پرده ی سوم
صحنه ی اول
ما فقط زمین را داریم.یک خیمه ی کوچک هست.پسر دارد زمین را بیل میزند.زنی گوشه ای نشسته دارد نان میپزد.در آن سوی صحنه یک کنده قرار دارد.
ابراهیم وارد میشود.
ابراهیم بیک:اسماعیل پسر!بیا کارت دارم.
اسماعیل پسر:بله پدر؟
ابراهیم بیک دست روی شانه ی اسماعیل میگذارد و او را به گوشه میبرد.
ابراهیم بیک:چه کار میکنی پسر؟
اسماعیل:پدر زمین رو شخم زدم.حالا میخوام نشا بکارم.
ابراهیم بیک:کاره خوبی میکنی.
اسماعیل بیک متوجه نگرانی ی ابراهیم شده است.
اسماعیل بیک:پدر چی شده؟چرا انقدر مضطربی؟؟
ابراهیم بیک:چیز مهمی نیست.راستی نشا از کجا آوردی اسماعیل؟
اسماعیل بیک:هنوز نیاوردم.باید برم پیدا کنم.
ابراهیم بیک:خب الان بریم.چطوره؟دیگه باید زودتر کاشت رو شروع بکنی.
اسماعیل بیک:عالیه پدر.
ابراهیم بیک:پس معطل چی هستی را بیفت بریم.
اسماعیل: بریم پدر
اسماعیل آماده ی رفتن شده.
ابراهیم بیک:یه لحظه صبر کن.
ابراهیم بیک سرش را داخل چادر میکند و با یک کارد بیرون می آید.
هاجر:آقا!کارد برای چی میبری؟
ابراهیم بیک:خب نشا رو ببریم دیگه
اسماعیل بیک:نشا رو ببریم؟پدر؟؟خوبیی؟؟؟
ابراهیم بیک:نه...........چیز..........شاید لازم بشه.
اسماعیل نگاهی به او میکند.متعجب است.
ابراهیم بیک:بهتره راه بیفتیم.هوا تاریک مشه خطرناکه.ممکنه شیطون بهمون حمله کنه.
اسماعیل:شیطون؟
ابراهیم بیک:منظورم چیزه............
هاجر:گرگ
ابراهیم بیک:آره همون که تو گفتی................خب بریم دیگه دیر میشه.تو اماده ای؟؟
اسماعیل بیک:بله پدر.من اماده م بریم.
ابراهیم بیک و اسماعیل پسر راه می افتند.
اسماعیل پسر:خداحافظ مادر
و هر دو میروند.
هاجر جلو می آید.نگران است.
هاجر:اوستا کریم!دیگه میخوای چی به سرم بیاری؟؟کلفت بودم..............دادی منو با این پیر مرد بخوابونن.بعد با یک پسر آواره ی بیابونم کردی.......منم زن بودم.مگه چی کم داشتم که باید میشدم کنیزه یکی مثله خودم تا اون بزن هم تو سر من و هم بچه ش بزنه تو سر بچه ی من.حالا هم تا اومد همه چیز درست بشه دوباره سر و کله ی این پیرمرد پیدا شد.تو نمیدونی پیری برای اطرافیان چقدر بده.خوشش میاد ریش زبر و بلندش رو بماله به شونه های من.اونوقت میفته روم.و همونطوری خوابش میبره.و نفسهاش میخوره به صورته من .دیگه میخوای بهم چه کار کنی؟
صحنه ی دوم
ابراهیم و اسماعیل در راه هستند.از یک سوی صحنه به ان سو به سمت کنده میروند.
لوط بیک وارد صحنه شده.از جایی که ابراهیم بیک و اسماعیل پسر حرکت میکنند.
لوط بیک:سلام عمو جون چطوری؟عقر بخیر..چه خبر کجا داری میری؟به! پسر عمو هم که اینجاس.خوبی اسماعیل؟؟زن عمو چطوره کجاس چه کارا میکنین؟؟
ابراهیم بیک جلوتر می آید.لوط بیک و ابراهیم بیک هم را بغل میکنند.
ابراهیم بیک:سلام لوط بیک !تو چه طوری پسرم؟؟اومدی این جا چه کار؟؟؟
اسماعیل بیک:سلام پسر عمو.
اسماعیل و لوط بیک هم را بغل میکنند.
لوط بیک:اومده بودم سری به شما بزنم.ببینم چه کارها میکنین.عمو جون شما که سایه تون سنگین شده طرف های ما نمیاین.من وظیفه ی خودم دونستم که بیام خدمتتون و سلام و ادبی بهتون عرض بکنم.شما و زن عمو خیلی به من لطف دارین.
ابراهیم بیک:ممنونم پسرم.خب تعریف کن چه طوری؟؟اوضاع و احوال چه طور پیش میره؟؟؟
لوط بیک (آه عمیقی میکشد) :هی...........عمو....دست روی دلم نگذار که خیلی خونه.
اسماعیل پسر:بد نبینی پسر عمو.چی شده؟؟
لوط بیک:ای بابا درد و بد بختی که یکی دو تا نیست.راستش امتم خیلی منو اذیت میکنن.
ابراهیم بیک لبخندی پدرانه میزند از سر دلسوزی.
ابراهیم بیک:پسرکم! تا بوده همین بوده.تو که تازه اوله راهی.نباید از این چیزها کم بیاری.
لوط بیک:می دونم عمو جون ولی دیگه کار از کار گذشته.دیشب با اوستا کریم تماس گرفتم.گفت سرم شلوغه الان ولی سریعا ترتیب اثر میدم.
اسماعیل پسر:پس پدر با این حساب خیلی پسرعمو اذیت شده.
لوط بیک:بله پسر عمو از شما چه پنهون آخه میدونین از اوستا کریم که پنهون نیست.این مردم حرفه منو گوش نمیدن هیچ کار خودشونو هم میکنن هیچ حالا افتادن به جونه من.عمو جون شما فکرش رو بکن من به یکی از گردن کلفتای بی ناموسشون میگم بیا دختره منو بگیر با هم فامیل بشیم حرفمون برو بشه به همدیگه.اومدن شام خونمون مهمونی پا شدم برم دست به آب مرتیکه دنبالم اومده میخواد بچپه تو مبال.میگم اگه تو هم میخوای بری خب برو.من میام بیرون اول تو برو.دستشو میکشه روی پام.میگه اگه الان معذبی برای یک وقته دیگه قرار بذاریم.میگم من اهله این چیزا نیستم.میگه حالا یه دفعه اصلا وایسا تماشا کن.من خودم همه ی کارها رو میکنم.اگه بد بود خب دیگه بی خیال میشیم.بعدش دیدم هم به زور داره خودشو میرسونه پشته من.......بعد هم یه نگاه کرده و میگه همه اولش این کاره نیستن.کافیه مزه ی گوشت زیره زبونشون بیاد.
ابراهیم بیک و اسماعیل پسر متعجب نگاه میکنند.
ابراهیم بیک:اونوقت این چیزا رو به اوستا کریم گفتی؟
لوط بیک:آره همه رو به طور مفصل براش ایمیل کردم.
اسماعیل پسر:ایمیل چیه پسر عمو لوط؟
ابراهیم بیک:تو نمیدونی پسرم از اسبابه وحیه.
لوط بیک:راستی عمو جون سارا جون کجاس؟حتما هنوز پیشه فرعونه که تو off گرفتی بیای اینجا.
ابراهیم بیک میان حرفش می دود.
او را به کناری میکشد دور از اسماعیل پسر.
ابراهیم بیک:ا..........مگه به تو نگفته بودم که جلوی اسماعیل و مادرش از این حرف ها نزن.ناسلامتی اینو فقط تو می دونی که تو خونه ی ما بودی.اگه این مردم بفهمم که دیگه حرفه منو نمیخونن.
لوط بیک میخندد.خنده پهنای صورتش را پرمی کند.آن گاه دستش را به شانه ی ابراهیم بیک میگذارد.
لوط بیک:یه روز می فهمن عمو.نگران نباش که واسه ت حرف در آرن.یه دفعه جبراییل میرزا بهم گفت مردم همه چیز رو خواهن دونست ولی چیزی نمیفهمن.
ابراهیم بیک:چه کار کنم خب.زنده گی خرج داره.مگه تو این خشکسالی و بی آبی میتونم خرج و مخارج رو با دخلم یکی بکنم.گفتم دخل نه؟ای بابا چه دخلی چه کشکی.تو که غریبه نیستی اگه سارا این هیکل و بر و رو رو نداشت از گشنه گی مرده بودیم.اسحاق هم بزرگ شده دیگه داره از آب و گل در میاد.فکره بچه آدم رو دیوونه میکنه.باید بزاریمش مدرسه.اونم غیر انتفاعی.تازه بزرگ تر هم بشه دانشگاه آزاد مونده.میبینی که چاره نداریم.اموراته تو چه طوری میگذره؟
لوط بیک:هی راضی هستیم.فقط مردم اذیت میکنن.این جوریش رو دیگه آدم نمیتونه تحمل کنه.
ابراهیم بیک میزند زیر خنده.
ابراهیم بیک:به..............حالا راستش رو بگو.چند دفعه کاویدنت؟
لوط بیک یک خنده ی سرسری برای گذشتن از پرسش میکند.
لوط بیک:ای بابا عمو جون منظورت چیه؟
ابراهیم بیک:خب دیگه واضح تر میگم.چند بار انگشتت کردن عمو جون؟(و بلند میخندد.)
لوط بیک:ای بابا...........
ابراهیم بیک:تو داری با عموت رودروایسی میکنی؟خوبه که همه ی پته مته ی من واسه ی تو رو آبه....
لوط بیک:عمو جون دیگه باید برم فقط اومده بودم بهت سربزنم.
ابراهیم بیک و لوط بیک به سمت اسماعیل پسر می روند.
ابراهیم بیک:بازم از این کارها بکن خوشحال شدیم.لوط بیک و ابراهیم بیک دست به گردن هم انداخته اند.
لوط بیک طرف اسماعیل میرود و او را بغل میکند.
لوط بیک:پسر عمو از دیدنه تو هم خوشحال شدم.امیدوارم بازم ببینمت.(رو به ابراهیم بیک میکند)راستی عمو جون طرف من اومدی اسماعیل رو هم بیار.
ابراهیم بیک:دیگه که نمیشه.........
اسماعیل پسر و لوط بیک متعجب به ابراهیم بیک نگاه میکنند.
لوط بیک و اسماعیل پسر با هم:نمیشه؟
ابراهیم بیک:منظورم...........اینه..........چیز.............باشه باشه.حتما..........تو هم این طرف ها بیا لوط.
لوط از اسماعیل پسر و ابراهیم بیک جدا میشود.و از صحنه خارج میشود.
ابراهیم بیک و اسماعیل پسر به راه ادامه میدهند.
صحنه ی سوم
ابراهیم بیک و اسماعیل پسر به طرف گوشه ی صحنه که کنده در ان جا قرار دارد میروند.
شیطان میرزا وارد صحنه میشود.او نگران است و دارد با خودش حرف میزند.
شیطان میرزا به خودش:این پیرمرده احمق الان کاره خودش رو میکنه.باید بجنبم.این خیلی کله خره اصلا چیزی حالیش نیست.آخه یک آدم..........نه یک انسان................نه یک پیرمرد میاد بچه ش رو با چاقو بکشه؟این دیگه کیه؟باید بجنبم.باید یک کاری بکنم.......جلوشو میگیرم نمیذارم...نه اون چاقو داره بهم حمله میکنه.....خودمو شکله مار میکنم نیشش میزنم.....نه اون وقت همه میگن این احمق کودن شهید شد.در راه دستور اوستا کریم...........چطوره برم به خوده اوستا کریم بگم..............نه اون که منو راه نمیده تازه ماموراش سایه مو هم با تیر میزنن...............آهان میرم پیش هاجر به اون همه چیز رو میگم.بعد ورش مدارم با هم میریم جلوی پیرمرد رو میگیریم.
شیطان میرزا به سمت هاجر میرود.
هاجر همانجور روبه روی تنور نشسته و دارد اشک میریزد.و با خودش زمزمه میکند.
هاجر:اوستا کریم این چه وضعیه که برای من درست کردی.من چیم از اون زنیکه ی بد کاره کمتر بود که منو کنیزه اون کردی تا دسته آخر بچه م رو شوهره بی غیرتم بده دستم و آواره ی بیابونم کنه.حالا هم نمیدونم چه مرگش شده.(صدای ناله و بغض و گریه)
شیطان میرزا:صاب خونه!مهمون نمیخوای؟؟
هاجر خودش را جمع و جور میکند.و اشک هایش را پاک میکند.
هاجر:بفرمایید.
شیطان به سمتش میرود.رو به رویش می ایستد.
هاجر:صفا اوردی ای مهمان.خوش امدی بشین تا ازت پذیرایی کنم.ما را سرافراز کردی که به کلبمون سر زدی.
شیطان میرزا:از لطفه شما ممنونم.ولی خانم الان وقته نشستن و پذیرایی نیست.برایت خبره مهمی دارم.که باید خوب گوش کنی.
هاجر:بفرما گوش میکنم.
شیطان میرزا:شما هاجر مادر اسماعیل هستی؟
هاجر:هستم.
شیطان میرزا: اگر کنیز سارا نیستی بگو آگاه نیستی.
هاجر:هستی
شیطان میرزا:و ابراهیم بیک شوی توست؟
هاجر:هست.
شیطان میرزا:پس خانم چه نشسته ای ابراهیم شوی تو دست بچه ات را گرفته و داره میبره یه جایی تا سرش رو ببره.اونم با چاقو.
هاجر:ابراهیم چرا باید سره اسماعیل رو ببره؟مگه اسماعیل حق اون یکی پسرش رو خورده؟؟
شیطان میرزا:میگه خواب دیدم.
هاجر:اگه اینجوریه پس بذار بکنه.
شیطان میرزا:تو شنیدی من چی گفتم؟شوهرت میخواد سره تنها پسرت رو ببره.تو فهمیدی؟
هاجر:ای مهمان؟نکنه تو همون شیطون بدی که اوستا کریم تو رو بیرون کرده؟؟باور بکن که من گوله تو رو نمیخورم.تو مهمانه این خونه هستی پس نمیتونم بیرونت کنم.اما با من سخنه گزافه نگو.
شیطان که میبیند حرف زدن با هاجر بی اثر هست از پیش او میرود.
صحنه ی چهارم
شیطان با خودش:حالا چه کار کنم.الان پیرمرد کارش رو انجام میده.باید سریع تر دست بجنبونم.حالا چه کار کنم................آره...........میرم پیشه خودش شاید فکرش برگشت.
شیطان میرزا به سمت ابراهیم بیک و اسماعیل پسر میرود.
شیطان میرزا به ابراهیم بیک:آهای افندی سلام!حالت چطوره؟
ابراهیم بیک:سلام بر تو ای مسافر.ممنونم.
شیطان میرزا:آقای ابراهیم؟
ابراهیم بیک:جونم؟خودمم
شیطان لبخندی میزند.و دست روی شانه ی ابراهیم بیک گذاشته او را از اسماعیل پسر دور میکند.
ابراهیم بیک:با من کاری داشتی؟
شیطان میرزا:کار که نه..........فقط باید بهت یه چیزی بگم.
ابراهیم بیک:بفرما گوشم با شماست.
شیطان میرزا:به سلامتی با آقازاده گردش تشریف میبرین؟
ابرهایم بیک: (به لکنت می افتد)ا............گ گ گردش ............آره..........یعنی نه ک کاری داریم.
شیطان میرزا:به سلامتی.
لحظه ای مکث
شیطان میرزا:ابراهیم جون؟
ابراهیم میرزا:بله؟
شیطان میرزا:اصلا به کاری که میخوای بکنی فکر کردی؟میدونی می خوای چه کار کنی؟؟ببین عزیزه من هنوز دیر نشده دسته پسرت رو بگیر برش گردون پیش هاجر.این کارو نکن.
ابراهیم بیک جا خورده است.
ابراهیم بیک:ولی تو....
شیطان حرفش را قطع میکند.
شیطان میرزا:من از همه چیز خبر دارم.میدونم میخوای چه کار بکنی.
ابراهیم میرزا:ولی من خواب دیدم.نمیتونم این کارو نکنم.
شیطان میرزا:این چه حرفیه که میزنی.
ابراهیم میرزا:خب اگه تو جای من بودی چه کار میکردی؟من خواب دیدم که دارم پسرم رو قربونی میکنم.خب الان باید این کارو بکنم دیگه.
شیطان میرزا:حالا بیا و از این خوابه لعنتی بگذر.چیزی نمیشه که.ها؟انگار که اصلا ندیدیش.
ابراهیم میرزا:ببینم مسافر!تو شیطون نیستی؟؟چرا خودشی من مطمئنم.یه جورایی برام آشنا میزنی.ببین شیطون تو نمیتونی نظره منو تغییر بدی.من این کارو میکنم.تو هم برو و وقته خودتو تلف نکن.
ابراهیم بیک به سمت اسماعیل پسر میرود.
اسماعیل پسر:بابا!نمیریم؟؟
ابراهیم بیک:چرا پسرم راه بیفت دیگه باید بریم.
ابراهیم بیک و اسماعیل پسر راه می افتند.
صحنه ی پنجم
ابراهیم بیک و اسماعیل پسر به نزدیکی ی کنده رسیده اند.
ابراهیم بیک کمی مکث میکند.او دارد با خودش فکر میکند.و چند قدمی از اسماعیل پسر فاصله گرفته است.
اسماعیل پسر:بابا!نمیریم؟داره دیر میشه ها.
ابراهیم بیک:رسیدیم دیگه.کجا باید بریم.
اسماعیل پسر:اما بابا این جا که نشا نیست.
ابراهیم بیک:یه لحظه صبر کن.
ابراهیم بیک به سمت اسماعیل می آید.
ابراهیم بیک:میدونی چیه پسرم اسماعیل پسر؟؟
اسماعیل پسر:نه پدر چی شده؟
ابراهیم بیک:راستش رو بخوای من دیشب خواب دیدم که تو رو آوردمت اینجا و دارم سرت رو با این چاقو میبرم.تو نمیدونی عزیزم من چه حالی دارم.الان هم برای اینه که اومدیم اینجا.حالا پسرم اسماعیل پسر تو چی میگی نظرت چیه؟
اسماعیل پسر با دقت به حرفهای ابراهیم بیک گوش میکند.
اسماعیل پسر:خب این که چیزی نیست اگه خواب دیدی که داری سره منو میبری خب پس این کارو بکن.
ابراهیم از این حرف اسماعیل خوشحال شده است.میپرد با خوشحالی او را بغل میکند و میبوسد.
ابراهیم بیک:قربونه تو پسره چیز فهم برم.
ابراهیم بیک:پس بیا سرت رو بزار روی این کنده تا من زودتر سرت رو ببرم.
اسماعیل پسر:چشم پدر.
اسماعیل به سمت کنده میرود خم میشود و سرش را رو به آسمان روی کنده میگذارد.
ابراهیم کمی از او فاصله گرفته و مشغول تیز کردن چاقوست.
شیطان از آن جایی که استاده بود دارد حرکت میکند و به سمت این دو می آید.و با خودش حرف میزند.
شیطان میرزا با خودش:ای بابا این پیرمرد هم که گوشش بدهکار نیست.حالا من چه کار کنم.الان پسره ی بدبخت رو عینهو گوسفند سر میبره.اونم سره یه خوابی که دیده.این پیرمرد اگه خوب ببینه که داره پستانهای خواهرشو میلیسه.صبح بلند میشه میره این کارو می کنه...........اهان..........فهمیدم.میرم پیش خوده پسره.شاید اون به خودش بیاد.
شیطان میرزا نزدیک اسماعیل پسر میشود.
شیطان میرزا به اسماعیل پسر:سلام اسماعیل پسر چه طوری؟
اسماعیل سر میچرخاند شیطان را میبیند.
اسماعیل پسر:سلام رهگذر.ممنونم تو چه طوری؟
شیطان میرزا:چه کار داری میکنی اسماعیل پسر؟
اسماعیل پسر:منتظرم
شیطان میرزا:منتظر چی؟
اسماعیل پسر:پدرم ابراهیم بیک.
شیطان میرزا (با حالتی از خنده ی ناشی از تعجب) :خب حالا چرا اینجوری منتظر شدی؟
اسماعیل پسر:آخه میدونی؟ پدرم خواب دیده که داره سره منو با چاقو میبره.الان هم منو اورده این جا که این کارو انجام بده.حالام رفته تا چاقو رو تیز کنه.
شیطان میرزا:خب بابات چرا باید این کارو بکنه؟
اسماعیل پسر:گفتم که خواب دیده.
شیطان میرزا:خب مگه آدم هر چی رو خواب دید باید بیاد بهش عمل کنه؟
اسماعیل پسر:آره دیگه.
شیطان میرزا:این که نمیشه پس فکر برای چیه؟
اسماعیل پسر:فکر دیگه چیه؟؟
شیطان میرزا:مگه تو وقتی میخوای کاری بکنی با خودت فکر نمیکنی اون کار درسته یا نه؟
اسماعیل پسر:هر چی اوستا کریم بگه همون درسته.
شیطان میرزا:بگو ببینم اوستا کریم چی گفته؟
اسماعیل پسر:من نمی دونم.ولی میگن یه چیزایی گفته.
شیطان میرزا:ولی تو نمیدونی چی گفته؟؟اصلا بگو ببینم نمیخوای روی همین گفته ها فکر کنی؟؟
اسماعیل پسر :ببینم اگه اشتباه نکنم تو همون شیطونی.....ببین شیطون تو نمیتونی منو با فکر کردن و این چیزها گول بزنی.من گوله تو رو نمیخورم.پس الکی وقتت رو اینجا تلف نکن.
ابراهیم چاقو به یک دست و سنگی به دست دیگر نزدیک اسماعیل و کنده میشود.یک لحظه نگاهی میکند و بعد نزدیک تر می آید.دارد سنگ و چاقو را مثل قصاب ها برای تیز کردن چاقو به هم می مالد و صدای خش خش آن به گوش می رسد.
شیطان میرزا از صحنه خارج میشود.
ابراهیم بیک نزدیک اسماعیل پسر میشود.
پرده می افتد.
پایان پرده ی سوم.
صحنه ی اول
ما فقط زمین را داریم.یک خیمه ی کوچک هست.پسر دارد زمین را بیل میزند.زنی گوشه ای نشسته دارد نان میپزد.در آن سوی صحنه یک کنده قرار دارد.
ابراهیم وارد میشود.
ابراهیم بیک:اسماعیل پسر!بیا کارت دارم.
اسماعیل پسر:بله پدر؟
ابراهیم بیک دست روی شانه ی اسماعیل میگذارد و او را به گوشه میبرد.
ابراهیم بیک:چه کار میکنی پسر؟
اسماعیل:پدر زمین رو شخم زدم.حالا میخوام نشا بکارم.
ابراهیم بیک:کاره خوبی میکنی.
اسماعیل بیک متوجه نگرانی ی ابراهیم شده است.
اسماعیل بیک:پدر چی شده؟چرا انقدر مضطربی؟؟
ابراهیم بیک:چیز مهمی نیست.راستی نشا از کجا آوردی اسماعیل؟
اسماعیل بیک:هنوز نیاوردم.باید برم پیدا کنم.
ابراهیم بیک:خب الان بریم.چطوره؟دیگه باید زودتر کاشت رو شروع بکنی.
اسماعیل بیک:عالیه پدر.
ابراهیم بیک:پس معطل چی هستی را بیفت بریم.
اسماعیل: بریم پدر
اسماعیل آماده ی رفتن شده.
ابراهیم بیک:یه لحظه صبر کن.
ابراهیم بیک سرش را داخل چادر میکند و با یک کارد بیرون می آید.
هاجر:آقا!کارد برای چی میبری؟
ابراهیم بیک:خب نشا رو ببریم دیگه
اسماعیل بیک:نشا رو ببریم؟پدر؟؟خوبیی؟؟؟
ابراهیم بیک:نه...........چیز..........شاید لازم بشه.
اسماعیل نگاهی به او میکند.متعجب است.
ابراهیم بیک:بهتره راه بیفتیم.هوا تاریک مشه خطرناکه.ممکنه شیطون بهمون حمله کنه.
اسماعیل:شیطون؟
ابراهیم بیک:منظورم چیزه............
هاجر:گرگ
ابراهیم بیک:آره همون که تو گفتی................خب بریم دیگه دیر میشه.تو اماده ای؟؟
اسماعیل بیک:بله پدر.من اماده م بریم.
ابراهیم بیک و اسماعیل پسر راه می افتند.
اسماعیل پسر:خداحافظ مادر
و هر دو میروند.
هاجر جلو می آید.نگران است.
هاجر:اوستا کریم!دیگه میخوای چی به سرم بیاری؟؟کلفت بودم..............دادی منو با این پیر مرد بخوابونن.بعد با یک پسر آواره ی بیابونم کردی.......منم زن بودم.مگه چی کم داشتم که باید میشدم کنیزه یکی مثله خودم تا اون بزن هم تو سر من و هم بچه ش بزنه تو سر بچه ی من.حالا هم تا اومد همه چیز درست بشه دوباره سر و کله ی این پیرمرد پیدا شد.تو نمیدونی پیری برای اطرافیان چقدر بده.خوشش میاد ریش زبر و بلندش رو بماله به شونه های من.اونوقت میفته روم.و همونطوری خوابش میبره.و نفسهاش میخوره به صورته من .دیگه میخوای بهم چه کار کنی؟
صحنه ی دوم
ابراهیم و اسماعیل در راه هستند.از یک سوی صحنه به ان سو به سمت کنده میروند.
لوط بیک وارد صحنه شده.از جایی که ابراهیم بیک و اسماعیل پسر حرکت میکنند.
لوط بیک:سلام عمو جون چطوری؟عقر بخیر..چه خبر کجا داری میری؟به! پسر عمو هم که اینجاس.خوبی اسماعیل؟؟زن عمو چطوره کجاس چه کارا میکنین؟؟
ابراهیم بیک جلوتر می آید.لوط بیک و ابراهیم بیک هم را بغل میکنند.
ابراهیم بیک:سلام لوط بیک !تو چه طوری پسرم؟؟اومدی این جا چه کار؟؟؟
اسماعیل بیک:سلام پسر عمو.
اسماعیل و لوط بیک هم را بغل میکنند.
لوط بیک:اومده بودم سری به شما بزنم.ببینم چه کارها میکنین.عمو جون شما که سایه تون سنگین شده طرف های ما نمیاین.من وظیفه ی خودم دونستم که بیام خدمتتون و سلام و ادبی بهتون عرض بکنم.شما و زن عمو خیلی به من لطف دارین.
ابراهیم بیک:ممنونم پسرم.خب تعریف کن چه طوری؟؟اوضاع و احوال چه طور پیش میره؟؟؟
لوط بیک (آه عمیقی میکشد) :هی...........عمو....دست روی دلم نگذار که خیلی خونه.
اسماعیل پسر:بد نبینی پسر عمو.چی شده؟؟
لوط بیک:ای بابا درد و بد بختی که یکی دو تا نیست.راستش امتم خیلی منو اذیت میکنن.
ابراهیم بیک لبخندی پدرانه میزند از سر دلسوزی.
ابراهیم بیک:پسرکم! تا بوده همین بوده.تو که تازه اوله راهی.نباید از این چیزها کم بیاری.
لوط بیک:می دونم عمو جون ولی دیگه کار از کار گذشته.دیشب با اوستا کریم تماس گرفتم.گفت سرم شلوغه الان ولی سریعا ترتیب اثر میدم.
اسماعیل پسر:پس پدر با این حساب خیلی پسرعمو اذیت شده.
لوط بیک:بله پسر عمو از شما چه پنهون آخه میدونین از اوستا کریم که پنهون نیست.این مردم حرفه منو گوش نمیدن هیچ کار خودشونو هم میکنن هیچ حالا افتادن به جونه من.عمو جون شما فکرش رو بکن من به یکی از گردن کلفتای بی ناموسشون میگم بیا دختره منو بگیر با هم فامیل بشیم حرفمون برو بشه به همدیگه.اومدن شام خونمون مهمونی پا شدم برم دست به آب مرتیکه دنبالم اومده میخواد بچپه تو مبال.میگم اگه تو هم میخوای بری خب برو.من میام بیرون اول تو برو.دستشو میکشه روی پام.میگه اگه الان معذبی برای یک وقته دیگه قرار بذاریم.میگم من اهله این چیزا نیستم.میگه حالا یه دفعه اصلا وایسا تماشا کن.من خودم همه ی کارها رو میکنم.اگه بد بود خب دیگه بی خیال میشیم.بعدش دیدم هم به زور داره خودشو میرسونه پشته من.......بعد هم یه نگاه کرده و میگه همه اولش این کاره نیستن.کافیه مزه ی گوشت زیره زبونشون بیاد.
ابراهیم بیک و اسماعیل پسر متعجب نگاه میکنند.
ابراهیم بیک:اونوقت این چیزا رو به اوستا کریم گفتی؟
لوط بیک:آره همه رو به طور مفصل براش ایمیل کردم.
اسماعیل پسر:ایمیل چیه پسر عمو لوط؟
ابراهیم بیک:تو نمیدونی پسرم از اسبابه وحیه.
لوط بیک:راستی عمو جون سارا جون کجاس؟حتما هنوز پیشه فرعونه که تو off گرفتی بیای اینجا.
ابراهیم بیک میان حرفش می دود.
او را به کناری میکشد دور از اسماعیل پسر.
ابراهیم بیک:ا..........مگه به تو نگفته بودم که جلوی اسماعیل و مادرش از این حرف ها نزن.ناسلامتی اینو فقط تو می دونی که تو خونه ی ما بودی.اگه این مردم بفهمم که دیگه حرفه منو نمیخونن.
لوط بیک میخندد.خنده پهنای صورتش را پرمی کند.آن گاه دستش را به شانه ی ابراهیم بیک میگذارد.
لوط بیک:یه روز می فهمن عمو.نگران نباش که واسه ت حرف در آرن.یه دفعه جبراییل میرزا بهم گفت مردم همه چیز رو خواهن دونست ولی چیزی نمیفهمن.
ابراهیم بیک:چه کار کنم خب.زنده گی خرج داره.مگه تو این خشکسالی و بی آبی میتونم خرج و مخارج رو با دخلم یکی بکنم.گفتم دخل نه؟ای بابا چه دخلی چه کشکی.تو که غریبه نیستی اگه سارا این هیکل و بر و رو رو نداشت از گشنه گی مرده بودیم.اسحاق هم بزرگ شده دیگه داره از آب و گل در میاد.فکره بچه آدم رو دیوونه میکنه.باید بزاریمش مدرسه.اونم غیر انتفاعی.تازه بزرگ تر هم بشه دانشگاه آزاد مونده.میبینی که چاره نداریم.اموراته تو چه طوری میگذره؟
لوط بیک:هی راضی هستیم.فقط مردم اذیت میکنن.این جوریش رو دیگه آدم نمیتونه تحمل کنه.
ابراهیم بیک میزند زیر خنده.
ابراهیم بیک:به..............حالا راستش رو بگو.چند دفعه کاویدنت؟
لوط بیک یک خنده ی سرسری برای گذشتن از پرسش میکند.
لوط بیک:ای بابا عمو جون منظورت چیه؟
ابراهیم بیک:خب دیگه واضح تر میگم.چند بار انگشتت کردن عمو جون؟(و بلند میخندد.)
لوط بیک:ای بابا...........
ابراهیم بیک:تو داری با عموت رودروایسی میکنی؟خوبه که همه ی پته مته ی من واسه ی تو رو آبه....
لوط بیک:عمو جون دیگه باید برم فقط اومده بودم بهت سربزنم.
ابراهیم بیک و لوط بیک به سمت اسماعیل پسر می روند.
ابراهیم بیک:بازم از این کارها بکن خوشحال شدیم.لوط بیک و ابراهیم بیک دست به گردن هم انداخته اند.
لوط بیک طرف اسماعیل میرود و او را بغل میکند.
لوط بیک:پسر عمو از دیدنه تو هم خوشحال شدم.امیدوارم بازم ببینمت.(رو به ابراهیم بیک میکند)راستی عمو جون طرف من اومدی اسماعیل رو هم بیار.
ابراهیم بیک:دیگه که نمیشه.........
اسماعیل پسر و لوط بیک متعجب به ابراهیم بیک نگاه میکنند.
لوط بیک و اسماعیل پسر با هم:نمیشه؟
ابراهیم بیک:منظورم...........اینه..........چیز.............باشه باشه.حتما..........تو هم این طرف ها بیا لوط.
لوط از اسماعیل پسر و ابراهیم بیک جدا میشود.و از صحنه خارج میشود.
ابراهیم بیک و اسماعیل پسر به راه ادامه میدهند.
صحنه ی سوم
ابراهیم بیک و اسماعیل پسر به طرف گوشه ی صحنه که کنده در ان جا قرار دارد میروند.
شیطان میرزا وارد صحنه میشود.او نگران است و دارد با خودش حرف میزند.
شیطان میرزا به خودش:این پیرمرده احمق الان کاره خودش رو میکنه.باید بجنبم.این خیلی کله خره اصلا چیزی حالیش نیست.آخه یک آدم..........نه یک انسان................نه یک پیرمرد میاد بچه ش رو با چاقو بکشه؟این دیگه کیه؟باید بجنبم.باید یک کاری بکنم.......جلوشو میگیرم نمیذارم...نه اون چاقو داره بهم حمله میکنه.....خودمو شکله مار میکنم نیشش میزنم.....نه اون وقت همه میگن این احمق کودن شهید شد.در راه دستور اوستا کریم...........چطوره برم به خوده اوستا کریم بگم..............نه اون که منو راه نمیده تازه ماموراش سایه مو هم با تیر میزنن...............آهان میرم پیش هاجر به اون همه چیز رو میگم.بعد ورش مدارم با هم میریم جلوی پیرمرد رو میگیریم.
شیطان میرزا به سمت هاجر میرود.
هاجر همانجور روبه روی تنور نشسته و دارد اشک میریزد.و با خودش زمزمه میکند.
هاجر:اوستا کریم این چه وضعیه که برای من درست کردی.من چیم از اون زنیکه ی بد کاره کمتر بود که منو کنیزه اون کردی تا دسته آخر بچه م رو شوهره بی غیرتم بده دستم و آواره ی بیابونم کنه.حالا هم نمیدونم چه مرگش شده.(صدای ناله و بغض و گریه)
شیطان میرزا:صاب خونه!مهمون نمیخوای؟؟
هاجر خودش را جمع و جور میکند.و اشک هایش را پاک میکند.
هاجر:بفرمایید.
شیطان به سمتش میرود.رو به رویش می ایستد.
هاجر:صفا اوردی ای مهمان.خوش امدی بشین تا ازت پذیرایی کنم.ما را سرافراز کردی که به کلبمون سر زدی.
شیطان میرزا:از لطفه شما ممنونم.ولی خانم الان وقته نشستن و پذیرایی نیست.برایت خبره مهمی دارم.که باید خوب گوش کنی.
هاجر:بفرما گوش میکنم.
شیطان میرزا:شما هاجر مادر اسماعیل هستی؟
هاجر:هستم.
شیطان میرزا: اگر کنیز سارا نیستی بگو آگاه نیستی.
هاجر:هستی
شیطان میرزا:و ابراهیم بیک شوی توست؟
هاجر:هست.
شیطان میرزا:پس خانم چه نشسته ای ابراهیم شوی تو دست بچه ات را گرفته و داره میبره یه جایی تا سرش رو ببره.اونم با چاقو.
هاجر:ابراهیم چرا باید سره اسماعیل رو ببره؟مگه اسماعیل حق اون یکی پسرش رو خورده؟؟
شیطان میرزا:میگه خواب دیدم.
هاجر:اگه اینجوریه پس بذار بکنه.
شیطان میرزا:تو شنیدی من چی گفتم؟شوهرت میخواد سره تنها پسرت رو ببره.تو فهمیدی؟
هاجر:ای مهمان؟نکنه تو همون شیطون بدی که اوستا کریم تو رو بیرون کرده؟؟باور بکن که من گوله تو رو نمیخورم.تو مهمانه این خونه هستی پس نمیتونم بیرونت کنم.اما با من سخنه گزافه نگو.
شیطان که میبیند حرف زدن با هاجر بی اثر هست از پیش او میرود.
صحنه ی چهارم
شیطان با خودش:حالا چه کار کنم.الان پیرمرد کارش رو انجام میده.باید سریع تر دست بجنبونم.حالا چه کار کنم................آره...........میرم پیشه خودش شاید فکرش برگشت.
شیطان میرزا به سمت ابراهیم بیک و اسماعیل پسر میرود.
شیطان میرزا به ابراهیم بیک:آهای افندی سلام!حالت چطوره؟
ابراهیم بیک:سلام بر تو ای مسافر.ممنونم.
شیطان میرزا:آقای ابراهیم؟
ابراهیم بیک:جونم؟خودمم
شیطان لبخندی میزند.و دست روی شانه ی ابراهیم بیک گذاشته او را از اسماعیل پسر دور میکند.
ابراهیم بیک:با من کاری داشتی؟
شیطان میرزا:کار که نه..........فقط باید بهت یه چیزی بگم.
ابراهیم بیک:بفرما گوشم با شماست.
شیطان میرزا:به سلامتی با آقازاده گردش تشریف میبرین؟
ابرهایم بیک: (به لکنت می افتد)ا............گ گ گردش ............آره..........یعنی نه ک کاری داریم.
شیطان میرزا:به سلامتی.
لحظه ای مکث
شیطان میرزا:ابراهیم جون؟
ابراهیم میرزا:بله؟
شیطان میرزا:اصلا به کاری که میخوای بکنی فکر کردی؟میدونی می خوای چه کار کنی؟؟ببین عزیزه من هنوز دیر نشده دسته پسرت رو بگیر برش گردون پیش هاجر.این کارو نکن.
ابراهیم بیک جا خورده است.
ابراهیم بیک:ولی تو....
شیطان حرفش را قطع میکند.
شیطان میرزا:من از همه چیز خبر دارم.میدونم میخوای چه کار بکنی.
ابراهیم میرزا:ولی من خواب دیدم.نمیتونم این کارو نکنم.
شیطان میرزا:این چه حرفیه که میزنی.
ابراهیم میرزا:خب اگه تو جای من بودی چه کار میکردی؟من خواب دیدم که دارم پسرم رو قربونی میکنم.خب الان باید این کارو بکنم دیگه.
شیطان میرزا:حالا بیا و از این خوابه لعنتی بگذر.چیزی نمیشه که.ها؟انگار که اصلا ندیدیش.
ابراهیم میرزا:ببینم مسافر!تو شیطون نیستی؟؟چرا خودشی من مطمئنم.یه جورایی برام آشنا میزنی.ببین شیطون تو نمیتونی نظره منو تغییر بدی.من این کارو میکنم.تو هم برو و وقته خودتو تلف نکن.
ابراهیم بیک به سمت اسماعیل پسر میرود.
اسماعیل پسر:بابا!نمیریم؟؟
ابراهیم بیک:چرا پسرم راه بیفت دیگه باید بریم.
ابراهیم بیک و اسماعیل پسر راه می افتند.
صحنه ی پنجم
ابراهیم بیک و اسماعیل پسر به نزدیکی ی کنده رسیده اند.
ابراهیم بیک کمی مکث میکند.او دارد با خودش فکر میکند.و چند قدمی از اسماعیل پسر فاصله گرفته است.
اسماعیل پسر:بابا!نمیریم؟داره دیر میشه ها.
ابراهیم بیک:رسیدیم دیگه.کجا باید بریم.
اسماعیل پسر:اما بابا این جا که نشا نیست.
ابراهیم بیک:یه لحظه صبر کن.
ابراهیم بیک به سمت اسماعیل می آید.
ابراهیم بیک:میدونی چیه پسرم اسماعیل پسر؟؟
اسماعیل پسر:نه پدر چی شده؟
ابراهیم بیک:راستش رو بخوای من دیشب خواب دیدم که تو رو آوردمت اینجا و دارم سرت رو با این چاقو میبرم.تو نمیدونی عزیزم من چه حالی دارم.الان هم برای اینه که اومدیم اینجا.حالا پسرم اسماعیل پسر تو چی میگی نظرت چیه؟
اسماعیل پسر با دقت به حرفهای ابراهیم بیک گوش میکند.
اسماعیل پسر:خب این که چیزی نیست اگه خواب دیدی که داری سره منو میبری خب پس این کارو بکن.
ابراهیم از این حرف اسماعیل خوشحال شده است.میپرد با خوشحالی او را بغل میکند و میبوسد.
ابراهیم بیک:قربونه تو پسره چیز فهم برم.
ابراهیم بیک:پس بیا سرت رو بزار روی این کنده تا من زودتر سرت رو ببرم.
اسماعیل پسر:چشم پدر.
اسماعیل به سمت کنده میرود خم میشود و سرش را رو به آسمان روی کنده میگذارد.
ابراهیم کمی از او فاصله گرفته و مشغول تیز کردن چاقوست.
شیطان از آن جایی که استاده بود دارد حرکت میکند و به سمت این دو می آید.و با خودش حرف میزند.
شیطان میرزا با خودش:ای بابا این پیرمرد هم که گوشش بدهکار نیست.حالا من چه کار کنم.الان پسره ی بدبخت رو عینهو گوسفند سر میبره.اونم سره یه خوابی که دیده.این پیرمرد اگه خوب ببینه که داره پستانهای خواهرشو میلیسه.صبح بلند میشه میره این کارو می کنه...........اهان..........فهمیدم.میرم پیش خوده پسره.شاید اون به خودش بیاد.
شیطان میرزا نزدیک اسماعیل پسر میشود.
شیطان میرزا به اسماعیل پسر:سلام اسماعیل پسر چه طوری؟
اسماعیل سر میچرخاند شیطان را میبیند.
اسماعیل پسر:سلام رهگذر.ممنونم تو چه طوری؟
شیطان میرزا:چه کار داری میکنی اسماعیل پسر؟
اسماعیل پسر:منتظرم
شیطان میرزا:منتظر چی؟
اسماعیل پسر:پدرم ابراهیم بیک.
شیطان میرزا (با حالتی از خنده ی ناشی از تعجب) :خب حالا چرا اینجوری منتظر شدی؟
اسماعیل پسر:آخه میدونی؟ پدرم خواب دیده که داره سره منو با چاقو میبره.الان هم منو اورده این جا که این کارو انجام بده.حالام رفته تا چاقو رو تیز کنه.
شیطان میرزا:خب بابات چرا باید این کارو بکنه؟
اسماعیل پسر:گفتم که خواب دیده.
شیطان میرزا:خب مگه آدم هر چی رو خواب دید باید بیاد بهش عمل کنه؟
اسماعیل پسر:آره دیگه.
شیطان میرزا:این که نمیشه پس فکر برای چیه؟
اسماعیل پسر:فکر دیگه چیه؟؟
شیطان میرزا:مگه تو وقتی میخوای کاری بکنی با خودت فکر نمیکنی اون کار درسته یا نه؟
اسماعیل پسر:هر چی اوستا کریم بگه همون درسته.
شیطان میرزا:بگو ببینم اوستا کریم چی گفته؟
اسماعیل پسر:من نمی دونم.ولی میگن یه چیزایی گفته.
شیطان میرزا:ولی تو نمیدونی چی گفته؟؟اصلا بگو ببینم نمیخوای روی همین گفته ها فکر کنی؟؟
اسماعیل پسر :ببینم اگه اشتباه نکنم تو همون شیطونی.....ببین شیطون تو نمیتونی منو با فکر کردن و این چیزها گول بزنی.من گوله تو رو نمیخورم.پس الکی وقتت رو اینجا تلف نکن.
ابراهیم چاقو به یک دست و سنگی به دست دیگر نزدیک اسماعیل و کنده میشود.یک لحظه نگاهی میکند و بعد نزدیک تر می آید.دارد سنگ و چاقو را مثل قصاب ها برای تیز کردن چاقو به هم می مالد و صدای خش خش آن به گوش می رسد.
شیطان میرزا از صحنه خارج میشود.
ابراهیم بیک نزدیک اسماعیل پسر میشود.
پرده می افتد.
پایان پرده ی سوم.