یکشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۴

پایان دیو


تیغ رو ترانه می کشه
مهتابو خاموش میکنه
ستاره رو می سوزونه
می گن که جاش جهنمه

رو رنگ روز گل می پاشه
می خواد که تاریکی باشه
رو صورت خورشید خانوم
میاد و دیوار می کشه

انگار که دیوونه شده
شاید دیگه رفتنیه
تو جشن آزادیه ما
دست و پاهاش بستنیه
آخ! که چقدر خواستنیه

میگن که دیو رفتنیه
کشتنیه ، بردنیه
تو خونه ی مادر بزرگ
آخر قصه همینه