........
بابا ادم:میشه بیشتر توضیح بدی؟
ننه حوا:راستش همین قدر ها هم من فهمیدم.ولی چیز............میگه خب چرا ما ها یعنی من و تو باید توی بهشت باشیم و خوش بگذرونیم ولی جبراییل میرزا یا کسای دیگه از صبح تا شوم برای یه لقمه نون سگ دو بزنن.میگه ارزشه هر کسی به سعی و تلاشیه که تو زنده گیش میکنه..........سعی و تلاش هم وقتی به درد میخوره که آدم فکرش رو به کار انداخته باشه.........
بابا آدم:خب؟
ننه حوا:میگه ما اینجا نمیتونیم فکرمون رو به کار بندازیم.
بابا آدم:کجا میتونیم فکرمون رو به کار بندازیم؟
ننه حوا:ا................یه لحظه صبر کن(دارد فکر میکند)گفت یه جایی که آقا بالا سر نباشه تا جای آدم فکر کنه و خودمون بتونیم فکز کنیم.بعد هم یه چیزی گفت که ازم کلی قول گرفا تا به کسی نگم.
بابا آدم:چی؟
ننه حوا:گفت اگه به کسی بگم ممکنه تحت پیگرد قرار بگیرم.
بابا آدم:پیگرده چی؟
ننه حوا:وای عزیزم چی نه این دفعه باید میگفتی کی..........پیگرده اوستا کریم.
بابا آدم چیزی نمیگوید.
ننه حوا:میگفت اوستا کریم نمیخواد شما فکر کنین.چون اگه فکر کنین خودتون میتونین یه جایی درست کنین بهتر از این بهشت که اون ساخته.
بابا آدم:حالا چه کار کنیم؟
ننه حوا:شیطون میگه وقتی که اینجوری قراره زنده گی کنین پس اقلا زنده گی کنین.
بابا ادم:چه طوری؟
ننه حوا نزدیک بابا ادم میشود.دستش را میگیرد و با خود میکشد.
ننه حوا:اینجوری.
و از صحنه خارج میشوند.
صحنه ی پنجم
اوستا کریم منتظره اسرافیل میرزا است.ولی از او خبری نیست.
اوستا کریم:اسرافیل!اسرافیل!!کجا موندی بیا ببینم؟
اسرافیل میرزا وارد صحنه میشود.نزد اوستا کریم میرود و تعظیم میکند.
اوستا کریم:چه کار کردی اسرافیل؟
اسرافیل میرزا:ک ک کاری که گ گفته ب بودین ر رو ا ا نجام دادم.
اوستا کریم:خب چی شد؟
اسرافیل میرزا:ه ه هیچی......گ گفتن تو ب ب برو.
اوستا کریم:اونوقت.............هیچی ولش کن..........عرزاییل!عرزاییل میرزا!!
عرزاییل میرزا وارد صحنه میشود.در برابر اوستا کریم تعظیم میکند.
عزراییل یمرزا:بله قربان!در خدمتگزاری حاضرم.
اوستا کریم:عزراییل!اسرافیل رو میبری جعبه سیاهش رو در میاری میدی بازخونی کنن ببینم چه اتفاقاتی افتاده.
عرزاییل میرزا:اطاعت میشه قربان.(رو به اسرافیل میرزا):بریم.
عرزاییل میرزا و اسرافیل میرزا از صحنه خارج میشوند.
صحنه ی ششم
ننه حوا و بابا آدم در بهشت وارد صحنه میشوند.انها دارند با هم میخندند.ننه حوا خود را به بابا آدم می مالد.
اوستا کریم نیز از جا بر خاسته به بهشت میرود.
ننه حوا (با خنده) :عزیزم نظرت چیه که امشب شام بیرون بخوریم؟
بابا ادم:هر چی تو بگی.
ننه حوا:راستی آدمی......
اوستا کریم در برابرشان هویدا میشود.
ننه حوا ساکت میشود.
بابا آدم:س سلام اوستا کریم!
ننه حوا:سلام بر شما اوستا کریم.
و دستش را از گردن بابا آدم باز میکند و از او فاصله میگیرد.
اوستا کریم عصبانی است.
بابا ادم:مشکلی پیش اومده اوستا کریم؟
اوستا کریم ساکت است.
ننه حوا:اوستا کریم بابا ادم پرسید مشکلی پیش اومده؟
اوستا کریم (رو به بابا آدم) :کثافت نمک به حروم.تو واسه ی من داری شاخ میشی؟
بابا آدم:مگه چی شده اوستا؟
اوستا کریم:دیگه میخواستی چی بشه؟هر کاری که بهت گفتم نکن رو تو داری میکنی.
بابا آدم:مگه من چه کار کردم اوستا کریم؟
اوستا کریم:احمق بیشعور مگه من بهت نگفتم هر گهی این جا میخوای بخوری بخور منتها فکر نکن؟
بابا آدم:مگه من فکر کردم؟
اوستا کریم:آره تو و این زنت دارین فکرتونو به کار میندازین.میدونین که من از یه چیز هیچ خوشم نمیاد.نمیدونستین؟
بابا آدم:به جونه خودت ما قصدمون این نبود که کاری بکنبم که شما خوشتون نیاد.
اوستا کریم:حرف نزن.
بابا ادم ساکت میشود.
ننه حوا (با لحن پر از کرشمه) :اوستا کریم جون! ما که خودمون این کارو نکردیم این شیطون باعث شد.
اوستا کریم:الکی بهونه تراشی نکنین.
ننه حوا:به خدا راست میگم شیطون همه ی این چیزایی که شما رو ناراحت کرده رو به ما گفت.
بابا ادم:آره اوستا کریم راست میگه.
اوستا کریم:شما چرا گوله شیطونو خوردین؟
ننه حوا:گول؟گول برای چی؟؟
اوستا کریم:احمقهای کودن من اونو فرستاده بودم تا ببینم شما گولش رو میخورین یا نه.
ننه حوا:ولی اون چرا باید ما رو گول بزنه؟
اوستا کریم:برای این که من میخواستم ببینم.
بابا ادم:یعنی شما خودتون میخواستین ما رو گول بزنین؟
اوستا کریم:و شما هم گول خوردین.
ننه حوا:ولی اوستا کریم مگه گناهه ما چیه؟این که فکرکردیم در مورده خودمون؟
اوستا کریم:مگه این کم گناهیه؟
ننه حوا:ولی ما قصدمون این بود که با فکر به همه ی این چیزایی که شما درست کردین پی ببریم.
بابا دم:بله اوستا کریم راست میگه.
اوستا کریم:نیازی به این چیزها نیست.من توی بهشتم این جور آدمای کله خراب رو راه نمیدم.من از شما خواستم که این جا به خوبی و خوشی زنده گی کنین فقط فکر نکنین.ولی شما این کارو نکردین.و حالا باید از این جا برین بیرون.
بابا آدم:بریم کجا؟
اوستا کریم:فکرش رو کردم سوتتون میکنم یه جای دیگه.یه جایی دور از بهشت....یالله راه بیفتین.
یقه ی بابا آدم را میگیرد و به سمت زمین هل میدهد.بابا آدم دادی میزند و روی دایره ی نورانی که زمن است زمین میخورد.
اوستا کریم (به ننه حوا) :تو هم بجنب.نامحرمی نمیخوام دست بهت بزنم خودت با زبونه خوش برو وگرنه با لگد پرتت میکنم.
ننه حوا به سمت زمین پیش میرود.
اوستا کریم:زود باش.............د.....میگم زود باش.....
ننه حوا هم دادی میزند و به داخل دایره ی نورانی ی زمین سقوط میکند.
اوستا کریم:من از کسایی که بخوان درمورد من و کارهام فکر کنن خوشم نمیاد.ولی کسایی که سرشون رو بندازن پایین و کارهایی که من بهشون دیکته کردم رو انجوم بدن میارمشون بهشت.اگه شما هم خودتونو اصلاح کردین میارمتون اینجا و گرنه بد بلایی به سرتون میارم.
کمی مکث.
اوستا کریم از صحنه خارج میشود.
صحنه ی هفتم
زمین.
باباآدم و ننه حوا از جا برخاسته و رو به روی هم ایستاده اند.
قابیل وارد صحنه میشود.
قابیل:سلام.
ننه حوا:سلام پسرم....خسته نباشی.
قابیل:مرسی.مامان ناهارو بکش که خیلی گشنمه.....
ننه حوا دارد سفره پهن میکند و مخلفات مربوط به ناهار را در سر سفره میگذارد.
ننه حوا:قابیل جون؟پس برادرت کجاس؟مگه صبح با تو نیومد؟؟؟
قابیل سر سفره نشسته و دارد نان میخورد.
قابیل:چرا.
ننه حوا:پس چرا صبر نکردی با هم بیاین خونه؟
قابیل:نمیشد.
ننه حوا:کار داشت؟
قابیل:نه..........(دست از خوردن میکشد و مکث می کند.) کشتمش.
ظرف غذا از دسته ننه حوا می افتد زمین.
بابا آدم:تو چه کار کردی؟
قابیل:کشتمش.........خیلی دوست دارین بدونین چرا؟چون هی می خواس خودش رو عزیز دردونه کنه.منم حالم داشت ازش بهم میخورد چون با این کاراش نونه منو آجر میکرد.دیروز میدونین اوستا کریم چه کار کرد؟ جلوی اون همه عمله اکله ش شتیله اونو قبول کرد کلی هم ازش تعریف کرد ولی به من گفت کاسه کوزه م رو جمع کنم برم گرو رو گم کنم.
بابا آدم:اونوقت تو باید برادرت رو می کشتی؟
به طرفه قابیل حمله میکند.
اوستا کریم وارد صحنه میشود.
اوستا کریم:هش..............چه کار داری میکنی؟اگه دست روش بلند کنی هر چی دیدی از چشمه خودت دیدی.
ننه حوا:اون پسره ما رو کشته.
اوستا کریم:کشته که کشته.
بابا آدم:اصلا تو چی میگی.ما رو از خونه ت بیرون کردی الانم این زده هابیله مارو کشته تو ازش طرفداری میکنی؟
اوستا کریم:آره.
بابا آدم (به قابیل) :پاشو از خونه ی من گورت رو گم کن.
اوستا کریم:مگه این خونه ی تو؟که داری هارت و پورت میکنی؟اینجا رو هم خودم درست کردم.همه ش کاره خودمه.به قدرته خودم سوگند که اگه دست روش بلند کنین یا هر اتفاقی واسه ش بیفته هفت برابر کاری که باهاش کردین من شما را تنبیه میکنم.
به سمت قابیل میرود از جیبش یک ماژیک در می آورد و روی پیشانی ی قابیل یک علامت ضرب در میکشد.
اوستا کریم:اینم نشونی ی من که بعدا نگین نشناختیمش و اشتباه شد و از این جور حرفها.
قابیل و باباآدم و ننه حوا حیران به اوستا کریم نگاه میکنند.
اوستا کریم بر میگردد و از همان جایی که امده بود از صحنه خارج میشود.
قابیل:این خله.چرا هر دفعه یک کاری میکنه.نه به اون که اون جوری جلوی آدماش منو سکه ی یه پول کرد و باعث شد من داداشم رو بکشم نه به این که الان نمیذاره کسی منو بکشه...........اصلا اون خودش باعث کشتن هابیل شد.(میزند زیر گریه)اگه اون کارو با من نمیکد.اگه آبروی منو نمیریخت....(مینشیند زمین و های های گریه میکند.)
ننه حوا:ما هر چی می کشیم از دسته اینه.
بابا آدم:کی میشه این بذاره ما خودمون فکر کنیم.اصلا چیزی هم ازش نخوایم.
سکوت
پرده می افتد
پایان پرده ی دوم