دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۴

شاه نامه خوانی -1


زن در شاه نامه


مهربان یاران!درود اهورا مزدای پاک و بزرگ ایران زمین بر یکایک شما.
روان پاک دادار اورمزد اسپنتا مینو را ستایش می کنیم که به بخشایش بی اندازه ی او امروز به گویشی سخن می رانیم که روز و روزگاری در پهنه ی بیکران و تاریک گیهان پاک ترین و آگاه ترین مردمان بدان گفتن می نمودند.
آن چه که از نامه ی باستانیان به جای مانده است این گفته را به روشنی نشان می دهد و بازمانده های روزگار کهن به یاری ی فرنود خرد ارجمندی مردمانی که هفت هزار سال پیش در سرزمین ما زنده گی می کردند را روشن می کند.مردم سرزمین های کهن دارای گنجینه های گران سنگی هستند که از نیاکانشان سینه به سینه به آن ها رسیده است و آنان با خواندنش به چه گونه گی ی روزگار پدران و مادران خود آگاه می شوند و می فهمند که آنان برای زنده گی کردن چه گرفتاری هایی داشته اند و چه گونه با آن ها کنار می آمده اند.پس دو چیز را باید همواره به یاد داشته باشیم.یکی این که خود این افسانه ها بیانگر باورها و اداب مردم پیشین بوده اند پس در قلمرو شناخت یاریگر خردگرایان و اندیشمندان برای روشن ساختن گونه های زنده گی ی مردم پیشین در سرزمین های گونه گون است.و دو دیگر این که هرچند این گنجینه ها سینه به سینه و از پدر به پسر رسیده است دست آخر سخن شناسی آگاه و توانا آن ها را گرد آورده و برای آینده گان به یادگار گذارده است.این گرد آورنده گان و سرآینده گان افسانه های کهن ملت ها به راستی ارج و ارزی والا در نزد مردم سرزمین خود که همه ی گیتی دارند.جدای آن که در کجای گیهان زیسته و دست به این کار طاقت فرسا زده باشند هنر خود را در راه شناساندن زنده گی ی روزهای کهن به مردم دنیا نموده اند.چه در اصل این افسانه ها پس از نسبت داشتن به ملت خود به همه ی مردم جهان نیز تعلق دارند.ان ها که باید بدانند مردم پیشین چه گونه میزیستند و در کجای راه فرهنگ ایستاده بودند و ان ها چه گونه میزیند و در کدامین ایستگاه فرهنگ و آگاهی ایستاده اند.و باورها و افسانه ی کهن سرزمین ما در پیکر کاخ استوار و ویران ناشدنی ی به نام شاه نامه گرد امده است.
پس روان پاک و ورجاوند استاد ابوالقاسم فردوسی را درود می فرستیم که با رنجی دراز و فراوان این کاخ بدون گزند را برای ما پی ریخت و پس از هزار سال تازش باد و باران و تگرگ تازی و ترک درست و سرفراز برای ما یادگار گذارد.
روان ارجمند سپیتامان اشو زرتشت را نیز سپاس می گوییم که در اندرانداختن این فرهنگ بزرگ و گران بها دستی بس بزرگ داشته است.همین فرهنگی که امروز پس از هفت هزار سال به ما رسیده است و همه ی مردم دنیا از این که در روزهای تاریک زمانه چنین تمدن و فرهنگی بر روی گیهانشان می زیستند شادمان و خشنودند.
چنان چه پیشتر گفتم نوشته های بازمانده از روزگار کهن که رفتار و کردار پیشینیان را بر ما روشن می کند در گذار از روزهای کهن رنگ و بویی افسانه ای-اسطوره ای گرفته و جنبه هایی از خواستنی ها و نیازهای ملت را به خود گرفته اند.آن چه که در این قلمرو برجاست به نام حماسه خوانده می شود.یعنی رفتار پیشینیان یک ملت در روزگار کهن که هنوز تاریخ خردمندی برای نوشتن ان ها اختراع نشده بود.این نوشته های حماسی تنها راه شناخت و بررسی ی گذشته ی یک ملت است.پس آن چه در آن ها امده نه بازیچه ی سرگرمی که گنجی گران پایه ست که به ما نشان می دهد نیاکان ما چه رفتار و باورهایی داشته اند و نسبت به هم و زمانه چه گونه برخورد می کردند.
اینک با نگاهی به این گنج کهن که فردوسی بزرگوار با رنجی سخت بر ما ارمغان نموده است دیدگاه نیاکانمان را پیرامون زن و نگاه آنان را به جنسی که نیمی از مردم را می سازد پژوهش و گزارش می نماییم.
باری گفتیم که خواندن و جست و جو در افسانه های یک قوم نگاه آنان را در موردی مشخص بر ما روشن می کند.اکنون می خواهیم ببینیم در ایران باستانی زن چه جایگاهی داشته است و ان گاه گذاری به افسانه های دیگر ملت ها می کنیم و این جستار را در ان جا پی میگیرم.





ارزش زن در ایران باستان



زن از خود خرد و اگاهی دارد و در هنگامه ی سختی و نیاز می اندیشد و راه بهین را بر می گزیند.و با دلیری بدان پای می گذارد و از چیزی نمی هراسد.

همان گونه که فرانک پس از کشته شدن آبتین به دست سربازان ضحاک و خوراک ماران دوش او شدن و پس از آن که پسران نوزاد را می کشند فریدون را بر میدارد و راهی برای نجاتش پیدا میکند:
خردمند مام فریدون چو دید که بر جفت او بر چنان بد رسید
فرانک بدش نام و فرخنده بود
به مهر فریدون دل اگنده بود
....
دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت با مرد زنهار دار
که اندیشه ی در دلم ایزدی
فراز امدست از ره بخردی

و پسر را پیش آن مرد زنهار دار پنهان می کند.تا از دست ضحاکیان جان به در برد.



بر خلاف ان چه در بیشینه ی افسانه های ملل بوده که پهلوانان و قهرمانان از وصلت خدایان با مردم و از اله ها به دنیا می ایند در شاهنامه تمام قهرمانان از بطن زن به دنیا می آیند.
این زنان هستند که پهلوانان را به دنیا می آورند.


همان طور که همه ی جمعیت جهان از پشت فریدون و سه پسر او هستند.و این سه پسر یعنی سلم و تور و ایرج از شکم شهرناز و ارنواز خواهران جمشید به دنیا آمده اند.

به بالا چو سرو و به رخ چون بهار
به هر چیز ماننده ی شهریار
از این سه دو پاکیزه از شهرناز
یکی کهتر از خوب چهر ارنواز


رستم پهلوان بزرگ و ملی ایرانیان از زنی زمینی با نام رودابه به دنیا می آید.

یکی بچه بد چون گوی شیرفش
به بالا بلند و به دیدار کش
شگفت اندرو مانده بد مرد و زن
که نشنید کس بچه ی پیل تن


سهراب نیز از یک زن به نام تهمینه و نه از یک اله به دنیا می آید.

چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
یکی پورش آمد چو تابنده ماه
تو گفتی گو پیلتن رستم ست
و گر سام شیرست و ار نیرمست
چو خندان شد و چهره شاداب کرد
ورا نام تهمینه سهراب کرد




کی خسرو پادشاه آرمانی ی ایرانیان نیز از فرنگیس زاده میشود.در یک واقعه ی معمولی و زنانه ی زایمان .هر چند خودش پایانی معمولی ندارد.

همی رفت گل شهر تا پیش ماه
جدا گشته بود از بر ماه شاه



ایرانیان داشتن فرزند پسر را تنها نشانه ی ادامه ی نسل خود نمی دانستند.

همان گونه که نسب پاشاه بزرگی که کین نیای خود ایرج را می گیرد و سال ها با تورانیان می جنگد یعنی منوچهر. از سوی مادر و آن هم پس از دو پشت که هر دو زن بودند به ایرج می رسد.و در اصل نیای وی ماه آفرید می باشد.
یکی خوب چهر پرستنده دید
کجا نام او بود ماه آفرید
چو هنگامه ی زادن امد پدید
یکی دختر امد ز ماه آفرید
جهانی گرفتند پروردنش
برآمد به ناز و بزرگی تنش

و این دختر پس از زناشویی با پشنگ منوچهر را به دنیا می آورد.


در ایران باستان این زنان بودند که از مردان خواستگاری می کردند.

آن سان که رودابه چون ویژه گی های زال را میشنود دل می افروزد و با وی نرد عشق می بازد.

چوبشنید رودابه ان گفت و گوی
برفروخت و گلنارگون کرد روی
دلش گشته پر اتش از مهر زال
از او دور شد خورد و ارام و هال

و پس از مدتی پنهانی به کومک پرستنده گان خود به زال خبر دل باختن خود را می دهد و وی را به خلوت گه خویش دعوت می کند.
خرامد مگر پهلوان با کمند
به نزدیک دیوار کاخ بلند
کند حلقه در گردن کنگره
شود شیر شاد از شکار بره



تهمینه نیز خودش از مرد دلخواه خود خواستگاری می کند:
یکی بنده شمعی معنبر به دست
خرامان بیامد به بالین مست
پس پرده اندر یکی ماه روی
چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
به بالا به کردار سرو بلند
روانش خرد بود و تن جان پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک
از او رستم شیردل خیره ماند
برو بر جهان آفرین را بخواند
بپرسید زو گفت نام تو چیست
چه جویی شب تیره کام تو چیست
چنین داد پاسخ که تهمینه ام
تو گویی که از غم به دو نیمه ام
یکی دخت شاه سمنگان منم
ز پشت هژبر و پلنگان منم
به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست
چو من زیر چرخ کبود اندکیست
کس از پرده بیرون ندیدی مرا
نه هرگز کس آوا شنیدی مرا
...
ترا ام کنون گر بخواهی مرا
نبیند جز این مرغ و ماهی مرا
یکی آن که بر تو چنین گشته ام
خرد را ز بهر هوا کشته ام
و دیگر که از تو مگر کردگار
نشاند یکی پورم انر کنار


منیژه نیز خود دل به بیژن می بندد و دایه را می فرستد تا او را به منزل گاهش بیاورد.

منیژه چو از خیمه کردش نگاه
بدید آن سهی قد لشگر پناه
به رخساره گان چون سهیل یمن
بنفشه گرفته دو برگ سمن
...
به پرده درون دخت پوشیده روی
بجوشید مهرش دگر شد به خوی
فرستاد مر دایه را چون نوند
که رو زیر ان شاخ سرو بلند
نگه کن که ان ماه دیدار کیست
سیاوش مگر زنده شد گر پریست
بپرسش که چون امدی ایدرا
نیابی بدین رزمگاه اندرا
پریزاده ای گر سیاوشیا
که دل ها به مهرت همه جوشیا
و گر خاست اندر جهان رستخیز
که افروختی اتش مهر تیز
که من سالیان اندر این مرغ زار
همی جشن سازم همه نو بهار
بدین بزمگه بر ندیدیم کس
ترا دیدم ای سرو آزاده بس


کتایون دختر قیصر نیز خودش می بایست همسر خود را انتخاب کند.که طی مراسمی تمام پسران واجد شرایط زناشویی گرد می آیند و کتایون از میان آن ها یکی را بر میگزیند.که پس از چندی سرانجام چشمش به گشتاسپ می افتد و دل به او می بندد.

چنان بود قیصر بدان گه به رای
که چون دختر او رسیدی به جای
چو گشتی بلند اختر و جفت جوی
بدیدی که آمدش هنگام شوی
یکی گرد کردی به کاخ انجمن
بزرگان فرزانه و رای زن
هر انکس که بودی مر او را همال
ازان نامداران براورده یال
ز کاخ پدر دختر ماه روی
بگشتی بران انجمن جفت جوی
...
چو از دور گشتاسپ را دید گفت
که ان خواب سربرکشید از نهفت
بدان مایه ور نامدار افسرش
همانگه بیاراست خرم سرش
چو دستور آموزگار آن بدید
هم اندر زمان پیش قیصر دوید
که مردی گزین کرد از انجمن
به بالای سرو سهی در چمن

فراموش نکنیم در شاه نامه قیصر ایرانی و از نژاد سلم است.

برآورده ی سلم جای بزرگ
نشستنگه قیصران بزرگ
یا:
همان قیصر از سلم دارد نژاد
ز تخم فریدون با فرو داد
همان سلم پور فریدون گرد
که از خسروان نام شاهی ببرد


این گویش و گفتار حتا در بخش های تاریخی ی شاه نامه نیز دنبال میشود.گل نار کنیزک اردوان که در کنار او زنده گی ی خوش و آسوده دارد دل به طویله دار او یعنی اردشیر میبندد و شبانه به خواب گاه او می رود و پس از گفتن راز دل با او به همراهش فرار می کند.

یکی کاخ بود اردوان را بلند
به کاخ اندرون بنده ای ارجمند
که گلنار بد نام ان ماه روی
نگاری پر از گوهر و رنگ و بوی
بر اردوان همچو دستور بود
بران خواسته نیز گنجور بود.
...
چنان بد که روزی برآمد به بام
دلش گشت زان خرمی شادکام
نگه کرد خندان لب اردشیر
جوان در دل ماه شد جای گیر
همی بود تا روز تاریک شد
همانا به شب روز نزدیک شد
کمندی بران کنگره بر ببست
گره زد برو چند و ببسود دست
به گستاخی از باره آمد فرود
همی داد نیکی دهش را درود
بیامد خرامان بر اردشیر
پر از گوهر و بوی مشک و عبیر
ز بالین دیبا سرش برگرفت
چو بیدار شد تنگ در بر گرفت
نگه کرد برنا بران خوب روی
بدان موی و آن روی و آن رنگ و بوی
بدان ماه گفت از کجا خاستی
که پر غم دلم را بیاراستی
چنین داد پاسخ که من بنده ام
ز گیتی به دیدار تو زنده ام
دلارام و گنچور شاه اردوان
که از من بود شاد و روشن روان
کنون گر پذیری تو را بنده ام
دل و جان به مهر تو اگنده ام
بیایم چو خواهی به نزدیک تو
درفشان کنم روز تاریک تو


مالکه دخت نوبهار دختر نرسی که طایر غسانی پس از حمله به تیسپون و زناشویی او با نوبهار به دنیا آمده نیز با پیروی از نیمه ی ایرانی خویش خود از شاپور دوم(شاپور ذوالاکتاف) خواستگاری می کند:
بگویش که با تو ز یک گوهرم
هم از تخم نرسی ی کنداورم
همان نیز با کین نه هم گوشه ام
که خویش توام دختر نوشه ام
مرا گر بخواهی حصار ان توست
چو ایوان بیایی نگار آن توست


در ایران باستان این زنان بودند که حلقه ی نشان(حلقه ی نامزدی) به مردان می دادند.

این رودابه است که پس از ان که زال رضایت پدر و شاه را برای زناشویی با او جلب می کند برایش هدیه ها و حلقه ی نشان می فرستد.

فرستاده پیش آمد از پیش سام
ابا شادمانی و فرخ پیام
سبک پاسخ نامه زن را سپرد
زن از پیش او بازگشت و ببرد
به نزدیک رودابه امد چو باد
به دین شادمانی ورا مژده داد
پری روی بر زن درم برنشاند
به کرسی ی زر پیکرش برنشاند
یکی شاره سربند پیش آورید
شده تار و پود اندرو ناپدید
همه پیکرش سرخ یاقوت و زر
شده زر همه ناپدید از گهر
یکی جفت پرمایه انگشتری
فروزنده چون بر فلک مشتری
فرستاده نزدیک دستان سا
م بسی داد با او درود و پیام


آن گاه که مردان از اندیشه باز می ماندند زنان وارد میدان انیشه و کار میشدند و گره ها را باز می کردند.
در ایران باستان زنان خانه نشینان و معشوقه های ابله و نادان نبودند.

سین دخت که میبیند شوهرش مهراب سخت نگران و وامانده از نبرد با ایران و ارتش منوچهر شاه است خود جلو میرود تا مشکل را از راه دیپلماسی حل بکند.

چو در کابل این داستان فاش گشت
سر مرزبان پر ز پرخاش گشت
بر آشفت و سین دخت را پیش خواند
همه خشم رودابه بر وی براند
بدو گفت اکنون جزین رای نیست
که با شاه گیتی مرا پای نیست
که آرمت با دخت ناپاک تن
کشم زارتان بر سر انجمن
مگر شاه ایران از این خشم و کین برآساید و رام گردد زمین
...
بدو گفت سین دخت کای سرفراز
بود کت به خونم نیاید نیاز
مرا رفت باید به نزدیک سام
زبان بر گشایم چو تیغ از نیام

و به این ترتیب همانند یک فرستاده که با مردان هیچ تفاوتی ندارد با هدایایی چند از کابلستان به سمت سیستان می رود و با سام گفت و گو می کند و آتش خشم وی را که می خواست کابلستان را بسوزاند فرو می کشد.

آن گاه که گژدهم به دست سهراب دستگیر می شود دخت او گرد آفرید که خود را نگاه بان دژ سپید می داند ننگ سکوت را بر نمی تابد و با پوشیدن زره و پنهان کردن گیسوان خود زیر کلاه همانند یک مرد به نبرد سهراب می رود.آن سان که سهراب به سختی می تواند وی را شکست دهد.

چو اگاه شد دختر گژدهم
که سالار آن انجمن گشت کم
زنی بود بر سان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
چنان ننگش امد ز کار هژیر
که شد لاله رنگش به کردار قیر
بپوشید درع سواران به جنگ
نبود اندر ان کار جای درنگ
نهان کرد گیسو به زیر زره
بزد بر سر ترگ رومی گره
فرود امد از دژ به کردار شیر
کمر بر میان بادپایی به زیر
به پیش سپاه انر امد چو گرد
چو رعد خروشان یکی ویله کرد
که گردان کدامند و جنگ آوران
دلیران و کار آزموده سران



زن از خطر نمی هراسد و هم گام مردان به آغوش سختی ها می رود.

مانند فرنگیس که پا به پای گیو و کی خسرو از جیهون رود که می بایست با کشتی از آن عبور کرد با اسپ از آن می گذرد.و تفاوتیش با پادشاه و یک پهلوان بزرگ کی خسرو و گیو نیست.

به آب انر افکند خسرو سیاه
چو کشتی همی راند تا باژگاه
پس او فرنگیس و گیو دلیر
نترسد ز جیهون و زان آب گیر
بدان سو گذشتند هر سه درست
جهان جوی خسرو سر و تن بشست



دلیری و شجاعت از ویژه گی هایی است که در وجود زنان شاه نامه درخشان بوده و به چشم می آید.


پس از ان که فرود به دست سپاه توس کشته میشود.جریره مادرش برای این که زنان و ثروت دژ به دست ان ها اسیر و تاراج نشود دژ را آتش میزند و خود و دیگر زنان را می کشد.

پرستنده گان بر سر دژ شدند
همه خویشتن بر زمین بر زدند
یکی آتشی خود جریره فروخت
همه گنج ها را به آتش بسوخت
یکی تیغ بگرفت زان پس به دست
در خانه ی تازی اسپان ببست
شکمشان بدرید و ببرید پی
همی ریخت از دیده خوناب و خوی
بیامد به بالین فرخ فرود
یکی دشنه با او چو آب کبود
دو رخ را به روی پسر بر نهاد
شکم بردرید و برش جان بداد


گاهی که لهراسپ به دست ترکان کشته می شود و گشتاسپ در سیستان است این زن گشتاسپ است که خود سوار اسپ می شود و پنهانی(چو شهر به دست ترکان است.) و به شتاب راه سیستان پیش می گیرد و شوهر را آگاه میکند.

زنی بود گشتاسپ را هوشمند
خردمند از بد زبانش به بند
زآخر چمان باره ای بر نشست
به کردار ترکان میان را ببست
از ایران ره سیستان برگرفت
ازآن کارها مانده اندر شگفت
نخفتی به منزل چو برداشتی
دوروزه به یک روزه بگذاشتی
چنین تا به نزدیک گشتاسپ شد
به اگاهی ی درد لهراسپ شد


گردیه خواهر بهرام چوبین نیز از خسرو پرویز می خواهد به وی هنگامه دهد تا توانایی های خود را آشگار نماید.آن گاه به رسم سواران زره به تن می کند و سوار بر اسپ دستکاری از خود نمایان می کند:

بشد گردیه تا به نزدیک شاه
زره خواست از ترک و رومی کلاه
به شاه جهان گفت دستور باش
یکی چشم بگشا ز بد دور باش
بن نیزه را بر زمین بر نهاد
ز بالا به زین اندر امد چو باد
به باغ اندر آوردگاهی گرفت
چپ و راست بیگانه راهی گرفت
همی هر زمان باره برگاشتی
وز ابر سیه نعره برداشتی


در ایران باستان زنان به پادشاهی نیز برگزیده می شدند.
چهره ی این زنان در شاه نامه بسی درخشان است.

همای چهرزاد دخت بهمن نخستین زنی است که در شاه نامه پادشاه ایران شده است.وی سی و دو سال پادشاهی کرده است.

همای آمد و تاج بر سر نهاد
یکی راه و آیین دیگر نهاد
سپه را سراسر همه بار داد
در گنج بگشاد و دینار داد
به رای و به داد از همه برگذشت
همی گیتی از دادش اباد گشت
نخستیم که دیهیم بر سر نهاد
جهان را به داد و دهش مژده داد


پوران دخت زن دیگری است که در عهد ساسانیان به پادشاهی می رسد.

برآن تخت شاهیش بنشاندند
بزرگان بر او گوهر افشاندند
چنین گفت پس دخت پوران
که من نخواهم پراگندن انجمن
کسی را که درویش باشد ز گنج
توانگر کنم تا نماند به رنج
مبادا ز گیتی کسی مستمند
که از درد او بر من آید گزند
ز کشور کنم دور بد خواه را
بر آیین شاهان کنم گاه را


آزرم دخت دیگر زنی است که پس از پوران دخت به پادشاهی می رسد.

یکی دخت دیگر بد آزرم
نام ز تاج بزرگان رسیده به کام
بیامد به تخت گیان بر نشست
گرفت این جهان جهان را به دست
نخستین چنین گفت کای بخردان
جهان گشته و کارکرده ردان
همه کار بر داد و آیین کنیم
کزین پس همه خشت بالین کنیم


گردیه نیز پس از ابراز لیاقت و کاردانی از سوی خسروپرویز به شهربانی ی ری برگزیده میشود.شهری که پیش از ن به دست مرد بد نام و رخساره زرد ویران شده بود.

ابا گردیه گفت کز آرزوی
چه باید بگو ای زن خوب روی
زن چاره گر برد پیشش نماز
بدو گفت کای شاه گردن فراز
به من بخش ری را خرد یاد کن
دل غمگنان از غم آزاد کن
ز ری مردک شوم را بازخوان
ورا مرد بدکیش و بدساز دان

در کنار این ها پریزاد(پریزاتس) همسر داریوش دوم نیز هست که چندی پادشاهی می کند.و یا دینک همسر یزدگرد دوم که پس از مرگ شوهر و پیش از پادشاهی ی هرمزد سوم با نام بانبشنان بانبشن(ملکه ی ملکه ها) نیابت پادشاهی را برعهده دارد.همین گونه از دریادار آرتمیس فرمانده ی نیروی دریایی ارتش ایران نیز می توان نام برد هرچند که در شاه نامه نامشان نیامده است.


سیمرغ پرنده ی افسانه ای مقدس ایران نیز چهره ای زنانه دارد.

دلسوزی و نگاهداری از زال در کوه در کنار جوجه هایش نمایانگر خوی زنانه-مادرانه ی این پرنده ی مقدس ایرانی است.

چو سیمرغ را بچه شد گرسنه
به پرواز بر شد دمان از بنه
یکی شیرخواره خروشنده دید
زمین را چو دریای جوشنده دید
به گرد اندرش تیره خاک نژند
به سر برش خورشید گشته بلند
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ
بزد بر گرفتش از آن گرم سنگ
ببردش دمان تا به البرز کوه
که بودش بدانجا کنام و گروه
سوی بچگان برد تا بشکرند
بدان ناله ی زار او ننگرند
ببخشود یزدان نیکی دهش
کجا بودنی داشت انر برش
نگه کرد سیمرغ با بچگان
بران خرد خون از دو دیده چکان
شگفتی بر او بر فگندند مهر
بماندند خیره بدان خوب چهر
بدین گونه تا روزگاری دراز
براورد داننده بگشاد راز
چو آن کودک خرد پرمایه گشت
بر ان کوه بر روزگاری گذشت
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو
برش کوه سیمین میانش چو غرو



زنان شاه نامه دارای احساسات لطیف زنانه هستند.آن چه که در افسانه های سایر ملل کمتر میبینیم.
و وجودشان تنها برای جاذبه ی جنسی و جنگ نیست.ان چه که در افسانه های سایر ملل بیشتر میبینیم.
ورجاوندی ی شاه نامه نیز به دلیل همین جریان روح زنده گی در آن است.

آنان از به خطر رفتن فرزندان دلگیر و پریشان میشوند.
هنگامی که رستم به نبرد مازندران می رود رودابه این گونه پریشان هال میگردد:
چو رستم به رخش اندر آورد پای
رخش رنگ بر جای و دل هم به جای
بیامد پر از آب رودابه روی
همی زار بگریست دستان به روی

همین رودابه در مرگ نوه اش سهراب سوگواری میکند:
چو رودابه تابوت سهراب دید
ز چشمش چو باران خوناب دید
بدان تنگ تابوت خفته جوان
بزاری بگفت ای چراغ گوان
همی گفت زار ای گو سرفراز
زمانی ز صندوق سر برفراز
به مادر نگویی همی راز خویش
که هنگام شادی چه آمد به پیش
به روز جوانی به زندان شدی
بدین خانه ی مستمندان شدی
نگویی چه آمدت پیش از پدر
چرا بردریدت بدینسان جگر

تهمینه نیز در نبود سهراب پسرش سوگواری می کند و جان خود را از دست می دهد.
به مادر خبر شد که سهراب گرد
به تیغ پدر خسته گشت و بمرد
بزد چنگ و بدرید پیراهنش
درخشان شد از لعل زیبا تنش
براورد بانگ و غریو و خروش
زمان تا زمان او همی شد به هوش
مر آن زلف چون تاب داده کمند
بر انگشت پیچید و از بن بکند
ز رخ میچکیدش فرود آب خون
زمان تا زمان اندر امد نگون
همه خاک ره را به سر بر فکند
به دندان همه گوشت بازو بکند
به سر برفکند آتش و برفروخت
همه جعد و موی سیاهش بسوخت
همی گفت ای جان مادر کنون
کجایی سرشته به خاک اندرون
غریو و نژند و اسیر و نزار
به خاک اندرون آن سر نامدار
دو چشمم به ره بود گفتم مگر
ز فرزند و رستم بیابم خبر
...
به درویش داد آن همه خواسته
زر و سیم و اسپان آراسته
ببخشید آن جمله گی رخت اوی
به گرد اندر آمد سر بخت اوی
در کاخ در بست و تختش بکند
ز بالا درآورد و پشتش فکند
در خانه ها را سیه کرد پاک
ز کاخ و ز ایوان برآورد خاک
سرانجام هم در غم او بمرد
روانش بشد سوی سهراب گرد


هنگامه ای که اسفندیار آهنگ رفتن به نبرد رستم می کند نیز کتایون به نزد پسر میرود و از او می خواهد که به این سفر نرود.

کتایون چو بشنید شد پر ز خشم
به پیش پسر شد پر از آب چشم
چنین گفت با فرخ اسفندیار
که ای از کیان جهان یادگار
ز بهمن شنیدم که از گلستان
همی رفت خواهی به زابلستان
ببندی همی رستم زال را
خداوند شمشیر و گوپال را
ز گیتی همی پند مادر نیوش
به بد تیز مشتاب و چندین مکوش


منیژه هم گاه رفتن از مرغزار دل کندن از بیژن نمی تواند.برای همین به او داروی هوشبر می دهد تا با خودش ببرد.

چو هنگام رفتن فراز آمدش
به دیدار بیژن نیاز آمدش
بفرمود تا داروی هوشبر
پرستنده آمیخت با نوش بر
بدادند مر بیژن گیو را
مران نیک دل نامور نیو را
منیژه چو بیژن دژم روی ماند
پرستنده گان را بر خویش خواند
عماری بسیچید رفتن به راه
مران خفته را اندر ان جایگاه


و آن گاه که همین بیژن به چاه می افتد منیژه گریان و نالان بر سرچاه اشگ میریزد و زمان را کنار محبوبش میگذراند.و برای او خوراک تهیه می کند.

خروشان بیامد به نزدیک چاه
یکی دست را اندرو کرد راه
چو از کوه خورشید سربرزدی
منیژه ز هر در همی نان چدی
همی گرد کردی به روز دراز
به سوراخ چاه اوریدی فراز
به بیژن سپردی و بگریستی
بران شوربختی همی زیستی

و چون خبر آمدن کاروانی از ایران به گوشش می رد به نزد کاروانیان میرود تا از انان پیرامون رستم بپرسد که کجاست و کی به رهایی بیژن به توران زمین می آید.

منیژه خبر یافت از کاروان
یکایک به شهر اندر آمد دوان
برهنه نوان دخت افراسیاب
بر رستم امد دو دیده پر آب

داستان بیژن و منیژه از زیباترین و خواندنی ترین بخش های شاه نامه است که در گاهی بهتر به برشمردن بیشتر آن خواهیم پرداخت.

و از همه شگفت تر و زیباتر داستان رودابه پس از مرگ رستم و دیگر پسرش زواره است.که چه گونه حالت نهیلیستی و افسرده گی به وی دست داده و چندی به بیماری ی روانی (اسکیزوفرنی)مبتلا میشود.

چنین گفت رودابه روزی به زال
که از داغ و سوگ تهمتن بنال
همانا که تا هست گیتی فروز
از این تیره تر کس ندیده ست روز
بدو گفت زال ای زن کم خرد
غم ناچریدن بدین بگذرد
برآشفت رودابه سوگند خورد
که هرگز نیابد تنم خواب و خورد
روانم روان گو پیلتن
مگر باز بیند بران انجمن
ز خوردن یکی هفته تن باز داشت
که با جان رستم به دل راز داشت
ز ناخوردنش چشم تاریک شد
تن نازکش نیز باریک شد
ز هر سو که رفتی پرستنده چند
همی رفت با او ز بیم گزند
سر هفته را زو خرد دور شد
ز بیچاره گی ماتمش سور شد
بیامد ببستان به هنگام خواب
یکی مرده ماری بدید انر آب
بزد دست و بگرفت پیچان سرش
همی خواست کز مار سازد خورش
پرستنده از دست رودابه مار
ربود و گرفتندش اندر کنار
کشیدند از جای ناپاک دست
به ایوانش بردند و جای نشست
به جایی که بودیش بنشاختند
ببردند خوان و خورش ساختند


در شاه نامه زنان کارهایی می کنند که مردان از انجام آن ناتوان هستند.

دخت مهرک نوش زادان دلوی را از چاه بیرون می کشد که سربازان شاپور از بالا کشیدن آن ناتوان هستند و زور بازوی وی شاپور را شگفت زده می کند.خود شاپور هم دلو آب را به سختی بالا می کشد.

یکی دختری دید برسان ماه
فروهشته از چرخ دلوی به چاه
چو آن ماه رخ روی شاپور دبد
بیامد بر او آفرین گسترید
که شادان بدی شاه و خندان بدی
همه ساله از بی گزندان بدی
کنون بی گمان تشنه باشد ستور
بدین ده رود اندرون آب شور
به چاه اندرون آب سردست و خوش
بفرمای تا من بوم آب کش
بدو گفت شاپور کای ماه روی
چرا رنجه گشتی بدین گفت و گوی
که باشند با من پرستنده مرد
کزین چاه بی بن کشند آب سرد
ز برنا کنیزک بپیچید روی
بشد دور و بنشست بر پیش جوی
پرستنده ای را بفرمود شاه
که دلو آور و آب برکش ز چاه
پرستنده بشنید و آمد دوان
رسن برد بر چرخ دلو گران
چو دلو گران سنگ پر آب گشت
پرستنده را روی پر تاب گشت
چو دلو گران بر نیامد ز چاه
بیامد ژکان زود شاپور شاه
پرستنده را گفت کای نیم زن
نه زن داشت این دلو و چندین رسن
همی برکشید آب چندی ز چاه
تو گشتی پر از رنج و فریاد خواه
بیامد رسن بستد از پیشکار
شد ان کار دشوار بر شاه خوار
ز دلو گران شاه چون رنجه دید
بران خوب رخ آفرین گسترید

در کارنامه اردشیر پاپکان همین داستان آمده است منتها در آن جا نخست شاپور به تندی و بدی با دخت مهرک نوش زادان سخن می گوید.که فردوسی گفت و گو ها را محترمانه و در اندازه ی ادب بانوان آورده است.در عوض در کارنامه اسوباران(سواران) یعنی چندین نفر از سربازان شاپور به کشیدن دلو می روند و نمی توانند.








بررسی ی نقش زن با تطبیق افسانه های سایر ملل



در این جا به طور کوتاه و تیتر وار موارد تفاوت نقش دهی به زن را در افسانه ی های ایرانی با افسانه های دیگر ملل بررسی میکنیم.

گفتیم:
زن از خود خرد و اگاهی دارد و در هنگامه ی سختی و نیاز می ان دیشد و با راه بهین را بر می گزیند.و با دلیری بدان پای می گذارد و از چیزی نمی هراسد.
ولی چون در افسانه ی یونان می نگریم هلن(Heléne) بدون هیچ مقاومتی همراه پاریس به تروا می رود و آن جنگ هشت ساله به راه می افتد.بدون این که در رفتن یا نرفتن نقشی داشته باشد یا مهر مردی خاص منلاس یا پاریس بر دلش نشسته باشد.
پنلوپه (Pénélope) هم به همین گونه در نبود شوهر بدون هیچ قدرت تصمیم گیری در میان خواستگارانش نشسته است و سرانجام به یکی از آن ها تن در می دهد.(پیش ار رسیدن اولیس)

گفتیم:
بر خلاف ان چه در بیشینه ی افسانه های ملل بوده که پهلوانان و قهرمانان از وصلت خدایان با مردم و از اله ها به دنیا می ایند در شاهنامه تمام قهرمانان از بطن زن به دنیا می آیند.
این زنان هستند که پهلوانان را به دنیا می آورند.
در حالیکه در افسانه های یونان کمتر این نقش را برای زنان معمولی میبینیم.زنان به دنیا آورنده ی پهلوانان بیشتر اله ها هستند.
آخیلوس(آشیل Achille) فرزند په له و تتیس Thétis اله ی دریاهاست.
هرکول(Hercule) پسر آمفتریون(Amphitryon) و آلکمن (Alcmene) اما در اصل زیوس(Zéus) خدای خدایان به سیمای آمفتریون در می آید و آلکمن را می فریبد تا از او باردار شده و هرکول را به دنیا بیاورد.
انه(Enée) پسر آنکیز(Anchise) و آفرودیت(Aphrodite) اله زیبایی و عشق است.
مینوس(Minos )پادشاه جزیره ی اقریطش(کرت) هم از اروپ(Europa) و زیوس(Zéus) به دنیا آمده است.
هیپودامی(Hippodamie) پسر آنکیز(Anchise) و آفرودیت(Aphrodite) اله زیبایی و عشق است.
نیوبه(Niobé) دختر زیوس(Zéus) هم با آمفیون(Amphion) ازدواج کرده است.
تیتون(Tithon) برادر پریام هم با اله سپیده دم ازدواج کرده است.
تزه(Thésée)پسر اژه با فدر(Phédre) دختر مینوس(Minos ) که از فرزندان و زیوس(Zéus) میباشد ازدواج می کند.
منسته(Ménesthée) پسر پولیدر(Polydore) و او دختر په له(Pélée) پسر ایاکوس(Eeacus) پسر زیوس(Zéus) می باشد.
و موارد دیگری که نشان میدهد بیشینه ی پهلوانان بزرگ افسانه های یونان باستان به نوعی و از سویی با خدایان یا اله ها نسبت دارند.یعنی اصالت انسانی ی که درشاه نامه ما بدان یر میخوریم که تمام پهلوانان از مادر و پدری زمینی به دنیا امده اند در آن ها وجود ندارد.

گفتیم:
ایرانیان داشتن فرزند پسر را نشانه ی ادامه ی نسل خود نمی دانستند.
ولی این ادامه ی نسل یا لزوم آن در افسانه های غربی به چشم نمی خورد.
و در باور بیشینه ی ملل سامی دختر بیشتر ننگ و به چشم نان خور و سربار خانواده به چشم می آمد.

گفتیم:
در ایران باستان این زنان بودند که از مردان خواستگاری می کردند.
و ما تقریبا در هیچ یک از باورهای یونانی و رومی چنین رسمی یعنی خواستگاری را نمی بینیم.
و نزد تیره های سامی نیز این مرد است که از زن خواستگاری می کند.در برابر شخصیت مستقل زن در افسانه های ایرانی زن افسانه های سامی بیشتر کالایی است که مورد دوست داشتن یک طرفه قرار میگیرد(همانند لیلی) یا برای مقاصد استراتژیکی قبیله ای-عشیره ای(مانند ازدواج یک دختر با پسر عشیره ی دیگر)برای محکم کردن رشته های دوستی به کار می رفته است.

گفتیم:
آن گاه که مردان از اندیشه باز می ماندند زنان وارد میدان انیشه و کار میشدند و گره ها را باز می کردند.
در ایران باستان زنان خانه نشینان و معشوقه های ابله و نادان نبودند.
ما تقریبا هیچ زن اندیشمندی در ایلیاد و اودیسه یونان نمی بینیم.زنان دارای شخصیت اله ها دختران و همسران زیوس هستند.
رئا(مادر زیوس و هرا)
هرا(همسر زیوس)
آتنه(اله ی جنگ و صلح و نگاه بان شهر آتن)
آفرودیت(اله ی زیبایی و عشق)
تتیس(از اله های دریا)
دمتر(اله ی کشت و زرع)
پازیته(از اله های زیبایی)
ایلیتی ها(اله های درد زایمان)
انیو(از اله های جنگ)
ایریس(اله ی پیم آور خدایان)
آته(اله تباهی و گمراهی)

از جمله زنان داری شخصیت یونان می توان آنتیگونه را نام برد.
و در کنار آن بربزئیس(Briseis) دخت بریزیس(Brisés) است که آخیلوس وی را اسیر کرده و آگامنون پس از چندی وی را تصاحب می کند و به خلوت گاه خودش می برد و این باعث تیره گی ی روابط آخیلوس و آگامنون کناره گیری کردن اخیلوس از جنگ می شود.در حالی که بریزئیس ایلیاد از خود اراده و تصمیمی ندارد.

گفتیم:
زن از خطر نمی هراسد و هم گام مردان به آغوش سختی ها می رود.
در حالی که خطر زیادی متوجه شخص زنان افسانه های دیگر نمی شود.در افسانه های یونانی خطر مخصوص مردان جنگ است.
منظور از خطر همان خطر جانی است یعنی ابتدایی ترین نوع آن که در افسانه های وجود دارد.

گفتیم:
دلیری از ویژه گی هایی است که در وجود زنان شاه نامه درخشان بوده و به چشم می آید.
ولی چون موقعیتی برای درک دلیری ی زنان در افسانه های ملل دیگر روی نمی دهد بست آن برای آن ها ممکن نیست.

گفتیم:
سیمرغ پرنده ی افسانه ای مقدس ایران نیز چهره ای زنانه دارد.
سی مرغ(سین مرغ یا سین مرو) در اوستا مرغوسائنو آمده.و آن مرغ افسانه ای است که بر درخت هوم می نشیند و هر زمان از آن برخیزد هزاران تاک از آن درخت بریزد.با نگاه به رفتار ماردانه ی وی در حق زال و بزرگ کردن او باید تربیتی زنانه برای وی در نظر گرفت.همانطور که استاد توس لفظ دایه برایش آورده است:
ترا دایه گر مرغ شاید همی
پس این پهلوانی چه باید همی
این ارزش مندی برای زن در متون مذهبی ایرانیان نیز آشگاره است.در زند وهومن یسن(بهمن یشت) آن جا که اورمزد نشانه های زایش بهرام ورجاوند را به اشو زرتشت بر می شمرد می گوید:
"در آن شبی که کی زاییده شود نشانی به جهان رسد ستاره از آسمان ببارد.داد اورمزد گفت که در ماه آبان و به رور باد باشد.زنده گی پدر آن کی به فرجام رسد او را بانوان شاه بپرورند.پادشاه زن باشد."
در ارداویراف نامه هم نقش زن در زنده گی ی پس از مرگ موعود زرتشت به چشم می خورد.می بینیم که اعمال خوب و بد مردم در آن دنیا به گونه ی یک زن متجلی شده اند:
اعمال اهلوان(مقدسان و نیکان) به صورت زنی زیبا:
"و دین او و کنش او به شکل دوشیزه ای زیبای نیک دیدار پیش امد خوش برآمده یعنی که در راستی زیسته است فراز پستان یعنی که او را پستان برجسته(سینه های برآمده) است از دل و جان خواستنی تنش چنان روشن بود که به دیدار دوست داشتنی تر یعنی خواستنی تر."
و اعمال مردی در گیتی در سختی و بدبختی زنده گی کرده است:
"و در آن باد آن دین و کنش خویش را میبیند به صورت زن روسپی برهنه پوسیده آلوده که زانو در پیش و مقعد در پس دارد.بلغم بی حد و اندازه یعنی بلغم پیوسته به بلغم.همچون ناپاک ترین و بدبوترین خرفستری(جانور موزی) که زیان رساننده ترین است."
نمودار می گردد.

در افسانه های یونانی چهره های قابل اندیشه ای از زن داریم.
آمازون ها(Amazones) زنان جنگاوری بودند که فرزندان پسر خود را سر راه می گذاشتند و پستان راست خود را می سوزاندند تا بتوانند به آسانی زه کمان را بکشند و تیراندازی کنند.از ملکه های مشهور آمازون ها پانتزیله(Panthésillée) است که به کومک مردم تروا رفت و به دست آخیلوس کشته شد.
گورگون(Gorgone) دوشیزه ی زشت روی و بال دار که مار به جای گیسوان داشت.
اکیدنا(Echidna)بالا تنه ی زنی زیبا داشت و پایین تنهی او مار بزرگی که فلس دارد و در غار ژرفی جای دارد.
اسفنکس(Sphinx)اهریمنی که سر آن چون سر زنان و پیکرش چون پیکر شیر است و مسافران را می خورد.که از همبستری تیفون(Typhon) و اکیدنا(Echidna) به دنیا آمد.
گره ها(Grées)سه زن که تنها یک چشم و یک دندان دارند.
هارپی ها(Harpyes)پرنده گانی که سرشان مانند سر زنانست و ملاحان را می خورند.
اینان در اصل اهریمنان هستند.
در افسانه های روم باستان همانند سیمرغ داستان پیدایش شهر روم است که سزار یکی از شهرهای لاتینی دستور می دهد فرزندان خواهر زاده اش رمولوس(Romulus) و رموس(Remus) را به رودخانه بیندازند. چون میترسید وقتی بزرگ شدند او را از پادشاهخی به زیر بکشند.کودکان در نقطه ی کم آبی از رودخانه فرود امدند و ماده گرگی آن ها را نجات داده و با شیر خود ایشان را سیر می کند.کودکان چون بزرگ می شوند به جان هم می افتند و رمولوس رموس را می کشد و شهر روم را بنا می کند.

نامهای زنانه ی ایرانی موجود در شاه نامه با معانی آن ها



شهرناز : (شهر+ناز)دلپذیر و دلپسند شهر
ارنواز: (ارن+واز) از واژه ی اوستایی ارنوک (Arnavak) آمده است.ارنه یعنی نیکو و سزاوار و واک همان واژ یا وازه است.معنای کل کلمه نیکو سخن است.
فرانک: (فر+آنک) فر همان شکوه و در اصل ودیعه ایست که از سوی اهورامزدا در وجود همه مردمان وجود دارد و پس از مرگ دوباره به نزد اهورامزدا برمی گردد.آنک ضمیر اشاره به دور:شکوهمند.اهورایی
ماه آفرید: (ماه+آفرید) آفریده ی ماه.
رودابه: (رود+آب+ه) در فرهنگ شاه نامه آمده است:رود به معنای پسر است و آب هم درخشان و تابان معنا می دهد.رودابه یعنی فرزند تابان و درخشان یا دارای رشد و نمو و فامت تابان.چون رود به معنای رشد و نمو و رویینه گی است.
و در فرهنگ نظام می خوانیم:ردس به معنای بهشت است.و آب به معنی حاصل کردن و معنای رودابه داده ی بهشت است.
ولی درست تر این است که رودابه را هم بر بن مایه ی مهرابه تحلیل کنیم.رود به معنای پسر و آبه همان نسبت به آب مقدس در کیش میترایی(آب حیوان).فرزندی که از آب مهر نوشیده و به مقام مهربانی رسیده است.
سین دخت: (سین + دخت) سین همان سی مرغ است .معنای کلمه دختر سیمرغ می باشد.
تهمینه: (تهم +ینه) تهم در لغت نامه بی همتا به بزرگی و قامت آمده.ولی درست تر از واژه ی اوستایی (tôhm) و تخمه به معنای نژاد می باشد.و چون با پسوند نسبیت همراه شود نژاده معنا می دهد.
گرد آفرید: (گرد+آفرید) آفریده ی پهلوان
سودابه: (سودا+به) در فرهنگ آنندراج سوداوه آمده.که وه همان گونه ی کهن به است.سودا معنای کالای مورد معامله دارد.سودابه یعنی کالای ارزشمند.
فرنگیس: (فر+انگیس (؟)) در لغت نامه از قول محیط المحیط فرن کوتاه شدهی فروردین آمده است.و فروردین یعنی فرورده های پاکان و فرورهرهای پارسایان.فروردین گیس(؟)گیس های پاک و فرورهری(؟)
ارجمندی ی گیس در باورهای کهن ایرانی بر کسی پوشیده نیست.گیس نماد گیاه(به انگاره ی تشابه ظاهری ی آن) و گیاه هم رمز حیات بوده است.
منیژه: (من+ی+ژه) دو بخش نخست یک ترکیب حاصل مصدر به معنای من بودن است و ژه هم پسوند نسبت پارسی است که گاه کلمه را کوچک می کند.معنای کلمه را فریبا بتوان گفت(؟)
کتایون:زن پادشاه بزرگ.زنی که شهنشاه بزرگ یا پاشاه باشد.
گل نار : (گل+نار) نار کوتاه شده ی انار است.همان دانه ی سرخ رنگ زیبا.و تازی به خاطر سرخی به معنای آتش آن را برگزیده است.معنای کلمه گل میوه ی انار است.
نو بهار: (نو+بهار) بهار نو-نخستین بهار
گردیه : (گرد+یه) پهلوان
پوران دخت : (پوران+دخت) دخت پوران.پوران هم معنای پسران دارد و هم معنای جانشین.این جا منظور دومی است.
آزرم دخت : (آزرم+دخت) دختر شرمگین و با حیا.



چند نام پیش پا افتاده ی تازی و معانی آن



آسیة: اسم فاعل مونث از (آ س ی) زن ناراحت و غمگین.آلت ختنه کردن.
ام کلثوم: (ام+کلثوم) ام یعنی مادر.مادر کلثوم.و کلثوم یعنی بچه ی چاق.معنای کل کلمه مادر بچه ی چاق است.
جمیلة:صفت مونث است از ریشه ی (ج م ل).یعنی شتری.می دانیم که زیبا معنی می دهد ولی به ریشه ی آن که از شتر می آید توجه نکردیم.عرب چون شتر را کالای بس ارزشمند می دانست حتا نهایت نشان دادن لطف و رقت خود به یک چیز را با نسبت دادنش به صورت صفت به شتر نشان می داد.
روان شاد هوشنگ گلشیری داستانی دارد به نام(شرحی بر قصیده ی جمیلة) او پیشتر به ماجرا توجه کرده بود ما خیر.
حفصة:هسته ی خرما-کفتار(از اقرب الموارد)
خدیجة: صفت مونث از ریشه ی (خ د ج) بچه ی انداخته شده ی شتر که مونث باشد.بچه شتر مونث سقط شده.
رقیة: صفت مونث از (ر ق ی) زن افسون کار
زهراء:گاو ماده ی دشتی (از آنندراج)
زهرة: از ریشه ی (ز ه ر) زهره معرب ناهید(اناهید-آناهیتا) پارسی و ونوس (Venus)لاتین که نام الهه ی عشق در یونان باستان میباشد.که به امور جنسی نیز اطلاق میشد و از آن (Venereal) نیز ساخته شده یعنی ونوسی به معنای بیماری های مقاربتی.که در عربی زهروی میگویند.و خود واژه ی زهار به معنای شرم گاه از همین ریشه ساخته شده.و به مویی که در شرمگاه مرد و زن می روید نیز اطلاق میشود.
زینب:بد دل(از آنندراج) –ترسو و جبان (از اقرب الموارد)
سمیة:از ریشه ی (س م ی) صفت مونث است به معنای سمی و زهراگین.
صغرا:بر وزن فعلا صفت تفصیلی مونث از ریشه ی (ص غ ر).به معنای پست تر و کوچک تر
فاطمه:اسم فاعل مونث از ریشه ی (ف ط م).بچه شتر از شیر گرفته شده.
محدثة: در نگاه اول حدیث دان معنی می شود ولی معنای کهن تر و قدیم تر از این دارد.و آن شتر آبستن است.(از اقرب الموارد)




منابع:

1-شاه نامه فردوسی چاپ مسکو
2-شاه نامه فردوسی چاپ سنگی
3-ایلیاد هومر ترجمه شادروان سعید نفیسی چاپ سیزدهم 1378 انتشارات علمی و فرهنگی
4-اودیسه هومر ترجمه شادروان سعید نفیسی چاپ دوازدهم 1378 انتشارات علمی و فرهنگی
5-زند وهومن یسن گزارش و پژوهش شادروان صادق هدایت چاپ(؟) 2537 انتشارات جاویدان
6-کارنامه اردشیر پاپکان گزارش و پژوهش شادروان صادق هدایت چاپ(؟) 2537 انتشارات جاویدان
7-ارداویراف نامه آوا نگاری فیلیپ ژینیو ترجمه و تحقیق ژاله آموزگار چاپ دوم 1382 انتشارات معین/انجمن ایران شناسی فرانسه
8-تاریخ مردم ایران(ایران قبل از اسلام) تالیف شادروان عبدالحسین زرین کوب چاپ سوم 1371 انتشارات امیرکبیر
9-راهنمای زبان های باستانی ایران جلد دوم دکتر محسن ابوالقاسمی چاپ اول 1376
10-کتاب کوچه جلد اول(حرف آ) تالیف شادروان احمد شاملو چاپ سوم 1378 انتشارات مازیار
11-فرهنگ شاه نامه تالیف فریتس ولف چاپ اول 1377 انتشارات اساطیر
12-لغت نامه اثر شادروان استاد علی اکبر دهخدا
13-تاریخ دنیای قدیم جلد سوم(روم باستان) تالیف ف.پ.کوروفکین ترجمه غلام حسین متین چاپ دوم 1335 انتشارات شبگیر
14-فرهنگ آنندراج
15-اقرب الموارد
16-برهان قاطع



به خوشی و شادی و رامش انجام یافت


کی خسرو زاد مهر
ایران شهر
شهریور 7027 (آریایی)

ویرایش نخست

شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۴


ایران دوستی-1

به یزدان که گر ما خرد داشتیم کجا این سرانجام بد داشتیم
چو دشمن گرامی شد و دوست خار سرانجام پیش آید این روزگار

به راستی این خود پرسش بزرگی است که چرا هیچ ملتی همانند ملت ایران به این اندازه دل بسته گی و نزدیکی با دشمنان خود ندارد.
گمان نمی کنم هیچ مسلمانی نام فرزند خود را فرزدق یا بومسیلمه یا طلیحه یا السید بگذارد و یا عرب شیعه نام عمر یا یزید به نوه ی خود برگزیند.ولی همه ی این شگفتی ها نزد ایرانی به اوج باروری می رسد.اسکندر و روسپی خانه اش شهر و خانه ی او را آتش می زند و او نام فرزند خود را می گذارد اسکندر.عرب به وی می زند و هستی و کیان و بازمانده ی میراث کهنش را تاراج می کنند می رود نام فرزندش را می گذارد سعد سلمان خالد و... .چنگیز و هلاکو و تیمور و طغرل چون آفت به ریشه اش می زنند وی جبران مکافات نموده و همین نام ها را به بچه هایش می گذارد.
جدای این ها به پابوسی و دست بوسی مقابر بیشینه شان شرفیاب می شود و ابراز بنده گی می کند.
من گمان نمی کنم هیچ قومی تا به حال قبر کسانی که به روی پدرانشان شمشیر کشیده اند و مادران و خواهر هایشان را به کنیزی برده اند و گذشته ی ان ها را پایمال کرده و در شکم خودش ریخته ابراز نوکری کرده باشد ولی شگفت حتا پادشاهان که می بایست نماد خرد ورزی و اندیشه ی راستین باشند و در زیر تاج خسروی که نه آسان بل که از خون دل هزاران هزاران مردم بر سرشان گذارده شده به امور دنیای مردم کمر ببندد گاه ارزش خود را حتا تا مرتبه ی سگی این قوم کاهش می دهند.و یا از کومک های پنهانی ی آن ها به خود در هنگامه ی افتادن یا برخاستن از اسب و الاق یادها می کنند و مردم بی نوا و بی چاره چشم شگفتی بدان ها می دوزند و دهان حیرت می گشایند و انگشت تعجب می گزند که با این حرف ها چه گونه امور مملکتی راست شود و با این به چهره جوان مردان چه گونه سلوک بکنند.و کسی نیست بگوید این مجموعه ی لطف و خوبی که به مردم امروز از این یاری ها می کنند چرا برای هم دوره های خود (ایرانیان هم دوره ی خود) هیچ درست کاری نکردند.
با یک اندیشه ی بسیار ساده می توان گفت بازدید از اثار بزرگ و شگفتی چون پاسارگاد تخت جمشید نقش رستم معبد اناهیتا طاق بسطام و بیستون در یک دوره ی پنج ساله به اندازه ی یک سه ماه تابستان ناقابل دیدار کننده از یک امام زاده بازار ندارد.



کی خسرو زاد مهر
شهریور 7027 (آریایی)

چهارشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۴

24

هیاهو را بس ناخوش میدارم.
در میهمانی ی مرگ
آتشم بزنند.
در آرامش پذیرش فرمان جاودانه گی
و نغمه ی گیتار کلاسیک.
و در غروب طلایی خاکسترم به باد بدهند
مگر در خواب های شیرین
ماه رویان نو در آغوشم بکشند.

سه‌شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۴

23


من مرگ ماه رویان بسیار دیده ام
که در یک هیاهوی آرام
به سوی مقصد نامعلومی پرواز میکردند.
و دسته ها فراموشی
در مراسم سکوتشان
والس سکوت را
به کوک ترین مضمون آواز می دادند.

دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۴

22

و ثانیه ها
در فاصله ی دستهای ما
شتاب میگیرند.

جمعه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۴

ریحانه:
یک دهن پر از ترانه

هشت سرود خواهش برای ریحانه
(پیشکشی برای یک ساله گی ی ریحانه)



1

در چشمهایم می غلتند
اشکهایت
و شهوت یافتن تو
که دقایق بی تو بدون را آبستن می کنند.

من روزها
در ساعات بی قراری
چشمهایی را جسته ام
که تابستان بوده اند.
و در شبهای سکوت
تصویر ماه تاب
نخشب می گشت.

چشمهایت
در شامی از سکوت و التماس من
در فاصله ی تاریک بین ما
طلوع نمود.



2

در شام های دیگری جستمت
در سایه های روزی ناگاه پیدا شدی
و نگاهت پیوسته گی ی روزان و شبان را
به دقایق ناگزیر هدیه می داد.

نازبو
تکرار حرارت معشوقه های از یاد رفته شد.


3

نخستین خنده ات را به یاد دارم.
نخستین التماس من
در شراب بوسه ی تو
در شب های بی رمق
که هرم لرزش ادراک تو را
در قدم های مسافران
به خاطر میسپرد.



4

بسیارند دقایق بی تو
بسیار بوده اند صدایت
که شیشه های یگانه گی را
در جام فاصله بشکسته اند.
و من
صدای دخترک خسته ای را می شنوم
که قلبش دریای اشکی بی انتهاست.


5

آنک تویی
با چشمهایت که انگاره ی خواستن و پذیرش است
و دست هایت
در گاه لرزیدن من

آنک تویی با لبهایت
سفره ی سخاوت و عسل
و آغوش من
وقتی که گریستن آغاز می کنی
و دو پرنده گان کوچک قلبت
در دستان من آوازی دوباره سر می دهند.



6

تا چند به درخت دوشیزه گی خویش کام داده ای
تا چند در خواب های دور
تکرار خاطره ی زنی بوده ای بالا بلند و سیاه پوش
که اشکهایش را در گودالی میریزد
و ماهی های ماه تاب
در تاریکای کورماکوری
راهی به پستان های شیری رنگ زنی می جویند
تا کام های کودکان خواب
از شیرینی ی شهوت دوشیدنش
سیراب شود.


7

و تو را از هجوم نیاز آفریدم.
در آیینه ی رستگاری ی انسان فردا
هنگامی که هیچ رستگاری انسان زمین را مقدر نبود.

و من با ریحانه به جنگ سرنوشت میروم.

با بازوان تو
و قلم من
که در راستای لرزش پذیرش اندام تو
انسان رستگار را
در چشمان آتش
محتوم میبیند.

8

آنک مردی
بر نیمکت های بلاتکلیف
که در پذیرش سیگارهای تابستان
یا عشقی دوباره در میلاد پاییز سرگردانند

آنک مردی
که یارای رفتنش نیست.

و شور بی وقفه ی دختری
که تنش را زندان مرد نموده است.

آنک مردی که در کشف زندان خود
واژه هایی دوباره می خرد

وقتی که بوی جادویی دختر
جسارت هر انجامی را از انگشتان مرد بگرفته است.





تهران/18 شهریور 84

پنجشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۴

دختران اراذل



و قاتلوا فی سبیل الله و اعلموا ان الله سمیع علیم.
بقره-246

و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یزرقون.
آل عمران-164



عملیات استشهادی نام غریب و به گوش ناخورده ای نیست که با شنیدن ان بخواهیم سر تکان دهیم و شگفتی نماییم.روزانه دست کم یک مورد از ان را در فلسطین می خوانیم و با خبر می شویم که چه گونه یک نفر به خیل گروهی از مردم و بیشتر اهالی ی شهرها و شهرک ها می رود و ان ها را به خاک و خون می کشد.
ما به درستی نمی توانیم از پیشینه ی نخستین عملیات شهادت طلبانه در تاریخ سخن برانیم ولی حسن صباح و فداییانش یکی از نخستین ها در تاریخ اسلام بودند.
حسن صباح یکی از موفق ترین چهره هایی بود که توانست از داخل یک مذهب(اسلام) انشعابی بسازد و به کمک ان در برابر یک شعبه ی دیگر ان پایداری نماید. به این ترتیب حسن صباح برای استاده گی مقابل خلفای مسلمان عباسی با مطرح کردن یکی دیگر از شعبات اسلامی بدان ایدئولوژی نوینی بخشید که سربازان سرسپرده اش را به فداکردن جان در برابر برادرهای مسلمان و متجاوز خود ترغیب می کرد.
از این نقطه نظر جنبش حسن را ناچاریم از جریان یک باور یا مرام مذهبی خارج کرده و اجبارا برای توجیه بدان رنگ و بوی میهنی بدهیم.و وقتی میبینیم که ساکنین قلعه ی الموت نه چشم به مال نه نیاز به زن و نه آز تخت نشینی داشتند و در برزخ دو امپراتوری ی وحشی و آدم کش که هر دو هم را تایید و پشتیبانی می نمودند پس باید ریشه های جنبش آن ها را در یک مرام میهنی تعریف نماییم.به خصوص که قربانیان دشنه های فداییان همه از خاینین و خونخواران وطن بوده اند.
با این گفته ها بایست عملیاتی که با نام استشهادی در کشورهای عقب مانده ای چون عراق و فلسطین صورت می گیرد و به جای این که دستاوردهایی نظیر مبارزه برای آزادی ی میهن از چنگال غاصبین آن داشته باشد بیشتر یک نوع دامن زدن به آتش مخاصمه و قربانی نمودن مردمان بی گناهی است که به دلیل به دنیا امدن در یک دین معین و زنده گی در یک مکانی خاص صهیونیست غاصب اشغال گر شناخته میشوند و مستوجب کشتن سوزاندن نقص عضو شدن و دیگر فجایع موجود است از اقدامات فوق جدا گردد.در حالی که بنا به ابراز نه تنها کنوانسیون ژنو که شعور زنده و وجدان بیدار قربانیان غالبا به جز مردم معمولی و یا غیر نظامی کس دیگری نیستند.
جریانی از عملیات استشهادی به دست زنان که موجی از ان در فلسطین در حال شکل گیری است نوعی جدیدتر از این پدیده ی شوم(ترور) است.
زنان که خود در اوضاع جنگ و خونریزی از قربانان اصلی هستند در این نوبت نقشی دیگر گرفته اند و خود در عین حال هم خراب کارنده و هم خراب شونده شده اند.
باید دید چه انگیزه ای روح زنانه که در تمام ادبیات دنیا سمبلی از لطافت و احساسات است به کشتن خود و دیگران رضایت می دهد.پدیده ی از بین بردن در میان زنان با نام خودکشی با عواملی چند قابل توجه می باشد ولی این که یک زن بتواند چند ده یا سد نفر در یک لحظه بکشد یا ناقص کند ان هم گروهی که هیچ نقشی در کشتار مردم ندارند یعنی غیر نظامیان میتواند یک زنگ خطر مهم برای از بین رفتن رگه های نه تنها ظرافت و لطافت که انسانیت در نزد انان رنگ رخ باخته و انان به سوی راهی می روند که کشتن و از بین بردن هر کسی از غیر و مخالف و دشمن مجاز و آزاد است.وقتی زنان یک جامعه کشتن غیرنظامیان را آغاز می کنند زنانی که بایست فرزندان صلح دوست به جامعه تحویل بدهند دیگر چه انتظاری از فرزندانی میرود که هواپیما میدزدند و دنیا را عرصه ی دویل های خویش می نمایند.
چه گونه است که بسیاری یک سویه به قاضی میروند حملات خانه ویران کن صهیونیست ها در نزد ان ها تجاوز و جنایت و کشتن فلسطینی هایی که به قصد کشتن دشمن امده اند شهادت شمرده می شود.ولی همین ها کشته شدن حتا دسته ها و شهروندان عادی و غیرنظامی ی اسراییل را هلاکت و به درک واصل شدن می خوانند.
باید همه ی ما به این مهم توجه کنیم تا زمانی که مرزبندی ی شهادت و هلاکت کشتن به حق و ناحق در این نقطه یا هرجای دیگری از جهان وجود دارد رسیدن به آرامش نیز بسی دور و دست نایافتنی خواهد بود.ما بایست نخست به این باور برسیم که هیچ کشتنی درست نیست ان گاه بیاییم و عمل کرد هر دو گروه را بررسی کنیم.چه کسی این مرزها را تعیین می کند؟آیا یک نهاد قضایی بین المللی تعیین کننده ی آدم کشی و نسل کشی با عملیات شهادت طلبانه ی خوب است؟یا تمام این جریانات رنگ و بوی مذهبی دارند.چه گونه است دو مذهب موجود در این نقطه پیروان خود را به کشتن غیر دعوت می کنند و وعده ی سرزمین های شیر و عسل از نیل تا فرات و و جنات و انهار و تجری بدان ها می دهند.جریانات سیاسی ی این سوی دنیا سرانجام اتش بیارهای آن را در آتشی که خود دمیده اند بریان خواهد کرد و لکه ی ننگی بر انسانی می گذارد که پس از بیست و یک قرن همچنان در گاه نیاز همان انسان نخستین می شود.و ما هنگامی این فاصله ی بیست و یک قرن را احساس میکنیم که به دنیای متمدن اندیشه نگاه می کنیم.چه گونه است که ولتر و جان استوارت میل و کسروی و هدایت و حافظ به ما کارگر نمی افتد و ما گاه عمل تنها چماق و چوب و کمربند انفجاری را خوش تر می داریم و راه دست کاری می دانیم.
چرا بایست در اقلیم سعدی نه تنها دو پادشاه که دو مذهب نیز نگنجند.مگر اینان ولتر و جان استوارت میل و کسروی هدایت و حافظ ندارند؟
حال این باره زن هماره قربانی در جبهه ی دیگر نیز قربانی می شود.این بار نه تنها جسم که احساسات خود را نیز در معامله ای نابرابر به حراج می گذارد.که حاصل این صنم بردن عرض خود و زحمت کسانی است که نگاهشان به زن به عنوان جنس لطیفی بوده که وی را از بازرسی ها و سختگیری های مردانه عموما معاف می کنند.به راستی چه شده است زن که در باورهای بیشینه ی ملل دنیا عنصری لطیف و دوست داشتنی می نموده به هیولایی مبدل می گردد که مردمی از وی فرار کنند.و هر جا میرود خرابی و مرگ و نیستی و ویرانی به بار می آورد.
روزنامه ی همشهری1 فصلی مشبع به این زنان اختصاص داده است.
نویسنده ی محترم مقاله می گوید:" سن تمامی ی زنان شرکت کننده در این عملیات ها(!)[نمی خواهیم ملا لغت باشیم ولی جمع بستن یک جمع مکسر خود یک هنر بالاست که تنها از نویسنده ی این مقاله بر می آید!] زیر سی سال سن داشتند."
ایشان از این موضوع نتیجه می گیرد که نسل جدید نمی خواهد راه پدرانشان را ادامه دهد.ولی نمی گوید که پدران سنگ پرانشان نیز چنان اهل تسامح نبودند.ولی جالب تر از همه این که نمی گوید که این زنان زیر سی سال به کدامین شناخت و آگاهی رسیده اند که دست به کشتن خود و دیگران میزنند آیا کمی سن آنان به جز شست و شوی مغزی و تحریف اندیشه هایشان چیز دیگری را می رساند؟
آن گاه به چنان شوری می رسد که گویی این آدم کشان به چه تکنولوژی نوینی دست یافته اند.وی می فرماید:"مکانهای عملیات(بخوانید عملیات تروریستی) اکثرا در مناطق اشغالی سال 1948 واقع است و این حاکی از توان بالای زنان فلسطینی برای عبور از موانع امنیتی رژیم صهیونیستی جهت انجام عملیات است."
که باز احتمالا مقصود نویسنده یک کشف یا اختراع جدید بوده که ان ها توانسته اند مواد منفجره را به گونه ای حمل کنند که موانع امنیتی رژیم صهیونیستی نتواند آن را شناسایی کند.ولی جز یک جسم مگر چیز دیگری هم انسان دارد؟آیا غیر از این است که این موانع امنیتی رژیم صهیونیستی کمی پیرامون زنان آسان گیری می کنند و این زنان نیز به خوبی مزدشان را می دهند؟این تقیه که با کثیف ترین نوع ماکیاولیسم خاور میانه ای همراه است در عراق در نبرد دومین با آمریکا نیز به چشم خورد.ارتش صدام پرچم سپید بالا میبرد و چون امریکایی ها به قصد اسیر کردن جلو می رفتند آن ها را به رگبار می بستند.
در ادامه می خوانیم:"گذشته از آثار عملیات استشهادی که موجب ایجاد بحران های متعدد در جامعه ی اسراییل گشته است می توان از الگو و فرهنگ سازی این گونه اقدامات در سایر مبارزات آشکار شدن ناتوانی ی این رژیم در برابر عملیان شهادت طلبانه حفظ روحیه مبارزه و جهاد در بین فلسطینیان و... یه عنوان دیگر پیامدهای این گونه اقدامات نام برد."
چه مبارزه ی درخشانی در حال پیگیری است که الگوی ان از بین رفتن و از بین بردن مردم است.و نویسنده چه استدلال جالبی کرده که رژیم در برابر این عملیات ناتوان است.ولی نویسنده ی محترم بیان نکرده که این مبارزه پایان هم دارد یا قرار است یک جنگ فرسایشی(یا شاید هم فرمایشی!) باقی بماند دست کم تا زمانی که زنانی که می خواهند آدم بکشند در فلسطین وجود داشته باشند.
و ان گاه برای توجیه ان رفتارهای ناهنجار از آیات عظام مصر و ایران دستور می آورد.که این عملیات را تایید نموده و مسبب ان را(باعث و بانی ی مردم بسیاری از مردم بی گناه که نه آدم کش بوده اند و نه دخالتی در سیاست های دولتشان دارند.) شهید محسوب می شود.ولی این آیات یا به خاطر نداشتند یا بدان نیندیشیده اند که از ان طرف خاخام های عظام نیز حکم جهادت و شهادت برای فداییان و متعصبین خودشان صادر خواهند کرد و بدین ترتیب زنجیره ی وحشیانه ی انتقام های عشیره ای در قرن بیست و یکم همچنان ادامه پیدا میکند.
آن گاه وی نام چند تن از این زنان را اورده است.
وفاعلی ادریس بیست و شش ساله بوده و بمب را در یک مرکز تجاری منفجر نموده که باعث کشته و زخمی شدن نود و یک نفر شده است.حال باید پرسید که این نود و یک نفر در یک ساختمان تجاری که بوده اند؟جز شهروندان عادی که به کار روزانه ی خود می رسیدند؟
نورا جمال تلهوب پانزده ساله.نویسنده ی محترم افاضه می کند :"شاید زنده گی این دختر پانزده ساله برای هم نوعان او در کشور اسلامی مان جالب باشد."
گویا او در کنکور قبول شده بورس تحقیقی گرفته یک تحقیق پیرامون یک فیلسوف بزرگ انجام داده یک سونات موتسارت را در مدرسه بدون تپق اجرا کرده که حالا باید برای هم نوعان او در کشور اسلامی مان جالب باشد.
خیر. به گفته ی خود نویسنده ی محترم "دختری که پس از حفظ قرآن و تسلط بر ان مفهوم کتاب آسمانی را در امری به جز عملیات استشهادی ندید."
یعنی تمام مفهیم کتاب آسمانی کشتن خود و دیگران است.همان نود و یک نفری که نه سر پیاز بودند نه ته ان و بسیاری نیز از سیاست های متعصبانه ی دولت خود بیزار بودند.
عندلیب خلیل طقاطقه هم در بازار محنی یهودا سد و ده نفر را کشته است.و تازه نویسنده می گوید:"بر همه گان روشن شود که تمام تدابیر امنیتی در برابر عملیات استشهادی فلسطینی ها بی فایده و شکست خورده است."گویی این ادم کش ها تنها می خواستند ضعف امنیتی دشمن را به رخ وی بکشند.و تازه نویسنده دلخور است که چرا سربازان به درب خانه ی وی ریخته اند و ان را تخریب کرده اند.
هنادی تیسر جرادات که از بقیه وضعش شگفت تر است.بیوگرافی نویس توانای ما پیرامون وی می نویسد:"او نمی خواست که مانند سایر وکلا در دفاع از حق خود در دادگاهی حاضر شود که حق و عدالت در ان جایی ندارد.بل که به شیوه ای دیگر تمسک جست."چه قدر خنده دار که یک وکیل بدین اندازه بی منطق باشد یا شواهد کافی به دست نداشته باشد و ان وقت مجبور شود که بدترین راه را برگزیند.از یک نوجوان کم سن و بی تجربه و نادان توقع چنین اعمالی داریم ولی یک حقوق دان.......... .
"دو هفته پیش از عملیات او پیوسته روزه می گرفت.بیشتر قران می خواند."
و ان گاه در یک رستوران بیست و دو نفر را می کشد.
و ان گاه به یک تراژدی غمناک بر میخوریم.ریم صالح الریاشی."او مادر دو فرزند هژده ماهه و سه ساله بود."وی چهار اسراییلی را می کشد و ده تن دیگر را زخمی می کند.
ان گاه می خوانیم:"با وجود این که دو کودک دارم که فقط خدا می داند چقدر دوستشان دارم اما علاقه ام به دیدار خدا بیشتر است."
در حالی که اگر این زن نه تنها دوست داشتن که تنها کمی احساس مسوولیت می نمود بچه های بی گناه خود را اواره و بی مادر نمی کرد.جالب این که وی آرزوی دیدن خدا را هم دارد.البته بنده گمان می کنم پادافره ی همن بی مسوولیتی وی یک ضیافت ابدی با اهریمن باشد!
هبه عازم دراغمه نوزده ساله سه نفر را کشت و هفتاد نفر را زخمی کرد.
زینب علی ابوسالم نیز "در محله ی پر ازدحام تل الفرسیه واقع در شهر قدس سی سد و پنجاه صهیونیست اشغال گر را به خاک و خون کشید."او می خواسته بمب را داخل یک اتوبوس منفجر کند.که نظامیان سر رسیده اند.و همان جا انفجار را انجام داده.و احتمالا هم مسافران اتوبوس و هم نظامیان و رهگذران را کشته است.
وبرگ زرین این مبارزات در این جا پایان می پذیرد.
اینک خوب است به سفارش نویسنده ی گرامی دقایقی در مورد این زنان فکر کنید.
آیا نمی توان این زنان را هم سنگ با آدم کش های غرب وحشی چون جان و بیلی دی کید قرار داد؟
آیا نمی توان گفت که اینان تعریف توحش فاقد احساس و جنایت و آدم کشی از زن ارایه داده اند؟زنان که عواطف یک ملت را تلطیف و آرام می کنند وقتی چنین جانی و تروریست باشند از فرزندان و دست پرورده گان دامانشان چه انتظاری می توان داشت؟
آیا ما زنان بزرگ مبارز در طول تاریخ نداشتیم که حالا شاهد تولد این نسل هستیم؟ژاندارک یا گاندی که از زنان مبارز و بزرگ بودند دست به عملیات تروریستی زدند؟آیا میزان علاقه ی ما بدان ها نسبت مستقیم با تعداد آدم هایی که به قتل رسانده اند دارد.بدانیم هیچ مبارزه ای به انجام نمی رسد مگر با حضور روشنفکران اگاه و متفکر که حتا جریان مبارزات مسلحانه را نیز بتوانند در جهت پیشبرد یک هدف به دست بگیرند.نه خیل عظیمی از فجایع و جنایات مداوم که تنها لکه ی ننگی بر بشر قرن بیست و یکم است.




ایران شهر/شهریور 7027 (آریایی)


-------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
مقاله ی دختران زیتون نویسنده یوسف فاطمی روزنامه ی همشهری شماره ی 3792 تاریخ دوشنبه 14 شهریور 1384

دوشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۴


عاشقانه


دست هایت را به من بده
اشک هایت را به پای سبز های اقاقیا مریز
هر درخت سرانجام از اشک های دختری سیراب می گردد
بخشنده گیت را تنها از برای من نگاه دار
هیچ کس مبین
و در اندیشه جز نیاز تن من
شهوت دیگری راه مده

من دست هایت را از تو خواهم دزدید
و در شبی از شب های سکوت
تو را به خواب اساطیر مبهوت زمین میهمان خواهم کرد.

شقایق های دلهره
به روی وسوسه های نور خمیازه می کشند.



تهران/شهریور 7027 (میترایی)


یکشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۴

رمه های شبان زنازاده
در توفان سیاه
گم شدند.

مادر شبان زنازاده
از هم خوابی با خداچه ای در شب های تیره تر
حق جماع را چند گوسفند طلب نمود.
و اینک چند گوسفند
برای خود رمه ای شده اند.
و کاسبی ی زنازاده سخت گرفته است.

آه ای گوسفندان بی خبر
در چنگال این جلیلی ی عوضی

در تپه های گرگ میش
آگنده از بوی پشگل و نواله ی یونجه و شبنم
نشانی ی خدا
از دستان شبان زنازاده بیفتاد
و مرد
در سوگ فراوان شکست بسیار گریست

آه ای نشانی های اشتباه
با پیش شماره های تغییر یافته و گمراه


نجواهای دختر
خریدار خر سواری داشت
که خود را فرستاده ی خدا می خواند
و دعاهای دختر را در خورجین بدبویش می گذاشت
که چندی پیش بدان سربریده ی مرتدی را به شوق مشت و لوق نزد خدایش می برد
راهزنان مجاهد
پس از تاراج خر سوار
خورجین را به راه انداختند.
و دعاها در دشت بوی پشگل و گاو پراگنده شد.

آه ای گوسفندان خوش باور!
در سلاخ خانه ی این خر.

پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۴

وقت خنديدن عشق
تو به من خنديدي
گر گرفت مهتابي
خنده ام را ديدي

مادرم انجيري هاشو آب مي داد
تو حیاط سبز برگاي قاصدكي
تو فرستادي برام حرفهاتو با باد

چه روزا ديد نزدم
خونتونو از لاي رختهاي بند
چه شبایی پشت شمشادای سبز
ننشستم تا بياي شاد و لوند

فصل کوکی زمینش سرسبز
آسمون سیا نبود
خبر از کوچیکی و بزرگیا نبود

قاصدكهای سفید
كه تنه ململشون
پر از عطر تو بود
خبر باد بهارو میدادن
تو دلامون خبر از غصه نبود

ناگهان باد اومد
برگای سبز درختا
به درودی و به بدرود شدند
مادرم تنها شد

باد فانوسای مهتابی رو برد
توی خواب صد ساله ی تبریزی رفت
تو گوش اسمای یادگاریمون رو دیوار
سیلی زد


با شروع پاییز
فصل آغاز بزرگی های ما
باد اومد.سوی ارغوان توی خم شد.
باد اومد توی زیرزمینمون زوزه کشید.
تو تنش بوی پدربزرگم گم شد
حوض بی ماهی و آب باغچه ی ما شکست
سیل بارون روی چشمای مادربزرگ نشست

حرف کودکی ما که رفتنی
مثل دوستت دارما گذشتنی



با كدوم قاصدك عابر راه
تا کدوم ناکجا
تو به راه افتادي
از ته كوچه ي ما

پس بگو کجای این شام زشت
میون ستاره های بخت ما
تو کجای قصه ی ما گم شدن
لحظه های بچگی تموم شدن:



لحظه هاي امتحان و بچگي
ديدن كارناممون يواشكي
ترم تابستون و امتحان دي
ديپلم نظام قديم و آسمون كودكي

خورشيد چشم تو رو
دست كدوم ابر پوشوند
كه تو رو با خود برد
منو به گريه نشوند