جمعه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۴

پرده ی چهارم


صحنه ی اول


در یک گوشه ی صحنه یک قایق قرار دارد.و مردی در آن با چکش و اره در حال کار است.در اصل او دارد قایق را می سازد.
در گوشه ی دیگر صحنه منظره ی یک اتاق را داریم.یعنی یک در.برای ورود.و بعد فضایی که سامان منزل در آن است.و یک رختخواب هم در گوشه ای پهن است.ولی ما دیوار نداریم.پس داخل خانه برای تماشاگران قابل دیدن است.لوط بیک در کنار دختر جوانی در رختخواب خوابیده است.و زنش در گوشه ی خانه نشسته است.
جبراییل میرزا عرزاییل میرزا و اسرافیل میرزا وارد صحنه میشوند.و به سمت درب خانه ی لوط بیک میروند.
گروهی که بیرون منزل ایستاده اند نگاه بدی به آنها می اندازند.نگاهی خریداری و پر از لذت و شهوت.به طریکه میخواهند همین الان با آنها نزدیکی بکنند.
جبراییل میرزا در میزند.
جبراییل میرزا:صاب خونه؟مهمون نمیخوای؟؟
زن لوط بیک:کی هستی؟
جبراییل میرزا:سلام همشیره سلامتی؟
زن لوط:ممنونم بفرمایید؟
جبراییل میرزا:لوط بیک هستش؟
زن لوط:جنابعالی؟
جبراییل میرزا:غریبه نیستیم.من جبراییلم.از طرفه اوستا کریم اومدیم.
زن لوط:لوط دستش بنده.باید صبر کنی تا صداش کنم.
جبراییل:عجب.....امروز خونه بود دیگه تصمیم گرفته که یک کم تو کاره خونه کمک حال بشه.حتما الان داره ظرف ها رو میشوره....یا نه شرط میبندم که گذاشتینش گرد گیری بکنه.
زن لوط:نه داره خاک تو سری میکنه.
جبراییل میرزا خجالت میکشد.اهالی کوچه این سه نفر را دوره کرده اند و نگاههای بد جوری به آنها میکنند.یکی شان جلو می آید و میخواهد انگشتش را به پشت اسرافیل میرزا برساند که اسرافیل کمی تکان میخورد و دور میشودوبقیه نیز همین مشکلات را دارند.
زن لوط (رو به لوط بیک) : لوط!پاشو برو دمه در میخوانت.
لوط تکانی میخورد.
لوط بیک:کی هست؟
زن لوط:چه میدونم از همین رفقات که با هم معرکه گرفتین.جبراییل مبراییل و اوستا موستاهاش.
لوط بیک سریع از جا بر میخیزد.پیرهنش را بر میدارد و به تنش میکند و از رختخواب بیرون می آید.و به طرف در میرود.
لوط بیک (رو به زن لوط) :خانوم پاشو این جا رو یه کم تمیز کن.مهمون داریم آخه ناسلامتی.
زن لوط:صد دفعه بهت گفتم که مهمون دعوت نکن.
لوط بیک درب را باز میکند.
لوط بیک:سلام!به به به خوش اومدین صفا آوردین.بفرمایین بفرمایین.و با یک یک انها دست میدهد.
در این میان زن لوط هم برخاسته خانه را تمیز میکند.و رختخواب را از گوشه ی خانه جمع میکند.دختر لوط هم میرود به گوشه ای از خانه پنهان میشود.
جبراییل میرزا:سلام رفیق چه طوری؟چه کار میکنی؟دیگه زنگ نزدی.بابا اوستا کریم سرش شلوغه یه خبری از ما که میتونستی بگیری.
لوط بیک:راستش شما که میدونین من چقدر گرفتارم.دیگه با این وضعیت فرصت واسه سرخارندن هم برام نمونده...خوبی اسرافیل میرزا؟
اسرافیل میرزا:م م ممنونم
لوط بیک:مخلصه آقا عزراییل میرزا هم هستیم.
عرزاییل میرزا:قربونت لوط بیک دیگه طرف های ما نیومدی.از مرگه ما بیزاری؟
لوط بیک:دیگه چوب کاریمون نکن.ما که هر جا باشیم زیره سایه ی شما ها هستیم.راستی از اوستا کریم چه خبر؟
جبراییل میرزا:اونم خوبه.سلام میرسونه.
لوط بیک:بفرمایین داخل دمه در بده.خواهش میکنم.بفرمایین.
جبراییل میرزا وارد خانه میشود.
لوط بیک:اسرافیل میرزا جان بفرما بفرما خونه ی خودته
اسرافیل:م م متشکرم للوط ببیک
اسرافیل میرزا وارد خانه میشود.
لوط بیک:عرزاییل میرزا خان بفرما.
عزراییل بیک:ممنونم.زنده باشی.
عزراییل میرزا و لوط بیک برای داخل شدن با هم تعارف میکنند.عزراییل دستش را روی شانه ی لوط بیک میگذارد تا اول او برود.لوط بیک اصرار میکند و اول عزراییل بیک وارد میشود.
مهمانان هر سه جلو تر وارد سرسرای خانه میشوند.لوط بیک پشت انها است.
مهمانان زن لوط را در روبه روشان میبینند.
جبراییل میرزا:سلام عرض شد خانم.حالتون چطوره؟ببخشید ما مزاحم شدیم.
اسرفیل میرزا و عزراییل میرزا هم سلام میکنند.
زن لوط:سلام خواهش میکنم.خوش اومدین.بفرمایین منزله خودتونه.(و خودش به گوشه ی اتاق میرود.جایی که مثل آشپزخانه است و او آنجا مشغول آماده کردن چای میشود.)
لوط بیک:بچه ها خواهش میکنم بنشینین.چرا تعارف می کنین ای بابا خونه ی خودتونه.
اسرافیل میرزا:خ خ خواهش میکنم.خ خونه ی ا ا امیده م مونه.
لوط بیک تعارفشان میکند و هر سه در گوشه ای روی زمین مینشینند.لوط بیک هم رو به روشان روی زمین مینشیند.
لوط بیک:خب چه عجب از این طرف ها.صفا اوردین.آفتاب از کدوم طرف در اومده؟.ببینم چی شده؟؟راه گم کردین؟؟
جبراییل میرزا:ای بابا برادر این چه حرفیه من که همیشه مزاحم میشم.شب تو رختخواب هر جا که فکرش رو بکنی.
لوط بیک:قدمت سر چشم.
کمی مکث.
لوط بیک (رو به عزراییل میرزا) :خب شما چطورین؟ببینم اومدی که جونه منو بگیری؟ (این را با خنده میگوید.)
عزراییل میرزا:اختیار دارین.این چه فرمایشیه.جون که قابله شما رو نداره.
لوط بیک (رو به اسرافیل میرزا) :شما چه کار می کنی؟
اسرافیل میرزا:ه هستیم ممنون.
لوط بیک:هنوز ساز میزنی؟
اسرفیل میرزا:ب ب بله
جبراییل میرزا:بله هنوز ساز میزنه نمیدونین چقدر پیشرفت کرده.
عرزاییل میرزا:فقط باید وقتی تمرین کنه که کسی خونه نباشه.
جبراییل میرزا . اسرافیل میرزا و لوط بیک یک خنده ی مختصر میکنند.
زن لوط وارد میشود با یک سینی چای.به ترتیب جبوی عزراییل میرزا جبراییل اسرافیل میرزا و لوط بیک میگیرد و تعارف میکند.و ان ها تشکر میکنند.تا به لوط بیک میرسد.
لوط بیک:ممنونم من نمیخورم.
زن از به همان آشپزخانه بر میگردد.
دختر لوط به نزد مهمانان می آید.
دختر لوط:سلام
عزراییل میرزا و جبراییل میرزا و اسرافیل میرزا هر سه از جای برمیخیزند.
جمع سه نفر:سلام حال شما.
دختر لوط:ممنونم.بفرمایید.خوش اومدید.
جبراییل میرزا (رو به لوط بیک) : به به....به سلامتی تجدید فراش کردین؟
لوط بیک:نه این دخترمه.
جبراییل میرزا (آرام) :پس شیطون خانم آورده بودی خونه؟با کی مشغول بودی؟؟
لوط بیک:نه بابا همینه که میبینین.میدونی؟تو که غریبه نیستی میترسم این لامذهبای ناکس (اشاره به بیرون در میکند) جونم رو بگیرن و هیچ ذریتی ازم باقی نمونه که تو دنیا پراکنده بشه.
جبراییل میرزا:صحیح
کمی مکث
عرزاییل میرزا:خب جبراییل بهتره بری سره اصله مطلب تا هم زحمتو کم کنیم و هم بریم به بقیه ی کارامون برسیم.
لوط بیک:ا............این چه حرفیه.ناهار مهمونمونین.
جبراییل میرزا:دستت درد نکنه برادر.ولی همونطور که اسرافیل گفت باید چند جای دیگه بریم خیلی کار داریم فقط اومدیم خدمت برسیم بگیم اوستا به شکایتت رسیده گی کرد ما رو فرستاد که بگیم اون موضوع حله.خود اوستا کریم ظرفه امروز فردا ترتیبش رو میده.
لوط بیک (خوشحال) :ا.....دستس درد نکنه.دسته شما هم درد نکنه.چه خوب.ازتون ممنونم.خب حالا باید چه کار کنیم؟
صدای در دوباره به گوش می رسد.یکی از جمع بیرون در دارد به در می کوبد.
زن لوط:لوط من دستم بنده خودت برو درو باز کن.
لوط بیک (به جمع فرشته ها) :ببخشید.الان خدمت میرسم.
و بر میخیزد.
سه فرشته به احترام او نیم خیز میشوند.
لوط به سمت در رفته.در را باز میکند.
مرد پشت در:سلام.حالت چطوری لوط عزیزه ما؟
لوط بیک:سلام افندی ممنونم.تو چه طوری؟
مرد پشت در:ممنون از احوال پرسی های شما.ببینم حالا دیگه تنها تنها میخوری؟
لوط بیک:چی؟
مرد پشت در:خودتو به اون راه نزن.خودت میدونی من چی میگم.
لوط بیک:منظورتو نمیفهمم .واضح تر بگو چی شده؟
مرد پشت در:اون سه تا تیکه ای که اومدن خونه ت رو میگم.شیطون. (یک نیم خنده ای میکند.)

لوط بیک:ای بابا این چه حرفیه میزنی افندی؟این جوری ها نیست.
مرد پشت در:برو خودتو رنگ کن.لوطی ما خودمون یه عمر شاگرد ذغال فروش بودیم حالا تو داری ما رو سیاه میکنی؟سه تا تیکه آوردی تو خونه ت اونوقت میخوای مارو بپیچونی؟
لوط بیک:گفتم که از اون خبرایی که تو فکر میکنی نیست.
مرد پشت در (با خنده) :آره آره آره تو گفتی ما هم باور کردیم.
لوط بیک:میخوای باور کن میخوای باور نکن.
مرد پشت در کمی خود را جا به جا می کند تا حرفش را بزند.
مرد پشت در:ببین لوطی؟خب رفتی تیکه پیدا کردی از هر جایی هم که کردی دستت درد نکنه نوشه جونه ت ولی بذار یه سیخ هم ما بزنیم خب.
لوط بیک:افندی حرف تو کله ی تو فرو نمیره؟
مرد پشت در:انگار تو کله ی تو فرو نمی ره.بهت میگم ما اینجا تنها خوری نداریم.حالا میخوای نامردی کنی؟
لوط بیک:برو بابا حرف آدمیزاد نمیفهمی.
در را میبندد.و به داخل نزد میهمانان بر میگردد.
سه فرشته دوباره به احترام وی نیم خیز میشوند.
لوط بیک:خواهش میکنم بفرمایید.
کمی مکث
لوط بیک:عجب.خب میفرمودین.
جبراییل میرزا:بله.کجا بودیم؟..............آهان.............آره دیگه قرار شد که...
صدای در سخن جبراییل میرزا را قطع میکند.همان مرد پشت در دوباره دارد در می زند.
لوط بیک (با لیخند) :ببخشید الان خدمت میرسم.
و بر میخیزد و میرود به سمت در.و در را باز می کند.
لوط بیک:دیگه چی میخوای افندی؟
مرد پشت در:اومدم باهان اتمام حجت کنم یا ما هم شریک یا این که هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.
لوط بیک (بر افروخته) :مثلا چه کار میکنی؟
مرد پشت در:حالا
لوط بیک:نه میخوام بدونم اصلا چه کار میتونی بکنی.
مرد پشت در:چند نفری به زور میریزیم خونه ت.
لوط بیک (کمی آرام تر شده) :ببین افندی هنوزم دیر نشده این دختره من (به داخل منزل اشاره میکند.) ماله تو.اگه هم نخواستیش بعدا پسش بیار.اما جونه من از این کار دست بکش.آخه نمیشه.اینا از طرف اوستا کریم اومدن.
مرد پشت در:ببین الکی کس شعر هایی که قبلا به هم می بافتی رو دوباره تکرار نکن.اوستا موستا هم تو کته ما نمیره.همین که گفتیم.
جمعی که پشت مرد پشت در هستند با هم یک صدا حرف او را تایید می کنند.
جمع پشت در:آره همین که افندی می گه.
لوط بیک در را می بندد و داخل خانه میشود.و به سمت مهمانان میرود.
مهمانان به احترام او نیم خیز میشوند.
جبراییل میرزا:مشکلی پیش اومده لوط بیک؟
لوط بیک سخت متفکر است.
مینشیند.
سه مهمان هم می نشینند.
لوط بیک سعی میکند حواسش را جمع بکند و حرف زدن را از سر بگیرد.
لوط بیک (پس از کمی تاخیر) :شرمنده آقا.خب می فرمودی.
جبراییل میرزا:بله.............
جمع پشت در دارند به در ضربه می زنند تا ان را بشکنند.
جمع پشت در:یک..........دو..........سه..........
در میشکند و همه داخل خانه میشوند.
لوط بیک و سه مهمان ترسان بر میخیزند.
لوط بیک جلوی سه مهمان می ایستد انگار که بخواهد از انها محافظت کند.
لحظه ای مکث.
لوط بیک (رو به افندی) :افندی بالاغیرتا بی خیال شو.
افندی:بچه بگیرنشون......
جمع حمله میکند به جبراییل میرزا عزراییل میرزا و اسرافیل میرزا.این سه متوجه موضوع میشوند و میخواهند فرار کنند.تعقیب و گریز ادامه می یابد جمع مردان و سه فرشته از صحنه خارج میشوند.
ما فریاد جبراییل میرزا عزراییل میرزا و اسرافیل میرزا را میشنویم.


صحنه ی دوم


لوط بیک ناراحت از اتفاقی که افتاده زمین نشسته و سرش را روی زانوانش گذارده است.کاپیتان نوح وارد صحنه شده.و از کنار خانه ی لوط بیک میگذرد.که چشمش به درب باز ان می افتد.
جلو می آید و به داخل سرک میکشد.
کاپیتان نوح:صاب خونه؟خونه ای؟؟چه شده؟؟؟میتونم کمکت کنم؟؟؟؟
صدایی از داخل خانه به گوش نمی رسد.
کاپیتان نوح:لوط بیک!هستی؟من نوحم دارم یواش یواش راه می افتم.اگه میخوای با ما بیای باید دست بجنبونی.تا یک ساعته دیگه بمب اتمی منفجر میشه.
لوط بیک سرش را بالا میکند.
لوط بیک (به دختر لوط) :دخترم اسباب اثاثیه ت رو جمع کن.باید دیگه راه بیفتیم.
دختر لوط:بابا لوط مامان هم میاد.
لوط بیک:نه مامانت همین جا میمونه.
دختر لوط:چرا بابا لوط؟
لوط بیک:از مامانت دیگه خوشم نمیاد.اون باید همین جا بمونه با فک و فامیلش از بین بره.
کاپیتان نوح:صاب خونه زود باش.داره دیر میشه.
لوط بیک:ما الان میایم.
کاپیتان نوح به سمت کشتی حرکت میکند.
پیشکار کاپیتان نوح وارد صحنه میشود.به طرف کاپیتان نوح میرود.
پیشکار:قربان همه چیز آماده س.
کاپیتان نوح:لیسته کسایی که براشون بلیط کشتی صادر شده کجاس؟
پیشکار:قربان اومدم یک برآورده مجدد با شما بکنم بعد همه رو صادر میکنم.قربان یه آقایی به نام آبراهام لینکن اومده اونم میخواد بلیط بگیره سواره کشتی بشه.
کاپیتان نوح:کی هست؟
پیشکار:آدمه خوبیه.اهله کارهای خوبه.فکر کنم دیدینش.یه مرده تقریبا میونه اندامه سیاهپوسته.
کاپیتان نوح:سیاهپوست؟خب معلومه که نباید بهش اجازه بدی.چند بار باید بهت حرف بزنم؟مگه نگفتم سیاهپوست ها رو راه نمیدیم.اون که توله ی پسر قرمساقه خودم بود مونده چه برسه به تخم و ترکه هاش.فقط سفیدپوستها.فقط نژاد برتر میتونن سواره کشتیه من بشن و از مهلکه جونه سالم به در ببرن.
پیشکار:اطاعت میشه قربان.بعدش.....یه چیزه دیگه قربان.میشه ظرفیته نهایی کشتی رو بگید؟
کاپیتان نوح:تو لیست رو تهیه کن من خودم به حد نصاب میرسونمش.
پیشکار:اطاعت میشه قربان.
در این لحظه جمعی از مردم وارد صحنه میشوند.و به سمت کشتی میروند.
پیشکار:قربان اینا طرفدارهای شما هستن.که اومدن سوراه کشتی بشن.حالا مونده حیوانات.اونا رو هم فرستادم تا بیارن.
کاپیتان نوح:خوبه.
صدای انفجار بمب به گوش میرسد.
کاپیتان نوح نگاهی با آسمان میکند.
کاپیتان نوح:دیگه وقتش داره می رسه.باید عجله کنیم.زودتر همه رو جمع کن.
پیشکار:اطاعت.
و با عجله از صحنه خارج می شود.
کاپیتان نوح به سمت کشتی میرود.آنجا که جمعی از مردم ایستاده اند.
کاپیتان نوح:خب.شما گفتین کی از همه بهتره؟
جمع مردم:البته شما کاپیتان.
کاپیتان نوح:کی از همه قوی تره؟
جمع مردم:البته شما.
در این مدت لوط بیک و دخترش هم اثاث جمع کرده اندو حالا به طرف کاپیتان نوح می آیند.و به او میرسند.
کپیتان نوح:کی زورش از همه بیشتره که هرکاری بخواد میتونه انجام بده؟
جمع مردم:البته شما کاپیتان.التماس میکنیم به ما پناه بده ما رو تو کشتی ات جا بده.
کاپیتان نوح:سوار شید.
جمع مردم حمله میکنند و بالاخره سوار کشتی میشوند.
پیشکار وارد صحنه میشود.دو راس گاو.دو راس گوسفند دو راس الاق دو قلاده سگ گربه شیر و...........به همراه .و چند قفس پرنده هم به دست دارد.(برای سهولت میتوانند نقش حیوانات را انسانها با لباس این حیوانات بازی کنند.)و به این ترتیب نزدیک کشتی میشود.
صدای چند انفجار به گوش میرسد.
پیشکار:قربان منفجر شد؟
کاپیتان نوح:نه اینها انفجارهای معمولیه.تا انفجاره اصلی حالا مونده.
پیشکار:قربان همه سوار شدن.
کاپیتان نوح:آدولف که هنوز نیومده.
پیشکار:آدولف کیه کاپیتان؟
کاپیتان نوح:آدولف هیتلر.اون مسوول انفجارهاس.کارش رو که انجام داد میاد اینجا و به ما می پیونده.ما باید منتظر اونم باشیم.
گروه زیادی از مردم وارد صحنه میشوند.و به سمت کشتی هجوم می آورند.
کاپیتان نوح (مات و مبهوت) :اینا چی میخوان؟
یکی از افراد گروه:ما رو هم سواره کشتی کنید.
یکی دیگر از افرا گروه:ما هم به شما پیوستیم تو رو به اوستا کریم ما رو هم سواره کشتی کنید آقای کاپیتان.
یکی دیگر از افراد گروه:آره..........ما پشیمونیم به ما هم پناه بدین.
پیشکار:دیگه دیر شده امکانش نیست.
نفر اول گروه:ما همه پشیمون شدیم و به جناب کاپیتان پیوستیم تو رو به اوستا کریم تو رو به جونه کاپیتان ما رو هم نجات بدین.
پیشکار (رو به کاپیتان نوح) :کاپیتان چی دستور میدین؟
کاپیتان نوح:ابله مگه نمیبینی ظرفیته کشتی چقدره؟همین افرادی که قراره بلیط بگیرن بسه.بقیه هم باید نابود بشن.
گروه مردم همچنان سر و صدا میکنند.
ان عده که در حال سوار شدن بودند سوار شده اند و مستقر شده اند.
ولی همچنان گروهی که اجازه ی سوار شدن ندارند دارند اصرار و ابرام میکنند.و پیشکار به آنها توهین میکند و اجازه ی سوار شدن نمیدهد.
صدای انفجار به گوش میرسد.و این صدا این گروه را بیشتر وحشت زده میکند.
یک دسته سیاهپوست بومی.با صدا های خاص قبیله های آفریقایی و لباس خاص و نیزه هایشان وارد صحنه شده به طرف کشتی حمله میبرند.این گروه به داخل کشتی حمله میکند و هر جور هست میخواهد داخل کشتی بشود.آن گروه زیاد هم از انها تاسی میکند و تلاش میکند که داخل کشتی شود.خلاصه ملغمه ای به پا میشود.
پیشکار:کاپیتان وقتشه باید حرکت کنیم. (این را با صدای بلند میگوید)
اما جنجال فراوانی سر سوار شدن به کشتی به راه است.کسانی که داخل گروه بودند.قبیله ی سیاهپوستان و جمع فراوان مخالفان سابق کاپیتان نوح.
سرانجام بر اثر این کشمکش کشتی برمیگردد و باژگون میگردد.
صدای داد و فریاد مردم به لهجه و صور گونه گون به گوش می رسد.
بمب منفجر میشود.با یک صدای مهیب.
و همه می میرند.
سکوت محض همه جا را فرا میگیرد.
اوستا کریم وارد صحنه میشود.
اوستا کریم:عجب چیزی شد.قرار بود چی بشه چی شد.اصلا فکرش رو نکرده بودم که قراره این طوری بشه.نه نه من اینو نمیخواستم.
کمی مکث میکند.یک دستش را به ریشش میکشد.
اوستا کریم:اجی.............مجی................لا ترجی..........
چراغ ها خاموش میشوند و صحنه را سکوت و خاموشی در بر میگیرد.
سکوت
سکوت محض
سکوت بی انتها

پرده می افتد.
پایان پرده ی چهارم.


پایان






تهران/ تیرماه 1384
کی خسرو زاد مهر