یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۵


رویا


در این شب های پرباران و نمناک بهاری
که بوی کاهگل با نم نم باران
به سقف خاطر تنهای من در این سرای سرد خاموشی
و این سقف
طرحی نو در اندازیده از فرط فراموشی
تن تند و عجول خویش را
می مالند و می کوبند
و گرد کاهلی از ذهن خواب آلوده ی این بی نوا اندام بی هوشی
می روبند
خیالت میهمان خانه ی من بود
آری آمد چه زود آمد
که گویی بال در بال یا در حال
به درب آستان من فرود آمد

من اما در گشودم
بر دستانم شمع روشن بود
سلامت دادم و هم راه بنمودم
که این میلاد تن وقت نجات این من از من بود
بهار تو سرآغاز من آری اندر آغاز فرومردن و خفتن بود
شمع اما از باریدن باران که می لغزید از زلف پریشان تو چرخان لیک افتان یا که خیزان
و می چکید بر پای آستان خیال من
همی لغزید و خامش شد
و من با تو میان نور تاریکی تنها و یگانه با حضور قلب
یا تپش یا وقت سررفتن
که اینک گوی و این میدان
خیال خانه ی من سخت محتاج حضورت بود
تو دستان مرا بگرفتی و گفتی:
که اینگ خیز
در این شب بی ماه سد بغض و هزاران آه دیوانه
اینک گردش ما زیر باران
در این شب خاموش ده بغض
و سد دیوانه گی
یاد هزاران عاشق سرگشته ما را میهمان

و ان گه زیر باران بهاری که
بدون هیچ رحمی شکوفه های پا در ماه کوچک را لگد می کرد
و ره را بر وصال دست یا بوسه به مهمانی ی برگ و غنچه سد می کرد
گردش کردیم
و جوبار سیه
به آهنگ طراوت از برای ما رقصیدند
و تو در کنج این رو یا به من خندیدی...

هنوزم شام پا بر جاست
و در این شام پرباران و دلریز بهاری
خیال خاطر خوب تو میخیزد
ز تالار امید من
و میگیرد
جای هرچه دیگری رنگی است
که در سودای این دیوانه گی
فرزانه گی ننگی ست.


تهران/بهار 85

یکشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۵

درباره آمدن شاه بهرام ورجاوند



آید آن پیک آخر از هندوستان
گوید آین بهرام از تخم کیان
اینک آن سوشیانس بهروز پور
این همان از دوده ی اسپیتمان
پیلبان آید سواران در برش
بر دودستش هم درفش کاویان
باید از مردان خود پیکی کنیم
تا کند احوال بر وی ترجمان
هم بگوید زانچه بد برما رسید
وان چه بر ما کرده اند این تازیان
"رونق دین برده اند و کشته اند
آن یگانه خسرو تاج خسروان
هین که دینشان راست دیوان را منش
گه خورنده سوسمار گه چون سگان
خسروانی را نگیرد با هنر
بل که با افسون و خدعه با جهان
وان چه مادر بود و خواهر بهر ما
خواسته از بحر و بر در خان و مان
جمله گی غارت و یا تقسیم شد
یا جزیت گشت و شد از آنشان
نیز بر ما یوغ ورزا سفت شد
باز ازما خواستند ساو گران
چند دروندی بدیدیم ما ز آن
آن همه که نیست بدتر در جهان"
آید آن بهرام ورجاوند گرد
گرد او آییم و گیریم کینمان
همچو رستم در نبرد میهنی
کو بگیرد انتقام ساوشان
برجهیم و آن چه مسجد هست پس
میهلیم و جاش سازیم آتشان
بت کده کی خسرو وش ویران کنیم
پاک سازیم از دروندی جهان
خیز هم میهن که سوشیانس تویی
وین منم بهرام اندر این زمان



اشاوهیشت 7028
ایدون باد و ایدون تر


درباره ی آمدن شاه بهرام ورجاوند از چامه های دلکش و خواندنی به زبان پهلوی است که پس از تازش تازیان به میهن سروده شده در گونه ای که نام سراینده ی آن به ما نرسیده است.لیک با وجود کوچکی از احساس و شیوایی فراوان بهره دارد.آن چه امد ترجمان ان به پارسی امروز بود.هرچند که پایبندی به متن نبود و خود دارای واژه گان گاه دشوار است.ولی از تفسیر و توضیح ان در می گذرم و ماجرا را به گاهی دیگر می گذارم.

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۵


تنها در طاهر آباد
ششمین سال غیاب احمد شاملو
پیشکش به سیمین بهبهانی




خسبیده در چکاچک دشنام و عربده
از بهر مانده گان به جا مانده دلهره
با یک سخن؛چکامه و یا حرف دیگری
بیداد دشنه بر کشد از ریشه تا تنه
از بهر نهی ز منکر شمع فوت می کنند
وز روی امر رفته به پروانه متعه
زندانی قرون چه امید بر رها
کوری کجا و چشم به راهی یک شبه
در مرغراز وحشت پیوسته می چرند
این یابوان مرگ و سوارانش در گله
فرموده عشق زشت و زنا حکم شرع است
خال زنخ کریه و برازنده آکنه
در شام این چنین که ز هر سوی راه نیست
یا خندق است و چاه و یا چاله و دره
شاعر به سان سرو نموده ست دلبری
شاهد نشسته با می و ساغر به مصطبه
حرفش سلام زنده گی و صبح نام او
با شام تیره اهل جدالست یکسره
با شب گنان بگوی که آنک مزار او
واینک شما و تیشه و آیین ابرهه
تا بود خواب چشم شما را نمی ربود
وینک ز گور او شده بر جانتان کنه
باشد که نوبت شب و شام شما شود
کو بامداد بود و سپیده بر او گره


امام زاده طاهر/دوم امرداد هشتاد و پنج

پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۵


مرثیه برای اکبر محمدی


زاده ی شیرم و چون شیران خفتانم به تن
من نمی ترسم ز تو اینک تو می ترسی ز من
تو که با سد گرز حیلت فکر کردی چیره ای
پیش مشت انتقامم در ذلالت جان بکن
هم اسیرم ساز یا اندر کنام گرگ کن
تازیانه زن لگد کوب و برآرم جان ز تن
من نمیترسم از این بالماسکه ی هول و هراس
پشت این سیمرغیت بینم شکسته پر زغن
لاله زار و دشت گل گردید خانه از پی
این همه سرو خرامان کنون گلگون کفن
هیچ بلبل داشته آیا به سینه راستی
ناز آن آواز که بود آن عزیزان را دهن
شد شقایق باژگون و لاله شد سیراب خون
میهنم از آب دیده گشته غرق نسترن
رو سیاهانند در آورد با خورشید و نور
لیک جز داغ قساوت نسیت بر روشان ثمن
آن که خواهد روز را زندان کند ابرست و بس
اندکی شاید ولی می گردد آخر از دمن
پاک می گردد گلستان از سیاهی می شود بنگاه نور
آن چنان که عشق می سازد رها روح از بدن
ابله ان کو مغز یاران را خوراک خویش ساخت
هر که بر اندام آزادی ببریده کفن
ای که داغ مهربانی دیده ای! هی!!هر که ای!!!
یار میدان!هر که هستی با تو ام ای مرد و زن!
دست من در انتظار دست های گرم توست
دستهامان مرهم داغ دل مام وطن
من سپر سینه نمایم پیش روی گرز او
تو بیا فرهاد! خنجر گیر و بر پشتش بزن


تهران/مرداد 85

یکشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۵

خوی خوب خدا



دیشب همانطور که داشتم مانند شب های گذشته به مرور خاطرات و کرده ها و ناکرده های خود می پرداختم و از سر نومیدی شب بغض گلویم آماده ی ترکیدن بود احساس ملایم و لطیفی مرا به حالتی از بی هوشی و رخوت برد.طوری که احساس نمودم اضطراب درونم از بین رفته و قلبم از هیجان و ترس تهی گشته است و تنها هر از گاهی به آسانی تپیدن می کند.چشم هایم را آرام بر هم گذاشتم خیال خوبی در من ایجاد شده بود بوی خوشی مشامم را پر کرد ولی عطر نبود حتا بوی گل هم نبود فقط بوی خوب بود.گویی همه ی بوهای خوب از ان سرچشمه می گرفتند.احساس کردم کسی مرا در سایه ی حضور خود پشتیبانی می کند.آرامشم با تپش ناگهانی قلب و قورت دادن تند و نا هنگام آب دهان داشت به هم میریخت باور نمی کردم.بغض گلویم برای یک لحظه دوباره برگشت و در آستانه ی شکستن قرار گرفت آن چه که در خیالم گذشت را نمی توانستم باور کنم پشتم تیر کشید.موهای تنم سیخ شدند ممکن نبود ولی رخ داده بود.خدا به خیال من آمده بود.
یک نور ملایم و آرامش بخش جلو پرده ی دیده گانم قرار گرفت و بوی خوبی مشامم را نوازش می داد من چیزی یا کسی را نمیدیدم ولی هرم احساسم که گر می گرفت مرا خوشحال می کرد چون مطمین می شدم او کنار من آمده و حتا شده برای همین چند لحظه از من مواظبت می کند.
ترس هایم فرو ریخت دوباره حالت خوب گذشته در من جان گرفت.خالی شدم در خیالم به سویش رفتم و خودم را در آغوشش انداختم.بغضم ترکید بلند گریستم.پشتش را محکم فشار دادم و سرم را روی شانه اش گذاشتم.همانطور که بلند بلند گریه می کردم گفتم:خدا جون!چه خوب کردی اومدی پیش من.دلم برات تنگ شده بود.من فکر می کردم دیگه منو فراموش کردی.خدا جون اگه بدونی چقدر دلم تنگه انگار همه ی درها بروم بسته س دیگه هیچ شانسی ندارم خیلی وقتا فکر می کنم کاش زودتر بمیرم.....
دیگر گریه مجالم نداد.
دست های گرمش را احساس می کردم که سرم را نوازش می کند خیلی لذت بخش بود دستش را سوی صورتم آورد و گلوله های اشک را از گونه هایم پاک کرد.بعدها افسوس خوردم چرا دستش را نبوسیدم. زود زود آرام شدم.تمام گریه ها رفت و آرام آرام چشم هایم را بستم.در آرامش بی وزنی غوطه می خوردم.کمی که گذشت گفتم:خدا!می دونی این پایین چه خبره؟خیلی اوضاع بده همه چیز ریخته به هم باور کن اگه از من بپرسی میگم همش تقصیر این آدماس.کاش همه ی مارو درخت درست کرده بودی.می دونی چقدر خوب بود؟دیگه آبروی تو رو هم نمیبردیم.حتما شنیدی ما خیلی وفتا به نام تو به جون هم می افتیم و هم رو می کشیم بهش میگیم جهاد در راه خدا.می گن تو به کسایی که آدمای بیشتری تو این راه بکشن جایزه هم میدی.میبینی؟این آش شله قلمکاره ماس.ولی خدا جون دیگه خسته شدم.کارشون گرفته بازارشون سکه س و اگه این طوری پیش بره یکی رو هم می یارن جای تو میذارن.اون وقت دنیا میشه همون که می خوان هر حکم و امری که بخوان از زبون تو جاری میکنن....
صدای زیبایی در گوشم طنین انداخت:
پسرک کوچولوی من!از آخرین باری که دیدمت چقد عوض شدی چقدر قشنگ حرف می زنی.تو من و امیدوار می کنی عزیزم باعث افتخار کردنم میشی.....عزیزکم من شماها رو اونجورام که فکر می کنی درست نکردم.چیزهای قشنگ خیلی زیاده خب شماها نتونستین از پس همشون بربیاین و الان این طوری شده.از خیلی از این موقعیت ها اومدین و سواستفاده کردین و این نتیجه ش شد.
گفتم:آی گفتی خدا جون!کاش همه چیز دست خودت می موند کاش چیزی به ما نمیدادی ای کاش همه ی دانش خودت رو میفرستادی زمین از طریق یکسری آدم که از طرفت اومدن.همه ی حکمت تو حکمت خدایی میرسید به یک فرستاده ت و اونم میداد به یکی دیگه و اونم می داد به ما.این طوری ما می فهمیدیم حقیقت چیه.راستی کدومه.ولی چه سود.یکی رو علم کردن می گن حکمت از اونه و اون هم از تو گرفته.آخه من چطوری بگم اون همه ی قدرتش در این بوده که زنی رو که ازش خوشش می اومده رو بیاره تو رختخوابه خودش.ولی اون قدر بی عرضه باشه که انگشترش رو شیطون ازش بقاپه و کلی باهاش کار بد کنه.هرچند نه که خودش باهاش کار خوب میکرده.آخه من چطوری باور کنم تو به یارویی یه انگشتری دادی که همه چیز رو براش فراهم میکنه.قالیچه هم دادی که اونو هر جا بخواد می بره ولی بهش یه ذره شعور و آدمیت ندادی که باهاش یک کار خوب بکنه.به نظرم اون شکله شرخرها و زورگیرهای میدونه شوشه خودمونه با یه جفت سبیل آویزون و شکم گنده و پیراهن چرب و بدبو.نمیدونی چقدر ازش بدم میاد.اونم حالا از کی این حکمت رو گرفته از یه آدم پست و ذلیل که حتا از زن سربازش نگذشت.آخه من چطوری باور کنم این کثافتا با خدا در ارتباطن و از اون حکمت میگیرن.خودت که می دونی خدا جون اونایی که گفتن از طرفه تو اومدن از بقیه بدتر بودن یکی شون با داداشش و جانشینش و بقیه ی دوستاش همه آدم کش بودن.حتما خوندی یکیشون دستش رو برده به آسمون و خورشید به فرمان تو سرجاش وایساده تا اون و رفیقاش آدمای بیشتری بکشن.تازه این یه نمونشه همشون نامرد و بد صفت بودن.هیچ کدومم کار خیری برای این مردم نکرده.نمیدونم ولی شاید نمیدونی چقدر بده که آدم همش دروغ بشنوه....
در خیال من سکوت زیبایی حکم فرما بود.
صدا به نرمی پا بر پرخیالم گذاشت.گفت:پسرکم.حرفت رو شنیدم میدونم چی میگی تو درست میگی.ولی همش این نیست.اگه راستش رو بخوای من شما رو رها نکرده کلی هم آدم خوب فرستادم تا بساط این دروغ گوهای کلاش رو جمع کنن.ولی وقتی مردم نخوان خب همین میشه.یکیشون رو اتفاقا با همون داستانی که تو گفتی محاکمه کردن.چه مرد نازنینیه.الان پیش خودمه شماها حرفش رو باور نکردین و تکفیرش کردین.و یا کسای دیگه که یه بلایی سرشون آوردن و خب حالا نتیجه ش این شد.
گفتم یعنی چی خدا؟
هربار که می خواست چیزی بگوید مکث می کرد.تا تمام خیال من پر از سکوت شود ان گاه وارد آن میشد.همانطور که موهایم را نوازش می کرد گفت:
برای مردم گوش کردن دروغ بهتر و دلنشین تر از راستیه.چون دروغ شاخ و برگ داره آب و تاب داره چرب و نرمه و قورت دادنش راحته.ولی راستی یک واژه بیشتر نیست و برای همین خیلی وقتا مردم رو آزار میده.برای همینم هر کدوم از اونایی که من فرستادمو یا کتک زدن یا شکنجه دادن یا دیووونه و منحرف خوندن.و مردم رو از دور و برشون دور کردن و اگر هیچ کدوم از ان کارا نتیجه نداد اونارو کشتن اگه به دور و برخودت نگاه کنی و از چند نفر بپرسی میبینی که کم هم نبودن.
گفتم:خدا جون راست میگی؟تو برای ما کسی رو هم فرستادی تا راه و چاه رو نشونمون بده؟یعنی تمومه این مدت تو فکرمون بودی؟
لبخندی در صدایش شنیدم.گفت:آره پسرک کوچولو و نازه من!تو دیگه چرا این حرفو میزنی خیلیاشون همشهریای تو بودن............مثلا همین صادق یا آقای کسروی یا حسین. شما بهش میگین پور سینا دیگه بهت بگم زکریای رازی و فردوسی گرامی و نازنین خودم.یا کلی آدم دیگه ولی خب قدرشونو ندونستین و الان هم همشون پیش خودمن وفتی نگاهشون می کنم به خودم افتخار می کنم.
گفتم:ولی خدا جونم فردوسی رو که کسی نکشت.
مکث کرد اندوهی در صدایش پیچید.گفت:از کشتن بدتر کردین.کدومتون یک خط از کارش رو درست معنی کردین.کدومتون فهمیدین که حرفه حسابش چیه.بدبخت رو زجر کش کردین.الان هم که کارتون گیر می کنه و ترس ورتون می داره که یکی بهتون حمله کنه دم از اون و میهن پرستیش می زنین بدونه این که به حرفها و مرامش باور داشته باشین.
گفتم:خداجونم!خب چرا حقیقت رو اینقدر تلخ درست کردی که همه ازش گریزون شن برن به طرف دروغ چرب و نرم؟
به آرامی خندید.دستش را روی موهایم نگه داشت و گفت:پسرکم!حقیقت که درست کردنی نیست واقعیت اطرافه.
گفتم:یعنی چی؟
گفت:خب من چی هستم؟
گفتم:خب تو خدایی......خدای منی
گفت:پس یک حقیقت هستم.
گفتم:با این همه چرا گذاشتی اون فرستاده های راستین رو مردم بکشن؟
گفت:این دیگه میله خودشون بود چه طوری زنده گی کنن من نمی تونم کسی رو مجبور کنم.همین الان هم اگه بخواین باز فرستاده هست ولی همه آزادن.هرچند دلم براتون می سوزه و بازم می خوام راه رو بهشون نشون بدم.
گفتم:خدا جونم!می دونستم تو خیلی مهربونی می دونی خدا جون؟من همیشه به خودم می گفتم مگه میشه خدا با شیطون شرط بندی کنه که هر روز به بنده ش گه بده بخوره.آخه مگه میشه خدا بخواد مردم رو بندازه تو آتیش جزغاله شن.مگه میشه خدا مردم رو طوری گمراه کنه که دیگه عمرا به مقصد نرسن.خداجونم چه بلایی سرت آوردن چی از تو واسه ی ما درست کردن...می دونی من همیشه از اون جور خدا متنفر بودم می دونستم تو اونجوری نیستی.
دست هایش را در خیالم احساس کردم که بر سرد گونه ها ی خیسم می کشید . و نوازش می کرد.
دوباره گفتم:خدا جون خب چرا کاری نکردی در برابره اون همه دروغی که گفتن و می گن.
گفت:من که گفتم من آدم رو آزاد آفریدم خودش هر کاری بخواد میتونه بکنه.
گفتم:آخه حتا اگه بخواد بره تو چاه؟
گفت:پسره کوچولوی قشنگه من! مگه من راه رو نشون ندادم؟مگه بهتون عقل ندادم میدونی عقلی که به یه زنبور عسل دادم چقدر عقل آدمیزاده؟دیگه چی می خواد؟میبینی که همه چیز مثه یه هلوی پوست کنده اماده س فقط کافیه بخوریدش.اونقدرها هم سخت نیست نازنین من!
آرام و سبک شده بودم.دوباره خدا را در آغوش کشیدم.محکم فشار دادم هر چقدر بیشتر فشار می دادم بیشتر سبک و آرام می شدم.گفتم خدا جون خوشبختی چیه............؟کجاس.........؟ من....... گمش کردم...باز بغضم ترکید محکم بغلش کردم.
گفت: عزیزه دله من کوچولوی دوست داشتنی!خوشبختی همونیه که دوسش داری.خوشبختی تویی عزیزم که دنیا قلبه توس....شک نکن که همه چیز برای رسیدن بهش بهت دادم.
خوشحال بودم.گفتم خدا جونم میشه یه چیزی بهم بگی که وقتی از این جا رفتی من بهش فکر کنم؟
سرم را بلند کرد و نزدیک خود آورد و روی سینه ی خیالیش گذاشت.گفت:
عزیزه دلم!من که هیچ وقت از پیشت نمیرم هر وقت که خواستی خودم میام پیشت خیالت راحت باشه.من تنهات نمیذارم.
دوباره بغضم ترکید این بار از شادی بود از پرشدن بود.داشت نوازشم میکرد و من باز آرام شدم.
گفتم:خدا جونم!می شه یه چیزی به من بگی که به بقیه بگم اونا باور کنن تو پیشه من بودی؟البته حالا دیگه مهم نیست باور کنن یا نه.......
گفت:جانه من!اونام میتونن با من حرف بزنن و من خودم بهشون هر چی خواستن بگم.ولی تو بهشون بگو من دوستشون دارم نگرانشونم و همیشه مواظبشون هستم.
از شادی می خواستم پرواز کنم.گریه مجالم نمیداد ولی انگار بال داشتم.آن بوی خوب در مشامم می پیچید و آن تابلوی خوشایند را در برابر دیده گانم دیدم و لمس کردم که سرم را روی بالش جابجا کرد.بهترین حالت را برای خوابیدنم انتخاب نمود.آن وقت سرش را نزدیک آورد و گونه ام را بوسید.از هراس آن که همه چیز از بین برود تکان نخوردم.گردنم بالش را که خیس خیس شده بود احساس می کرد.در سرم رویاهای خوب جولان میداد و خاطرم از بوی خوب خدا آگنده شده بود.


تهران/اردی بهشت 85

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۵

مزدیسنا درود



صبح آمد و خروس گشود از حجاب رو
از یاری سروش بخوانید یتا اهو1
خورشید سر رسید و بوشاسپ چیره شد
خندید سپند ارمذ به وای اندرو 2
لشکر نمود خوبی از بهر جنگ بد
وان دیو خشم و مرگ که بروی گرفته سو3
ای خوش که نام ایزد پیروز و پادشاست
در پیش اهرمن بگرفتست آبرو4
میترا به خفته گفت که مزدیسنا درود!
برخیز و با نیایش کن دین خویش نو
آذر ورا بشارت جوش و خروش داد
گر از سر نیایش افزاید آن الو
ناهید رفت تا به بن سور اردوی
زان آب بهر زوثر بیآورد یک سبو5
با بوی بامداد ز راه آمدند باز
آن فروهر ستوده ی بهدین راه رو6
موبد گرفت برسم و چون زوت ایستاد
راسپی درون و هوم نمود و بداد او7
پوشید سدره این و میان بست کستی
وان پادیاب کرد و بگذاشت پنام رو8
آتش کده نیایش مزدا شروع کرد
جان در دمای آذر و بر سوی اوست بو9
آن فروهر جدا شد و از ما به سوش رفت
بنمود یک دمی به گرتمان جست و جو10
پیش آی نرسیا که به رای تو مومنم
زان راستین کلام مقدس دمی بگو11
انر زمین پیرو مزدا کسی بجو
فرهاد را ببین که خواند اشم وهو12



1
خروس از حیوانات مقدس در مزدیسنا و همکار سروش نگهبان شب است.
در فرگرد هژدهم وندیداد پاره های 14 می خوانیم:
"پرسید زرتشت از اهورا مزدا ای اهورامزدا ای پاک ترین خرد ای دادار جهان خاکی ای پاک کیست گماشته سروش پاک دلیر کسی که گفتار ایزدی پذیرفت؟آن گاه گفت اهورا مزدا آن گماشته مرغ خروس نام دارد ای اسپیتمان زرتشت.مردمان بد گفتار آن را کهرکتات نامند.زیرا این مرغ است که در سپیده دم توانا آواز برآورد و گوید:برخیزید ای مردمان نماز بهترین راستی بگزارید و به دیوها نفرین فرستید اگر نه دیو خواب گران به شما چیره شود و دیگر باره سراسر گیتی را که در سپیده دم بیدار گشته به خواب فرو برد و گروید ای مردمان باز بخوابید و هنوز هنگام برخاستن نرسیده شما را با ان سه چیز که اندیشه نیک و گفتار نیک و کردار نیک است کاری نباشد.شما باید با آن سه بدترین چیز که پندار بد و گفتار بد و کردار بد است بسازید.

یتااهو:مقدس ترین دعای زرتشتیان است.و این است ترجمان ان:
مانند اهو برگزیده این چنین سرور مینوی است.
هم به شمار راستی کسی که منش نیک کردا جهانی را به سوی مزدا اورد.
و شهریاری اهورا از برای کسی است که شبان درویشان است.

2
بوشاسپ دیو خواب است.ان چه که رخوت و نخوت و سستی باشد در مزدیسنا زشت و اهریمنی است و دیوی همراه دارد.
سپندارمذ:فرشته ی موکل بر زمین است.
اندروای:فرشته ی موکل بر هوای خوب و خوش بو.

3
دیو خشم که در اوستا aushama آمده خطرناک ترین دیوان است.
دیو مرگ نیز visaato نام دارد.

4
در سنت مزدیسنان پادشاهی از ان اهورا مزداست.
این معنا بارها در نامه ی مینوی امده است از جمله در یسنا 35 پاره 5 می خوانیم:
در حقیقت از برای کسی سلطنت روا می داریم و ان را حق کسی می شناسیم و ان را بری کسی خواستاریم که بهتر سلطنت کند برای مزدا اهورا برای اشاوهیشتا.
مانند این در ویسپرد کرده 8 پاره 2 نیز امده است.
موضوع مالکیت و ولایت که در دین اسلام به خدا تعلق دارد از این سنت مزدیسنا گرفته شده است.

5
اردوی سورا نام رود مقدسی است که با ایزد بانو اناهید نزدیکی دارد.ناهخید فرشته ی موکل بر اب بر فراز قله هرا خانه دارد و از ان جا رود اردوی سورا سرچشمه میگیرد.
پرستش ناهید به همراه میترا از کهن ترین ادیان مزداپرستی دنیا می باشد.که قدمت ان حتا از پرستش اهورامزدا نیز بیشتر است.

زوثر:مایعی که هنگام نیایش آماده می سازند و هدیه به آذر می کنند.

6
در یسنا 26 پاره 9 می خوانیم:
فروهر های همه ی بچگن پاکی که از پارسایان به وجود امدند می ستاییم.فروهرهای پاکانی که در مملکت اند می تاییم فروهرهای پاکانی که بیرون از مملکت اند می ستاییم.

جملاتی مانند این در دیگر جاهای نامه ی مینوی نیز هست و این منظور را برمی گرداند که کسانی برای تبلیغ ایین بهدینی به اکناف و گوشه کنار سفر می کردند.پیرامون این مورد تحقیقی دارم و پاره هایی که به این امر پرداخته را تشریح نموده ام که شوربختانه اینک که این یادداشت را می نوسیم به ان ها دسترسی ندارم.

7
زوت:پیشوایی که سرپرستی نیایش را در اتش کده بر عهده دارد و راسپی همکار اوست.
برسم شاخه های گیاهی هستند که هنگام نیایش به دست می گیرند.هوم عصاره ایست که در نیایش و قربانی کردن به کار می رود.و درون تکه های نان کوچک بدون خمیر مایه است که برای امشاسپندان یا فرشتگان و فروهرهی درگذشتگان خیرات می شود.مراسم عشای ربانی عیسویان از این جا گرفته شده است.

8
سدره پیراهنی است سپید و یکسره که هر زرتشتی پس از رسیدن به پانزده سالگی باید ان را به تن کند.کستی نیز کمربندی است بافته شده از پشم گوسفند که بر روی ان بسته میشود.
پادیاب همان وضو گرفتن و شست و شو و فراهم شدن برای نیایش است و پنام پوششی که جلوی دهان را میگیرد.و بهدینان هنگام نیایش آذر می بایست آن را به دهان داشته باشند.چون در برابر اتش سخن گفتن و آلودن ان و یا چیزی در ان ریختن از گناهان بزرگ به شمار می آید.

9
در مزدیسنا پنج قوه باطنی برای انسان تعیین شده است نخست اهو یا جان است که پاسداری از جسم بر اوست و پس از مرگ نابود می شود.
بوی نیز هوش و حافظه و نیروی دراکه است که نمیمیرد و با روان به جهان دیگر می شتابد.

10
پخشی دیگر از قوای انسان فره یا فروهر نام دارد که ودیعه ایست از سوی اهورامزدا در وجود همه ی مردم.که مردنی نیست و پس از مرگ دوباره به سوی اهورامزدا برمیگردد.گرتمان نیز همان عرش اهورامزداست.در سنت است که اهورامزدا پیش از آفرینش جسمانی نخست فروهر همه ی موجودات را در گرتمان بیافرید و ان گاه بر اساس ان دست به آفرینش زد.عالم مثل افلاطون سرقتی آشکاز از این باور پیش پا افتاده ی بهدینان است.

11
نرسی یا نیروسنگ فرشته ی وحی و پیک اهورامزداست.

12
اشم وهو:از مقدس ترین دعاهای بهدینان که در روز بارها به زبان اورند.چنین است برگردان ان:
راستی بهترین نیکی است.
خوشبختی است و خوشبختی کسی راست:
که راست و خواستار بهترین راستی است.


تهران/ فروردین 7028

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۵

نوروز نامه

پیشکش به فروهر انوشه روانان مهربانان فردوسی؛ منصور حلاج؛ پور سینا ؛ حمزه اصفهانی ؛ کسروی ؛ صادق هدایت ؛ پور داوود ؛ عباس اقبال آشتیانی ؛ بهار ؛مارکوارت ؛ مهدی اخوان ثالث و....


آمد بهاران دوستان سرسبز آمد بوستان
غم هل که نوشادی ستان نوروز آمد جاودان
از شوکت مزدیسنی پاکیزه آمد هر تنی
زین پارسا مردو زنی زان سبز پوشیده جهان
بر کف بنه جامی ز می گو قصه از جمشید و کی
هم موبدان ملک ری از روزگار باستان1
از خسرو بهدین گو از پاپ خرمدین گو
هم از پس آبتین گو آن مرد مردستانمان2
گیهان اگر آرام شد از آتش بهرام شد
اهریمنی بردام شد از بهر تعویذی چنان3
برخاست از ارخش غو هم پرخرد بودی و گو
بگرفت خانه از عدو بگذاشت جان اندر کمان4
زرتشت برخیزد ز جا بر دستهایش گات ها
گوید که دادم این خدا از من بگیر این ارمغان5
گوید که من پیغمبرم از سوی ایزد آمدم
هم وخشور هم مغ منم در بند اهریمن ممان
هر خوب ایزد آفرین از او به جز خوبی نبین
وان اهرمن افسون و کین آرد به کار ایزدان6
گفتا که مردم ساختم تا اهرمن را تاختم
گر این در روزش باختم بر خاکش آرم هم عنان7
از تو سه چیزم آرزوست زان باش که فکرش نکوست
کن نیک بر دشمن و دوست هم نیک باشدت بر زبان
بر راه من چون بگذری ره بر گل و بستان بری
از چینود هم بپری گردی تو فردوسی روان8
مزدا به دشمن چیردت از تنگسال بگریزدت
از دیو و دروند خیزدت چسبد به تو فر کیان9
مانند کشتی چون عروس آراسته چون پر خروس
منزل بیاراید سروش باشی در ان نوشگ روان10
فرهاد آیینی گرفت هم راه بهدینی گرفت
راه جهان بینی گرفت کز فرش آمد نو جهان


تهران/نوروز 85(7028 میترایی)

1
شهر باستانی ری در نزدیکی تهران پس از آمدن اشو زرتشت مرکز دینی آیین زرتشتی شد.واتیکان که جای نشستن پاپ اعظم عیسویان است خود تقلیدی است از این بنیاد زرتشتی گری که البته سال های سال پس انجامیدن گرفت.
در بعضی متون خود اشو زرتشت را نیز به ری منسوب نموده اند که درست نیست.
2
خسرو نخست نامور به انوشیروان که دادگری او مورد پذیرش بسیاری از تاریخ نگاران متعصب رومی نیز بود.مخدوش ساختن تصویر وی به دوران نو بر میگردد.آن گاه که خواستند از مزدک یک سوسیالیست و کمونیست اصلاح طلب بسازند که انوشیروان با قساوت عجیبی او و یارانش را کشته است.منابع دست نخست همگان به زشتی کار مزدک و دادگری انوشیروان خستواند.در این جا موضوع دفاع از خسرو و نکوهش مزدک نیست.ولی همین خسرو دانشمندان و فلاسفه روم را که به ایران پناهنده شدند به خوبی پذیرفت و چون آنان از کار خود پشیمان شدند و تصمیم به بازگشت گرفتند پادشاه آنان را نواخت و از قیصر خواست که از گناه آنان چشم بپوشد برای سایر موارد به تاریخ طبری جلد دوم مروج الذهب مسعودی و البته ایران در زمان ساسانیان کریستین سن نگاه کنید.
پاپ همان پاپک خرمدین یا خرمی است.
پس نیز کوتاه شده ی پسر است و آبتین پدر فریدون که پادشاهی هزارساله ی آزی دهاک را برانداخت.
3
بهرام وهرام ورهران یا صورت اوستای آن ورثرغنه از خدایان کهن پیش از زرتشت و نماینده ی جنگ و پیروزی است.ضمنا وی بر سه اتش زمینی مقدس بهدینان نیز نماینده است.
تعویذ نظر قربانی است آن چه برای دفع چشم زخم همراه داشته باشند.خاقانی می گوید:
ماه نو دیدی حمایل زآسمان انگیخته
اختران تعویذ سیمین برکران انگیخته.
پیرامون تعویذ بهرام در یشتی که به نام این ایزد نامزد است(بهرام یشت)کرده 14 پاره های 34 تا 36 می خوانیم:
زرتشت از اهورامزدا پرسید ای اهورا مزدای مینوی پاک ای آفریدگار جهان مادی ای مقدس اگر من از مردان بسیار بدخواه به جادوگری آزرده شدم چاره چیست؟
آن گاه اهورا مزدا گفت پری از مرغ وارغن بزرگ شهپر بجوی این پر را به تن خود بمال با این پر جادوی دشمن را باطل نما.
کسی که استخوانی از این مرغ دلیر یا پری از این مرغ دلیر با خود دارد هیچ مرد توانایی او را نتواند کشت و نه او را از جای به در تواند برد.آن بسیار احترام بسیار فر نصیب ان کس سازد ان او را پناه بخشد آن پر مرغکان مرغان.
از این سه پاره می توان حدس زد در زمان تدوین و اماده سازی یشت ها یا پیش از آن این نظر قربانی همراه گروهی از مردم بوده است.به احتمال بسیار زیاد وان یکاد به همراه داشتن مسلمانان نیز از این رسم ایرانی برداشته شده است.
4
آرش در اوستا erexŝa آمده.و در متون تازی با املایی همانند این.
5
گاتها سروده های خود اشو زرتشت است که در کوه سبلان چون به مکاشفه رسید آن ها را نبشت و با خود نزد گشتاسپ شاه برد.

6
این سنت مزدیسنان است.هر چه خوب و درست و مثبت باشد آفریده ی اهورا مزدا است که خوب کامل است.و آن چه بد و زشت و در یک وازه منفی باشد دستکار دشمن وی اهریمن است.
7
در سنت مزدیسنان اهورا مزدا چون دید توان اهریمن با او برابر است به آفرینش مردم پرداخت تا او را در نبرد با اهریمن یاری دهند.زمان اساطیری مزدیسنان نه هزار سال است.که در سه هزار سال نخست پیروزی با اهورا مزدا است و سه هزاره ی دوم نبرد میان ان دوست که به ناکامی اهورا مزدا منتهی می شود و در سه هزاره سوم زمان میلاد سوشیانث ها و پیروزی محتوم اهورامزدا بر اهریمن است.

8
چینود یا درست تر آن پل چینود گذرگاهی است بر سر کوه داییتی که یک بهدین روز سوم پس از مرگ می بایست از ان بگذرد.اگر در دنیا آیین پندار نیک گفتار نیک کردار نیک را به جای آورده باشد پل چینود سه برابر پهنای خود گسترده می شود و فرد به بهشت می رود در غیر این صورت سه برابر باریک شده و پیرو اهریمن به پایین که دوزخ باشد سقوط می کند.
فردوسی می گوید:
گذشتن چو بر چینود پل بود
به زیر پی اندر همه گل بود
9
از سخنان داریوش بزرگ در کتیبه بهستان است که:
اهورا مزدا این کشور را از لشکر دشمن از تنگسالی و از دروغ پاس دارد.
دروند گویشی از دروج است که دیو دروغ می باشد.و فر کیان هدیه ی اهورامزدا برای نگهبانی و پاس ایران زمین به کسانی که پادشاهی ایران داشتند.نخستین کس کی قباد بنیادگزار کیانیان بود و این فر به کسان پس از او رسید.این فر هرگز به دست غیرایرانی نمی افتد.

10
اقتباس از فردوسی است:
یکی پهن کشتی بسان عروس
بیاراسته همچو چشم خروس
سروش فرشته ی نگهبان شب است که وضیفه همراهی مرد بهدین در عبور از پل چینود و رسیدن به بهشت را نیز به همراه میترا و رشن دارد.
نوشگ روان کوتاه شده انوشگ روان است یعنی جاودان روان.


اشم وهو وهیشتم استی
اشتا اشتی اشتا اهمایی
هیت اشایی وهیشتایی اشم