دوشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۴

یکی از بزرگان روشن روان
حکایت کند از انوشیروان
که وقتی گذر کرد از سوی کوی
نمایان شدی طفل بر پیش روی
که بر شاخ سیبی شده دست بر
کند مام او را از آن بر حذر
کند طفل گریان ابرام باز
ولی عزم مادر همان گام باز
بپرسید خسرو ز مادر دلیل
که از چون گشتست بر این سبیل
بگفتا که شاها همان این درخت
به جا مانده از ماترکان ز بخت
که هر چیز بد بحر تو ظبط شد
ز ما بود و بر خانه ی شه بشد
همین نیز عشرش هم از آن توست
که اموال رعیت به فرمان توست
کجا تا دبیری کند سرشمار
مبادا کنیم دست اندر ثمار
چو بشنید خسرو همه رای او
هم انداخت سر بر فروپای او
پراندیشه گشت و به خود گفت آی!
چه فرمود من را زن کدخدای؟
نشستم به ایوان و سر در خمار
پرآسوده تن نقل من نوبهار
نبینم همی موقع مردمی
که دی گشته موسم بر آنان همی
که بر سفره گشتم ز دهقان به
ستاند طعامش خداوند ده
چو من پاشاه و چنو پارسای
سر مردمی آخر آید به پای
بفرمود تا دفتر آرند چست
نویسند انجام ملت درست
کجا آن که در دهر ده گان بود
به ملک مشاعش خریدار بود
نبشت و بزرگان پذیره شدند
به آگاهیش بر تبیره زدند
مگر تا بیاموزی آیین چنین
که راه خرد باشد و رای دین